اینجا قطعه‌ی علی‌اکبرهاست

اینجا قطعه علی‌اکبرها در گوشه دنج گلزار شهدای کرمان است، پیکر ۷ جوان رشید و رعنا را پس از شهادت به‌دست صهیونیست‌های جنایتکار برای لیلا‌های کرمان آوردند و در اینجا به خاک سپردند.
خبرگزاری_فارس: کرمان: یک گوشه گلزار شهدای کرمان به فاصله چند متر بالاتر از مزار حاج‌قاسم تبدیل به قطعه‌ی علی‌اکبرها شده است، هفت جوان رعنا و رشیدی در این قطعه آرام‌گرفته‌اند که به‌دست صهیونیست‌های جنایتکار در حمله به یزد، شهید شدند.

او مسیح بود برای مادرش

هفت روز قبل پیکر ۱۰ پاسدار کرمانی که در حمله صهیونیست‌ها به یزد شهید شدند را به کرمان آوردند، ۱۰ جوان رعنای خوش قد‌وبالایی که همچون علی‌اکبر (ع) که "مسیح" بود برای مادرش لیلا، "مسیح" بودند برای مادرشان.هفت شهید در گلزار شهدای شهر کرمان به خاک سپرده شدند، شهیدان یاسر بنی‌اسد، امید کاظمی‌زاده، محسن جعفری، حبیب‌الله امیری، عباس اسحاقی، محمدعلی بنی‌اسد و محمد حبیب‌زاده.

مادرانه‌هایی برای علی‌اکبرها

مراسم هفتمین روز شهادت شهدای عزت و اقتدار رسیده است، وقتی به مزارشان می‌رسم چند تا از خانواده‌ها رسیده‌اند و در حال سوگواری هستند.مادر شهید حبیب‌زاده از راه می‌رسد، سرش را می‌گذارد روی مزار پسرش و صدایش را رها می‌کند: "محمدم! دلتنگتم مادر ..."، زن جوانی گُل‌های رز قرمز را پرپر می‌کند و می‌ریزد روی مزار محمد. از هر سو صدای قربان‌صدقه زنی به‌گوش می‌رسد، پیرزنی با چشم‌های بارانی در گوشه‌ای ایستاده است و نجوا می‌کند: "عزیزم! فدات بشم".مادر شهید حبیب‌الله امیری هم می‌آید، می‌نشیند کنار مزار پسر امام حسینی‌اش، دست می‌کشد روی مزار، اشک می‌ریزد و با عزیزترینش صحبت می‌کند: "برای علی‌اکبر امام‌حسین (ع) گریه می‌کنم مادر!، الهی فدات بشم‌ مادری!".

شهادتت مبارک یاسر ...

عطر عود و گلاب، شمع‌های روشن، شاخه‌های گل ..‌.، زن جوانی بر سر مزار شهید یاسر بنی‌اسد با هق‌هق گریه و صدایی از سوز دل می‌گوید: "شهادتت مبارک یاسر، شهادتت مبارک".
مرد میانسالی سرتا پا سیاه‌پوش از راه می‌رسد، پیشانی یکی از چهار دختر شهید اسحاقی را می‌بوسد و می‌گوید: "فدای سرت بشم عمو!" و یکی از دخترهای کوچکتر شهید هم عکس بابا را در آغوش گرفته و از این طرف به آن طرف مزار می‌رود و می‌آید، همه می‌دانند؛ دخترها چقدر بابایی هستند.

قرار بود محمدعلی داماد شود، اما صهیونیست‌ها شهیدش کردند

در زیر خیمه بزرگ گلزار شهدای کرمان، مادران شهدای اقتدار، عکس پسرهای رشیدشان را در آغوش گرفته‌اند و در میان جمعیت انبوهی که برای تسلای دل‌های‌شان به اینجا آمده‌اند، آرام‌آرام‌ اشک می‌ریزند. زنی که عکس شهید محمدعلی بنی‌اسد را به‌دست گرفته است آنقدر جوان است که شک می‌کنم، مادر شهید باشد، اما هست.او تعریف می‌کند: "محمدعلی ۳۳ ساله بود، با دختر خانمی تبریزی عقد بست و قرار عروسی‌شان را برای شهریورماه امسال گذاشته بودند که شهید شد".

بابایی که رفت، عکس و بویی که ماند

دختر شهید کاظمی‌زاده دلنوشته‌اش را برای بابای شهیدش می‌خواند: "بابای قهرمانم دلم برایت تنگ شده نه فقط دلم، تمام وجودم.بابا جان! کاش فقط یک خواب بود! کاش یک نفر می‌آمد و می‌گفت: بابای تو زنده است،‌ ولی نه این‌طور نیست. اما حالا من مانده‌ام‌ و عکس تو روی دیوار! من مانده‌ام و لباس‌هایی که هنوز بوی تو را می‌دهد".

ماجرای دختربچه‌ای که ناگهان یک شیرزن شد

ناگهان لحن آرام نازنین‌فاطمه تغییر می‌کند، صدایش را بالا می‌برد، دستش را مشت می‌کند به سوی آسمان، او از دختر بچه‌ای ظریف تبدیل می‌شود به شیرزنی باصلابت و فریاد می‌کشد: "بابا جان! اسراییل فکر می‌کند، با موشک، با آتش، با خون، می‌تواند ما را بشکند، اما نمی‌داند، تو و امثال تو با خون‌تان، پرچم غیرت را بالاتر بُردید، نمی‌داند، دختری مثل من حالا دیگر یک دختر نیست، دختر مقاومت است، دختری که به جای گریه، دستش را مشت می‌کند".

دعای نازنین‌زهرا برای رهبری

نازنین‌زهرا دوباره دخترکی می‌شود آرام و به بابای شهیدش قول‌هایی می‌دهد: "بابا‌! من قول می‌دهم، اگر سرم برود، چادر مادرم زهرا (س) نرود، قول می‌دهم، حسینی زندگی کنم و حسینی بمیرم. تو فقط برایمان دعا کن!. از خدا می‌خواهم تا که تا جان در تنم باقی‌ست/ رهبرم چون پدری بر سر من زنده بُوَد/ چهره زیبایش چون جمال تو شاد و پر خنده بُوَد".صدای سنج و دمام می‌ریزد زیر خیمه و اشک‌ها سرازیر می‌شود از چشم‌هایی که تا ابد منتظر علی‌اکبرهای رشیدشان هستند ... .
09:03 - 12 تیر 1404

5 بازنشر14 واکنش
173٫9k بازدید