گارد متوهم «جاویدان» کجا بود؟
لیدر از پشت بلندگو میگوید «به نظرم مناسبتترین شعار برای امشب، این است: ای شاه خائن، آواره کردی، خاک وطن را، ویرانه کردی...» انگار در کوچه پسکوچههای تاریخ قدم میزنم. خودم را در سال ۵۷ میبینم. شهدای ۱۹ دی و ۱۷ شهریور و ۱۳ آبان و... انگار همراهم میخوانند «کشتی جوانان وطن، آه و واویلا...»
گروه زندگی: پدرم گاهی تعریف میکردند از روزهایی که برای پیروزی انقلاب هر روز با برادرها و بچهمحلهایشان میرفتند تظاهرات. میپرسیدم «در تظاهرات چه میکردید؟» میگفتند «شعار میدادیم.»- چه شعارهایی؟- شعارهای مختلف. بستگی به اتفاقات روز داشت. ولی این را زیاد میخواندیم: «ای شاه خائن، آواره کردی، خاک وطن را، ویرانه کردی...» بعد مینشستند مفصل از وضعیت خانوادههای معمولی و عامهٔ مردم در زمان شاه میگفتند. میخواستند خوب در ذهنم بماند که چرا انقلاب کردند و چرا شاه و پدرش را «خائن» میخواندند... شاید میدانستند روزی عدهای معدود، حافظهٔ تاریخیشان را به باد میسپارند.و ادامه میدادند «بعد از پیروزی انقلاب هم تا بیاییم خوشحالی کنیم، جنگ شد...» و مادرم پدرم را راهی جبهه کردند.خیلی وقتها با خودم فکر میکردم پدران و مادران ما چه اتفاقات مهمی را از سر گذراندند و در چه حوادث مهمی تأثیرگذار ظاهر شدند. گاهی به نقشآفرینیشان غبطه میخوردم. نمیدانستم این سرنوشت محتوم تمام ما ایرانیهاست که نقش تاریخی خود را در برههای از زمان ایفا کنیم و حالا بخش آخرالزمانیاش رسیده به ما...
هجدهمین شبِ قیامِ شهرِ آرامِ پلسفید
امشب، دوباره میهمان شهر پلسفید هستم. شهری کوچک، سرسبز و آرام در استان مازندران. به دور از جنگ، اما آمادهٔ نبرد آخرالزمانی. امشب دومین شب فراخوان ربع پهلوی است؛ یکجورهایی پاتختیِ چهارشنبهسوری که بنا داشتند با «گارد جاویدان» کذایی، خیابانها را از چنگ ما دربیاورند!مردم پرتعدادتر از دیشب به خیابان آمدهاند. این شهر در حالت عادی آنقدر خلوت و بیهیاهو است که هیچوقت فکر نمیکردم چنین جمعیتی ساکنش باشند.جمعیت پرچمها را از مسجد جامع تحویل میگیرند و در خیابان راه میافتند. اینجا پرچمها شخصی نیست. متعلق به مسجد است و بعد از پایان راهپیمایی و رژهٔ خودرویی باید به مسجد برگردند.
شاه خائن، شاهزادهٔ خائنتر
مردم با شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» میریزند در خیابان اصلی پلسفید. همان ابتدای مسیر، کسی با عصبانیت فریاد میزند «مرگ بر پهلوی». انگار میخواهد بگوید «خدا لعنتت کند که به خاطر اوباش تو و دفع شر تو باید هر شب در سرما و باران و برف از خیابانها مراقبت کنیم.»جمعیت همراهش میشوند و «مرگ بر پهلوی» میگویند.لیدر از پشت بلندگو مکثی میکند و میگوید «به نظرم مناسبتترین شعار برای امشب، این است» و شروع میکند «ای شاه خائن، آواره کردی، خاک وطن را، ویرانه کردی، کشتی جوانان وطن، آه و واویلا، کردی هزاران در کفن، آه و واویلا... مرگ بر شاه، مرگ بر شاه...»پرتاب میشوم به روزی که روی تخت بیمارستانی بابا، کنارشان نشسته بودم و از روزهای پیروزی انقلاب و جبهه و مجروحیت برایم تعریف میکردند. آن موقع سنی نداشتم. آن روز این شعر را هم با آهنگ مخصوص و خاطرهانگیزش کامل برایم خواندند...
شبهای احیای انقلاب، همصدا با شهدای تاریخ
مردم در اطرافم همزمان با لیدر میخوانند «ای شاه خائن، آواره کردی...» انگار در کوچه پسکوچههای تاریخ قدم میزنم. خودم را در سال ۵۷ میبینم. در خیابانهای تهران، با ساختمانهای کوتاه و آسمان فراخ. شهدای ۱۹ دی و ۱۷ شهریور و ۱۳ آبان و... انگار همراهم میخوانند «کشتی جوانان وطن، آه و واویلا...»لیدر فریاد میزند «حالا تفالهٔ همان شاه خائن، بعد از آنکه در ۱۸ و ۱۹ دی کلی شهید روی دستمان گذاشت، فراخوان داده که شهدای بیشتری به کشور تحمیل کند...» مردم شعار میدهند «مرگ بر پهلوی»...
این رودخانه هم عزایش را میخروشد
از پلِ روی رودخانه رد میشویم و به سمت دیگر شهر میرویم. رودخانه هم میخروشد و انگار با مردم همصدا میشود.شبهای سردی است و شهر همیشه مرطوب. شنیدهام پادرد و کمردرد در شهرهای شمالی در سنین پایینتر نسبت به قسمتهای دیگر کشور به سراغ مردم میرود.اما هر کسی به قدر توانش همراه این مراسم احیای روان در خیابان میشود. صدای جمعیت که میپیچد، صاحبخانههای این سوی رودخانه، چراغ جلوی در بعضی از خانهها را روشن میکنند.اولین چراغ روشن میشود. روی در خانه پارچهٔ سیاهی میبینم که اعلامیهٔ ترحیم رویش چسبانده شده. دقیق که میشوم، عکس رهبر شهیدمان در میان آگهی دیده میشود.
ای که مرا خواندهای...
دوباره به مسجد برمیگردیم. مقابل مسجد بانوی سالخورهای از پنجرهٔ طبقهٔ دوم خانهای، جمعیت را نگاه میکند. یک دستش را به نشانهٔ محبت و احترام روی سینهاش گذاشته و در دست دیگرش ظرف ذغال که رویش اسپند ریخته دود میکند. با لهجهٔ مازندرانی قربانصدقهٔ مردم میرود.همان جا میایستیم به خواندن دعای فرج؛ چشم در چشم بانوی سالخورده که حالا اشکش هم روان شده.به «ضاقَتِ الأرضُ و مُنِعَتِ السَّماء» که میرسیم، صدای گریهها به ناله بلند میشود. خدایا؛ زمین برایمان تنگ شده بعد از آقای شهیدمان. اما امیدمان به توست و صاحب اصلیمان.خداوندا... خودت مبعوثمان کردهای، خودت هم به پیروزی و ظهور آقایمان را برسانمان...#شب_هجدهم_احیای_خیابانی#جنگ_ایران_آمریکا#فراخوان_ربع_پهلوی#دعای_فرج_فرهمند#پل_سفید_مازندرانمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید. 16:20 - 28 اسفند 1404