ملکه‌ای که تاجش، جمجمه فرزندش بود

آن‌قدر خوشحال بودم که دیگر هیچ‌چیزی از خدا نمی‌خواستم. جمجمه را روی سرم گذاشتم و استخوان‌هایش را به آغوش گرفتم و این تصویر با دوربین عکاسان ثبت شد و به من لقب «اُم وهب» ایرانی دادند.
به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان قائم‌شهر، روزهای دفاع مقدس که از راه می‌رسد، دفتر خاطرات جنگ یکی‌یکی ورق می‌خورد و در هر ورق‌زدنی دنیایی از صبر و رشادت در ذهن‌ها تداعی می‌شود و نقش می‌بندد. از قصه نوجوان ۱۳ساله که به‌جای درس‌خواندن در کلاس های مدرسه و بازی با توپ پلاستیکی در کوچه پس کوچه های زندگی‌اش، نارنجک به شال کمر می‌بندد و زیر تانک می‌رود که مبادا وجبی از خاک وطن زیر پای دشمن لگدمال شود تا قصه جوانانان رعنا قامتی که با دعای خیر مادر و بدرقه پدر از زیر قران رد شدند و به جبهه رفتند و بعد از سال‌ها استخوان‌هایشان راوی شجاعتشان شده‌اند. اینها همه‌وهمه نشان افتخاری است که بر تارک آسمان ایران اسلامی نقش بسته است و همانند ستاره‌ای که نورش همه را میخکوب می‌کند، می‌درخشد. ذره‌ذره خاک مناطق جنگی، امانت‌دار استخوان‌ها و پلاک‌هایی هستند که روزی برای دفاع از ناموس و مام وطن، قلم‌ها را کنار گذاشتند و روی همه تعلقات دنیوی خط بطلانی کشیدند و راهی جبهه‌ها شدند. امانتی که سال‌ها در آغوش خاک مأوا گرفتند تا روایت گر شجاعتی باشند که در هیچ کجای تاریخ و جغرافیای جهان لنگه‌اش را نمی‌توان یافت.یکی از این امانت‌های مدفون در دل خاک، جوان قائم‌شهری بود که بهار زندگی‌اش به ۲۰ نرسید و در ۱۹سالگی به شهادت رسید و بعد از ۱۰ سال استخوان‌هایش، در آغوش مادری که سال‌ها چشم‌انتظارش بود، آرام گرفت. محمدصادق پسر شر و شور داری نبود. پسر بزرگ خانواده بود و دوش‌به‌دوش پدرش کار می‌کرد. زمانی که می‌خواست به جبهه اعزام شود کلاس نهم درس می‌خواند و باوجود اینکه دانش‌آموز بود راهی جبهه شد.
چند ماهی گذشت و از محمدصادق خبری نشد تا اینکه خبر آوردند در کردستان به دست نیروهای کومله افتاد و به دلیل ندادن اطلاعاتی که به همراهش بود، به‌سختی شکنجه شد. بعد از مدتی آزاد شد و به خانه برگشت اما دلش آرام و قرار نداشت و بعد از یک ماه دوباره راهی جبه شد. اینها حرف های مادر شهیدی است که بعد از سال‌ها بی‌خبری از فرزند نوجوانش، وقتی استخوان‌هایش را دید آنها را بغل کرد و جمجمه پسرش را روی سر گرفت و معروف شد به ام وهب ایرانی. مادری که سربریده فرزندش را میان لشکریان یزید پرتاب کرد تا بگوید پسرم را در راه حسین(ع) پیشکش کرده‌ام. ملکه تیموری، مادری ۸۴ ساله که بعد از گذشت سال‌ها چشم‌انتظاری، خبر آمدن محمدصادقش را که می‌شنود در پوست خود نمی‌گنجد و خود را مهیای استقبال از استخوان‌های به‌جامانده از پیکر شهیدش می‌کند، این گونه از آن روز وصال می‌گوید:بعد از شنیدن خبر، راهی شدم و از میان انبوهی از اجساد شهدا از روی آثار فرورفتگی در جمجمه که یادگار بازی‌های بچگی با دوستانش بود و سیاهی یکی از دندان‌هایش، جگرگوشه‌ام را شناسایی کردم. کمی مکث می‌کند و بغضش را قورت می‌دهد اما حریف اشک‌های دلتنگی‌اش نمی شود. با گوشه چادرش اشکش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد وقتی استخوان‌های فرزندم را بغل کردم انگار زنده بود و جان داشت. ام وهب در راه خدا سر فرزندش را پرتاب کرد و من هم در راه خدا فرزندم را دادم و استخوان‌هایش را به آغوش کشیدم چرا که حس می‌کردم پسرم زنده است. آن‌قدر خوشحال بودم که دیگر هیچ‌چیزی از خدا نمی‌خواستم. جمجمه را روی سرم گذاشتم و استخوان‌هایش را به آغوش گرفتم و این تصویر با دوربین عکاسان ثبت شد و به من لقب «اُم وهب» ایرانی دادند.
