هزینه امپراتوری آمریکایی!
مشتی شن که از لای انگشتان میریزد▌▌ گفتارنما:|| نسبت معکوس منابع و توسعهطلبی(قدرت برخوردار، خواستههایش را از راههای کمهزینه تأمین میکند.)(قدرت در حال افول، به ابزارهای پرهزینهتر روی میآورد.)(چرخه معیوب: توسعهطلبی، فرسایش منابع و تسریع افول را در پی دارد.)|| فرسایش درونی و هزینههای پنهان امپراتوری(توده مردم، هزینه اصلی پروژههای امپراتوری را میپردازند.)(فرسایش درونی، پیش از فروپاشی بیرونی آغاز میشود.)(هزینه فرصت: منابعی که به امپراتوری میرود، از زیرساخت داخلی بازمیماند.)(فروپاشی اغلب از درون، نه از بیرون.)|| گذار از نظم ایدهمحور به نظم منفعت محور(نظم ایدهمحور: مشروعیت بر پایه ارزشهای مشترک)(نظم منفعت محور: مشروعیت بر پایه منافع عینی و ملموس)(ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک، جایگزین ابزارهای نظامی)(همکاری برد-برد، جایگزین منطق صفر و یک)|| نقشآفرینان در نظم پارهپاره(قدرتهای بزرگ: نقش تنظیمگر، نه حاکم)(دولتهای کوچک: تنوعبخشی به روابط، کاهش وابستگی)(نهادهای منطقهای: پلسازی میان قدرتهای بزرگ و دولتهای کوچک)(نهادها: بستر گفتوگو، کاهش هزینه مبادلات، افزایش پیشبینیپذیری)|| افق نظم منطقهای و همکاری برد-برد(همکاری برد-برد، کمهزینهتر از امپراتوری است.)(امنیت پایدار، از طریق مدیریت مشترک تهدیدات)(قدرت با مشروعیت و همکاری، پایدارتر از انباشت قدرت)(درس اصلی: قدرت بدون مشروعیت، هزینهای سنگین و ناپایدار است.)═══════☼═══════
▬ این، آئین قدرت است: قدرت مانند مشتی شن است؛ اگر بیشتر فشار دهی، بیشتر از لای انگشتان میریزد. اصولاً قدرتها وقتی بزرگ و عمده هستند، به دلیل برخورداری از منابع فراوان، نیازی به توسعهطلبیهای پرهزینه ندارند و میتوانند منافع خود را از طریق ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک تأمین کنند. در مقابل، قدرتهای در حال افول، برای حفظ موقعیت خود، به توسعهطلبی و رویارویی روی میآورند که هزینههای سنگینی بر آنها تحمیل میکند. این الگو در تاریخ امپراتوریها بهوضوح قابل مشاهده است: امپراتوریهای بزرگ، در اوج قدرت خود، معمولاً صلحآمیزترند، اما با کاهش منابع، بهسوی توسعهطلبی و در نهایت، فروپاشی حرکت میکنند.▬ تمرینهای دانلد ترامپ در رنگآمیزی کشورها و قارهها با رنگهای پرچم آمریکا، بازتابدهنده پرسشی است که نخبگان سیاسی و متفکران معاصر با آن دستوپنجه نرم میکنند: با جهانی که در آن تعداد بیشماری دولت وجود دارد، چه باید کرد؟ امپراتوری گرانترین تفریحی است که حتی قدرتمندترین ملتها هم نمیتوانند برای مدت طولانی از عهده آن برآیند. این تفریح ممکن است برای حلقه محدودی از نخبگان و برای مدت کوتاهی سودآور باشد، اما در همه موارد دیگر، فقط هزینه میتراشد. سرانجام، هزینههای عظیم امپراتوری شروع به سنگینترشدن از هر چیزی میکند که میتواند بدهد و نخبگان درک میکنند که مردمی که تحت رهبری آنها میجنگند، بهزودی سرنیزهها را علیه حاکمان خود برمیگردانند؛ همانگونه که در اتحاد جماهیر شوروی رخ داد، اما حاکمان بریتانیایی یا فرانسوی در نیمه دوم قرن بیستم از آن اجتناب کردند.
