زیدآبادی، صداوسیما و تکرار لذتبخشِ شکاف!
پیش از آنکه به کالبدشکافی یادداشت اخیر خودم بپردازم، لازم میبینم موضِع خود را روشن کنم؛ چراکه در فضای جنگی امروز، شفافیت در موضع، شرطِ هرگونه تحلیل صادقانه است. من با هرگونه تخریب سازمانیافتهای که در این شرایط حساس و جنگی، انسجام ملی را هدف قرار دهد، مخالفم. من با تخریب دولت و جناب آقای پزشکیان که در میانه طوفانی سخت کشور را اداره میکنند، مخالفم؛ همانطور که با تخریب مجلس و جناب آقای دکتر قالیباف، یا تخریب جناب آقای سعید جلیلی مخالف هستم. من با تخریب قوه قضائیه و آیتالله محسنی اژهای و همچنین تخریب رسانه ملی و جناب آقای دکتر جبلی و بهویژه تخریب نیروهای مسلح و فرماندهان عزیز که با تمام وجود در میدان نبرد ایستادهاند، مخالفم.اعتقاد راسخ دارم که تنها راه برونرفت از شرایط فعلی، تکیه بر فرمایشات امام جامعه، حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای است که وحدت و یکپارچگی را به عنوان یک اصل مهم و راهبردی در شرایط کنونی، لازم و ضروری دانستند. در تمام سالهای تحلیل و یادداشتنویسی خود، هرگز بر شکافها انگشت نگذاشتم و هرگز تبر تخریب را به ریشه انسجام نزدنم؛ چراکه باور دارم در روزهای سخت، تنها «وحدت» است که ما را از تلاطم نجات میدهد. از همین روی است که وقتی یادداشتی را میبینم که با ظرافت، در پیِ بازتولید شکافهاست، نمیتوانم سکوت کنم.یادداشت آقای زیدآبادی، مرا با پرسشی مواجه میکند که شاید در بطن و متنِ هر نقد سیاسی باشد: جایگاه منتقد کجاست؟ آیا منتقد، صرفاً تماشاگر تضادهاست یا میانجی رسیدن به انسجام؟ باید از نکتهای شروع کرد که شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد اما در حقیقت، گویای یک گسست عمیق در تحلیل باشد.
جناب زیدآبادی در یادداشت خود، استدلال عجیب آوردند؛ ایشان جمهوری اسلامی ایران را با وضعیت افغانستان یا دوران حکمتیار قیاس کردند. اگر چه نقد، جایگاهش در فضای آزاد است، اما برای هر قیاسی، پیششرط اول، وجود وجه اشتراک است. قیاسِ یک ساختار حاکمیتی تثبیتشده و پیچیده با آشوبهای گذرا یا دورانهای متلاطم همسایه، نه تنها از منظر علمی پذیرفته نیست، بلکه حتی از منظر ادبی نیز یک خطای فاحش است. وقتی توازن میان مقایسهها از بین برود، نتیجه دیگر نقد نیست، بلکه نوعی تخیّل تخریبی است که تنها هدفش، تکان دادن احساسات است، نه اقناع عقل.جناب زیدآبادی در کلام خود، چنان با ظرافت به دنبال یافتن عدم اقتدار در پیکره دولت است که گویی تمام تاریخ مدیریتی یک ملت را در یک تقابل لفظی میان رئیسجمهور و رئیس رسانه ملی خلاصه کرده است. اما پرسش اینجاست: این فضا و ادبیات متشنجی که ایشان با کنایههایی چون «خدا چنین افتخاری را نصیب هیچ ملتی نکند» میسازند، آیا در واقع تداوم همان روایت تخریبی نیست که سالیان سال بر پیکره رسانه ملی حک کردند؟ بهراستی چه لذتی در این است که آدمی، همواره در نقش مورخ شکستها ظاهر شود و هرگاه بذر انسجام در خاک حاکمیت رویید، با تبر کنایه، ریشهکَنَش کند؟ آیا این سهمخواهی اندیشگی برای به کرسی نشاندن روایت شکاف، در واقع نوعی لذتجویی از تماشای تزلزل در ارکان قدرت نیست؟در اینجا باید صادقانه اذعان کرد که هیچ سازمان یا نهادی در این کشور، از نقص و خطا مبرا نیست. رسانه ملی نیز در بسیاری از بخشها و ابعاد، نقدها و کاستیهای جدیای دارد که پذیرش آنها، نه تنها از روی انصاف، بلکه از روی ضرورت است. اما باید پرسید مرز میان نقد و تخریب کجاست؟
برای سادهتر شدن مطلب، بیایید به مثالی عینی بنگریم: نقد، مانند یک جراحی است که هدفش قطع عفونت برای نجات اندام است؛ یعنی شما به یک برنامه یا یک رویکرد مدیریتی در صداوسیما اعتراض میکنید تا جایگزینی بهتر برایش بیابید. اما تخریب، مانند این است که برای درمان عفونت یک انگشت، کل بدن را به آتش بکشید! وقتی منتقدی به جای نقد یک رویه، به کل اساس و هویت یک سازمان میتازد و چنان القا میکند که گویی هیچ دستاورد مثبتی وجود ندارد، او دیگر جراح نیست، بلکه تخریبگر است. نقد، راهکاربخش است و تخریب، تماشا کردنِ ویرانی. شایسته نیست نقدها بهگونهای باشد که زحمات دلسوزان و تلاشهای شبانهروزی نیروهای رسانهای، در میانهی کنایههای سیاسی، به ثمن بخس فروخته شود.اما در این میان، باید به نکتهای پرداخت که شاید در سایهی این جدالها گم شده باشد. تعجبآور است که تیم رسانهای دولت، در حالی که مدعی تغییر و رویکردی نوین است، چرا راه را برای چنین تخریبهای سازمانیافتهای هموار میکند؟ انتشار بخشی از ویدئو یک جلسه خصوصی و داخلی هیئت دولت، نه تنها از منظر اخلاق مدیریتی جایگاه درستی ندارد، بلکه فرصت شکار را برای کسانی فراهم آورد که دندان تیز کردهاند تا هرگونه لغزشی را به نمایش بگذارند. این خودزنی رسانهای دولت، در واقع تقدیم یک سفره لذیذ از شکافها به تحلیلگرانی است که تخصصشان در یافتن گسستهاست، نه در پیوند دادن آنها.باید به یاد داشت که رسانه ملی، در این دوران پرالتهاب، در حالی که زیر آتش متقابل برخی از داخلیها و خارجیها بود، سنگرها را خالی نکرد.
