آخرین انار میناب به شاعرِ «الفبای شهادت» رسید

مطمئن بود سفر در شرایط جنگی و با وضعیت بیماری‌اش، خطرناک است؛ اما در نهایت، چمدان رفتنش را بست و بهارش را محکم‌تر از همیشه در آغوش گرفت. سفری که ماجرایی عجیب در انتظارش بود.
خبرگزاری فارس| از خیلی سال پیش می‌شناسمش؛ از آن سال‌ها که کودکی و نوجوانی‌اش را در بروجن قد می‌کشید و در بام ایران؛ استان چهارمحال‌و‌بختیاری، نامش به‌عنوان شاعری آینده‌دار، بر سر زبان اساتید شعر و دوستانش جاری بود.از همان سال‌ها هم شاعری بود آرام، با دنیایی پر از لطافت‌های زنانه و عاشقانه‌هایی نجیب. شاعری خودمانی که وقتی پای حرف‌هایش می‌نشینی، جز صداقت نمی‌شنوی و در دنیای شاعرانه‌اش، جز عشق‌بازی و ارادت به اعتقادات زلال قلبی‌اش نمی‌بینی‌.

دوباره با نوشتن دست رفاقت داد

پای حرف‌هایش که می‌نشینم، مرا به سال ۱۳۷۷ می‌برد؛ سالی که تازه هجده‌سالگی‌اش پر شده بود و به‌طورجدی فعالیت ادبی‌اش را شروع کرد و به خاطر استعداد عجیبش، آن‌قدر سریع پیشرفت کرد که درست دو سال بعدش، اولین رتبهٔ جشنوارهٔ سراسری شعر دانشجویی را مال خودش کرد و بعد هم لوح تقدیر و تندیس حدود یک‌صد رتبهٔ ملی، منطقه‌ای و استانی را در صندوقچهٔ خاطراتش به یادگار گذاشت. او که بیشتر، غزل و سپید می‌سرود، به‌خاطر دلایل شخصی‌، از سال ۱۳۹۲ تا 1402، حضورش در همه‌جا کم‌رنگ شد و بعد از این ده سال سکوت ادبی، دوباره با نوشتن، دست رفاقت داد و باز هم در همه‌جا خوش درخشید.

با هم، راهیِ صبح نهم اسفند ۱۴۰۴ می‌شویم

اما آنچه من بیشتر مشتاق شنیدنش از زبان نجمه بنائیان بروجنی هستم، «داستانِ آهنگِ الفبای شهادت» و «داستان انار» است. آهنگی که وقتی اولین‌بار از قاب تلویزیون شنیدمش، اشک‌هایم بند نمی‌آمدند و جگرم خون‌تر از همیشه شد.برای همین وقتی می‌بیند دل توی دلم نیست برای شنیدن این دو اتفاق، با هم، راهیِ صبح نهم اسفند ۱۴۰۴ می‌شویم. صبح سردی که یک‌دانه دخترش بهار، مشغول نوشتن مشق‌هایش بود تا بعدازظهر به مدرسه برود و او هم مشغول رسیدگی به زندگی آرامش و پختن غذا برای خانواده. تا اینکه با شنیدن خبر مدرسهٔ میناب، یک لحظه جهانش از حرکت ایستاد و چند ساعت نتوانست هیچ کاری انجام بدهد.انگار مادری شده بود که با تمام توان به سمت مدرسهٔ دخترش می‌دوید و می‌دوید؛ ولی دیر می‌رسید. آن لحظه بغض سنگینی گلویش را بسته بود؛ بغضی که هیچ جور نمی‌شکست و سرریز نمی‌شد.

