مزاری که برای همیشه خالی ماند؛ روایت دایی ماکان از چهار ماه چشم‌انتظاری

چهار ماه از ساعت ۱۱ صبح نهم اسفندماه در میناب می‌گذرد. روی یکی از سنگ های سفید گلزار شهدای میناب، عکس ماکان می‌درخشد؛ اما زیر آن سنگ، خاک خالی است. حالا همه شهدای کوچک مدرسه شجره طیبه برای خودشان خانه‌ای در خاک دارند، اما سهم ماکان از زمین، فقط یک قاب عکس و لنگه کفشی خاکستری است. ماکان حتی یک تار مو هم ندارد که در خانه جدیدش به یادگار بماند. تن نحیف و کودکانه ماکان، مورد حمله مستقیم دشمن قرار گرفت و روح و جسمش با هم پر کشیدند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جمعیت هلال احمر؛ وقتی مادر، پسرش را مثل هر روز صبح از خواب بیدار می‌کرد تا او را راهی مدرسه کند، هرگز تصورش را هم نمی‌کرد که این آخرین دیدار است و تمام سهم این مادر از جگرگوشه‌اش، فقط یک لنگه کفش خاکستری می‌شود. ماکان نصیری حالا فرشته‌ای آسمانی است که حتی جسمش هم در زمین باقی نماند. چهار ماه به دنبال یک نشانه، یک تکه از بدن او گشتند و حالا مشخص شده که دشمن، به طور مستقیم پسربچه ۷ ساله را هدف قرار داده تا حتی یک تار مو از این بچه باقی نماند. تنها چیزی که ماکان از آن مهلکه انفجار و آتش از خودش به یادگار گذاشته، لنگه کفشی خاکستری و یک پلیور آبی است؛ پلیوری که قرار بود زنگ ورزش آن را بپوشد.سایه‌هایی پیش از طوفان
حمزه راهی‌نژاد، دایی ماکان است که حالا کنار مزار خواهرزاده‌اش نشسته و به عکس خندان ماکان خیره شده است. پدر و مادر ماکان برای انجام کاری به اصهفان رفته‌اند و دایی این پسربچه، در نبود پدرو مادرش، او را شب‌ها در گلزار شهدا، همراهی می‌کند. حمزه راهی‌نژاد، از خبر تلخ این روزهای اخیر می‌گوید. خبری دردناک و در عین حال عجیب؛ "ماکان حتی یک تار مو هم ندارد!" او می‌گوید: «وقتی آن خبر را شنیدیم که هیچ اثری از ماکان پیدا نشده، تمام جهان بر سرمان آوار شد. خبر اصابت مستقیم موشک به بدن ماکان، باورپذیر نیست. ماکان من، آن کودک شیرین‌زبان که برای همه عزیز بود، حالا حتی یک نشانه‌ای ندارد. مگر ماکان چه گناهی داشت که از آنسوی مرزها، او را هدف قرار دهند. اما انگار ماکان به تقدیر خودش آگاه شده بود. شب قبل از حادثه، وقتی از حسینیه بازگشت، چشمانش از ترس می‌لرزید. می‌گفت فردی را دیده که قدش بلند بود، لباسی سفید داشت و سری بر تن نداشت. نمی دانیم در آن شب‌های نزدیک به حادثه، ماکان در دنیایِ خود چه می‌دید.»