در روزهایی که جنگ دوازدهروزه و جنگ رمضان آسمان را به زمین میدوخت، اگر نیروهای مسلح در کنار لانچرها و در قلب عملیات بودند، پرسنل رسانه ملی نیز در قامت سربازانی در خط مقدمِ روایتگری ایستادند. آنها با خون و عرق و تعصب ملی، صدای اقتدار را در گوش جهان جاری کردند. اندکی به این نکته تأمل کنید: وقتی رژیم صهیونیستی و آمریکایی، ساختمان شیشهای صداوسیما را در چندین نوبت هدف موشکهای خود قرار میدهند و همکارانی از این رسانه در این مسیر به شهادت میرسند، یعنی دشمن به اثرگذاری و قدرت این نهاد پی برده و آن را یک هدف استراتژیک میبیند. اما چه تناقض تلخی است که در حالی که دشمن بیرونی با موشک به اثرگذاری رسانه ملی اذعان میکند، عدهای در داخل، با کنایههایی چون نبود جای دیدن، سعی میکنند این نهاد را بیاثر جلوه دهند!جناب زیدآبادی، ای کاش نگاهی به واقعیتهای عریان میدان بیندازید؛ به یاد آورید روزهایی که بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران هدف حملات سایبری قرار گرفت و برای نزدیک به یک ماه، تراکنشهای مالی مردم در بسیاری از بانکها مختل شد و مردم در بلاتکلیفی عمیقی فرو رفتند. اما در مقابل، وقتی موشکهای دشمن بخشهای حیاتی و استودیوهای خبر صداوسیما را هدف گرفت، آنتن رسانه ملی حتی برای یک ثانیه هم قطع نشد و روایت حقیقت، بدون وقفه جاری گشت. اگر صداوسیما جای دیدن نداشت و اگر تیمهای رسانهایاش اثرگذار نبودند، چرا موشکهای صهیونیستها و آمریکاییها ساختمانهای این سازمان را هدف میگرفتند و چرا در برابر چنان ضرباتی، یک ثانیه هم از جریان رسانه کاسته نشد؟
کمی انصاف داشته باشید آقای زیدآبادی و زیدآبادیها؛ چراکه تماشای تلاطم در دیوارهای رسانه ملی از دور، شاید لذتبخش باشد، اما انکار این ایستادگی در برابر دشمن، نوعی کوری ارادی است.در نهایت، با تأمل در مواضع جناب زیدآبادی، به نکتهای میرسم که شاید در قامت علامه همهفنحریفِ ایشان نهفته باشد. گویا ایشان در هر مسئلهای، از تحلیلهای کلان دیپلماتیک و استراتژیک گرفته تا ریزهکاریهای اداری و نقد نحوه بیان یک مدیر، میخواهند حرف آخر را بزنند. اما افسوس که این همهفنحریفیِ ظاهری، بهجای آنکه به یک بصیرت جامع منجر شود، به ابزاری برای تأکید بر گسست تبدیل شده است. وقتی یک تحلیلگر در هر عرصهای اظهارنظر میکند، اما هیچیک از این اظهارنظرها در راستای انسجامبخشی نباشد، باید پرسید این همه دانستن، در خدمت چه نادانستنیای است؟شاید جناب زیدآبادی و همراهانشان، بهجای آنکه در نقش منتقد راهنما ظاهر شوند، به این اندیشیده باشند که تخریب مستمر یک نهاد، در نهایت به معنای تخریب همان افتخاراتی است که امروز، به هر قیمت، در برابر تلاطمهای بیرونی ایستادگی کردهاند. شایسته نیست یاران دوران سخت، در روزهای استقرار، به ناظرانی تماشاگر تبدیل شوند که تنها برای یافتن یک لغزش، در کمین نشستهاند.بگذارید هر کس در سهم خود از خدمت باشد، اما نه به قیمت تبدیل شکافهای داخلی به سکوهای نمایش برای تماشایگران دوردست.#هادی_ابراهیمی_کیاپی#حکمت_سیاسی 19:14 - 10 شهریور 1405