«بایندر»، فرماندهای که در آغوش دریا شهید شد
چشمهایش نور خورشید را داشت و دستهایش قدرت دریا را که هر چیزی را در بر میگرفت و به آغوش میکشید. فرمانده، روزهای طولانی و عجیبی را پشت سر گذاشته بود؛ روزهایی که خارج از مرزهای وطنش بود اما دلش برای دریا میتپید.
گروه زندگی: دریا همه جانش بود. روی اسکله که میایستاد و دستهایش را پشت کمرش حلقه میکرد درد و دلهایش با دریا شروع میشد. هر چقدر هم صدایش میزدند گوشهایش جز بالا و پایین موجها را نمیشنید. انگار که در امتداد جزر و مدها، خودش هم بخشی از عظمت دریا بود که پایان پیدا نمیکرد. بیکران و سخاوتمند و مهربان. چشمهایش نور خورشید را داشت و دستهایش قدرت دریا را که هر چیزی را در بر میگرفت و به آغوش میکشید. فرمانده، روزهای طولانی و عجیبی را پشت سر گذاشته بود؛ روزهایی که خارج از مرزهای وطنش بود اما دلش برای دریا میتپید، و حالا که دوباره به آغوش دریا بازگشته بود هیچ قدرتی نمیتوانست بین او و سعادت تماشای این وسعتِ باشکوه آبی، فاصله بیندازد؛ حتی اگر آن قدرت، استعمارگری مثل بریتانیا بود.
نشان ذوالفقار
و اصلا مگر کسی هم بود که بتواند در میدانهای توپ و گلوله زورش به فکر بایندر برسد؟ بایندر، شجاعتی فراتر از یک فرمانده نیروی دریایی داشت. برایش فرقی نمیکرد که در برابر چه کسی ایستاده چون به وطنپرستیاش باور داشت. حسی که جادویی عجیب به بازوهایش میداد و او را از کوه هم مقاومتر میکرد.اولین باری که بایندر نشان ذوالفقار را که بالاترین نشان ارتش بود دریافت کرد هنوز گردِ جنگ با نیروهای متجاوز روسیه که از مرزهای شمالی کشور حمله کرده بودند روی لباسهایش بود. اما تار و مارشان کرد.بعد از آن به فرانسه اعزام شد. حوالی خرداد ۱۳۰۲. فکر نظامی پیشرفتهای داشت که حضور پنج سالهاش در دانشکده توپخانه پوآتیه و دانشکده تکمیلی مونتن بلو و دانشگاه جنگ فرانسه، ذهنش را برای گرفتن تصمیمهای مهم جنگی بازتر کرد و فرمانده هنگ توپخانه لشکر یک مرکز شد.
تاسیس نیروی دریایی نوین
اما بایندر فراتر از در یک نقطه متوقف شدن بود. او مثل دریا برای ابد جریان داشت و تمام فرماندهان نظامی، این را در وجودش میدیدند. سال ۱۳۱۰ هم همان روزهایی بود که تقدیر فرمانده جوان به کلی تغییر کرد و نامهاش آمد. «به همراه یک گروه دویست نفره به ایتالیا اعزام خواهید شد.» بایندر و گروه منتخباش به ایتالیا رفتند و در مدت کوتاهی با ناوهای خریداری شده به وطن برگشتند. این بار، بایندر، اتفاق بزرگی را برای اولین بار در تاریخ وطنش رقم میزد. «تأسیس نیروی دریایی نوین ایران در آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس.»
کفیل دریاها
حکم بایندر آمد. «کفیل فرماندهی نیروی دریایی جنوب». در پوستش نمیگنجید اما نه به خاطر این حکم و مقام؛ که دلِ او هیچوقت بسته میزها و صندلیها و ریاستها نبود. بایندر عاشق دریا بود و این حکم، او را به محبوبش میرساند. صبح یک روز پاییزی، بایندر خداحافظی کرد. از تهران بیرون آمد. و عازم جنوب شد. جغرافیای موعودی که او را به سوی خودش فرا میخواند و تقدیر، پایان این فرمانده را آنجا نوشته بود. ولی مگر جریان زندگی همیشه به همان آرامی است که نشان میدهد؟ بایندر از دریا یاد گرفته بود که دنیا در پیچ و شکنهایش است که شکل میگیرد و هر سکوتی نشانهای از یک طوفان است.
