شعر و داستان ( آلهه باران ) تقدیم به « شهیده باران اشراقی » به قلم فریدران
زمین خشک بود و دعا میچکیدزِ اشکِ دلِ خسته، باران دمیدخدا گفت: چو دل بلرزد زِ مهرهمان لحظه، آسمان هم تپید. . «خدا همیشه از دل میشنوه، نه از صدا...». بارخدایا... زمین تشنهست... دلمم همینطور...فرید کیومرثیان
بارِ خُدایا، زمین تشنهی بارونِ توستچشمِ خاک از عطشِ مهربونِ توستابرِ رحمت بفرست از دلِ آسمونتا دلِ خشکِ جهان، غرقِ جونِ توستباغِ پژمرده نفس میکِشه بیصداریشه در حسرتِ بارِ نگونِ توستمیوهها خسته و لبتشنهی دیدارِ نورباد میچرخد و نامش، زبونِ توستبارِ خُدایا، بده این خاکِ غمدیده رافرصتِ رویشِ نو، در جنونِ توسترحم کن بر گلِ پژمردهی این دشتِ پاککه امیدِ دلِ ما، در سکونِ توستبادِ تند از سرِ ما خشم نگیر ای کریمرحمتی ده که ببارد ز خونِ توست
باد، خاکِ بیرمقِ دشت را ورق میزد.صدای پایِ مردم، روی زمینِ ترکخورده، شبیهِ ناله بود.چاهها خشک شده بودند، گاوها لاغر، و بوی خاک، دیگر بوی زندگی نمیداد.روستا در سکوتی سنگین فرو رفته بود. هیچکس چیزی نمیگفت، اما همه یک دعا را در دل تکرار میکردند.پیرمردی، با تسبیحی از هستهی خرما، آهسته گفت:ـ بارخدایا، زمین تشنهی بارون توئه...کودکی که کنارش ایستاده بود، به آسمان نگاه کرد؛ آسمان سفید بود، بیابر، بیصدا.اما در نگاهِ کودک، برقِ امیدی افتاد. گفت: اگه همه با هم بگیم، شاید آسمون بشنوه...زنها از خانه بیرون آمدند، با کوزههای خالی.پیرمردها کنار مسجد نشستند.و همه با هم، نه با صدا، بلکه با دل، شعر را زمزمه کردند. بارِ خُدایا، زمین تشنهی بارونِ توستچشمِ خاک از عطشِ مهربونِ توستصدای دعا، از لبها گذشت، از باد گذشت، و بالا رفت.ابرها، دور، در دل آسمان، مثل پرندههای گمشده، شروع به چرخیدن کردند.یکی از زنها، بیآنکه بفهمد چرا، اشکش روی خاک افتاد.قطره فرو رفت، و خاک، برای لحظهای زنده شد.پیرمرد به او نگاه کرد و گفت:همینه… دعا وقتی از دل بریزه، آسمون خودش میفهمه.باد تغییر کرد. بوی نم، بوی زندگی، بوی خاکِ تازه آمده از دوردست.ابرها آمدند. رعدی آرام زد.مردم بیاختیار برخاستند، دستها را بالا بردند.ابرِ رحمت بفرست از دلِ آسمونتا دلِ خشکِ جهان، غرقِ جونِ توستاولین قطره بارید.کودک خندید. پیرمرد لبخند زد.زنها کوزهها را بالا گرفتند. خاک بوی حیات گرفت.و هیچکس نفهمید کِی، دعای آن روز به شعر بدل شد،و شعر، به باران.فقط باد، آرام از میان دشت گذشت و با خودش گفت:«خدا همیشه از دل میشنوه، نه از صدا.»
«دعا وقتی از دل بریزه، آسمون خودش میفهمه...»
بارخدایا... زمین تشنهست... دلمم همینطور...«اگه همه با هم بگیم، آسمون میشنوه...»
دعا وقتی از زبانِ جمع برخیزداز زمین میگذرد و به آسمان میرسدو گاهی، خودِ دعا همان باران است.
05:11 - 21 آبان 1404