▬ اهمیت این تحلیل از آنجا ناشی میشود که پرسش از امپراتوری و هزینههای آن، یک مسأله تاریخی و پرسشی زنده و معاصر است. در جهانی که پس از فروپاشی امپراتوریهای کلاسیک، تعداد دولتهای مستقل بهشدت افزایش یافته، این پرسش مطرح میشود که ملتهای بزرگ چگونه میتوانند امنیت و قدرت خود را تضمین کنند، جز با کشاندن همسایگان بالقوه بیثبات به پروژههای پرهزینه امپراتوری؟ یک اصل موضوعه در روابط بینالملل این است که نسبت میان برخورداری یک دولت از منابع و توسعهطلبی آن، نسبت معکوس دارد: هرچه منابع نظامی، اقتصادی یا جمعیتی بیشتر باشد، رفتار کمتنشتر است؛ برای قدرتمند آسانتر است که خواستههایش را با کلام خوش بهدست آورد تا با تفنگ. بنابراین، سیاست صلحآمیز قدرتهای بزرگ در قبال همسایگانشان، نتیجه مستقیم این واقعیت است که آنها بسیار بزرگتر و ثروتمندتر از همسایگان خود هستند. در مقابل، این واقعیت که آمریکا در سالهای اخیر، بهویژه در دوران ترامپ، بیشتر تازیانه تکان میدهد تا چماق، نشانه ضعف تواناییها و کاهش منابع آن است.▬ پرسش از نسبت میان امپراتوری، منابع و امنیت در نظم جهانی معاصر است. چگونه قدرتهای بزرگ میتوانند بدون فروافتادن در دام امپراتوریهای پرهزینه، امنیت و منافع خود را تضمین کنند؟ و در مقابل، چگونه کاهش منابع و افزایش توسعهطلبی (همانگونه که در آمریکای دوران ترامپ مشاهده میشود) به بیثباتی و تنشهای جهانی دامن میزند؟ پاسخ به این پرسشها به درک بهتر تحولات کنونی روابط بینالملل کمک میکند و به تحلیل دقیقتر آینده نظم جهانی نیز یاری میرساند.
▬ با جهانی که در آن شمار باورنکردنی دولت وجود دارد، چه باید کرد؟ اگر این پرسش آمریکاییها را هم آزار میدهد، پس مشکل واقعاً ابعاد بنیادین پیدا کرده است. زیرا این خود آمریکا بود که در آغاز قرن بیستم، بزرگترین مشتاق تخریب امپراتوریهای اروپایی و ایجاد بیشترین تعداد ممکن دولتهای مستقل در نقشه جهان شد. وودرو ویلسون، سلف ترامپ در کاخ سفید، حق ملتها بر تعیین سرنوشت را در سخنرانی چهارده نکته خود در ژانویه ۱۹۱۸، اساس نظم جهانی اعلام کرد. این چالش مستقیمی برای کل نظام موجود جهانی و برای متحدان نزدیک آمریکا در جنگ علیه آلمان بود: بریتانیا و فرانسه در آن زمان بزرگترین امپراتوریهای استعماری جهان بودند. بنابراین، ضربهزدن به متحدان و پرهیز از شرمندگی در این کار، کاملاً در سنت سیاست خارجی آمریکا جای دارد و ترامپ و تیمش چیز جدیدی ابداع نکردهاند.▬ آنچه در دوران ترامپ تازگی دارد، اصل پرسش هزینه امپراتوری نیست، شیوه پاسخدادن به آن است. ترامپ با ترکیب تهدید نظامی، تحریم اقتصادی، و لفاظی الحاق سرزمینی، مسیری را در پیش گرفته که با نسبت معکوس منابع و توسعهطلبی، قابل توضیح است. آمریکایی که در دهههای گذشته، از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک برای تثبیت نظم مورد نظر خود استفاده میکرد، اکنون به ابزارهای پرهزینهتر روی آورده است. این تغییر رفتار از سر کاهش تواناییها و افزایش ناامنی راهبردی برمیآید، نه از سر قدرت. تازیانهتکاندادن بهجای چماق، نشانه ضعف است، نه قدرت. آمریکا در دوران ترامپ، با افزایش هزینههای نظامی، تحریمهای گسترده، و تهدید متحدان، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر منابع آن منجر شود.
