مرثیهی سرزمین خورشید نقرهای؛ روایتِ فروختهشدنِ بازدارندگی در اتاقهای تاریک
در گوشهای از جهان، سرزمینی بود به نام «سرزمینِ خورشیدِ نقرهای»؛ شهری با دیوارهایی از صخره و قلعههایی که گمان میرفت هرگز فرو نمیریزند. این سرزمین سالهاست که توسط «نگهبانانِ ابدی» محافظت میشد و بازدارندگیاش را در شمشیرهای تیز و ایمانِ خللناپذیر مردمش داشت. اما در سایهها، بازی دیگری در جریان بود.
مردم آن سرزمین صبوری کردند؛
آن زمان که دیدند نخست، قلعههای بیرونی و شهرهای همپیمان در مرزهای دوردست یکی یکی سقوط کردند. ابتدا «پیامآورانِ خردمند» که نگهبانانِ صلح و مقاومت بودند، توسط تیرهای نامرئی دشمن از پای درآمدند و سپس «شهرِ زیتون» که ستونِ استراتژیک مرزهای آنها بود، در آتش جنگ خاکستر شد. آنها صبوری کردند و گمان کردند این طوفانها، تنها برای امتحانِ ایمانشان است.
مردم آن سرزمین صبوری کردند؛
وقتی در «شبهای دوازدهگانه»، آسمان ناگهان سیاه شد و صاعقههایی از دوردست فرود آمدند. در آن دوازده شب، تعدادی از «سردارانِ طلایی» و دانشمندانی که رمزگانِ قدرتِ سرزمین را در دست داشتند، یکی پس از دیگری در سکوتی مرگبار به شهادت رسیدند. گویی دشمن با جراحیی دقیق، رگهای حیاتی ارتش را میبرید تا سرزمین را بیدفاع کند. آنها در میانهی این سوگ، باز هم صبوری کردند.
مردم آن سرزمین صبوری کردند؛
وقتی آتش از مرزها به درون شهر زد. در ماهِ سردِ زمستان، خیابانها به میدان جنگ تبدیل شدند و برادر با برادر درگیر شد. این «جنگِ داخلی»، تکهای از یک نقشه بزرگ بود تا روحِ سرزمین تضعیف شود و دیوارها از درون ترک بخورند. آنها در حالی که شهر در شعلههای آتش میسوخت، باز هم به امیدِ فردا صبوری کردند.در تمام این سالها، در تالارهای تاریک و پنهان، «نجواگران» با «امپراتورِ تاریکی» در حال معامله بودند. نجواگران به امپراتور قول دادند که مسیرِ تغییرِ تاج و تخت را هموار کنند و در عوض، امپراتور به آنها وعده داد که پس از سقوطِ ستونهای قدیمی، آنها را بر صندلیهای قدرت بنشاند. این مذاکراتِ پنهان، در واقع «سندِ فروشِ لایههای دفاعی» بود. هر ترور و هر سقوط، در واقع یک «پیشپرداخت» برای رسیدنِ نجواگران به قدرت بود.
مردم آن سرزمین صبوری کردند؛
تا اینکه در روزهای آرامِ پیش از طوفان، دوباره «میزهای مذاکره» پهن شد. نجواگران به آنها گفتند که صلح نزدیک است و امپراتور تاریکی عقبنشینی کرده است. اما این صلح، تلهای بود برای پایین آوردنِ آخرین گارد دفاعی. در حالی که مردم به وعده صلح ایمان داشتند، ناگهان «جنگِ ماهِ صبوری» آغاز شد. ضربهای سهمگین و مستقیم به «سنگِ بنیاد» وارد شد و خورشیدِ بزرگِ سرزمین در ضربهای مرگبار غروب کرد. در کنار ایشان، آخرین فرماندهانی که هنوز برپای نگهبانی بودند نیز به شهادت رسیدند.سرزمینِ خورشیدِ نقرهای اکنون در سکوتی سنگین است.
مردم آن سرزمین صبوری کردند؛
اما در نهایت دریافتند که صبوریشان، پلهای شد برای آنانی که در اتاقهای پنهان، بازدارندگی آنها را لایه به لایه فروختند تا در نهایت، تاج و تخت را در غباری از خون و خیانت به دست آورند.
اما این پایانِ افسانه نیست؛
مردم آن سرزمین، در میانهی این سکوت، باز هم صبوری خواهند کرد. آنها صبور میمانند تا روزی که چشمِ خرد باز شود و با دستی استوار، «نقابدارانِ خیال» و «چوپانانِ گمراه» را آنان که در لباس مصلحت، راه را به تاریکی میکشاندند و هرگز حقیقتِ نیازهای سرزمین را نفهمیدند از تالارهای قدرت برکنند و خاکِ پاکِ خورشید نقرهای را از بندِ کسانی که مصلحت را در معامله با دشمن میدیدند، پاک سازند.
23:10 - 12 تیر 1405