بندهی خدا در مدارِ وصال
تصاویری که در فضای مجازی میچرخید، نه یک گزارش، که تکههایی از یک حقیقتِ غیبی بود. در غوغای تشییع امام شهید، در آن مسیرِ غریبِ نجف به کربلا، چشم میافتاد به عکسهای شهید طهرانیمقدم و فیلسوف شهید دکتر لاریجانی در دستان عزاداران. انگار این عکسها فریاد میزدند که در مسیر وصال به امام شهید، چه سالکانِ خردی در خاکِ کربلا آرمیدهاند و چه دلهایی تشنه، حالا در سکوتی ابدی غرق شدهاند. شاید این عکسها، پیامی برای ما بود؛ اینکه امسال هم، در پیادهروی اربعین، از طرف آن «بنده خدای» متواضع، قدم بر زمین میزنیم و با او همسفر میشویم تا در خاکِ نجف و کربلا، غبارِ بندگی بریزیم و بفهمیم که رسیدن، تنها با پیادهشدن در مسیرِ عشق ممکن است.این صحنهها، مرا به یاد آن «خانه» انداخت؛ خانهای که سالها نه یک مکان، که یک «معاد» بود. مأمنی که بوی عود و اشک در آن میپیچید و صدای ذکر حسین(ع) هر گوشهاش را میبوسید. اما امسال... امسال بوی خانه متفاوت بود. بوی غمی که در گلو مانده بود و راه خروج نیافته بود. یادم است پیش از آنکه صدای روضه بلند شود، سکوتی سنگین بر خانه حاکم میشد؛ سکوتی که تنها با تلاوتِ قرآن از زبان نوهشان، «علی»، میشکست. در آن لحظات، فیلسوفِ شهید، تمام دنیا را فراموش میکرد. غرق میشد در صدای پاکِ نوهاش؛ گویی در آن دقایق، دنیا را میبست و درهای ملکوت را میگشود تا قلبش را برای حزنِ ابدیِ محرم آماده کند. اما حالا... حالا کسی نیست که با آن نگاهِ متین و غرقگیِ عمیق، به صدای نوهاش گوش بسپارد. جای آن «بنده خدایی» که با مهربانی دنیا را میدید، حالا یک خلأ عمیق است که هیچچیز پرش نمیکند.
در گوشهای از این خانه، سایهای بود که هرگز نمیخواست دیده شود؛ «آقا مرتضی» او گرداننده مجالس روضه منزل بود؛ دانشمندی که در لباسِ گمنامی، تمام هستیاش را وقف خدمت کرد. او چنان در ایثار حل شده بود که وقتی این جوان رعنا به شهادت رسید، دنیا تازه فهمید او کیست. تکاندهندهترین لحظه، آن دم بود که مردم، در غوغای غم، از او حلالیت خواستند، اما او دیگر نبود. او در سکوتی مطلق رفت و تنها یادگاری به جای گذاشت که هر بار به آن فکر میکنیم، قلب میلرزد؛ اینکه چطور میتوان اینقدر زیاد دوست داشت و اینقدر بیصدا رفت.و چه زیبا بود آن «سفرِ سالانه»؛ پیادهروی اربعین که مهمترین دستور کار زندگی ایشان بود. عارفی که میگفت «ما یک اربعین در پیش داریم». یادمان میآید که این سفر، با چه قلبی آغاز میشد. در کنارش، شهید مرتضی، آقا محمدرضا و آقای خراسانچی بودند و شهید فاطمی که در تیم حفاظت، نه به عنوان یک مأمور، که گویی در کنارِ یک سالک، گام برمیداشت. پیادهروی و اعتکاف سالانه، برای آن بنده خدا نه برنامهای در تقویم، بلکه «نفس کشیدن» در هوای ملکوت بود. چقدر زیباست وقتی انسان از دریچه عرفان و معنا به سیاست و فلسفه نگاه کند؛ آنگاه است که تمامِ رتبهها، تمامِ مقامها و تمامِ تحلیلها در بحرِ ملکوت غرق میشوند و تنها «بندگی» باقی میماند.امسال، جای دکتر لاریجانی و فرزندش، آقا مرتضی، چنان خالی بود که سکوتِ خانه، فریاد میزد. اما در این میان، «آقا محمدرضا» با قلبی لبریز از غم و متانتی غمبار، گرداننده محافل شد. او با هر قدمی که در خانه میگذاشت، گویی ردپای پدر و برادرش را میبوسید تا ثابت کند این مسیرِ عشق، هرگز قطع نمیشود، حتی اگر به بهای تکهتکه شدنِ قلبها باشد.