▌▌ نسبت معکوس منابع و توسعهطلبی▬ نسبت میان منابع و رفتار قدرتهای بزرگ، یکی از پایدارترین قواعد قابل مشاهده در تاریخ روابط بینالملل است. هرچه یک دولت از منابع نظامی، اقتصادی و جمعیتی بیشتری برخوردار باشد، تمایل کمتری به رویارویی و توسعهطلبی نشان میدهد. این نسبت معکوس از سر محاسبه عقلانی برمیآید: قدرتمند برخوردار، میتواند خواستههای خود را از راههای کمهزینهتری مانند تجارت، دیپلماسی و جذب متحدان تأمین کند. در مقابل، قدرتی که منابعش در حال کاهش است، برای حفظ موقعیت خود به ابزارهای پرهزینهتر مانند تهدید، تحریم و مداخله نظامی روی میآورد. این الگو در طول تاریخ امپراتوریها بارها تکرار شده و امروز نیز در رفتار قدرتهای بزرگ قابل ردیابی است.▬ الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ در دوران اوج و افول، این نسبت معکوس را بهخوبی نشان میدهد. در دوران اوج، قدرتها معمولاً به سمت تثبیت نظم موجود و همکاری با سایر بازیگران حرکت میکنند، زیرا نظم موجود به نفع آنهاست. در دوران افول، همین قدرتها به سمت بازنگری در نظم و رویارویی با رقبا حرکت میکنند. این تغییر رفتار از سر تغییر محاسبه عقلانی برمیآید. قدرتمند در حال افول، احساس میکند که زمان به زیان او حرکت میکند و بنابراین، به اقدامات پرهزینهتر و پرریسکتر روی میآورد. این اقدامات، اگرچه در کوتاهمدت ممکن است دستاوردهایی به همراه داشته باشد، در بلندمدت به فرسایش بیشتر و تسریع افول میانجامد.
▬ نمونههای تاریخی متعددی این الگو را تأیید میکنند. امپراتوریهایی که در اوج قدرت خود بودند، معمولاً به سمت تثبیت نظم و همکاری حرکت میکردند و از رویاروییهای پرهزینه پرهیز مینمودند. در مقابل، امپراتوریهایی که با کاهش منابع روبهرو بودند، به سمت توسعهطلبی و رویارویی حرکت میکردند که خود، به تسریع فروپاشی آنها میانجامید. این الگو یک تمایل قابل مشاهده در تاریخ است که میتوان آن را در رفتار قدرتهای بزرگ معاصر نیز ردیابی کرد. درک این تمایل به تحلیل دقیقتر تحولات کنونی روابط بینالملل کمک میکند و به پیشبینی مسیرهای احتمالی آینده یاری میرساند.▬ آمریکا در دوران ترامپ، نمونهای روشن از این نسبت معکوس است. این کشور در دهههای گذشته، با تکیه بر منابع فراوان خود، از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک برای تثبیت نظم مورد نظر خود استفاده میکرد. اما در سالهای اخیر، با کاهش نسبی منابع و افزایش رقابت جهانی، به ابزارهای پرهزینهتر روی آورده است. خروج از توافقهای بینالمللی، تهدید متحدان، و لفاظی الحاق سرزمینی، همگی نشانههایی از این تغییر رفتار هستند. این تغییر از سر ناامنی راهبردی برمیآید. آمریکایی که احساس میکند موقعیت جهانیاش در حال تضعیف است، به اقداماتی روی میآورد که هزینههای سنگینی بر آن تحمیل میکند و در نهایت، به فرسایش بیشتر منابع آن میانجامد.
