هدیه‌ای از آسمان»

عشق خواهر برادری
روایتی از محمد، پسر بچه‌ای سه ساله، از لحظه‌ی به دنیا آمدن خواهرش
من محمدم... همون پسر کوچولو،که حالا یه خواهر داره،یه خواهر که از آسمون اومده،و داره با لبخنداش، دلمو پر از نور می‌کنه.
---«من محمدم. سه سالمه. کوچیکم... ولی دلم کوچیک نیست. دلم جا داره برای خیلی چیزا. یه روز خدا یه هدیه بهم داد؛ یه خواهر... اسمش فاطمه‌ست.قبل از اینکه بیاد، مامان می‌گفت: «یه فرشته‌ی آسمونی قراره بیاد پیشمون.» من نگاه می‌کردم، گوش می‌دادم، اما ته دلم یه چیزی می‌لرزید. نمی‌فهمیدم چرا، ولی انگار یه صدای آروم تو دلم می‌پرسید: «اگه اون بیاد، دیگه کسی منو نگاه می‌کنه؟»وقتی همه درباره‌ی فاطمه حرف می‌زدن، وقتی مامان دیگه اون‌قدر بغلم نمی‌کرد، وقتی بابا بیشتر درباره‌ی خواهرم حرف می‌زد، دلم یه‌جوری می‌شد.شب‌ها یواشکی به خدا گفتم: «خدایا، یعنی اگه فاطمه بیاد، دیگه کسی برام وقت نداره؟ من تنها می‌مونم؟» توی دلم ترس بود. نه از خواهرم... از تنهایی. از اینکه نکنه فراموش بشم. نکنه دوست‌داشتن تموم بشه برای من...اما وقتی مادرجون دستمو گرفت و گفت:«فاطمه اومده که دل خونه گرم‌تر بشه. اما بدون، محمدِ ما همیشه محمد می‌مونه. خدا دلِ تو رو بزرگ‌تر کرده که جا برای خواهر داشته باشه.»اون‌جا بود که یه چیزی توی دلم تکون خورد.بعد، فاطمه اومد. گذاشتنش توی بغلم... یه کوچولوی نرمه‌نرم با چشم‌های بسته. قلبم گفت: «محمد... نگاه کن! اینه همونی که منتظرش بودی. نه برای اینکه چیزی ازت بگیره، بلکه برای اینکه کنارت باشه... برای همیشه.»اون لحظه، اشکام افتاد. نه از ناراحتی، از سبک شدن. از اینکه فهمیدم، خدا هم منو دوست داره، هم اون فرشته‌ رو. خدا فقط خواسته دلمو بزرگ‌تر کنه.حالا وقتی فاطمه کنارمه، همه‌ی اون ترس‌ها رفتن یه گوشه‌ی دور.آره... گاهی هنوز دلم یه بغل طولانی می‌خواد از مامان،یا یه نگاه پر از شوق از بابا...ولی حالا می‌دونم که بودن فاطمه، چیزی رو از من کم نکرده... فقط عشق‌هامون بیشتر شده.
16:52 - 24 اردیبهشت 1404

315 بازدید