ممنون که من را نکُشتی مامان!

می‌خندم و می‌پرسم: «چی میگه زری خانوم؟» آه شیرینی می‌کشد و می‌گوید: «شاید باورت نشه اما انگار چشمامش پر از این حرفِ: «ممنون که من رو نکُشتی مامان!»‎
گروه زندگی: فکر می‌کرد هنوز آدم نشده! دستش را روی شکمش کشید و با خودش گفت: «وقتی نه دست و پا داره نه چشم و گوش چطور می‌تونه آدم باشه؟» و به آینه نگاهی انداخت. چشم‌هایش می‌درخشید و از همیشه زیباتر شده بود. مادرش همیشه می‌گفت «زن باردار مثل سیب میشه.» سیب شده بود. سرخ و تر و تازه. و چطور ممکن بود وجودِ یک موجود ناموجود، او را این‌قدر زیبا کند؟ حتما چیزی در درونش بود که زنده بود و نفس می‌کشید و نفس‌هایش جان او را سبز کرده بود اما چرا نمی‌توانست باورش کند؟صدای شکستن شیشه که آمد با دمپایی لنگه به لنگه توی حیاط دوید. سه تا پسر سرتقش باز دسته گل به آب داده بودند و زری، کلافه‌تر از آن بود که حوصله کند و خرده‌شیشه‌هایشان را جمع و جور کند. دیگر فکرش به جایی جز همان که توی ذهنش بود قد نمیداد. برگشت توی خانه و شماره تلفن مادرش را گرفت: «دمنوشه رو داری مادر؟» اخم‌های مادرش توی هم رفت: «برای چی؟ نکنه می‌خوای ...»

می‌دانست چه می‌خواهد

زری خیلی خوب می‌دانست چه می‌خواهد. از همان روزی که دست شوهرش زیر تیغ شرکت تیکه تیکه شد و کنج دلش بست توی خانه نشست، می‌دانست چه می‌خواهد ولی به خودش سخت نمی‌گرفت. زری موهایش را دم اسبی می‌بست و پیرهن‌های رنگارنگ گل‌دار می‌پوشید و خنده از روی لب‌های سرخش نمی‌افتاد. اما شوهرش توی خودش مچاله شده بود و نه زری را می‌دید و نه حتی پسرهایشان را. و همین، زری را برای عملی کردن تصمیمش مصمم‌تر می‌کرد.

روز قتل

زری آن روز دمنوش را گرفته بود و ته یکی از کابینت‌ها قایم کرده بود. شوهرش خواب بود و پسرها صدای در و همسایه را درآورده بودند که زنگ خانه‌شان خورد. فامیلشان بود. همان که یک یخچال را برای استفاده به آن‌ها امانت داده بود و هفته‌ای یک بار می‌آمد تا به یخچالش سر بزند! زری با عصبانیت آب دهانش را قورت داد و به طرف یخچال تعارف داد. مرد هم با هن و هن دور یخچالش چرخید و نگاهی سرپایی به بدنه‌اش انداخت: «خیلی خط و خش افتاده به جونش. بفرما! هر دو دقیقه یه بارم که باز و بسته‌اش میکنن پسرات! خراب شه نوش رو باید برام بگیریدا!»انگشت‌های زری مشت شد و زیر دامنش جمع شد. خون خونش را می‌خورد. دوست داشت همان وقت یخچال را از طبقه پنجم پرت کند توی کوچه اما دست و بالشان آن‌قدر تنگ بود که به خرید یخچال نمی‌کشید و با سه تا پسر قد و نیم‌قد و یک شوهر علیل بدجور به آن نیاز داشتند. به خاطر همین عذرخواهی کرد و قول داد که حواسش به یخچال باشد و فامیلشان را که تا در خروجی بدرقه کرد، در را بست و روی زمین نشست. احساس کرد چیزی توی شکمش تکان می‌خورَد اما خودش را به نفهمیدن زده بود.

فاصله مادر تا قاتل بودن

همیشه فاصله بین مرگ و زندگی فقط یک چشم بر هم زدن است اما فاصله بین مادر بودن تا قاتل شدن چه؟ زریِ بیست و هشت ساله‌ی یاسوجی، بعد از تجربه سه بار مادر شدن، به خاطر سختی‌های زندگی که داشت خفه‌اش می‌کرد تصمیم گرفته بود با یک دمنوش، چهارمین بچه‌اش را که به خیال خودش فقط یک جنین غیرزنده در درونش بود بکشد و رنجی به رنج‌هایشان اضافه نکند. زری نه دست‌هایش می‌لرزید و نه حتی دلش. تا پای کابینت هم رفت. دمنوش را جوشاند. نفس راحتی کشید و درست در لحظه‌ای که کار داشت برای یک قتل کاملا عمد فراهم می‌شد تلفنش زنگ خورد: «تو واقعا میخوای بچه‌تو بکشی؟!»
صدایی صمیمی اما غریبه بود از آن‌سر ایران. مادر زری، واسطه‌اش کرده بود برای پا در میانی. برای اینکه شنیده بود مرکز حسنا، جان‌ جنین‌ها را نجات می‌دهد و نگران جان جنین دخترش شده بود. زری خندید و گوشی را سر به هوا به گوشش نزدیک کرد: «بکشم؟! کی رو؟ مگه اون جون داره؟ الآن فقط یه لخته خون! همین.» و آن صدا با عصبانیت از پشت خط، هوار شد: «یه لخته خون؟! شوخیت گرفته؟ الآن عکساشو برات می‌فرستم تا بفهمی این یه لخته خون حتی توی یه هفتگیش چقدر زنده‌ست. تو چه این بچه شکمتو بخوای با دمنوش بکشی، چه اون سه تا پسرتو لب باغچه سر ببری فرقی نداره، همه اونا بچه‌هاتن و زنده‌ان و یادت نره که تو قاتل نیستی، مادری.»