▌▌ فرسایش درونی و هزینههای پنهان امپراتوری▬ امپراتوری در ظاهر، نمایشی از قدرت و شکوه است؛ اما در باطن، ماشینی پرهزینه است که منابع را بهطور مستمر میبلعد. هزینههای امپراتوری در قالب هزینههای نظامی و اداری و در قالب هزینههای پنهان مشروعیت، اعتماد و انسجام داخلی نیز ظاهر میشود. توده مردم، هزینه اصلی پروژههای امپراتوری را میپردازند؛ چه در قالب مالیاتهای سنگین، چه در قالب خدمت سربازی در جنگهای دور، و چه در قالب کاهش کیفیت زندگی روزمره. این هزینهها در نهایت، به فرسایش تدریجی مشروعیت نظام سیاسی میانجامد و زمینه نارضایتی و مقاومت را فراهم میکند.▬ فرسایش درونی، اغلب پیش از فروپاشی بیرونی آغاز میشود. نظامهای امپراتوری، بهدلیل تعهدات گسترده و منابع محدود، بهتدریج دچار شکافهای درونی میشوند. نخبگان بهجای تمرکز بر حل مشکلات داخلی، به مدیریت بحرانهای بیرونی مشغول میشوند. توده مردم بهجای مشارکت در پروژههای ملی، به مقاومت پنهان و بیتفاوتی روی میآورند. این شکافها در نهایت، به کاهش توان نظام در مواجهه با چالشهای جدید میانجامد و زمینه فروپاشی را فراهم میکند. تجربه تاریخی نشان میدهد که امپراتوریها، اغلب بهدست فرسایش درونی و از دست رفتن مشروعیت در نزد شهروندان خود فروپاشیدهاند.
▬ آمریکا در دوران ترامپ، نشانههایی از این فرسایش درونی را به نمایش گذاشته است. شکافهای سیاسی، قطبیشدگی فزاینده، و کاهش اعتماد عمومی به نهادها، همگی نشانههایی از فرسایش مشروعیت داخلی هستند. در حالی که نخبگان آمریکایی به مدیریت بحرانهای بیرونی، از جمله جنگهای منطقهای و رقابت با قدرتهای بزرگ، مشغولاند، توده مردم با مشکلات روزمرهای مانند هزینههای بهداشت، آموزش، و زیرساختهای فرسوده دستوپنجه نرم میکنند. این شکاف میان نخبگان و توده مردم، به تدریج به کاهش توان نظام در مواجهه با چالشهای جدید میانجامد و زمینه افول بیشتر را فراهم میکند.▬ هزینههای پنهان امپراتوری، در قالب از دست رفتن فرصتهای اقتصادی و راهبردی نیز ظاهر میشود. منابعی که به پروژههای امپراتوری اختصاص مییابد، از سرمایهگذاری در زیرساختهای داخلی، آموزش و فناوری بازمیماند. این فرصتسوزی در بلندمدت، به کاهش رقابتپذیری اقتصادی و عقبماندگی فناورانه میانجامد. در نظم معاصر، که قدرت اقتصادی بهاندازه قدرت نظامی اهمیت دارد، این فرصتسوزی میتواند به کاهش نفوذ بلندمدت و از دست رفتن جایگاه جهانی منجر شود. آمریکا در دوران ترامپ، با افزایش هزینههای نظامی و کاهش سرمایهگذاری در زیرساختهای داخلی، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر آن منجر شود.
