شوخیِ «کی بیشتر سوژهٔ تروره؟» جدی شد

روزهای ابتدایی جنگ، نزدیک ظهر پیامی در یکی از گروه‌ها دریافت کردم. عکسش را که دیدم درجا شناختم. خودش بود. متن را تا انتها خواندم تا بعد از سال‌ها بالاخره اسمش را بدانم. در انتهای متنِ پیوست‌شده به عکس، هشتگش کرده بودند. بالاخره بعد از دو سال همکاری و ۱۵ سال بعد از پایان همکاری، اسمش را دانستم.
گروه زندگی: روزهای ابتدایی جنگ بود. نزدیک ظهر پیامی در یکی از گروه‌ها دریافت کردم. عکسش را که دیدم درجا شناختم. مطمئن بودم خودش است. متن را تا انتها خواندم تا بعد از سال‌ها بالاخره اسمش را بدانم.«اللهمّ تقبّل منّا هذا القلیل القربان؛ خداوندا! این قربانی اندک را از ما بپذیر...» گویا متن را همسرش نوشته بود. اسمش را هم در انتهای متنِ پیوست‌شده به عکس، هشتگ کرده بود. همان دو سه پاراگراف را با دستپاچگی و عجله خواندم تا به اسمش برسم. و بالاخره بعد از دو سال همکاری و ۱۵ سال بعد از پایان همکاری، اسمش را دانستم.البته حالا یک «شهید» به اول اسمش اضافه شده بود؛ شهید «علیرضا زهدی»...

او دقیقاً «خودش» بود

هنوز با دو نفر از همکاران آن مجموعه که از آن حوزهٔ کاری فاصله گرفته‌اند، ارتباط دارم. «شیدا» چند سال قبل از من و چند سال بعد از من در آن مجموعه بود و زیر و بم و صغیر و کبیرش را می‌شناخت. مطمئن بودم با ارتباطات گسترده و حافظهٔ قوی‌اش او را به خاطر می‌آورد. به او پیام می‌دهم؛ «ما علیرضا زهدی داشتیم پژوهشکده؟»پاسخش باعث می‌شود شک کنم که شاید اشتباه کرده‌ام؛ «همچین اسمی رو یادم نمیاد.»عکس را برایش می‌فرستم؛ «شیدا! یه همکار داشتیم خیلی شبیه همین آقا بود.» جوابش سریع می‌رسد «آره. ولی اسمش این نبود.» گیج شده‌ام.با دوست دوم که حدس می‌زنم او را بشناسد تماس می‌گیرم؛ «ما علیرضا زهدی داشتیم پژوهشکده؟». پاسخ می‌دهد «زهدی آره. ولی اسمش یادم نیست.» عکس را برایش می‌فرستم؛ «فکر نکنم زهدی ما باشن. چهره‌شون آشنا نیست.»گیج‌تر می‌شوم...کمی بعد پیام می‌دهد «فکر کنم خودشون باشن. با پیمان دوست بودن. بهش گفتم اگه شماره‌شون رو داره بده.»

این «نیرو» بی‌هیاهو کارهای بزرگ می‌کرد

حالا دیگر مطمئنم خودش است. همان جوان ریزنقش و سربه‌زیری که آن‌قدر بی‌حاشیه و بی‌هیاهو بود که پرسابقه‌ترین‌های پژوهشکده هم با نشستن غبار زمان بر خاطرات، او را درست به جا نمی‌آوردند؛ چه برسد به من که فقط دو سال آنجا بودم.همکار بودیم. حدود دو سال؛ در یکی از مجموعه‌های هوافضا که چند سال بعد از رفتن خیلی از ما، در مجموعهٔ دیگری ادغام شد.تصویر پرتکرارش را در مسیر رفتن یا برگشتن از نماز جماعت به خاطر دارم؛ در همان راهروی دراز طبقهٔ منفی یک، که از غذاخوری رد می‌شد و به نمازخانه می‌رسید.تصویر محوتری هم از او سراغ دارم؛ از وقت‌هایی که به سراغ شیدا می‌رفتم تا لواشک یا میوه‌ام را با او شریک شوم و اتفاقی در ورودی طبقهٔ ششم با او روبه‌رو می‌شدم. یا وقتی برای تحویل کارها به مدیرم، به طبقهٔ آنها می‌رفتم.در تمام این دو سال هیچ کلامی بین ما رد و بدل نشد، جز «سلام» که آن هم از طرف من بود؛ به خاطر این ایده که فکر می‌کردم باید به همهٔ همکارانم سلام کنم؛ حتی اگر نمی‌شناسمشان.و جواب سربه‌ریز و آرام «سلام» از طرف او. آن قدر ساده و گذرا که هیچ کنجکاوی و حساسیتی را برنمی‌انگیخت تا دست‌کم از کسی بپرسم فلان نیرو اسمش چیست و کارش کدام.