اروند و آدمهای خونگرم جنوب
وقتی که فرمانده به اروند رود رسید، موهای آفتاب مثل آبشار روی تن آب میپاشید و هوای خنکی در کوچه پس کوچههای شهر در جریان بود. زنان با لباس عربی محلی در بازارچه دنبال تخممرغ تازه و سبزیهای معطر میگشتند و مردان با دشداشههای تا زده از نخلها بالا میرفتند تا رطبهای طلایی را بچینند. همه جا آرام آرام بود و بایندر شیفته اروند رود و آدمهای خون گرم جنوب شده بود. دوستشان داشت. دورشان میچرخید. و نگاهبانِ آبهای وطنش شده بود از شرِ تمام چشمهایی که به آن دوخته شده بود.
اما انگلیسیها به بهانه دفاع از حقوق بینالمللی کشور عراق و اینکه در این خط آبی سهمی برای آنها محفوظ است وارد میدان شده بودند. حرفهایشان چیزی سوای میانجیگری و مذاکره برای تقسیم اروند رود بود. و هرچند رضاخان، عهدنامه را پذیرفته بود اما حرفِ این بود که علاوه بر خط تالوگ یا همان نوار مشترک آبی، امتیازات بیشتری از دست ندهیم و بایندر برای رایزنی بهترین گزینه بود.
حکم فرماندهی نیروی دریایی
و دوباره حکمی جدید آمد. برای محافظت از دریا. این بار، ناخدا یکم غلامعلی بایندر، «فرمانده نیروی دریایی وقت» شده بود. سال ۱۳۱۳. مأموریت بایندر این بود که با گروهی از افراد نیروی دریایی برای بازدید و سرکشی تنبها که جزایر ایران بود بروند. بایندر مثل همیشه دستهایش را پشت کمرش توی هم حلقه کرده بود و با اقتدار در جزیرهها گشت میزد و به دریا زل زده بود. مثل شیری که در محدودهاش نعره میکشید.
وزارت امور خارجه بریتانیا از این کار بایندر نگران شد. فرمانده جدید کسی نبود که به این راحتیها بتوانند از سر راهشان به درش کنند. حساب کار دست مقامات نیروی دریایی مستقر در تنبها آمده بود و به در و دیوار میزدند که دیگر اسمی از بایندر نیاید و جزیرهها در سیطره خودشان باشد اما در کمتر از دوسال، بایندر، شخصاً به بندر باسعیدوی جزیره قشم رفت و در برابر چشمهای مضطرب و خشمگین قشون انگلیسی و فرماندههان نیروی دریاییشان، پرچم انگلیس را پایین کشید و پرچم سه رنگ وطنش را بالا برد و به آن ادای احترام کرد و رو به اخمهای در همِ انگلیسیهای متجاوز گفت «تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی بخشی از سرزمین ایران است.»
شهید دریا
بایندر، برخلاف تمام مخالفتها اما همیشه محافظ دریا بود. یک تنه لشکری بود به بزرگی وطن. ترس در جانش نبود. ایستاده بود و میجنگید و هیچ هراسی از انگلیسیها نداشت. ساعت چهار صبح سوم شهریور سال ۱۳۲۰، بایندر با صدای انفجار از خانهاش بیرون دوید و با قایق موتوری و در حالی که آتش توپخانه انگلیسیها از زمین و آسمان شعله می کشید خودش را به مقر فرماندهی رساند و یک نفس با تفنگ برنو ایستادگی کرد.
او نمیخواست دریا را بدهد و آنها میخواستند دریا را بگیرند. چشمهای بایندر هالهای از اشکهای نگرانی داشت. پس از او چه بلایی سر دریا میآمد؟ انگلیسیها به او شلیک میکردند و او هم با گلوله جوابشان را میداد. آسمان به غروب رسیده بود و در حالی که زخمهای فرمانده بایندر دهان باز کرده بود با رگبار مستقیم مسلسل انگلیسیهای استعمارگر در آغوش دریا به شهادت رسید.#غلامعلی_بایندر#شهید_دریا#نیروی_دریایی 09:34 - 7 آذر 1403