رد خون بر دیوار خانه آرمین ۸ ساله
رد سرخی که با خاک و سیمان قاطی شده و حالا، سالها خواهد ماند تا شهادت بدهد؛ اینجا نه میدان جنگ بود، نه سنگر نظامی، فقط دیوار خانه ای بود کنار یک چاه آب، جایی ساده در دوکوهه اندیمشک.
به گزارش فارس؛ اندیمشک، دیوار هنوز خیس است، نه از باران، نه از شستن از چیزی که نمیتوانی نگاهش کنی و بیصدا اشک نریزی.خون خشکشده یک پدر، یک مادر و یک کودک.رد سرخی که با خاک و سیمان قاطی شده و حالا، سالها خواهد ماند تا شهادت بدهد؛ اینجا نه میدان جنگ بود، نه سنگر نظامی، فقط دیواری بود کنار یک چاه آب، جایی ساده در دوکوهه اندیمشک.صبح روز بعد، عروسک کوچکی کنار آجرهای فروریخته دیده میشود. یک اسباببازی کوچک که گوشهاش سوخته و خاک گرفته. شاید آخرین چیزی بود که آرمین دیده.آرمین موسوی، کودک هشت سالهای که لبخندش از معصومترین پدیدههای این سرزمین بود، همراه پدر و مادرش در حملهی موشکی رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. آنها نه سلاحی داشتند، نه یونیفورمی به تن داشتند. فقط شب را در سایهی دیوارهای آن چاه گذرانده بودند تا پدر، مثل همیشه، از آب مردم منطقه مراقبت کند.
تنها یک بار دیگر
سید غلامعباس موسوی، مردی بود از جنس حلالخوری، سادگی، عشایری و ایمان.خانوادهاش از عشایر لرستان بودند، تابستانها در خرمآباد، زمستانها در دشتهای خوزستان.سالها بود نگهبان یک چاه آب شده بود، بیسروصدا، بیادعا. همسرش خانهداری میکرد و پسرک کوچکشان، آرمین، گاهگاه همراه پدر میرفت تا به قول خودش "کمکش کند".خواهرش وقتی حرف میزند، نفسش بند میآید: برادرم اینقدر مهربون بود که من هیچ خاطرهی بدی ازش ندارم. فقط همین اذیتم میکنه. کاش حداقل یه بار، یه چیزی گفته بود، یه اخم کرده بود. اینقدر خوب بود که وقتی عکساشو میبینم، بغض خفهم میکنه. فقط بهش میگم چرا اینقدر مظلوم بودی؟ چطور اینقدر به مامانمون محبت کردی؟
برادری که سایه بود
غلامعباس همدم برادرش بود آنچنان که آنان را دو قلو میدانستند. آنها همیشه کنار هم بودند، از کودکی تا همین شب آخر.برادرش هنوز هم شوکه است: ساعت یازده شب بود زنگ زد. حرف زدیم. آرمین گوشی رو گرفت، صدای بچهمو شنید، خوشحال شد.روز بعد تلفنم زنگ خورد و خبر پرواز برادرم و خانوادهاش را دادند، من نمیدانستم چیکار کنم. دستوپامو گم کردم. تا برسم، تموم شده بود.او ادامه میدهد، میان گریه و خشم: این رژیم سفاک فقط با نظامیها دشمن نیست، بچه سهسالهمون زد. زن داداشم زد. مگه اونا نظامی بودن؟! آرمین نه سلاح داشت، نه سنگر… فقط یه اسباببازی داشت.
لحظه اصابت
خانه نگهبانی در حاشیه پادگان بود، اما هدف هیچ عملیات نظامی نبود. یک هفته پیش از شهادت، غلامعباس در گفتوگو با یکی از سرداران گفته بود: من برادر شهیدم. فقط نگهبان چاه آبم. هر کاری ازم بگید انجام میدم.آن سردار، پیشانیاش را بوسیده بود و گفته بود: ما به تو اعتماد داریم سید جان…اما دشمن، سردار و غیرسردار، نظامی و غیرنظامی نمیشناسد. آن شب، موشکِ هدایتشده، مستقیم به سقف اتاقی خورد که همسر غلامعباس در آن بود.برادر میگوید: هیچی ازش نموند. داداشم و آرمین پشت اتاق بودن، کنار هم افتاده بودن. سر غلامعباس به سنگ چاه خورده بود. سینه آرمین باز شده بود چشمش هم آسیب دیده بود.
خواهر شهید، بعد از چند روز اصرار، خودش را به محل رسانده.میگوید: گفتم ببینم کجا شهید شدن. دیوار هنوز خونی بود. لکهها خشک شده بودن… دلم خواست همونجا بشینم، گریه کنم، از خدا بخوام منم ببره.او از همسر برادرش میگوید؛ زنی آرام، مؤمن، بیصدا و بیحاشیه: سالها بود پیش مامانم زندگی میکرد، بدون حتی یک دلخوری. خیلی خانم بود. محجبه بود. مظلوم بود. خدا شاهده این خانواده، پاک بودن. بهحق، شهادت لایقشون بود…
آرمین؛ کوچکترین شهید اندیمشک
آرمین فقط هشت سال داشت. اما دلش با آرمانهای بزرگ گره خورده بود.وقتی یکی از سرداران شهید شد، چند روز نمیگذاشت تلویزیون روشن کنند. گریه میکرد.در روزهای اخیر، وقتی موشکهای ایران در پاسخ به تجاوز دشمن شلیک میشد، صلوات میفرستاد، تکبیر میگفت. کسی باور نمیکرد بچهای هشت ساله، اینهمه درک داشته باشد.حالا اما، همان کودک، قربانی موشک همان دشمنی شد که هیچ مرزی نمیشناسد، نه نظامی، نه زن، نه کودک.
خانهای بدون دیوار، خانوادهای بدون آغوش
آن شب نه تنها یک خانه ویران شد، بلکه شانهای برای تکیه خواهران، بازویی برای برادران، مادری برای یک خانواده، و کودکی برای آیندهی پدربزرگ و مادربزرگ هم پر کشید.برادر غلامعباس میگوید: من دیگه حتی نمیتونم اون مسیر رو نگاه کنم. از اون روز، حتی از جادهی دوکوهه نمیگذرم. فقط یه جمله مدام توی ذهنمه خوشا به سعادتت غلامعباس، خوشا به سعادتت آرمین…
پیام روشن این خاکسترها
نه این خانواده، نه خانهشان، نه شغلشان نظامی نبود. اما این، جلوی دشمن را نگرفت.آنها فقط یک خانواده عشایری بودند. در زمین خوزستان ماندند و در قلب همهی ما جاودانه شدند.حالا دیواری مانده، با رد خون. عروسکی مانده، با خاکستر جنگ و قلبهایی شکسته که دیگر هرگز، مثل قبل نمیتپند.
اما روایت مظلومیت آنها، همانقدر که دل میسوزاند، راه هم نشان میدهد: که دشمنی این رژیم، تنها با مرزهای ما نیست، با اصل انسانیت است.و حالا، تاریخ با صدایی آهسته اما ماندگار خواهد نوشت: غلامعباس، همسرش و آرمین… زندهاند، تا جهان بداند که مظلومیت، هیچگاه فراموش نمیشود.گزارش از: آرزو موسوی- مریم صاحب محمدی نژاد #شهید_8_ساله#آرمین_موسوی#غلامعباس_موسوی#شهدای_وطن 12:25 - 28 تیر 1404