این هم یک «نخبهٔ گمنام» دیگر

یک بار هم چند سال بعد، در فرودگاه سلام دیدمش. با همسرم راهی پیاده‌روی اربعین بودیم. او هم با همسرش بود، و اگر درست یادم باشد با یک یا دو فرزند خردسال. روی ویلچر بود. انگار پایش شکسته بود.از دور به همسرم نشانش دادم؛ «اون آقا همکارم بود پژوهشکده.» گفت «خب بیا بریم سلام‌علیک کنیم.» گفتم «نه. حتی اسمش رو هم نمی‌دونم. برم چی بگم؟»کارمان فصل مشترکی با هم نداشت که به بهانه‌اش مواجهه و آشنایی بیشتری با هم داشته باشیم. اگر هم فصل مشترکی بود، ما خبر نداشتیم.میانگین سنی کارکنان آنجا بیست و خرده‌ای سال بود. تازه از دنیای تینیجری بیرون زده بودیم و شیطنت‌های ویژه‌اش را هنوز با خودمان حمل می‌کردیم. اما اینکه در آن شلوغی و هیاهو، کسی آنقدر بی‌هیاهو و سربه‌زیر کارهای بزرگش را به ثمر می‌رساند، و با این حال سابقه‌دارهای آنجا هم به سختی او را به خاطر می‌آورند، برایم عجیب است.

شهدا را به همین زیبایی می‌چینند

بالاخره دوست مشترک، شماره‌اش را برایم می‌فرستد؛ «آجرکم الله. شهید علیرضا زهدی: *۰۹»سریع شماره را ذخیره می‌کنم. در شبکه‌های اجتماعی عکس پروفایلش یک پرچم ایران است. فقط همین؛ که البته همه چیزمان است...شماره‌اش را می‌گیرم. شنیده‌ام پدر و همسرش مثل کوه ایستاده‌اند و با روحیهٔ خوبی با شهادت عزیزشان مواجه شده‌اند. آهنگ پیشواز، صلواتی است که به تواشیح خوانده می‌شود. آن‌قدر زنگ می‌خورد تا قطع می‌شود.همه چیز همین قدر ساده و ملموس است. مثل خیلی از کسانی که در اطرافمان می‌شناسیم.همان دوران، همکارانی داشتم که اگرچه به قیافه‌شان نمی‌خورد، اما وصیتنامه‌شان همیشه همراهشان بود. گاهی به شوخی بین خودمان می‌گفتیم «کی بیشتر سوژهٔ تروره؟!». حالا یکی از همان‌ها شهید شده و من «همکار شهید» شده‌ام.هضمش برایم بسیار سخت است. یاد آن شعر معروف می‌افتم که «از آخر مجلس شهدا را چیدند...» خداوند نه از آخر مجلس، اما بی‌هیاهوترین و آرام‌ترین همکار تمام سال‌های کاری‌ام را چید.آقای شهید زهدی! سلام؛ بالاخره اسمتان را دانستم. از آن بالا، هوای همکاران قدیمیتان را هم داشته باشید...#شهید_علیرضا_زهدی#نخبگان_گمنام_هوافضا#دانشمند_جوان_هوافضا#جنگ_ایران_آمریکا#شهدای_جنگ_رمضانمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید.
12:13 - 26 اسفند 1404
زندگی
خانواده
فرهنگ شهروندی

4 بازنشر21 واکنش
252٫1k بازدید



2 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌زینب نادعلی‌
@z_nadali26 اسفند 1404
در پاسخ به
❤️‍🩹❤️‍🩹از خون جوانان وطن لاله دمیده

@user170910096315082285015 فروردین 1405
در پاسخ به
از فارغ‌التحصیلان مدرسه ما بود .بسیار پسر خوب و آقایی بود .با قرآن خیلی مانوس بود و قرآن زیاد میخوند .وقتی خبر شهادتش اومد تو گروه های مجازی خیلی همه ناراحت شدن و تشییع بسیار باشکوهی براش رقم زدن . تو دانشگاه شریف هم تو رشته خودش واقعا درس خون و کاردرست بود