هوادار کوچک پرسپولیس در زیر آوار میناب
روایتی تلخ از زبان یک کادر درمان؛«۷۲ساعت گشتم ، اما فایده ای نداشت؛رفتیم سردخانه ها را بگردیم و آخر سر تنها چیزی که از جسم کوچک خواهرزاده ۱۰ ساله ام پیدا کردیم تنها یک قلم پا بود که آن را از روی جوراب ورزشی اش شناختیم! »
به گزارش خبرنگار باشگاه خبرنگاران توانا؛روایت های میناب تمام شدنی نیست! چه خوب میگویند که «میناب و ما ادراک میناب!» ؛ بیایید با من به بیمارستان حضرت ابوالفضل(ع) میناب برویم تا بخشی از این ماجرای تلخ را از یک شاهد عینی جویا شویم.روی تخت بیمارستان، با دستی که در گچ اسیر شده و تنی که هنوز لرزههای انفجار را در خود دارد، دراز کشیده . محمد جلالی اهل میناب و از کادر درمان بیمارستان حضرت ابوالفضل(ع) است؛ کسی که سوگند خورده التیامبخش دردهای مردم باشد، اما حالا خودش در حمله آمریکا به حوالی میناب، در ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ مجروح شده است.محمد برای رسیدگی به یک بیمار به شهر کرگان در اطراف میناب رفته بود که موج انفجار مجروحش میکند.اما او فقط یک مجروح ساده نیست، پیراهن سیاه تنش حکایت از داغ دیگری دارد، داغی که از سه ماه پیش بر دلش نشسته ...ماجرای تلخ ۷۲ ساعت جستوجوسر صحبت را با او باز میکنم ، مرا با خود میبرد به روز ۹ اسفند ۱۴۰۴، همان ظهر خون آلود شهر میناب.سعی میکند بغضش را میان حرف هایش پنهان کند اما از چشم هایش چیز دیگری میفهمم!میگوید روز حادثه من بندرعباس بودم که دخترم زنگ زد: «بابا کجایی خونه داره میلرزه! مامان مدرسه است، صدای وحشتناکی میاد.»نگران شدم! بلافاصله مادرم زنگ زد: «محمد زودتر بیا! مدرسه رو زدند! »نفهمیدم چطور خودم را به مدرسه رساندم و همراه دیگران مشغول آواربرداری شدم! خبری از خواهرزاده ام امیرحسین نبود...نمیدانستم به مادرش چه بگویم! ۷۲ ساعت گشتم ، اما فایده ای نداشت...
یک جوراب ورزشی مرا به امیرحسین رساند
بعد از سه روز جستجو رفتیم سردخانه ها را بگردیم و آخر سر تنها چیزی که از جسم کوچک خواهرزاده ۱۰ ساله ام پیدا کردیم تنها یک قلم پا بود که آن را از روی جوراب ورزشی اش شناختیم!...به اینجا که میرسد دیگر نمیتواند بغضش را پنهان کند؛ مابقی حرف ها از چشمش سرازیر میشود.آخرین آرزوهای امیرحسیناز خواهرزاده اش میگوید ، شهید امیرحسین جعفری راونگی :«امیرحسین خیلی اهل فوتبال بود و عاشق دو آتیشه پرسپولیس! همیشه دوست داشت لباس پرسپولیس بپوشد، دلش میخواست بازیکنانش را از نزدیک ببینید اما همه این آرزوها زیر آوار مدرسه میناب ماند.»
لعنت به وطن فروشانکمی سکوت میکند، انگار چیزی روی دلش سنگین است ، آرام زیر لب میگوید: «لعنت به هرکسی که منتظر کمک های ترامپ بود! لعنت به هرکسی که وطن فروشی کرد ، خون خواهرزاده ام تا ابد گردن شان میماند، خدا بد خواهان جمهوری اسلامی ایران را نابود کند.»سردرد های ناتمامعکس های خواهر زاده شهیدش را نشانم میدهد، میگوید شب ها سردرد رهایش نمیکند! هنوز صدای موشک و انفجار را در گوشش احساس میکند.دستش در گچ است ، برایش آرزو میکنم دلش آرام شود و جسمش سلامت.لبخند تلخی میزند ، آنقدر تلخ که انگار هیچ آرزویی برای بهبودِ جسمش، وزن سنگین دردهایش را سبک نمیکند. دایی شهید امیرحسین جعفری راونگی، درحالیکه دست شکستهاش را روی تخت بیمارستان تکیه داده، به عکس خواهرزادهای نگاه میکند که عشق توپ و زمین چمن را، باخود به زیر آوار مدرسه میناب برد و به آسمان پرکشید.
05:12 - 31 خرداد 1405