*از ماجرای جبهه رفتن محمدصادق این گونه سخن گفت: محمدصادق، خواب دید که باید به جبهه برود و آمد پیش من تا اذن رفتن بگیرد و وقتی ذوق و شوقش را دیدم گفتم من و پدرت تو را بزرگ کردیم و به اینجا رساندیم که عصای دست ما و کمک‌ حال ما در پیری باشی اما باز هم صاحب‌اختیاری و هر تصمیمی بگیری برای ما هم قابل‌احترام است .در جوابم گفت: «مادر! خون من از خون همه کسانی که به جبهه رفتند و به شهادت رسیدند، سرخ‌تر که نیست.»همین یک جمله کافی بود تا با همه دلواپسی‌هایم قانع شوم و از زیر قرآن رد و راهی‌اش کنم.قاب عکسی در دست داشت و در طول مصاحبه رویش دستی می‌کشید و قربان‌صدقه‌شان می‌رفت. یکی که شهید خودش بود اما چهره دیگر کنجکاوم کرده بود. پرسیدم مادر آن تصویر دیگر کیست؟ آهی کشید و گفت: پسرخواهرم است. شهید ایوب فیروزمندی که هم‌سن‌وسال محمدصادق من بود و استخوان‌هایش بعد از چند سال مفقودالاثری، به خانه برگشت.در بدو ورود به خانه چشمم به تخت کوچکی که گوشه اتاق جا خوش کرده بود، می‌افتد. پدری که سال‌هاست به دلیل حادثه‌ای که برای پایش پیش آمده، خانشین شده و حالا بیماری فراموشی هم گریبانش را گرفته و خانم تیموری ۸۴ساله پرستاری‌اش می‌کند و هرازگاهی خاطرات محمدصادق نقل مجلس دونفره‌شان است. سر درد دل که باز می‌شود مادر شهید از آن یکی پسرش می‌گوید که به‌جای اینکه نزدیکش باشد و عصای دست، به‌ناچار در گنبد مشغول کار است تا خرج زن و فرزندانش را بدهد که در قائم‌شهر زندگی می‌کنند، می‌گوید به هر دری زدم نتوانستم پسرم را به اینجا بیاورم تا در اینجا مشغول کار باشد تا هم به ما برسد و هم پشت‌وپناه خانواده‌اش باشد چرا که پدر شهید بیماری فراموشی دارد و برایم سخت و دشوار است که به‌تنهایی مراقبش باشم.
اینجای صحبت که رسیدیم چند بار به ساعت‌دیواری نگاه کرد و وقتی دلیل این کارش را پرسیدم در جوابم گفت: محمدصادق منتظرم است و باید به خانه‌اش بروم. بعد از سال‌ها دوری از خانه، پسرم در همسایگی من است و من روزی دو یا سه بار به سر مزارش می‌روم تا کمی از حجم دلتنگی‌هایم کم شود.وقتی هیجانش را برای رفتن دیدم، صحبتم را کوتاه کردم و اذن رفتن خواستم. از جایش بلند شد و در آغوشم گرفت و گفت ناراحت نشوی دخترم و اشک‌هایش دوباره روی گونه‌های چروکیده‌اش غلتید، اشک‌هایی که تمامی نداشت. با بوسه‌ای که بر پیشانی‌اش زدم خاطرجمعش کردم که کارم تمام شد و دیگر باید بروم.در تمام مسیر برگشت به خانه به حرفه‌ هایش فکر می‌کردم و رنجی که در این مدت کشید و با همه اینها بزرگ‌ترین دغدغه‌اش، انتقال کار پسرش به قائم‌شهر بود.به گزارش فارس، بسیجی شهید محمدصادق رضایی در قالب لشکر ۲۵ کربلا راهی جبهه شد و در دی‌ماه سال ۶۵ در منطقه اُم الرصاص و در عملیات کربلای چهار، شهد شیرین شهادت نوشید و پیکرش در همان‌ جا ماند تا اینکه در پنجم آبان‌ماه سال ۷۴ بعد از سال‌ها مفقودالاثر بودن به وطن برگشت و در گلزار شهدای موحدین شهرستان قائم‌شهر به خاک سپرده شد.روحش شاد و راهش گرامی باد. #دومین_کنگره_‌شهدای_مازندران#اُم_وهب_ایرانی#شهید_رضایی#مفقود_الاثر#دفاع_مقدس
12:03 - 6 مهر 1403




2 پاسخ

@user1709797622516 مهر 1403
در پاسخ به
باسمه تعالی/ با سلام و احترام بر جنابعالی واین دو عزیز بزرگوار والدین آن شهید با صفا که دست پروده چنین پدر و مادر ی بوده است . تاج عزت بر سرم بنهاده ام __ نور دیده در ره دین داده ام __ موجب فخرم شده این زاده ام __ عشق ورزیدن بحق است عاده ام