زندگی کوتاه ماکان همیشه پر از خنده و شادی کودکانه بود. اما شب پیش از آن حادثه، اتفاقی عجیب رخ داد. دایی ماکان از آن شب تلخ و عجیب می‌گوید: «آن شب همه چیز عجیب بود. ماکان عادت داشت که به حسینیه محل برود. قرآن بخواند. این کار را دوست داشت. در آنجا با دوستانش هم بازی می‌کرد و همیشه به او خوش می‌گذشت. اما شب پیش از حادثه، در میان دیوارهایِ حسینیه، رازی بود که فقط چشمان معصوم ماکان قادر به دیدن آن شد. یکی از همسایه‌ها ماکان را دیده بود که از حسینیه فرار کرد و به بیرون دوید. زن همسایه دست ماکان را می‌گیرد، ماکان نفس نفس می‌زند، می‌گوید، کسی را دیده که سر به تن نداشته است. زن همسایه ماکان را به خانه آورد و مادرش او را آرام کرد.»صبحانه آخر در کنار مادرشبِ آخر، ماکان از مادر جدا نمی‌شد. برخلاف همیشه که می‌خواست در اتاق خودش بخوابد، با التماس خواست در کنار مادرش باشد: «برای مادرش هم کارهای ماکان عجیب بود. حتی موقع خواب به مادرش گفته بود، "منو بغل کن." این آخرین جمله‌ای بود که از او در تاریکی آن شب شنیده شد. صبح روزِ بعد، وقتی می‌خواست برود، گفت: "مامان می‌خوام تو خونه صبحونه بخورم. میخام از دستان تو لقمه بگیرم." ماکان عادت داشت خودش به مدرسه برود و لقمه‌اش را آنجا بخورد. ولی آن روز دلش می‌خواست پیش مادرش بماند. لقمه‌اش را از دست مادرش گرفت. صبحانه را که خورد، دست برادرش را گرفت تا سوار موتور شود، برای اولین بار رویش را برگرداند. هنگام حرکت، پشت سرش را نگاه کرد، دست تکان داد و بوسه فرستاد. مادرش، همان‌جا در چارچوب در ماند و پسرش را تا سرکوچه نگاه کرد. این آخرین نگاه بود. و دیگر از ماکان هیچ چیزی باقی نماند.»هجوم آتش به مدرسه
مدرسه شجره طیبه، جایی که باید محل پرورشِ استعدادها ‌بود، در یک لحظه به آتشی بی‌پایان تبدیل شد. در آن لحظات، مدرسه به ویرانه‌ای تبدیل شد که در آن نه تنها ساختمان، بلکه رویاهایِ کوچک کودکان نیز زیرِ خروارها خاک و سنگ مدفون شد. آن روز فاجعه برای تمام خانواده‌ها، عمیق بود. اما روزها بعد، برای خانواده ماکان عمق فاجعه دردناک‌تر شد: «آن روز که صدایِ انفجار در شهرمان پیچید، دلم شور افتاد. به سمت مدرسه رفتم. بعد متوجه شدم گویا برادر ماکان هم که در مدرسه‌ای دیگر بود، از جنگ خبردار شده. او که برای اولین بار گوشی خودش را به مدرسه برده بود، از اصابت موشک به تهران خبردار شده و قصد داشت به سراغ برادرش برود. او با مدیر مدرسه برایِ بیرون رفتن چانه می‌زد تا برود و ماکان را ببیند، تا اینکه صدایِ انفجارِ اصلی آمد، او هم از مدرسه بیرون می‌زند. من هم خودم را به مدرسه رساندم. اما آنجا دیگر مدرسه نبود، میدانِ جنگ بود. تا ساعت پنج صبح فردایِ آن روز، من آنجا بودم. دستانم را در خاک فرو می‌بردم. هر تکه از آوار را که برمی‌داشتم، با ترس و لرز به زیرش نگاه می‌کردم. تکه‌هایِ دست و پا را در می‌آوردیم. بچه‌ها را یکی‌یکی از زیرِ خروارها خاک بیرون می‌کشیدیم. هر بار که پیکر کودکی را می‌دیدم، نفسم بند می‌آمد که نکند این ماکان باشد. من می‌گشتم و چیزی پیدا نمی‌کردم. به دنبال نشانه‌ای از خواهرزاده‌ام بودم؛ نشانه‌ای که هرگز پیدا نشد.»38 روز سرگردانی
