آرام باش
این روزها باید از خیلی چیزها گذشت...📝 روایت یک گذشت
بازوی بابا را محکم گرفته بودم و سرم را به سینهاش فشار میدادم. بابا هم دستش را به حالت «آرام باش» پشتم میزد و از دور به ساختمانمان که حالا دیگر هیچ شباهتی به خانه نداشت، خیره شده بود.باد میآمد و من تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که آستینهای لباس خرسدار نارنجیام را بدهم پایینتر تا
سرما دستم را نسوزاند.بابا راه افتاد به طرف ماشین. از پشت سرش ساعت مچی کوچولوی زرد رنگی که مامانجون برای جایزهی روزه اولی بودنم گرفته بود را دیدم که از زیر یک عالم خاک و آجر بیرون زده بود. به بابا نگفتم بایستد تا حداقل آن را بردارم.
00:09 - 14 فروردین 1405