روایتی که جا ماند
دوربینش هنوز روی میز است و لنزش به سمت جبهه، اما دیگر کسی پشت آن نیست؛ فعال رسانهای با موشک دشمن آمریکایی-صهیونیستی به شهادت رسید و روایتی ناتمام از ایستادگی بهجای گذاشت.
به گزارش خبرگزاری فارس از شفت، نهم فروردین ۱۴۰۵، ساعت حوالی هفت صبح روز یکشنبه بود. با ماشین به سمت محل کار میرفتم. آسمان گیلان هنوز نفس روز جدید را نکشیده بود. مثل همیشه زودتر از همه رسیدم. پارک کردم و رفتم سمت دفتر کار دکتر محمدتقی آشوبی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی گیلان. پیش از آنکه وارد شوم، تلفنم شروع کرد به زنگزدن. یکی پس از دیگری. دوستان. خویشاوندان. هممحلیهای شفتیام.همه یک حرف میزدند: «صدای انفجار شنیدیم، صدای انفجار مهیب، نزدیکای شهر بود.» لحظهای سکوت افتاد. سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود.
رفتن به میدان معرکه
دکتر آشوبی بدون لحظهای تردید تصمیم گرفت و گفت: «باید مدیریت صحنه درمان را بر عهده بگیریم. باید برویم و کمک کنیم تا شمار شهدا و مجروحان به حداقل برسد؛ تیمهای ویژه را فعال کنید و ...» من هم همراهیاش کردم. در طول این مسیر ۲۵ دقیقهای لحظهای گوشیهایمان بیکار نبودند. برای نخستینبار در عمرم، داشتم به سمت چنین صحنهای میرفتم. نه جنگ تنبهتن و میدان رزم اما نتیجه همان بود؛ میدانی برای خدمت به مردم در دفاع میهن؛ خدمت به معرکه شهدا و مجروحان.وقتی رسیدیم، هنوز بوی باروت در هوا بود؛ بویی که با نسیم بهاری شفت آمیخته شده بود و مزهاش در دهانم مانده بود. مصدومان و شهدا را به بیمارستان امام رضا علیهالسلام شفت منتقل کرده بودند. بیمارستان غرق در هیاهو بود. ازیکطرف کادر درمان در جنبوجوش بودند، از طرفی امدادگران و از طرف دیگر خانوادههایی که چشمبهدر داشتند البته با فریاد، نالان و اشکریزان؛ البته کادر درمان چه شیفت شب و چه شیفت روز مشغول خدمت بودند.من هم اول در گوشهای ایستادم اما دیدم لازم است مشغول شوم؛ تخت مصدومان را خالی و جابهجا میکردم. کدهای اورژانس را به محل حادثه هدایت و خلاصه هرکاری که نیاز به هماهنگی داشت و کمک بدی بود، خودم را حاضر میدیدم. تماشاچی نبودم؟ خودم را شریک این درد دانستم و مشغول شدم.
جوانی ارباً اربا شده
یک بانو از اهل خانواده شهادتش تمام شد؛ تلاش کادر درمان نتیجه نداد. پرستارها صورتشان را در دستانشان پنهان کرده بودند و همچنان که اشک میریختند، رفتند سراغ مصدوم دیگری.همزمان که کادر درمان مشغول بودند، رفتم سمت جوانی که روی تخت افتاده بود. رعنا و دلربا و قدی بلند، سیمای دلنشین با تهریش؛ خلاصه خیلی جوان بود. صورتش هنوز آن زیبایی را داشت، حتی در میان خون و خاک و زخمهای بیشمار. گویا پا نداشت و بدنش زخمهای عمیقی داشت و برای پر کشیدن آماده آماده بود.متخصص طب اورژانس بالای سرش بود. تمام تلاشش را میکرد. دستگاهها کار میکردند. دارو تزریق میشد. اما...«محمدحسین عزیزی.»، این اسمی بود که از زبان دوستان و بستگان و امدادگران میشنیدم. ناگهان اسمش یادم آمد. بستگانش همیشه ذکر خیرش را میگفتند. نامآشنایی در شفت بودند؛ حامد، یکی از بستگان شهید که من میشناختمش، میگفت: عثماوندانای نبود که به آنها مراجعه کند و کمکش نکرده باشند، دستودل باز بودند؛ کمک میکردند. زادهای در سرزمین امامزادگان ابراهیم و اسحاق علیهمالسلام؛ بااینحال، وقتی نامش را شنیدم، حس کردم همه چیز آشناست. مثلاینکه سالهاست میشناسمش.با دیدن جوان پرپر شده روی تخت، ناله خانوادهها و اشک گوشه چشم پزشکان و پرستاران، ناگهان بغضی گلویم را گرفت از این حمله ناجوانمردانه. از اینکه جنایتکاران و اشقیالاشقیای زمانه به منطقه مسکونی حمله کرده و گلهایی را پرپر کرده. از اینکه آینده خانوادهای نابود شده. این نخستین دیدارم با یک شهید بود. شهیدی از بیشمار شهدای جنگ رمضان. شهدایی که روزهایش را با روزه و شبهایش را با الهی العفو رمضانه سپری کرده بود.