جست‌وجو برایِ پیدا کردن ماکان، نه روز داشت و نه شب. همه در جستجو بودند و کم کم پیکرها پیدا می‌شد. تکه‌های بدن دانش‌آموزان و معلمان پیدا می‌شد. اما از ماکان خبری نبود: «گروهی تشکیل داده بودیم؛ از برادر خودم گرفته تا کسانی که از اصفهان برای کمک آمده بودند. زمزمه‌هایی در شهر می‌پیچید که شاید برخی بچه‌ها در لحظه‌ی انفجار به سمت جنگل پشت مدرسه فرار کرده باشند. می‌گفتند ممکن است، بر اثر موج و صدای انفجار، حافظه خود را از دست داده و در جنگل رها شده باشند. برای همین تمام اطراف را هم گشتیم به این امید که شاید ماکان زنده باشد. ۳۸ روز تمام، هر روزمان را در میان درختان، در لای سنگ‌ها و در گوشه‌گوشه‌ی باغی کنار مدرسه سپری کردیم. ما می‌گشتیم و باور نمی‌کردیم که کودک ۷ ساله‌مان، تمام وجودش در آتش مستقیم دشمن تبخیر شده باشد. در آن روزها، نه عکسی به عنوانِ شهید از او چاپ کردیم و نه باوری به شهادت قطعی‌اش داشتیم. هر روز با دستانی زخمی و پاهایی که از خستگی راه طولانی، رمقی برایشان نمانده بود، به خانه باز می‌گشتیم. شب‌ها که به خواب می‌رفتم، تصویر ماکان در ذهنم جان می‌گرفت؛ همان‌طور که قرآن‌ها را در حسینیه می‌چید، همان‌طور که صبح‌ها دست مادرش را رها نمی‌کرد. تا اینکه 38 روز بعد، دوباره به مدرسه بازگشتم. مدرسه حدود صد متر با آن جنگل انبوه فاصله داشت. من راه خودم را از میان خارها و درختان باز کردم. هر جایی که فکرش را بکنید گشتم. اولین چیزی که پیدا کردم، یک لنگه کفش بود که متعلق به خانم معلم بود. قمقمه‌یِ آب، پارچ و یک مگنت دخترانه هم آنجا افتاده بود. همان‌جا بود که لنگه‌یِ کفشی خاکستری توجهم را جلب کرد.
آن را برداشتم، اما به بابایِ ماکان که نشان دادم، گفت این مال ماکان نیست. با این حال دلم گواهی نمی‌داد. آن را به دست نگهبان سپردم و گفتم هیچ‌کس حق ندارد به این وسایل را با خودش جایی ببرد.»معجزه‌ای در آغوشِ خاکدرنهایت گویا قرار بود، ماکان فقط یک نشانه از خودش به جا بگذارد: «تااینکه من لنگه‌ کفش را با خودم به خانه بردم. هنوز شک داشتم. خواهرم را صدا زدم. گفتم: «تو را به خدا نگاه کن، ببین این مال ماکان نیست؟» همین که صندوق ماشین را باز کردم و کفش نمایان شد، خواهرم دیگر نتوانست سر پا بایستد. افتاد. فریادش خانه را لرزاند. این همان کفشِ خاکستری ماکان بود. پلیورِ آبی‌اش هم پیدا شد؛ اما ماکان آن پلیور را نپوشیده و باید زنگ ورزش تنش می‌کرد. حالا دیگر آن کفش و پلیور، تمام آن چیزی است که از ۷ سال زندگیِ ماکان بر جای ماند.»خانه‌ای که خالی استحالا دیگر آن سنگ سفید در گلزارِ شهدا، میعادگاه خانواده ماکان است. اما این میعادگاه، غریب‌ترین جای دنیاست. زیر آن سنگ، نه پیکری است و نه استخوانی. آنجا تنها جایگاهی است برایِ گریستن: «زندگی خانواده‌ی ما، از هم پاشیده. خواهر ۱۲ ساله‌اش مدام بهانه می‌گیرد. پدرش که پیش از این سرآشپز بود، حالا دیگر حتی نمی‌تواند سرکار برود. او دیگر نمی‌تواند به کار فکر کند. ما هر شب، با عکسِ ماکان در خانه نشسته‌ایم. او خیلی وابسته به من بود؛ همیشه می‌گفت «دایی حمزه، منو با خودت ببر». و حالا، من مانده‌ام با دنیایی از خاطره و فرزندی که نه تنها رفت، بلکه انگار هرگز به این زمین تعلق نداشته است.» /سیما فراهانی
12:48 - 8 تیر 1405

2 بازنشر3 واکنش
21٫3k بازدید