جنین‌هایی که زنده‌اند

صدای پیام‌های پیامرسان زری درآمد. یک عالمه عکس و فیلم از جنین‌های یک هفته‌ای تا چند ماهه که تکان می‌خورند و نفس می‌کشند و جریان دارند. سوادش در حد نوشتن و خواندن و شمردن بود و حالا داشت عکس جنین را می‌دید. صدایش به لرزیدن افتاده بود. با ترس دستی روی عکس‌ها و بعد دستی روی شکمش کشید و ضبط صدا را نگه داشت: «یعنی ما هم که توی شکم مادرامون بودیم همین شکلی بودیم؟ همین‌قدر کوچیک و ظریف و زنده؟!»

توبه مادرانه

زری همه دمنوش‌ها را توی سینک ظرفشویی خالی کرد و شیر آب را پشت‌بندش یک دل سیر باز گذاشت. برگ‌ها و آب که هم‌آغوش با هم می‌رفت، او هم سبک‌تر می‌شد. اما گر گرفته بود. یعنی او، همان زری مهربان خوش‌خنده که دلش پر می‌کشد برای پسرهایش داشت بچه چهارمش را می‌کشت و عین خیالش نبود؟ برای یک لحظه از خودش ترسید و بین انگشت شست و اشاره‌اش را سه بار پشت سر هم گزید و تند تند ذکر توبه گفت.

ما چطور بزرگ شدیم؟

شوهرش توی اتاق زانوی غم بغل گرفته بود و دستش از تنش آویزان بود. زری سر به سرش گذاشت. خنداندش. حتی به رویش نیاورد که همان یخچال قرضی‌شان چقدر خالی است و با اعتماد به نفس گفت: «مگه ما چطور بزرگ شدیم؟ از تو حرکت، از خدا برکت. خدا خودش روزی رسونه. شنیدم کرمانشاه یه شرکتی نگهبان می‌خواد. تا حالا می‌خواستم از شر این بچه خلاص شم و پنج تایی تو بدبختی دست و پا بزنیم. اما حالا میگم برو. برو و برامون زندگی بیار. تا برگردی، من حواسم به پسرا و دخترمون هست.»چشم‌های شوهر زری روشن شد. وسط آن همه سیاهی که توی جانش ریشه دوانده بود خبر پیدا شدن سروکله یک دختر آن‌قدر برایش شیرین بود که با همان دست علیلش شال و کلاه کند تا کرمانشاه. و فرق عشق و قتل در همین است؛ که یکی زنده می‌کند و می‌رویانَد و دیگری می‌کشد و می‌میرانَد.

بهشت در خانه ما

زری شوهرش را راهی کرد و توی صورت همه در و همسایه و فامیل و آدم‌های فضولی ایستاد که می‌گفتند تولد چهارمین فرزندشان دیوانگی‌ست! به قول زری: «اما چرا هیچ‌کس نمی‌گفت که کشتن این طفل معصوم دیوونگی‌تره؟ فکر می‌کنن من قاتلم که ازم می‌خوان بکشمش؟ من مادرشم. مادر همون جنین که اسمش رو گذاشتم راحیل. دخترم که مثل معنی اسم قشنگش پاک و بی‌گناه و روی برگردونده از هر پلیدیه. دخترم که انگار نوره خانوم. نور. باورت میشه که با اومدنش حتی یخچال هم تونستیم بخریم؟ ما حالا چند ماهه که زندگی داریم. انگار بهشت اومده خونه‌مون. دوست داری عکسش رو ببینی؟ هر وقت نگاش می‌کنم انگار داره با زبون بی‌زبونی باهام حرف می‌زنه!» می‌خندم و می‌پرسم: «چی میگه زری خانوم؟» آه شیرینی می‌کشد و می‌گوید: «شاید باورت نشه اما انگار چشمامش پر از این حرفِ: «ممنون که من رو نکُشتی مامان!»‎پاورقی: عکس‌ها تزئینی است؛ به دلیل حفظ حریم خصوصی، عکس و نام‌خانوادگی مادران و جنین‌های به دنیا آمده‌شان طی مصاحبه منتشر نخواهد شد. شما می‌توانید قصه‌ نجات جان جنین‌هایی از سراسر ایران را، هر هفته، از صفحه گروه زندگی دنبال کنید.#سقط_جنین#قتل#مادر
19:06 - 6 اردیبهشت 1404

6 بازنشر21 واکنش
27٫4k بازدید


1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌یحیی‌
@Ariha6 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
بهتر بود می‌نوشتید: "خدا بهت رحم کرد که منو نکشتی". به نظرم چنین ادبیاتی نشان از نفهمیدن عمق فاجعه است! صرفنطر کردن از قتل نفس عمدی را که هم دیه دارد و هم عقوبت آخرت و چه‌بسا مکافات دنیا، نمی‌شود با کلمات زیبای اخلاقی تطهیر کرد!