اینجا برادر بویِ غریبالغربا میدهد
میگویند اینجا ایستگاهِ آخرِ برادری است. جایی که احمد برای رسیدن به رضا جان داد.
خبرگزاری فارس؛ شیراز: «والله که غربتِ این برادر، کمتر از غربتِ آن برادر نیست.» این را ابویاسر میگوید. مردی تنومند با دشداشه طوسی که نشسته روبروی ایوان و تسبیح شاهمقصودش را دانهدانه میاندازد. زل زده به گنبد و شانههایش مثل کوهی که زلزله آمده باشد، میلرزد. کنارش مینشینم. میگویم: زائر کربلایی؟
با لهجه غلیظ بصراوی میگوید: نه پسرم، زائر عشقم. آمدم بروم مشهد، دلم گیر کرد اینجا. گفتم مگر میشود بروی دیدن سلطان و به برادرش سلام ندهی؟ آن هم برادری که جانش را داد تا به امامش برسد.اشکهایش لای محاسن سفیدش گم میشود. دست میکشد روی زانوی دردناکش و میگوید: شنیدهام اینجا را خون گرفته بوده، شنیدهام حرامیها ریختند و زائرها را زدند. آمدم بگویم یا احمد بن موسی! اگر آن روز نبودی که دست برادرت رضا را بگیری، ما حالا هستیم. ما سپرِ بلاییم.ابویاسر روضه میخواند. نه با میکروفون و بلندگو، با همان دل سوختهاش. از غربت احمد میگوید که در راه خراسان محاصره شد. از تیرهایی که به تابوت تنش نشست. دلم میلرزد. انگار تاریخ تکرار شده. دیروز تیرباران عباسیان، امروز رگبار تکفیریها. اما این حرم، عجیب بوی ایستادگی میدهد.
امانتدار امین
کمی آنطرفتر، زنی با چادر گُلدار شیرازی، دارد بینِ زائرها حلوا پخش میکند. عطر هل و گلابش هوای صحن را پر کرده. پسرش در حادثه تروریستیِ شاهچراغ زخمی شدسینی را میگیرد جلویِ صورتم: بردار ننه، مال شهادت آقاست.چروکهای دور چشمش عمیق میشود: احمد بن موسی (ع) امین ولایت بود ننه. امانتدار بود. مردم مدینه امانتهاشان را میسپردند دستش. وقتی هم شهید شد، جانش را امانت داد به خدا. پسر من هم امانت بود.اینجا حرم امین است. هرکس میآید باید یاد بگیرد که جان و مالش امانت خداست.یک تکه حلوا میگذارم دهانم. مزهاش فرق دارد. مزه صبر میدهد. مزه یقین.نگاه میکنم به جای گلولههایی که هنوز روی بعضی دیوارها ردش مانده. انگار این دیوارها هم زائرند. دیوارهایی که شهادت دادند اینجا کربلای ایران است. اینجا جایی است که برادری با خون امضا شد.
دختری از دمشق
صدای گریه آرامی از گوشه شبستان میآید. دختری جوان، سرش را تکیه داده به ضریح نقرهای و با موبایلش حرف میزند. عربی صحبت میکند اما نه لهجه عراق، لهجه شام است.نزدیک میروم. میگوید: مِن سوریا از دمشق آمدهام.اسمش فاطمه است. اینجا دانشجو است. میگوید ما در سوریه عادت کردهایم به زیارت عمه جان زینب (س). آنجا هم بوی غربت میآید، اینجا هم. غربت این خاندان تمامی ندارد.چشمهایش برق میزند و می گوید چون احمد بن موسی (ع) سید السادات است. کریم است. شنیدهام وقتی در مدینه بود، هزار بنده را در راه خدا آزاد کرد. من هم بنده گناهم. آمدم آزادم کند.حرفش سنگین است. هزار بنده و حالا میلیونها دل اسیر که دخیل بستهاند به شبکههای ضریحش تا آزاد شوند از بند دنیا.
چراغی که هرگز خاموش نمیشود
میآیم وسط صحن. باد خنک میخورد به صورتم.به آدمها نگاه میکنم. به آن پیرمرد لر که با کلاه نمدیاش تعظیم میکند. به آن خانواده که دستجمعی زیارتنامه میخوانند. به آن جوان امروزی که با شلوار جین زانو زده و سرش را گذاشته رویِ سنگهای کف حرم.اینجا کجاست؟ اینجا فقط یک مقبره نیست. اینجا تلاقیِ عشق و خون است.احمد بن موسی (ع) نرسید. به خراسان نرسید تا برادرش را در آغوش بگیرد.اما حالا، هر زائری که میخواهد برود مشهد، اول میآید اینجا. اجازه میگیرد. انگار کلید دروازه خراسان دست این برادر است.میگویند او شاه چراغ است. و چه اسم با مسمایی. در تاریکی فتنهها، در شبی که دشمن میخواست نور خدا را با دهانش خاموش کند، او درخشید.خونش درخشید. و حالا بعد از قرنها، این چراغ هنوز روشن است. روشنتر از همیشه.
میشمارمشان. ابویاسر که از بصره آمده برای بیعت.مادرِ علی که صبرش را از زینب (س) وام گرفته.فاطمه که از شام آمده برای زیارت.و هزاران نفر دیگر که هر کدامشان یک قصه دارند.قصه دلتنگی برای امامی که رئوف است و برادری که امین است.و من ایستادهام زیر چلچراغ بزرگ ایوان. قلمم را میگذارم توی کیفم. اینجا کلمات کم میآورند. اینجا باید دل داد.راستش را بخواهید، در این صحن، مرزها بیمعنیترین واژههای جهانند. اینجا همه یک شناسنامه دارند. شناسنامهای که رویش نوشته:ابویاسر، خادمُ احمد بن موسی مِن العراق.فاطمه، خادمةُ احمد بن موسی مِن سوریا.و سیاوش، خادم احمد بن موسی مِن ایران.
07:56 - 17 دی 1404