داستان کوتاه: ترازو عدلبه قلم؛ فرید کیومرثیان
شب‌ها، در آغوش ارگ کریم‌خان زند نفس می‌کشیدمدیوارهای کهن در سکوتی سنگین فرو رفته بودنداما شهر، در هیاهوی سر‌شب خود می‌جوشید و می‌تپید.مردمانِ شاد، با عطر کباب، فالوده و بهارنارنجکوچه‌ها را از دل بازار وکیل تا دورترین سایه‌ها پر کرده بودندمن کنجکاو بر سنگ‌فرش‌ها خش‌خش دار قدم می‌زدم.کم کم دیر وقت شد به سمت خانه را افتادمکه در گوشه‌ای تاریک، دیدم زنی نشسته بودپیش رویش ترازویی کهنه، با وزنه‌های شکستهو نگاهی که انگار هزار سال بار بر شانه داشت.خواستم پای بر کفه‌ ترازو سست صدای جغجغ می داد بگذارمکه زن نیازمند، با لرز صدایی ناامید گفت:نه... نه، تو سنگینی، ترازو‌ام می‌شکند.آن دم، با ضربان تند قلبم حقیقتی تلخ بر من روشن شدکه زن تمام دارایی‌اش همان وزن‌کش نیم‌جان بودمانند ریسمانی به مو رسیده و پوسیده در بادبان طوفاناما آخرین راه و امیدی بود که هنوز از نفس نیفتاده بود.
در همان دم، چند جوانِ نا احوال بی‌خیال، قهقهه‌زنان از راه رسیدندبه من نگریستند؛ سوژه‌ای تازه یافتند؛ و بی‌پروا خندیدندمی گفتند تپل خان نشکنه یا خانم خسیس نباش.اما من، اسکناسی صدتومانیِ خشک را که حقوقم ان روز سر تیمچه قالی بود در ظرف سکه‌های زنگ‌زده‌اش نهادم و آهسته گفتم:این، کمترین کاری‌ست.زن، خجالت‌زده سرخ شد و گفت:کاکا... لازم نیست.گفتم بگیر من وزن‌م را دانستم ممنونم و رو به جوانان سرخوش گفتم:آری باید انسان سنگین بود.سکوتی سنگین ناگاه بر خیابان نشستو من، در دل، لبخندی پنهان یافتم.قدم‌هایم اخر نزدیک بامداد مرا تا کوچه‌ی داش‌آکل رساند.پیرمردی نشسته بودکم‌بینا، پریشان، همان فریدران مهربان همیشگی محل.سلامش دادم: «پهلوُون، چه خبر از زورخونه؟»پیرمرد خندید و گفت: «هنوز غریبه عشقی یا مردِ آهن شده‌ای؟»گفتم: «هیچکدام فعلا که در خویشتن خویش غریبمچون آدمی چیزهایی می‌بیند که دلش می‌شکند.»پیرمرد آهی کشید: «می‌دانم، چه در دل داری جوان، مردهَ منو زندهَ توکه همیشه، دست بگیر داشته باش و از خدا کمک و قوت بگیری جوُون.»کلماتش سنگین بود، گرم، درس زندگی در کهنه‌گی‌اش نهفته بودو حرفش آن‌چنان بر جانم نشست که بر پیشانی‌اش بوسه زدم و یواشکی در جاجیمش شلیل، انگور، زردآلو، سیب گذاشتم.
دیگه دیر شده بود نصف شب شدکیسه های کاغذی میوه‌ها و گوشت خرید خانه را زیر بقل گذاشته رفتم از هفت پیچی های تاریک خانهدرب ورودی اقبال خوشم روی هم بود نمی خواستم مادر و بی‌بی سالخورده‌ام بیدار شوندمیوه ها ریختم در حوض، گوشت شقه سردست بره هم گذاشتم در یخچال نفتی مطبخ آروم آروم از راه پله پیچی سنگ بلند رفتم بر بام خانه نشستم که صدای جرگ‌جرگ چوب های کهنه سقف درآمد.ولی مادر منتظرم بود، کوزه‌ای آب خنک کنارم گذاشتو شام گرمی،که ابگوشت با دمبه دوست داشتم با دورچین ترشی سبزی آورد.بوی کاه‌گل که مادر روی درب‌دیوار اب پاشیده بود خنک شودو گل‌یاس حیاط پنج‌دری، هوا را شیرین کرده بود.بعد شام دلچسب کنار مادر،گفتم ننه امروز خیلی خوش گذشتننه گفت: الحمدالله و ماشاالله به شیر پسرم.منم که از دعا مادرم خیلی خوشحال، سرشار قدرت بودمرفتم میز تحریر‌ه‌ام را آوردم دفترچه‌ام را گشودم و نوشتم:«امیدوارم امشب، آن زن نیازمند مانند ما برای کودکانش آبگوشتی گرم پخته باشد.»دعا کردم‌: «روزی بیاید که هیچ زنی با کودکش، نیمه‌شب، در پی یک قرون دو زاری نان شب نباشد الهی آمین معجزات جاری گردد»و بر تشک پیله‌بسته‌ام که به پنبه‌زن مانند رؤیاهایم کتکش زده بود آرام و نرم، فرو رفتم در سایه‌ها......و در سکوت شهر،بق بقو کبوتر‌ها، ستاره‌های درخشان در خاموشی، گواه دعایم شدند؛ .........................................نویسنده : فرید کیومرثیان، زند از شیرازپنجشنبه 1404/6/6 #داستان #داستان_کوتاه #ادبیات #شعر #شیراز #فریدران #اجتماعی #نیازمندان #کمک
11:12 - 8 شهریور 1404

0 بازدید