عصر بمباران، شعر الفبای شهادت رزقش شد

بعدازظهر همان روز، اولین مصرع شعرِ «الفبای شهادت» رزقش شد. دو بیت از آن را سرود؛ اما احساس کرد با آن ردیف و قافیه، شعر خوبی از آب درنمی‌آید.داشت کلمات را به سمت شعر سپید می‌برد که نمی‌داند چطور خودکار به‌جای او، شعر را ادامه داد و غزلش بدون حتی یکبار ویرایش و بدون هیچ خط‌خوردگی، تمام شد و در نهایت به دست امیر حقیقت؛ خوانندهٔ جوان در پایتخت رسید.اما ماجرای غزل میناب، با رسیدن به دست آقای حقیقت تمام نشد و ماجرایی تازه، با رسیدن تاریخِ تقویم به 25 اردیبهشت ۱۴۰۵ رقم خورد.
۷ MB

در شرایط جنگی، تصمیم به رفتن گرفت!

آن روز، همین که نجمه، اولین لقمهٔ ناهارش را در دست گرفت، صدای زنگ تلفنش پیچید توی خانه؛ از مرکز شعر و موسیقی صداوسیما، او را برای ساعت چهارده روز ۲۶ اردیبهشت دعوت کردند تهران. تلفن را که قطع کرد، لقمه‌اش ماند کنار سفره. یکباره دخترش گفت: «مامان نرو تهران، خطرناکه!» ولی او باید خودش را به تهران می‌رساند و انگار ندایی از بین شلوغیِ زنگ تفریحِ مدرسهٔ میناب، صدایش می‌زد.مطمئن بود سفر در شرایط جنگی و با وضعیت بیماری‌اش خطرناک است؛ اما در نهایت تصمیم به رفتن گرفت. چمدانش را که بست، قبل از حرکت اتوبوس، بهارش را محکم‌تر از همیشه در آغوش گرفت و چندین بار بوسیدش و چند سفارش مهم با پسوند «یادت باشه» توی گوشش گفت.

خدا را شکر کرد!

اتوبوس از شهرستان تَکاب که نجمه بعد از ازدواج ساکن آنجا شده بود، راهی تهران شد و او را به برنامهٔ تجلیل از عوامل «الفبای شهادت» در واحد شعر و موسیقی صدا و سیما رساند. برنامه‌ای که آقای «محسن صفائی فرد»؛ رئیس مرکز شعر و موسیقی، از بین پانزده کار تولید شده تا آن تاریخ، از «الفبای شهادت» به عنوان بهترین اثر تولید شده برای بچه‌های میناب یاد کرد.و او در دلش، از اینکه توانسته بود قدمی ناچیز برای کودکان میناب بردارد، خدا را شکر کرد.

چرا زبانم بسته شد؟!

برنامه که تمام شد، شعر که در بلوار اندرزگو خواند و به دوستانش در حوزهٔ هنری تهران که سر زد، همین که سوار اتوبوس شد تا به شهرش برگردد، تلفنش زنگ خورد؛ آقای امیر حقیقت بود.‌_ «خانم بنائیان کجائید؟» _ «تازه سوار اتوبوس شدم و دارم بر می‌گردم!»_ «امشب برای برنامهٔ زمانهٔ شبکه دو دعوت شدیم!»_ «آقای حقیقت! شما از طرف من هم چند جمله‌ای صحبت کنید، من باید برگردم تَکاب.»تلفن را که قطع کرد، بلافاصله عوامل برنامهٔ زمانه تماس گرفتند و دعوتش کردند؛ اما نمی‌داند چرا او که اصلاً قصد ماندن در تهرانی که به خاطر حملهٔ مجدد دشمن، اعلام آماده‌باش شده بود را نداشت، نتوانست نه بگوید و در جوابشان گفت: «حتماً خودم را به برنامه می‌رسانم!»برای همین اتوبوسی که داشت کم‌کم سرعت می‌گرفت را نگه داشت و چمدان به دست پیاده و راهی خوابگاه حوزه هنری شد. زیر لب به خدا می‌گفت: «چرا زبانم بسته شد؟! چرا پاهایم در اختیار من نبودند و مرا از اتوبوس پیاده کردند؟! ولی خدایا توکل بر خودت، شاید می‌خواهی شاعرانه شهید بشوم، دمت گرم!»

درِ گوشی از درخت انار خواست به بچه‌های میناب بگوید کمکش کنند!

