مدافعان این خاک در تابوت میآیند
انگار که دیگر قرار ما همین است که ستارههای روی دوش، زودتر به آسمان برگردند و جوانترینها، در تابوت بیایند و ما، با چشمانی خیس از اشک و شانههایی به هقهق افتاده از داغ جوانیشان، «بأی ذنب قتلت» بخوانیم در بدرقهشان.
خبرگزاری فارس؛ لارستان: «ستوان یکم، مرتضی وفاپور». این نام، این درجه، این قامت جوان که حالا آرام در آغوش پرچم جمهوری اسلامی ایران خوابیده، چقدر به لارستان گرم، داغی سرد میبخشد و قلب، میلرزاند و جان به اندوه میکشد.انگار که جمله خداحافظی ما با جوانانمان شده باشد. انگار که دیگر قرار ما همین است؛ که همیشه مدافعان امنیت، در تابوت بیایند و ما، با چشمانی سرخ از بیخوابی دیشب و شانههایی به هقهق افتاده از غم فراق، تابوتشان را روی دست بگیریم.
در دلِ تابوت آرام گرفت
بروید. دیدار به قیامت. با قامتی که تا دیروز استوار در خیابانها قدم میزد و امروز روی شانهها آرام گرفته است. و میدان به میدان. خیابان به خیابان. کوچه به کوچه لارستان گرم، با غم این جوان از خویشتنمان بیرون زدهایم. آفتاب تیز جنوب، روی تابوت میتابد و عرق از پیشانیها میچکد، اما این داغی که بر دلها نشسته، سوزانندهتر است. غمهایی ریشهدار. غمی که هر بار با دیدن خونِ یک مرزبان یا مدافع امنیت بر زمین میریزد، داغهای قدیمی را، کاریتر، زنده میکند.
آخرین استغاثه، آغازِ پرواز
این، پایانی برای یک زندگی زمینی است، اما آغازی برای پروازی ابدی. در صفهای بلند تشییع. ایستاده به احترام ستوانی خوابیده در تابوت که رنج بیداریهای شبانه را بالاخره از تن جوانش به در کرد و به عنوان آخرین ماموریت، این بار، راه آسمانها را در پیش گرفت. صفها به نماز میت بسته میشود. دستها که به قنوت بالا میرود، انگار بالهایی برای پروازِ روحِ او میشوند. سکوت، سنگینتر از هر فریادی، بر شانههای شهر مینشیند.
همه برای یک خداحافظی
در صفها ایستادهایم. از این محله. از آن خیابان. پیر و جوان. دارا و ندار. مردمانی با لباسهای محلی و فرمهای نظامی. همکارانش با صورتهای برافروخته از بغض، پیرمردی با دستهای پینهبسته که عصایش را به زمین میفشارد، و مادری که عکسِ قابگرفته جوانِ خودش را به سینه چسبانده. همه برای خداحافظی آمدهاند. برای بدرقهای سزاوارِ یک قهرمان تا آن خانه آخر و ابدی. تا به خدایی که از بالا همه ما را به یک چشم میبیند، با بغضهایی ترکیده، تابوت مرتضی را نشان بدهیم و شهادت دهیم که او جانش را سپرِ بلای ما کرد.
«شهادت میدهیم به...»
شهادت میدهیم به مردانه ایستادن در آستانه خطرها؛ شهادت میدهیم به شبهای آرام نخوابیدنِ یک ستوان جوان و بیداریهای ممتد تلاش برای رفاه و امنیت این شهر.شهادت میدهیم به لبخندی که از روی صورتش پاک نمیشد، حتی وقتی خستگی امانش را بریده بود؛ شهادت میدهیم به یونیفرمی که در راه حفظ وطن غرقِ خون شد و جانی که در راهِ امنیتِ خلق خدا سپرد.
در صف نخلهای استوار
ایستادهایم. همانطور که باید. همانطور که یک سربازِ وطن میخواست. ایستادهایم و سرهایمان تنها از اندوه وداعِ با تابوت اوست که بر گردنهایمان خم شده. ایستادهایم برای خداحافظی اما قلبهایمان پر از سلامِ بر اوست. سلامی برای شروعی دوباره. برای ادامه دادنِ این راهِ روشن. ایستادهایم. مثل صف بلندِ نخلهای استوارِ جنوب. ایستادهایم برای ادای احترام، و برای آخرین بار به مرتضی سلام میدهیم با لبهایی که درد آنها را به رعشه انداخته و جانهایمان را در غم مچاله کرده: خداحافظ قهرمان. ما راهت را ادامه میدهیم.
20:13 - 11 فروردین 1405