شهیدی از رگ و ریشه خودمان
او همریشهاش به این خاک گرهخورده بود. یکی از والدینش شفتی بودند. همجنس خودم بود. بنده رسانهچی بودم و او هم همینطور. او مدتها بود که در مرکز آفرینشهای هنری از لنز دوربینش روایت کرده بود و ما اهل ادعا هم که سالهاست روایت میکنم. از درد، از ناکارآمدیها، از جنگوصلح، از درد و امید به آیندهای روشن، محمدحسین هم اینطور بنده است. آن روز حس کردم برای اولینبار، خودم جزء روایت شدهام هرچند نتوانستم بنابر ملاحظاتی از این جوان شهیدم بنویسم.
آنچه از یاد نخواهد رفت
هنوز آن سیمای نورانی به خون غلتیده را فراموش نکردهام. صورتی که به خون غلتیده بود. لبهایی که از زخمهای عمیق و رفتن خون، رنگپریده بودند. چشمانی که هنوز باز بودند و به جایی خیره شده بودند که من نمیدیدم. شاید به آسمان. شاید به خانوادهاش. شاید به آیندهای که قرار بود بسازد و دیگر رژیم صهیونیستی و آمریکایی نگذاشت که بسازد.این اولین دیدارم با یک شهید بود. اولین باری که پیکر کسی را دیدم که جانش را در این جنگ تحمیلی ازدستداده بود. اولین باری که فهمیدم «شهید» فقط یک کلمه نیست. یک انسان است. با نام. با خانواده. با آرزو. با آینده و او از همین خاک بود. از ریشههای همین زمین.
پیوندی عمیقتر از روایتها
چه پیوندی عمیقتر از این؟ ما از یک خاک برخاسته بودیم. رگ و ریشهمان به هم گرهخورده بود. من امروز این روایت را مینویسم نه برای اینکه او را بهخاطر بسپارم بلکه برای اینکه پیوندمان را ثبت کنم، پیوندی عمیقتر از روایتها، پیوند دو انسان از یک خاک و از یک قوم و از یک فرهنگ و جبهه و آن هم رسانه و مهندسی افکار عمومی.
از آن روز تاکنون هر بار خواستم بنویسم نشد، همش دنبال بهانه بودم تا اینکه امروز روزیام شد نوشتن برای تو. نوشتن برای کسی که شبیهترین است به خودم. با خودم عهد بستم تا آنچه با لنزت نرسیدی روایت کنی را بر عهده ما بگذاری؛ خواهیم نوشت از نفرت و انزجارت از دشمن زبون و پست و حقیر؛ روایت خواهیم کرد آنچه را دلت دید و لنز دوربینت یاریات نکرد تا همدلت باشد در این روایت تا از زیباییها کشور و دین و رشادتها و نیکیها بگویی.ما ادامه میدهیم و تا زمانی که نام تو بر زبانها جاری است، تو زندهای و تا زمانی که ما روایت میکنیم، یادت نمیمیرد. رفیق شهیدم راهت با روایتهایی که بهجامانده ادامه دارد؛ انشاءالله#محمدحسین_عزیزی #شفت #عثماوندان #جنگ_رمضان #شهید_محمد_حسین_عزیزی #شهید_رسانه 10:38 - 25 فروردین 1405