در راهروهای کتاب، جای یک مرد خالیست
بعضی آدمها، نسبتشان با کتاب، نسبتِ یک خوانندۀ معمولی با چند صفحه کاغذ نیست؛کتاب، برایشان بخشی از زیستِ روح است.مثل نفس کشیدن.مثل ادامه دادن.
رهبر شهیدمان از همین جنس بود.آدم این را فقط از تعداد کتابهایی که خوانده بود نمیفهمید، از نوعِ حضورش میفهمید. از اینکه در میان همهی مشغلههای سنگینِ سیاست و رهبری و حوادثِ بیامانِ زمانه، باز هم راهش به کتاب میرسید. باز هم میانِ قفسهها قدم میزد. باز هم با شوقِ یک کتابدوستِ قدیمی، از غرفهای به غرفۀ دیگر سر میکشید.سالها مردم عادت کرده بودند که تصاویرش را در نمایشگاه ببینند؛ میانِ ازدحام، میانِ کتابها، با همان دقتِ همیشگی، همان نگاهِ آرامِ جستوجوگر.میدانید، بعضی حضورها آنقدر در زندگیِ یک ملت تکرار میشوند که آدم، بودنشان را جزئی از نظمِ جهان خیال میکند.مثلِ صدای اذان در غروب.مثلِ آمدنِ محرم.مثلِ مردی که هر سال، در میانِ ازدحامِ نمایشگاه کتاب، آرام و بیهیاهو، از کنارِ قفسهها عبور میکرد و با نگاهش، به کتابها حیثیت میبخشید. وقتی او در راهروهای نمایشگاه قدم میزد، انگار کتاب، شأن دیگری پیدا میکرد.آیتالله شهید سیدعلی خامنهای، کتاب را صرفاً نمیخوانْد؛با کتاب معاشرت داشت.آدم بعضی نسبتها را نمیتواند با واژههایی مثلِ «علاقه» توضیح بدهد. علاقه، برای توصیفِ پیوندِ او با کتاب، واژهی کوچکی بود. کتاب، برای او فقط ابزارِ دانستن نبود؛ پناهِ روح بود، رفیقِ خلوت بود.و حالا که او شهید شده است، نمایشگاه کتاب انگار چیزی کم دارد که نمیشود نامش را دقیق گفت.همهچیز سر جای خودش هست؛غرفهها برپاست، کتابها چاپ شدهاند، آدمها آمدهاند؛امّا بعضی غیبتها، فقط نبودنِ یک شخص نیست، نبودنِ یک معناست.
آدم امسال، میانِ قفسهها، ناخواسته به یک خیالِ غریب پناه میبَرد:به اینکه چه میشد اگر در همین روزها، کتابی منتشر میشد دربارۀ زندگیِ خودِ او. نه یک زندگینامهی رسمی و سرد، نه گزارشی سیاسی از فراز و فرودِ قدرت؛ بلکه روایتی از آن جانِ پنهانی، آن نَفْسِ عظیم، آن روحِ آرام و استوار، آن مردی که سالها در متنِ طوفان ایستاد و کمتر کسی توانست وسعتِ جانش را بفهمد.و چه نامی برازندهتر از «رجل».فقط همین یک کلمه.همان واژهی رازآلودِ قرآن برای مردانی که حقیقتشان را نمیشود در چند عنوان و تصویر و روایت خلاصه کرد.آنان که خدا، گاهی ترجیح میدهد بهجای آنکه نامشان را فاش کند، تنها به مردانگیشان اشاره کند؛«و جاءَ مِن أقصَی المدینةِ رجلٌ یسعی...»بعضی آدمها را هرچه بیشتر میبینی، کمتر میشناسی.آنقدر در برابرِ چشمِ مردم بودهاند که همه خیال میکنند دیگر چیزی از آنان پنهان نمانده است. کسی که وقتی از میانِ مردم میرود، تازه غبارِ عادت از چشمها کنار میرود و آدمها آهستهآهسته میفهمند سالها در کنارِ چه قامتی ایستاده بودهاند.«رجل» میتواند روایتِ همین نادانستهها باشد.روایتِ مردی که همه او را میشناختند، امّا شناختنش آسان نبود.و چه تصویرِ باشکوهی میشود اگر نخستین تقریظِ رهبرِ جدید، بر همین کتاب نوشته شود؛ بر کتابِ زندگیِ مردی که خود، سالها با کتاب زیست، با کتاب نفس کشید، و با کتاب، نسلها را تربیت کرد. شخصیتی که سالها با دقت و شوق، کتابِ شهیدان را میخواند و بر حاشیۀ روایتِ آنان، دستخطِ محبت مینشاند.
انگار تاریخ، آرامآرام، حلقهی روایتش را کامل میکرد.مردی که عمری، روایتِ مجاهدان را خواند،اکنون خود، به روایتی بدل شده که باید نسلها بنشینند و آهسته، با احترام، بخوانندش.بعضی آدمها، در زمانِ حیاتشان «مسئول»اند، «رهبر»اند، «چهرهی سیاسی»اند؛امّا وقتی زمان میگذرد و غبارِ روزمرّگی فرو مینشیند، آرامآرام، همهی این عنوانها از اطرافشان کنار میرود و چیزی عمیقتر باقی میماند:یک مَرد.#رهبر_شهید 21:18 - 3 خرداد 1405