بساط دستفروشی کتاب در خیابان‌ انقلاب جمع می‌شود؟

شنیدن خبر جمع‌آوری دستفروشان کتاب خیابان انقلاب، مرا به این خیابان کشاند تا ببینم به واقع موضوع چقدر جدی است و کسبه و خود دستفروشان چه می‌گویند.
گروه فرهنگ: بعدازظهر یکی از روزهای پایانی سال، در اسفندماه سرد اما آفتابی، راهی خیابان انقلاب می‌شوم؛ خیابانی که بارها از ابتدا تا انتهایش را با شوق خرید کتاب قدم زدم. از این مغازه به مغازه دیگری می‌رفتم تا در انبوه کتاب‌ها نفسی چاق کنم. اما این بار برای خرید کتاب نیامدم. شنیدن این خبر که قرار است به زودی دستفروشان کتاب خیابان انقلاب جمع‌آوری شوند! مرا به اینجا کشاند تا ببینم به واقع موضوع چقدر جدی است؟ در روزهای گذشته بود که مجتبی اقوامی‌پناه، مدیرعامل شرکت ساماندهی صنایع و مشاغل شهر تهران، بیان کرده بود که مطابق خواست کسبه، ناشران و مردم؛ بساط گستری از چهارراه ولیعصر تا میدان انقلاب ممنوع شده است.او در گفت‌وگو با فارس بیان کرده بود: می‌دانیم که خیابان انقلاب، بازار کتاب است و بیشترین خرید کتاب در این راسته رقم می‌خورد و همچنین از مشکلات مالی دستفروشان هم با خبریم اما در هرصورت ما باید به وضعیت شلخته این منطقه سامان دهیم. به همین جهت با این که وظیفه ما نیست که به فکر بازار کار این دستفروشان باشیم اما مکان موقتی را برای آن‌ها در نظر گرفته‌ایم تا این افراد موقتا آن جا ساکن شوند اما بعد از مدتی باید به فکر کارآفرینی باشند و مشغول کار دیگری شوند. او همچنین گفت: حداکثر تا پایان فروردین ماه این انتقال صورت می‌گیرد. تاکنون به صورت اقناعی با دستفروشان برخورد کرده‌ایم و عده‌ای از آن‌ها هم راضی شده‌اند. اکنون هم ساعت کاری‌شان را محدود کرده‌ایم. اقوامی پناه تاکید کرده بود:« این ساماندهی حتما انجام خواهد شد.»این تاکید آنقدر محکم بود که انجام شدنش را قطعی می دانستم.
حالا خود را به خیابان انقلاب و کتابفروشی‌ها می‌رسانم تا چند و چون این اتفاق را از زبان خود کسبه و دستفروشان بشنوم.وارد پیاده ‌رو این خیابان می‌شوم از همیشه کم رفت و آمدتر است و با روزهای دیگر که به سختی می‌توانستیم از آن جا عبور کنیم فرق دارد؛ کمی ربطش دادم به این که تازه ساعت ۲بعدازظهر است و غروب شلوغ‌تر است و کمی هم به سرمای هوا.با دیدن‌اولین دستفروش‌ها مطمئن می‌شوم طرح جمع‌آوری هنوز عملیاتی نشده است. برخی از دستفروشان هم تازه از راه رسیده و دارند بساط کتابشان را پهن می‌کنند. نگاهم را بین آن‌ها می‌چرخانم تا ببینم با کدامشان می‌توان حرف زد. نه آن‌هایی که کتاب‌های مهم را با ترجمه‌ای سطح پایین روی میزشان دارند و آن را کنار چندین جلد از کتاب‌های زرد روانشناسی و موفقیت گذاشته‌اند و نه آن‌هایی که کتاب‌ها را حتی مرتب نکرده و درهم روی زمین ریخته‌اند، همانند هر کالای دیگر؛ ظاهر هیچکدامشان نشان نمی‌دهد که خودشان کتابخوان و دلسوز فضای نشر و کتاب باشند.جلوی یکی از بساط‌ها می‌ایستم؛ نگاهم به کتاب‌های «۴۸ قانون قدرت» در کنار «صدسال تنهایی» می‌افتد. پسر جوان، از سرما مدام این پا و آن پا می‌کند. دل به دریا می‌زنم و خودم را معرفی می‌کنم. از او می‌پرسم که خبر دارد قرار است بساط کتاب فروشی‌ها جمع شود. سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:«کم و بیش حرفش پیچیده!»