▌▌ گذار از نظم ایدهمحور به نظم منفعت محور▬ نظم جهانی معاصر، در حال گذار از نظمی ایدهمحور به نظمی منفعت محور است. در نظم ایدهمحور، مشروعیت نظم بر پایه ارزشهای مشترک و ایدههای جهانشمول بنا میشد. در نظم منفعت محور، مشروعیت بر پایه منافع عینی و ملموس بازیگران استوار میشود. این گذار پیامدهای عمیقی برای رفتار قدرتهای بزرگ دارد. در نظم ایدهمحور، قدرتها میتوانستند با تکیه بر ارزشهای مشترک، ائتلافهای گسترده بسازند و هزینههای امپراتوری را توجیه کنند. در نظم منفعت محور، چنین توجیهی دشوارتر میشود و هر بازیگر بر اساس محاسبه هزینه و فایده خود عمل میکند.▬ گذار به نظم منفعت محور، فرصتها و چالشهایی را همزمان پدید میآورد. از یک سو، این گذار فضایی برای همکاری عملگرا و مبتنی بر منافع مشترک فراهم میکند که میتواند کمهزینهتر از ائتلافهای ایدهمحور باشد. از سوی دیگر، این گذار خطر فروپاشی نظم بهدلیل نبود ارزشهای مشترک را نیز به همراه دارد. در چنین فضایی، قدرتهای بزرگ با انتخاب دشواری روبهرو هستند: بازسازی ایدههای مشترک، یا حرکت به سمت نظمهای منطقهای و ائتلافهای هدفمند. تجربه تاریخی نشان میدهد که ترکیبی از هر دو رویکرد، پایدارترین مسیر است.
▬ در نظم منفعت محور، ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک، بهجای ابزارهای نظامی، در مرکز سیاست خارجی قرار میگیرند. تجارت، سرمایهگذاری، فناوری و دسترسی به بازار، به ابزارهای اصلی نفوذ تبدیل میشوند. این ابزارها کمهزینهتر و کمریسکتر از ابزارهای نظامی عمل میکنند و مشروعیت بیشتری تولید میکنند. قدرتهایی که بتوانند از این ابزارها بهطور مؤثر استفاده کنند، در نظم منفعت محور از مزیت بیشتری برخوردار خواهند بود. در مقابل، قدرتهایی که بر ابزارهای نظامی تکیه کنند، بهتدریج دچار فرسایش منابع و کاهش مشروعیت میشوند.▬ آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر ابزارهای نظامی و تحریمهای اقتصادی، در مسیری مخالف این گذار حرکت کرده است. خروج از توافقهای بینالمللی، تهدید متحدان، و لفاظی الحاق سرزمینی، همگی نشانههایی از تکیه بر ابزارهای پرهزینه و کممشروعیت هستند. این رویکرد، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت دستاوردهایی به همراه داشته باشد، در بلندمدت به کاهش نفوذ و افزایش انزوای آمریکا میانجامد. در نظم منفعت محور، قدرتهایی که بتوانند از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک بهطور مؤثر استفاده کنند، از مزیت بیشتری برخوردار خواهند بود. آمریکا با تکیه بر ابزارهای نظامی، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر آن منجر شود.
▌▌ نقشآفرینان در نظم پارهپاره▬ در نظم پارهپاره، سه گروه اصلی نقشآفرینی میکنند: قدرتهای بزرگ، دولتهای کوچک و نهادهای منطقهای. قدرتهای بزرگ، بهدلیل منابع و توان بالای خود، نقش تنظیمگر را ایفا میکنند. این نقش از طریق تسهیل همکاری و ارائه تضمینهای امنیتی ایفا میشود، نه از طریق تحمیل اراده. دولتهای کوچک، بهدلیل محدودیت منابع، به دنبال تضمینهای امنیتی بیرونی و مشارکت در ائتلافهای منطقهای هستند. نهادهای منطقهای، بهعنوان حلقه واسط، نقش پلسازی میان قدرتهای بزرگ و دولتهای کوچک را ایفا میکنند و به کاهش تنش و افزایش پیشبینیپذیری کمک میکنند.▬ نقش قدرتهای بزرگ در نظم پارهپاره، بهمراتب پیچیدهتر از نقش آنها در نظم دوقطبی گذشته است. در نظم دوقطبی، قدرتها میتوانستند با تکیه بر بلوکبندی، حوزههای نفوذ خود را تثبیت کنند. در نظم پارهپاره، چنین بلوکبندی دشوارتر است و هر قدرت، ناگزیر از تعامل با طیف گستردهای از بازیگران است. این تعامل فرصتهایی برای همکاری و چالشهایی برای رقابت پدید میآورد. قدرتهایی که بتوانند میان همکاری و رقابت تعادل برقرار کنند، در نظم پارهپاره از مزیت بیشتری برخوردار خواهند بود.▬ دولتهای کوچک در نظم پارهپاره، بهجای اتکا به یک قدرت حامی، به سمت تنوعبخشی به روابط خود حرکت میکنند. این تنوعبخشی به کاهش وابستگی و افزایش آزادی عمل میانجامد. نهادهای منطقهای، با فراهمآوردن بستر همکاری و گفتوگو، به دولتهای کوچک کمک میکنند تا منافع خود را در چارچوبهای جمعی پیگیری کنند. این چارچوبها، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت محدودکننده به نظر برسند، در بلندمدت به افزایش امنیت و پیشبینیپذیری میانجامند.
