شوق وصل

کاش به خوابم بیایید و بگویید احسنت...📝 زمانی‌که رهبر شهید، حرف از رفتن زد، خیلی‌ها بهم ریختند. این روایت، ماجرای شعری است که بعد از آن، خطاب به رهبر شهید، از دل برخاست.
سلام آقاجاناجازه بدهید بروم سر اصل مطلب راستش دلخورم.از خودم، از روزگار، از شرایط، از آرزویی که به گور می‌برم.یادتان هست یک بار گفتید بعد از من مجلس خبرگان رهبر بعدی را انتخاب می‌کند؟ حتما یادتان هم هست فردا شبش استاد پناهیان بالای منبر داشتند سخنرانی می‌کردند و یک‌دفعه وسط سخنرانی برادر جانبازی با صدای بلند گفت آقای پناهیان! به آقا بگویید حرف از رفتن نزنند از دیشب قلبم به درد آمده و شما پدرانه و مهربانانه نگاه کردید.راستش من همان موقع نشستم و برایتان شعر گفتم. بعدش منتظر ماندم که یک روز قسمتم بشود جلسه دیدار شما با شاعران بیایم و بعد آن‌جا برایتان بخوانمش و شما یک احسنتی بگویید. نه این که شعرم درخور باشد نه، اما همین که مخاطب کلام پدرانه شما می‌شدم برایم یک دنیا می‌ارزید.شاید هم همان‌جا از شما یک چفیه متبرک طلب می‌کردم و شما آن را از روی دوشتان بر می‌داشتید و هدیه می‌دادید. از کجا معلوم شاید هم دبه می‌کردم و علاوه بر چفیه، انگشتر هم می‌خواستم و برای این که یک مد راه بیندازم خودکارتان را می‌خواستم.اما نشد که نشد. الان که فکر می‌کنم می‌بینم اشتباه از من بود. مسئولین از کجا می‌دانستند چه آرزوی بزرگی دارم؟ از کجا می‌دانستند شاعرم؟ از کجا می‌دانستند؟راستی دوست دارید بدانید چه شعری برایتان گفتم؟ البته آن موقع‌ها دانشجو بودم و شعرم ناپخته.باشد برایتان می‌فرستمش، اما شما هم کاش به خوابم بیایید و بگویید احسنت.
حرفی از رفتن نزن قلبم پریشان می‌شود از طلوع زندگانی هم پشیمان می‌شودفکر رفتن می‌کنی پلکم مداوم می‌پرد جان به لب می‌آید و هر دم هراسان می‌شود وحشت از کابوس‌ها بعدا تب پیشانی‌ام اشک در آیینه‌ها شاگرد باران می‌شود بی تو گلشن را به زندان‌ها شباهت می‌کنمپیش افکارم قلمدان هم گروگان می‌شودحرف رفتن می‌زنی بالا نمی‌آید نفس لرزش دستان من کم‌کم نمایان می‌شود دست و پا و سر مگر با هم منظم نیستند؟پس چرا هر لحظه عضوی نابه‌سامان می‌شود؟دل به دل راهی اگر دارد امیدی باز هست چشم کافرکیش من نزدت مسلمان می‌شود آه امسال مرا آیینه باور کرده است گرچه اندوه دلم هر ساله پنهان می‌شودگر چه از پشت نقاب شیشه‌ای می‌بینمت دیدن گل روبه‌رو بهتر ز هجران می‌شود مرگ من این تن بمیرد حرف رفتن را نزنحرف رفتن می‌زنی قلبم پریشان می‌شود✍️ فهیمه باجولی (آلا)
06:40 - 20 فروردین 1405
امام و رهبری
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 واکنش
1054 بازدید