آقا برگرد! ایران فدای سرت...
هنوز داغ دلم از به امانت سپردن پیکر آقای جانمان در جوار ملکوتی امام رضا(ع)، داغ و جگرسوز است، اما آنچه بیش از این داغ، دلم را میسوزاند فریادی است که یک زائر با دیدن تابوت آقا در جمکران از عمق جان برآورد و شیون زد: "آقا برگرد ایران، فدای سرت".
خبرگزاری فارس_ اراک؛ لحظهای که برای آخرین وداع با آقای شهید ایران به قم رسیدم، ساعتِ عقربهها 3 صبح را نشان میداد اما شب، خواب به چشمهایش ندیده بود.قم، نفسهای آخرِ تاریکی را میکشید و جمکران، مثل قلبی که ضربانش را به همهی رگها فرستاده بود، میتپید، از حرم حضرت معصومه (س) تا مسجد جمکران، جاده نه آسفالت، که رگِ خونی بود که جانهای تشنه را به سمت یک پیکر میکشاند.پاها، پاهای آشنایی بود که راهِ دور را به جان خریده بودند، یکی از شمال آمده بود؛ با لهجه مازندرانی که هنوز بوی باران میداد، یکی از سیستان؛ با چشمانی که خاکِ کویر را به یادگار داشت، یکی از کرمان؛ با عطر وجود حاج قاسم سلیمانی و دیگری از جنوب؛ با تبِ خوزستان در نفسهایش.زن و مرد، پیر و جوان، بچهای در بغل، پیرمردی بر عصا، و مردی روی ویلچر که چرخهایش را خودش میچرخاند اما دلش را کسی دیگر هدایت میکرد، یکی یکی میآمدند.و من که همچون میلیونها دلسوخته دیگر، بیتفاوت به زمان و مکان آرام آرام در این مسیر قدم میزدم تا خودم را برای نماز بر پیکر آقا به جمکران برسانم.جمعیت غیرقابل شمارش بود، نیمه شب بود و آنهم در شهری غریب، با خود گفتم:" این چه جاذبه و چه سری است که میلیون میلیون نفر را از نقاط مختلف جهان در این ساعت به این نقطه کشانده است بدون ترس از غربت، بدون واهمه از تاریکی شب در این نقطه از گیتی" تا در جستجوی پاسخ برآمدم، عقلم در پاسخ گفت:" جاذبه نیست، جاذبه، زمینی است؛ این سری است آسمانی؛ جاذبه یعنی سنگ، یعنی قانون، یعنی جذب شدن به سمت مرکز؛ اما این، کِشش بود. کششی که نه از زمین که از افلاک میآمد. از بند بند وجود سلاله پاکی که میگفتند پناه گرفته، اما غافل از آن بودند که او خود پناه یک ملت بود.
ساعت تند تند میگذشت، گویا عقربهها هم بیقرار دیدن یار بودند، گرمای قم، نه گرمای کویر که گرمای دلهایی بود که زیر آفتابِ انتظار، میجوشید، گامها هرچه به مقصد نزدیکتر میشدند، تندتر میشدند، هیچکس خسته نبود، هیچکس گله نمیکرد، انگار همه با خودشان عهد بسته بودند که این شب، شب گله و خستگی نیست، شبِ ایستادن است.لحظه نماز بر پیکر آقا که رسید، فرشتگان هم در آسمان قامت بستند و صفهای بینهایت زیر آسمان قم و یک نور واحد شکل گرفت، "واژه قتیل راه اسلام و خیر مطلق و کثیر" نجواهایی بود که از زمین و آسمان به گوش میرسید.انتظار به پایان رسید، تابوت آقا برای آخرین بار چون مرواریدی در دل صف در دریای جمعیت نمایان شد، همهچیز ایستاد. نفسها ایستاد. اشکها اما نه؛ اشکها تازه شروع شدند و در حالی که چشمها حاضر نبودند حتی یک لحظه پلک بر هم بزنند.
و من ایستاده بودم جایی که زمین و زمان هم به احترام آقا ایستاده بودند و این کِششِ آسمانی را با تمام وجود حس میکردم، فریاد و شیون لحظهای متوقف نمیشد، در میان این نجواها و شیونها، فریاد پسر جوانی بر جانم تبر زد، بر پیکرم و تمام وجودم را آتش زد، «آقا برگرد ایران، فدای سرت.» و این فریاد، تمام آسمان را شکافت و در هیاهوی نوای ای ایران ای ایران جمعیت زمزمه لبهایم شد: آقا برگرد! ایران فدای سرت...
11:40 - 28 تیر 1405