سعی می‌کنم سر صحبت همدلانه را با او باز کنم. ابتدا از حرف زدن ممانعت می‌کند. به او خبر می‌دهم که مسئولان گفته‌اند برایتان بازار جدیدی ایجاد می‌کنند.«حاضرم در خانه بمانم و کار نکنم اما به آن جا نروم.» این پاسخی است که دستفروش جوان می‌دهد. می‌پرسم:«پس منبع درآمدتان چه می‌شود؟» می‌گوید:« خدا بزرگ است.»نگاهش می‌کنم و او ادامه می‌دهد:« ۲۷ سال دارم و حدود ۱۰ سال است اینجا کتاب بساط می‌کنم.»همین چند جمله مکالمه موجب شده تا مقاومتش بشکند، ادامه می‌دهد« مردم برای همین کتاب‌های دست دوم و دستفروشان به این خیابان می‌آیند اما در بازار جدید چه تضمینی وجود دارد که مشتری به آن جا بیاید؟ به ما می‌گویند این کار خلاف است؛ کتابفروشی خلاف است؟ در مقایسه با خلاف‌های دیگر، این چیزی نیست. ما محض دلخوشی این جا نیستیم؛ مشکلات مالی داریم وگرنه در سردترین روزها که همه جا تعطیل بود نمی‌آمدیم بساط کنیم.»نگاهم از او به سمت کتاب‌هایش می‌رود؛ هرچه چشم می‌چرخانم کتاب‌های انگیزشی است و چند کتاب معتبر ادبیات اما با نام مترجمانی که تا به حال به گوشم نخورده است. «قمارباز» را برمی‌دارم؛ حتی نام ناشر هم ناآشنا است. کتاب را سر جایش می‌گذارم و بعد از آرزوی موفقیت برایش، از آن جا دور می‌شوم.جلوتر از خیابان «دانشگاه»، بساط‌هایی بسیار شبیه بساط آقای دسفروش۲۷ ساله به چشم می‌آید. در گوشم صدایش زنگ می‌خورد« ۶۰ درصد تخفیف!» این بار اما مقابل یک دستفروشی می‌ایستم که کتاب‌هایش رنگ و رو رفته و قدیمی اما سالم است. نام کتاب‌ها نشان می‌دهد که اکثرشان ممنوعه، طاغوتی و مربوط به زمان پهلوی و مدح و ستایش آن حکومت است. در کنار آن‌ها یک ردیف از آثار صادق هدایت هم به چشم می‌خورد: «بوف کور»، «سگ ولگرد»، « زنده به گور» و...