برای اینکه با آمادگی در برنامهٔ زمانه حاضر بشود، جملاتی را با خودش تکرار و تمرین می‌کرد؛ خیلی سال بود که بیشتر از پنج دقیقه نتوانسته بود در جلسه‌ای صحبت کند و خیلی سال بود جمله‌بندی‌هایش درست از آب در نمی‌آمدند.از خوابگاه، خودش را به حیاط سرسبز حوزهٔ هنری رساند و منتظر شد تا راننده برسد. چشمش به درخت اناری افتاد که از شکوفه‌های سرخ و انارهای کوچک، سرریز شده بود. کنار درخت نشست و همان‌جا آرزو کرد تا دوباره در آرامش، با دوستان شاعرش دور هم جمع بشوند و شعر بخوانند. تلفنش زنگ خورد، راننده بود.دَم رفتن، سرش را نزدیک شاخه‌های درخت برد و درِ گوشی، خواست به بچه‌های میناب بگوید کمکش کنند تا برنامه را خراب نکند! بعد هم انار کوچکی را بوسید و با درخت خداحافظی کرد.خیلی سال بود که روابطش با درخت‌ها صمیمی شده بود و هر وقت به روستا می‌رفت، درختی را درآغوش می‌گرفت و کمی با آن حرف می‌زد.شاید به نظر خیلی‌ها، کار مسخره و دور از عقلی به نظر برسد؛ ولی به اعتقاد خودش، کار دلچسب و معقولی‌ست.

فقط یک انار روی شاخهٔ درخت مانده بود

برنامه، به بهترین شکل برگزار شد و او خیلی راحت از عهدهٔ جواب به سؤال‌ها برآمد و با خداحافظی، راهی خانه شد. فردای آن روز، یکی از دوستان شاعرش؛ زهرا غلام‌زاده، متنی در گروهِ فعالیتِ شعری‌شان به نام تماشا، ارسال کرد که برای او باورکردنی نبود: «دیشب پیامِ حضور خانم بنائیان در برنامهٔ زمانه و تعاریف دوستانِ شاعر را خواندم و مشتاق شدم برنامه را از تلوبیون نگاه کنم. بعد از تماشای برنامه، خوابیدم و خوابی عجیب دیدم؛ خواب دیدم من و خانم بنائیان رفته بودیم مدرسهٔ میناب و همه‌جا خرابه بود و فقط دو تا درخت انار آنجا باقی‌مانده بود. همهٔ انارها را از درخت چیده بودند و فقط یک انار روی شاخهٔ درخت مانده بود. به خانم بنائیان گفتم چه انار خوشمزه‌ای! کاش می‌شد این یک انار را هم ما می‌چیدیم!ایشان گفتند اگر می‌خواهی برایت بچینم و چیدند و به من دادند. انار را نصف کردیم و با هم خوردیم. یک انار دانه سیاه خوشمزه بود.»

دلم می‌خواهد نجمه خیلی زود به آرزویش برسد!

خواب را با بغض تعریف می‌کند و می‌گوید کاش می‌شد برای یک روز هم که شده به میناب برود و ساعت‌ها کنار مدرسه بنشیند و این بغض سنگینِ ضخیم شده‌اش را زارزار ببارد!دلم می‌خواهد شاعر این روزهای میدان‌های جهاد، خیلی زود به آرزوی دلش برسد. شاعری که به قول خودش، دلش قرص شده است، قوی شده‌ است و اگر این بار جنگنده‌ها از بیخ گوشش رد بشوند، کنار پنجره، چای تازه‌دمش را می‌نوشد و شعری جدید برای مقاومت، ایستادگی و سربلندی سرزمینش می‌نویسد.چون اعتقاد دارد این جورچین، برای او ادامه دارد و راهش را آنهایی که تاریخ، سربلندی‌شان را گواهی می‌دهد، نشانه‌گذاری کرده‌اند!
08:03 - 23 مهر 1405

4 بازنشر7 واکنش
20٫6k بازدید