▬ آمریکا در دوران ترامپ، با تهدید متحدان و خروج از نهادهای چندجانبه، نقش تنظیمگر خود را تضعیف کرده است. دولتهای کوچک، بهجای اتکا به آمریکا، به سمت تنوعبخشی به روابط خود حرکت کردهاند. نهادهای منطقهای، بهعنوان جایگزین ساختارهای امپراتوری، در حال تقویت هستند. این تغییرات نشاندهنده کاهش نفوذ آمریکا و افزایش نقش سایر بازیگران در نظم پارهپاره است. آمریکایی که زمانی تنظیمگر اصلی نظم جهانی بود، اکنون با کاهش نفوذ و افزایش انزوا مواجه است.▌▌ افق نظم منطقهای و همکاری برد-برد▬ افق نظم پارهپاره، به سمت نظمهای منطقهای و همکاری برد-برد حرکت میکند. در این نظم، قدرتهای بزرگ، بهجای نقش حاکم، نقش تنظیمگر را ایفا میکنند و نهادهای منطقهای، بهعنوان بستر اصلی همکاری، جایگزین ساختارهای امپراتوری میشوند. این گذار از سر محاسبه عقلانی برمیآید: همکاری برد-برد، کمهزینهتر از امپراتوری است و مشروعیت بیشتری تولید میکند. در چنین نظمی، امنیت از طریق تسهیل همکاری و تقویت نهادهای مشترک تأمین میشود، نه از طریق تحمیل اراده.▬ همکاری برد-برد، نیازمند چارچوبهای مشترک و نهادهای کارآمد است. این نهادها، با فراهمآوردن بستر گفتوگو، کاهش هزینه مبادلات و افزایش پیشبینیپذیری، به پایداری همکاری کمک میکنند. تجربه تاریخی نشان میدهد که همکاری، در غیاب نهادهای پشتیبان، بهسرعت به رقابت و رویارویی تبدیل میشود. بنابراین، تقویت نهادهای منطقهای و چندجانبه، یکی از اولویتهای اصلی نظم پارهپاره است.
