این سرزمین، بهارش را از ایستادگیِ مردمانش می‌گیرد

روز اول عید در خانهٔ مادربزرگ چیزی فراتر از یک دیدوبازدید است؛ آیینی برای یادآوری اینکه این سرزمین، بهارش را از دعاهای مادرانه و ایستادگیِ مردمانش می‌گیرد. فهمیدم که عیدِ ما بدون ایمان به پیروزی، رنگِ حقیقی خود را نمی‌یابد.
به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، بوی سبزی‌پلو و ماهی از آشپزخانه راه می‌افتد و با صدای قل‌قل سماور قاطی می‌شود. کف دستم روی بافت ریزِ رومیزی قلاب‌بافی می‌لغزد؛ همان رومیزی که مادربزرگ برای «عید دیدنی» از صندوقچه بیرون می‌آورد. نور صبحِ عید، مورب روی حیاط می‌افتد و کاشی‌های خیس کنار حوض می‌درخشند؛ انگار خورشید برای این خانه سرِ وقت‌تری طلوع می‌کند. من در این آستانه‌ آشنا، نفس عمیق می‌کشم و می‌فهمم که «روز اول عید در خانه مادربزرگ» فقط یک مراسم نیست؛ یک وعده‌گاه عاطفی است که زمان را کمی کندتر می‌کند تا ما مجال دیدنِ هم را داشته باشیم.اینجا بهار زودتر می‌رسد، چون نظم نرمِ خانه با ریتمِ قلب هماهنگ است؛ صدای استکان‌ها، تق‌تق درِ حیاط، سرفه‌ آرام مادربزرگ که میان کلماتش لبخند می‌نشیند. سفره‌ی هفت‌سین فقط اشیای نمادین نیست؛ نقشه‌ راهی است به سمت امنیت. در این خانه، کودکِ درونم از پناهگاه بیرون می‌آید، کنجکاو و بی‌حفاظ، تا جهانی را دوباره لمس کند: سبزه‌ی نم‌دار، بوی سنبل، لرزش شعله‌ شمع. بهار اینجا زودتر می‌رسد چون هر چیز جای خودش را دارد و هرکس، دیده می‌شود. مادربزرگ به‌عنوان لنگر عاطفیمادربزرگ با آن پیش‌بند گلدار و تسبیحی که میان انگشت‌هایش می‌چرخد، لنگرِ خانه است. او کم حرف می‌زند، اما حضورش مثل رایحه‌ گلاب در هوا پخش است؛ ناگهانی، بی‌ادعا و درمانگر. وقتی نگاهش را می‌بینم که روی ما می‌چرخد، مثل معلمی که مطمئن است کلاس در امن‌ترین وضعیت است، تپش‌های تندِ دلم آرام می‌شوند. در روانِ خانوادگی، چنین شخصی نقش «محور تنظیم» را دارد؛ با ریتمِ آهسته‌ حرکات و تکرارِ آیین‌ها، نوسانات هیجانی جمع را تلطیف می‌کند.
صبحِ عید، دست‌های او که بوی زعفران و صابونِ قدیمی می‌دهد، برای ما فال سلامت می‌گیرد: یک‌جا نشستنِ کوتاه، چای لب‌سوز، لقمه‌های کوچکِ ماهی کنار برنج، و نگاهی که می‌گوید: «کافی‌ست کنار هم باشیم». پیوند نسل‌ها و دید و بازدیدهادید و بازدید در روز اول عید، فقط «آداب معاشرت» نیست؛ تمرینِ اجتماعِ کوچکِ خانواده است. دست‌ها که روی هم می‌نشیند، عیدی‌هایی که رد و بدل می‌شود، «سلام دم در» و ماندنِ کفش‌ها جلوی درگاه؛ همه به ما می‌آموزند که مرز و پیوند چگونه باهم می‌رقصند. تعارف‌های ریز، مثل چیدمانِ سنجیده‌ سفره‌ی هفت‌سین، چارچوبی می‌سازند که درونش احساسِ دیده‌شدن جوانه می‌زند.در چنین لحظاتی، فاصله‌ نسل‌ها کوتاه می‌شود. مادربزرگ قصه‌ای از دهه‌ای دور می‌گوید، عمو از شلوغی شهر، و کودک با ذوق از اسکناس نو می‌خندد. هرکدام رنگی به تصویر جمع می‌زنیم و باهم، خانواده را دوباره می‌سازیم. این همان لحظه‌ای است که پیوند نسل‌ها در خانواده از یک مفهومِ نظری، به تجربه‌ای ملموس تبدیل می‌شود؛ جایی که بزرگ‌ترها نه «ناظر»، که «نوازش‌گر» تاریخ خانوادگی‌اند و کوچک‌ترها نه «تماشاگر»، که «ادامه‌دهنده» روایت.
بهارِ خانهٔ مادربزرگ، فتحی ماندگارروز اول عید در خانهٔ مادربزرگ برای من چیزی فراتر از یک دیدوبازدید بود؛ آیینی بود برای یادآوری اینکه این سرزمین، بهارش را از دعاهای مادرانه و ایستادگیِ مردمانش می‌گیرد. فهمیدم که عیدِ ما بدون ایمان به پیروزی، رنگِ حقیقی خود را نمی‌یابد.مادربزرگ به ما آموخت که سفره اگرچه ساده باشد، اما برکتش را از همدلی می‌گیرد. او که آژیرها و وعده‌های توخالی دشمن را به چشم دیده بود، درست در همان لحظه که جهان بر فشارهای خود می‌افزود، آرام‌تر از همیشه از سبزه‌هایش مراقبت می‌کرد. در نگاهش صلابتِ زنی را می‌دیدم که طوفان‌ها را پشت سر گذاشته و هنوز به صبحِ نزدیک ایمان دارد.آن روز وقتی از کوچه بیرون زدم، با خود اندیشیدم: بهارِ واقعی فقط در تقویم نمی‌آید؛ در دل‌هایی جوانه می‌زند که بوی باروت را با عطرِ نارنج پیوند می‌زنند و در میانِ هیاهوی جنگ، باز هم سفره می‌گسترانند. خانهٔ مادربزرگ برای همیشه نماد این حقیقت ماند که ما ملتی هستیم که در سخت‌ترین روزها، عید را از پشت سنگرِ ایمان و وحدت گرامی می‌داریم و تا وقتی چنین مادرانی باشند، بهارِ ایران شکست‌ناپذیر است.#نوروز #جنگ #دیدوبازدید #باروت #هفت‌سین #بهار #مادربزرگ
09:21 - 1 فروردین 1405
زندگی
استان ها
اصفهان

2 بازنشر7 واکنش
46٫8k بازدید