از آقای دستفروش می‌پرسم شما ماجرای جمع‌آوری دستفروشان را شنیده اید؟ او هم از دهان بقیه شنیده است. از رفتنش به بازار جدید که می‌پرسم، می‌گوید:« خودمان مغازه کتابفروشی داریم. در همین پاساژ روبرو» و به پاساژ اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:« اگر بگویند برویم، ترجیح می‌دهم به مغازه خودم برگردم.»هرچه از سمت چهارراه ولیعصر به سمت انقلاب نزدیک‌تر می‌شوم، تعداد دستفروشان بیشتر می‌شود. نگاهم می‌خورد به دستفروشی که دقیقا روبرو یک کتابفروشی قرار دارد. مکثی می‌کنم و وارد کتابفروشی می‌شوم؛ این جا همه چیز سر جای خودش قرار دارد و کتاب‌ها در دسته‌بندی‌های درست قرار دارند. «چندباری از ما امضا گرفته‌اند تا این بساط دستفروشان جمع‌آوری شوند.»این را آقای کتابفروش در پاسخ به سوالم درمورد خبر جمع‌آوری دستفروشان کتاب می‌گوید. او ادامه می‌دهد:« این دستفروشان آثاری را که ناشران برایش زحمت می‌کشند و ترجمه می‌کنند را کپی می‌کنند و به نام مترجمی که اصلا وجود خارجی ندارد، چاپ می‌کنند و آن را با ۶۰ درصد تخفیف می‌فروشند. مثلا همین کتاب «جنایت و مکافات» که ما بهترین ترجمه‌ها را از آن داریم اما مردم از دستفروش با ترجمه بد خریداری می‌کنند.»
آه می‌کشد و ادامه می‌دهد:« ما اینجا اجاره و مالیات می‌دهیم؛ آن وقت آن آقا مقابل کتابفروشی من بساط می‌کند. زور ناشران هم به آن‌ها نرسیده و وقتی شکایت می‌کنند بی‌نتیجه می‌ماند. این‌ها یک تیم هستند و هرروز بزرگ‌تر می‌شوند. خود شهرداری هم بابت همین بساط گستری از آن‌ها پول می‌گیرد.»صحبت‌های آقای کتابفروش مسیر تازه‌ای را برای من روشن می‌کند و کنجکاو می‌شوم تا نظر سایر مغازه‌داران کتابفروش را جویا شوم که در محاصره دستفروشان قرار گرفته‌اند. در ادامه این پیاده‌روی نگاهم به بساط‌های دیگر هم می‌افتد؛ عروسک، تصاویر مشاهیر، نوار کاست، شمع و عود و...دستفروش دیگر کمی منصف‌تر است و حق را به کتابفروشان می‌دهد.او می‌گوید:« مغازه‌داران هم حق دارند از ما ناراضی باشند. اما ما هم گرفتاریم و نیاز مالی داریم.» بعد هم به شهرداری گله می‌کند که کاش زودتر مقابل دستفروشان می‌ایستاد که اینقدر زیاد نشوند و با این حرف گویی خود را از بقیه جدا کرده است!هم‌زمان هم با من صحبت می‌کند و هم کار مشتری راه می‌اندازد. درحالیکه کارت مشتری را روی دستگاه پوز می‌کشد، رو به من می‌گوید:«خود مغازاداران اینجا می‌گویند که اگر ما دستفروشان نباشیم اینجا سوت و کور می‌شود و بازار آن‌ها هم به خاطر وجود ما گرم است. با این وجود،  اگر بازاری که برای ما در نظر گرفته‌اند مخصوص کتابفروشان باشد و دستفروشان دیگر نباشند، من راضی‌ام به آن جا بروم.»
مشتری‌هایش زیاد است و نفر بعدی با سه کتاب می‌آید و او قیمت را با تخفیف «۱۹۲ هزارتومان» اعلام می‌کند. نگاهی به کتاب‌های مشتری می‌اندازم. درحالت عادی و در مغازه هزینه یک کتابش ۲۰۰ هزارتومان بود. نگاهی به نام مترجم و ناشر که می‌اندازم شصتم خبردار می‌شود که ماجرا همانی است که کتابفروش مغازه‌دار گفته بود.تقریبا به میدان انقلاب نزدیک شده‌ام. در همان حوالی وارد مغازه کتابفروشی می‌شوم. گشتی در کتابفروشی می‌زنم که متعلق به یک انتشارات است اما از سایر ناشران هم کتاب دارد تا جنسش جور باشد. مدیر کتابفروشی در گفتگویی که با ما داشت، از این که این دستفروشان جمع شوند، ابراز ناامیدی کرد. او می‌گوید:« بارها شهرداری از این حرف‌ها زده اما به آن عمل نشده است؛ چرا که برایشان سود دارد.»در میان صحبتش پاسخ نیاز مشتری را هم می‌دهد. بعد دوباره رو به من می‌گوید:« این دستفروشان آنقدر قدرت دارند که در مقابل ما، مشتری ما را می‌برند و به آن‌ها می‌گویند نسخه کتاب‌های ما ناقص و نسخه‌ای که آن‌ها دارند کامل است.»