▬ در افق نظم منطقهای، امنیت پایدار از طریق مدیریت مشترک تهدیدات تأمین میشود، نه از طریق انباشت قدرت. تهدیدات مشترک نیازمند پاسخهای جمعی هستند. قدرتهایی که بتوانند در مدیریت این تهدیدات نقش فعال ایفا کنند، در نظم منطقهای از مشروعیت و نفوذ بیشتری برخوردار خواهند بود. در مقابل، قدرتهایی که بر انباشت قدرت نظامی تکیه کنند، بهتدریج دچار فرسایش منابع و کاهش مشروعیت میشوند.▬ آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر انباشت قدرت نظامی و تهدید متحدان، در مسیری مخالف این گذار حرکت کرده است. این رویکرد، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت دستاوردهایی به همراه داشته باشد، در بلندمدت به کاهش نفوذ و افزایش انزوای آمریکا میانجامد. در نظم منطقهای، قدرتهایی که بتوانند در مدیریت تهدیدات مشترک نقش فعال ایفا کنند، از مشروعیت و نفوذ بیشتری برخوردار خواهند بود. آمریکا با تکیه بر ابزارهای نظامی، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر آن منجر شود.▬ نظم منطقهای و همکاری برد-برد، جایگزین کمهزینهتر و پایدارتری برای امپراتوری است. این نظم یک ضرورت راهبردی است که از دل محدودیتهای منابع و پیچیدگیهای نظم پارهپاره برمیآید. قدرتهایی که این ضرورت را درک کنند و به سمت همکاری حرکت کنند، در نظم آینده از مزیت بیشتری برخوردار خواهند بود. در مقابل، قدرتهایی که بر منطق امپراتوری پافشاری کنند، بهتدریج دچار فرسایش و افول خواهند شد. این، درس اصلی تاریخ امپراتوریهاست: قدرت، اگر با مشروعیت و همکاری همراه نباشد، به هزینهای سنگین و ناپایدار تبدیل میشود. آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر ابزارهای پرهزینه و کممشروعیت، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر آن منجر شود.
▌▌ فرجام کلام▬ در فرجام این تأمل، به نقطهای میرسیم که در آن، امپراتوری بهعنوان یک دام پرهزینه شناخته میشود. تجربه تاریخی نشان میدهد که پروژههای امپراتوری، در نهایت از هر دستاوردی که به بار میآورند، سنگینتر تمام میشوند و سرنیزهها دیر یا زود به سمت حاکمانی برمیگردد که مردمان را به جنگهای دور فرستادهاند. نسبت معکوس منابع و توسعهطلبی، توضیح میدهد که چرا قدرتهای بزرگ در اوج، صلحآمیزترند و در افول، توسعهطلبتر. این نسبت یک تمایل قابل مشاهده است که میتوان آن را در رفتار قدرتهای معاصر نیز ردیابی کرد.▬ آمریکا در دوران ترامپ، نمونهای روشن از این نسبت معکوس است. این کشور در دهههای گذشته، با تکیه بر منابع فراوان خود، از ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک برای تثبیت نظم مورد نظر خود استفاده میکرد. اما در سالهای اخیر، با کاهش نسبی منابع و افزایش رقابت جهانی، به ابزارهای پرهزینهتر روی آورده است. خروج از توافقهای بینالمللی، تهدید متحدان، و لفاظی الحاق سرزمینی، همگی نشانههایی از این تغییر رفتار هستند. این تغییر از سر ناامنی راهبردی برمیآید. آمریکایی که احساس میکند موقعیت جهانیاش در حال تضعیف است، به اقداماتی روی میآورد که هزینههای سنگینی بر آن تحمیل میکند و در نهایت، به فرسایش بیشتر منابع آن میانجامد.
▬ گذار از نظم ایدهمحور به نظم منفعت محور، فرصتها و چالشهایی را همزمان پدید میآورد. در این گذار، ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک، بهجای ابزارهای نظامی، در مرکز سیاست خارجی قرار میگیرند و همکاری برد-برد، جایگزین منطق صفر و یک میشود. قدرتهایی که بتوانند از این ابزارها بهطور مؤثر استفاده کنند و به سمت همکاری حرکت کنند، در نظم آینده از مزیت بیشتری برخوردار خواهند بود. در مقابل، قدرتهایی که بر منطق امپراتوری پافشاری کنند، بهتدریج دچار فرسایش و افول خواهند شد. آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر ابزارهای نظامی و تحریمهای اقتصادی، در مسیری مخالف این گذار حرکت کرده است.▬ نظم منطقهای و همکاری برد-برد، جایگزین کمهزینهتر و پایدارتری برای امپراتوری است. این نظم یک ضرورت راهبردی است که از دل محدودیتهای منابع و پیچیدگیهای نظم پارهپاره برمیآید. در این نظم، امنیت از طریق مدیریت مشترک تهدیدات تأمین میشود، نه از طریق انباشت قدرت. نهادهای منطقهای، بهعنوان بستر اصلی همکاری، نقش کلیدی در پایداری این نظم ایفا میکنند. آمریکا در دوران ترامپ، با تضعیف نهادهای چندجانبه و تهدید متحدان، در مسیری مخالف این گذار حرکت کرده است.
