تصویر سربرگ نمایه‌ی ‌مریم نجفی‌
م

مریم نجفی

@MaryamNajafi
تاریخ پیوستن: بهمن 1399
متولد: 25 اسفند

مریم نجفی بازنشر داد

@MaryamNajafi19 اردیبهشت 1404

#آقا_رضای_معصومه

ایده و راهکار

#روایت #روایت_نویسی

اسم روایت:م مثل مادر 《به خدا ندارم.چیکار کنم.یه کاری کنین.مامانم داره می میره.》 صدای کولر حواسش را پرت کرده است. 《نمی شه خانم.اول پول حسابداریو پرداخت کنین بعد》 《به خدا حالش خوب نیست.اگه بمیره چه خاکی تو سرم بریزم تو رو خدا بذارین با دکتر صحبت کنم.》《با دکترم صحبت کنی فایده نداره.فوقش دکتر دستمزد خودشو نگیره.شما که نداشتین چرا اوردینش بیمارستان خصوصی‌ .》《خانم حالیت می شه میگم حالش بده؟خودت مادر داری؟مامان خودتم حالش بد بشه این جوری می گی؟این کارت ملی مو بگیرین.اگه پولو ندادم منو بندازین زندان.》 《مگه اینجا بقالیه هر وقت پولو پرداخت کردین عمل مادرتون انجام می شه.》 《خانم توسلی غذاتونو الان می خورین؟》 《نه چند دیقه دیگه می یام تو اتاق》 خواهر کوچکش زنگ می زند.《الو راضیه مامان چی شد؟》 《باید عمل بشه‌.۲۰ تومن باید بدم بیمارستان》 《از کجا بیاریم؟》 《نگران نباش من جورش می کنم》 شماره ی دایی بزرگش را می گیرد:《الو دایی جان، ببخشید که مزاحمتون شدم.یه مقداری پول لازم دارم.مامان باید عمل بشه.》 《بعد اون افتضاحی که بار اوردی چه طوری روت شد به من زنگ بزنی؟》《دایی من شرمندم》《شرمندگیت به چه درد من می خوره؟》《اگه پول بیمارستانو ندم.مامان می میره.》《به من چه》《مگه خواهرتون نیست؟دایی خواهش می کنم.》 《ندارم.برو از اون عموی لندهورت بگیر》 《دایی...》 صدایش خش دار شده است.قطره اشکی از چشمش راهش را به سمت دهانش باز می کند. روز بعد دکتر برای ویزیت به اتاق آمد.به تخت شماره ۹ رسید.《همراه خانم فرامرزی بیمارت که هنوز اینجاست.مگه نگفتم سریع تر باید عمل بشه》 《عملش نمی کنن خانم دکتر》 《یعنی چی عملش نمی کنن؟مگه می شه عمل نکنن؟》 راضیه به سرامیک کف پایش نگاه می کند.رد قهوه ای شیر کاکائو رویش مانده است. 《چه جوری بگم؟پول عمل خیلی زیاده.ندارم》 《چند دیقه دیگه بیا تو اتاق من》 《من با آقای حسینی صحبت کردم قبول کرد دستمزد خودشو نگیره.بقیه پول بیمارستانو جور کنین.عملش فردا انجام بشه》 در نماز خانه ی بیمارستان راضیه روی دستش دراز کشیده است.خانمی یک چادر نماز رویش می کشد. بلند می شود و می نشیند. سرش را روی پایش می گذارد.صدای گریه اش در نماز خانه می پیچد. 《دخترم!کیت تو بیمارستانه؟》 《مامانم.مامانم داره می میره.》 《ناامید نباش.امیدت به خدا باشه》 《چه طوری ناامید نباشم.هر کیو می شناختم بهش زنگ زدم.برای این که پول عمل مامانمو جور کنم. انگار همه دس به دست هم دادن مامانمو رو تخت غسال خونه ببینن.》