سنگینترین لحظهی مجلس امسال، آن دم بود که صدای استاد فیاضبخش به گوش رسید. او که نه تنها سخنران روضه، بلکه پدرِ همسر شهید مرتضی بود، با هر کلامش، گویی همزمان از سلوکِ دامادش و صبرِ زینبیِ دخترش میگفت. در آن لحظات، همسر ارجمند دکتر لاریجانی، زنی که یک عمر در کنار فیلسوف شهید بود، در سکوتی غمبار، بارِ گرانِ فقدانی را بر دوش میکشد که فقط زینب(س) میداند چه سنگین است. زنی که در اوج ایثار، با قلبی عاشق، هم دختر شهید است و هم همسر شهید و هم مادر شهید و حالا، با صبری زینبوار، هر شب با خاطرههایشان خلوت میکند.فیلسوف شهید، در تمام این سالها، حتی در اوجِ قدرت و حکمرانی، هرگز از آن «خلوتِ قدسی» جدا نشد. او در هر جمعی، با تواضعی قلبی، از خود تنها به عنوان «بنده خدا» یاد میکرد؛ گویی میخواست به تمام دنیا بگوید که هر چه هستم، مدیونِ این بندگیام. او سیاست را نه برای مقام، که برای رسیدن به رضای «امام شهید» میخواست. دلبستگیاش به مولای متقیان علی علیه السلام و سیدالشهداء، دلبستگیِ یک عاشق به قطبنمای زندگیاش بود. حتی وقتی بادهای تندی در مسیرش وزید و با بیعدالتیهای دنیا روبهرو شد، نه فریاد زد و نه خشمگین شد؛ بلکه با «حِلمی فیلسوفانه» لبخند زد؛ گویی میدانست در دنیای فناپذیر، تنها چیزی که میماند، رضایتِ حق است. او مجاهدی بود که در لباسِ مدیر، «سلوک» میکرد و هر لحظه برای آن لحظهی رهایی لحظهشماری مینمود.در همین لحظات است که گویی روح میرزا هاشم آملی و علامه مطهری و در کنارشان، روحِ شیرزن و بلندهمتِ حاجیه خانم روحانی مادر خانم ایشان که چند سال پیش به رحمت خدا رفت و با تمام وجود، علیآقا را حتی بیشتر از فرزندانش دوست داشت، نظارهگر این بندگیِ تمامعیار بودند.
انگار همگی در یک محفل غیبی گرد آمده بودند تا ببینند چگونه عشق به حسین(ع)، انسان را در اوج علم و مقام، به متواضعترین و غمگینترین «بنده خدای» روی زمین تبدیل میکند.وقتی بنده خدا در اوج تهدیدات ترامپ فاسد و نتانیاهوی کودککش کلامِ امام حسین(ع) را در فضای مجازی نقل کرد و نوشت: «من مرگ را جز سعادت نمیبینم و زندگی با ستمگران را جز ملال و خواری نمیدانم»، در واقع «توقیعِ وصال» خود را نوشت. او اعلام کرد که تمامِ این سالها، تمامِ این مدیریتها، تنها پلههایی بود برای رسیدن به این لحظهی رهایی؛ برای رسیدن به خاکِ کربلا و در آغوشِ امامشهید آرام گرفتن.روحشان شاد و یادشان گرامی باد؛ مردان و زنانی که در جنگ رمضان و در مسیرِ سلوک به شهادت رسیدند تا به ما بیاموزند: «سفر ابدی، تنها با تکیه بر اشک، زهد و بندگی ممکن است».#هادی_ابراهیمی_کیاپی#حکمت_سیاسی 12:40 - 10 جولای 2026