▬ درس اصلی این تأمل، ساده اما عمیق است: قدرت، اگر با مشروعیت و همکاری همراه نباشد، به هزینهای سنگین و ناپایدار تبدیل میشود. امپراتوری، گرانترین تفریحی است که حتی قدرتمندترین ملتها هم نمیتوانند برای مدت طولانی از عهده آن برآیند. در نظم پارهپاره، مسیر پایدار، تسهیل همکاری و تقویت نهادهای مشترک است، نه انباشت قدرت. آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر ابزارهای پرهزینه و کممشروعیت، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر آن منجر شود. در مقابل، قدرتهایی که به سمت همکاری و تقویت نهادهای مشترک حرکت کنند، در نظم آینده از مزیت بیشتری برخوردار خواهند بود.▌▌ جمعبندی تحلیلی▬ لایه راهبردی-سیاسی (نسبت معکوس منابع و توسعهطلبی): بنیادیترین یافته این تحلیل، تأیید نسبت معکوس میان منابع و توسعهطلبی است. قدرتهایی که از منابع فراوان برخوردارند، رفتاری کمتنشتر در پیش میگیرند. در مقابل، قدرتهایی که منابعشان در حال کاهش است، به رویارویی و توسعهطلبی روی میآورند که خود، هزینههای سنگینتری بر آنها تحمیل میکند. آمریکا در دوران ترامپ، نمونهای روشن از این نسبت معکوس است.▬ لایه اقتصادی-انسانی (هزینههای پنهان امپراتوری): دومین یافته کلیدی، شناسایی هزینههای پنهان پروژههای امپراتوری است. این هزینهها در قالب هزینههای نظامی و اداری و در قالب هزینههای مشروعیت، اعتماد و انسجام داخلی نیز ظاهر میشود. آمریکا در دوران ترامپ، نشانههایی از این فرسایش درونی را به نمایش گذاشته است.
▬ لایه گفتمانی-تاریخی (گذار از نظم ایدهمحور به نظم منفعت محور): سومین یافته، تأیید گذار از نظم ایدهمحور به نظم منفعت محور است. در این گذار، ابزارهای اقتصادی و دیپلماتیک، بهجای ابزارهای نظامی، در مرکز سیاست خارجی قرار میگیرند. آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر ابزارهای نظامی، در مسیری مخالف این گذار حرکت کرده است.▬ لایه آیندهنگر-راهبردی (نظم منطقهای و همکاری برد-برد): چهارمین یافته، ترسیم افق نظم منطقهای و همکاری برد-برد است. در این نظم، قدرتهای بزرگ، بهجای نقش حاکم، نقش تنظیمگر را ایفا میکنند. آمریکا در دوران ترامپ، با تضعیف نهادهای چندجانبه، در مسیری مخالف این گذار حرکت کرده است. سه سناریو برای آینده قابل تصور است: تداوم وضع موجود، بازگشت به امپراتوریهای پرهزینه، یا شکلگیری نظم جدید بر پایه همکاری و امنیت جمعی.▬ لایه هنجاری (درسآموختهها): پنجمین یافته، استخراج درسآموختههای هنجاری از این تحلیل است. درس اصلی این است که قدرت، اگر با مشروعیت و همکاری همراه نباشد، به هزینهای سنگین و ناپایدار تبدیل میشود. آمریکا در دوران ترامپ، با تکیه بر ابزارهای پرهزینه و کممشروعیت، در مسیری گام نهاده که میتواند به تضعیف بیشتر آن منجر شود.
23:31 - 21 شهریور 1405