همکارش ادامه می‌دهد:« یک زمانی کتاب «انسان خردمند» آمد و مشتری زیادی داشت. بعد ممنوع شد و اکنون این کتاب در کتابفروشی‌ها نیست اما دستفروشان آن را دارند و به راحتی می‌فروشند و کسی جلوی آن‌ها را نمی‌گیرند.»مدیر فروشگاه دیگری که با آن حرف می‌زنم نیز همین جملات را می‌گوید و حتی تکمیل می‌کند:« این افراد یک باند هستند و چندوقت پیش یک انبار بزرگ پر از کتاب که برای سر دسته آن‌ها بود را پیدا و او را دستگیر کردند. اما هنوز این دستفروشان هستند. ما مشکلی با آن‌هایی که کتاب دست دوم یا ممنوعه می‌فروشند نداریم؛ آن‌هایی مشکل دارند که آثار را کپی می‌کنند. حتی این کپی‌ها در دیجی‌کالا هم به فروش می‌روند.»
از آخرین فروشگاه بیرون می‌آیم. مرد دستفروشی بلند فریاد می‌زند «۷۰ درصد تخفیف». نگاهی به بساطش می‌اندازم که تکرار بساط‌های دیگر است؛ پر است از «اثر مرکب»، «بنویس تا اتفاق بیافتد»،«شفای زندگی» و...در آن میان «شازده کوچولو» را هم می‌بینم؛ «دایی جان ناپلئون» و «دیوان پروین اعتصامی».حوالی غروب ‌است؛ در مسیر برگشت از میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر، تعداد دست‌فروشان بیشتری بساط کرده اند؛ حسابی سرشان شلوغ شده است و بازار گرم تخفیفاتشان، سرمای زمستان را از یاد برده است.#دستفروشی#دستفروشی_کتاب#کتاب_افست#کتاب_دست_دوم#کتابفروشی#انقلاب#خیابان_انقلاب#شهرداری_تهران#کتاب
04:55 - 15 اسفند 1403

4 بازنشر3 واکنش
22٫2k بازدید




4 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌یحیی‌
@Ariha15 اسفند 1403
در پاسخ به
دستفروشی کتاب چیز بدی نیست.

@user17081829957415 اسفند 1403
در پاسخ به
اسم دیگر میدان انقلاب میدان کتاب هست! من هم تا حالا نشنیده بودم. چند روز پیش می خواستم برای کاری با مترو از ایستگاه میدان کتاب بروم میدان گمرک. از دیپ سیک پرسیدم. جالب بود دیپ سیک با تمام هارت و پورتش در زمان ظهور میدان کتاب واقعی و ایستگاه مترو آن را نمی شناخت و هر چند بار ازش پرسیدم به ایستگ…نمایش بیشتر

تصویر نمایه‌ی ‌رضا پردیس‌
@R_Pardis15 اسفند 1403
در پاسخ به
30یا30 نشودعوام مردم برای آب باریکه وقت خرج می کنند. چون پاخور دانشگاهیان میدان انقلاب زیاد است، احتمال فروختن کتاب زیادتر از مثلا میدان شوش است. همین کتابها را از میدان شوش کیلویی ده تومن می خرند!

تصویر نمایه‌ی ‌بیگی‌
@baigy15 اسفند 1403
در پاسخ به
با دست فروشها مهربان باشید تا خدا هم به شما رحم کند.