از خاک تا افلاک؛ روایتی از جنس عرفه
اگر فرصت مطالعه همه متن را ندارید، بخش رنگیشده را بخوانید🔸 زندگی مِلک شلوغی است؛ پر از هیاهو، پر از نقشههایی که برای آینده میکشیم و اضطرابهایی که به جانمان میافتد. اما یک روزهایی در سال هست که باید سیمِ اتصال را از زمین برید و رو به آسمان ایستاد. باید کتاب دعای عرفه را باز کرد و همصدا با اقیانوسِ جاری در کربلا، سفر را از همان نقطهی صفرِ وجود آغاز کرد.
🔻 آنجا که به یاد میآوری چقدر پیش از آمدنت به این دنیا، غرق در آغوش امنِ او بودهای: «وَاَسْکَنْتَنى فى ظُلُماتٍ ثَلاثٍ بَیْنَ لَحْمٍ وَدَمٍ وَجِلْدٍ... وَرَزَقْتَنى مِنَ الْغِذآءِ لَبَناً مَرِیّاً» "و جایم دادی در سه پرده تاریکی میان گوشت و خون و پوست... و روزیام دادی از غذاها، شیری گوارا" آدم با شنیدن این فرازها دلش لک میزند برای آن روزهای بیخبری که یک نفر اینطور دقیق، مراقبِ ریزترین نیازهایش بود.🔻 اما بزرگ میشویم، چشمانمان غبار میگیرد و در هیاهوی دنیا گم میشویم. دستِ دنیا آنقدر سنگین میشود که تمام راهها با همهی وسعتشان بنبست به نظر میرسند. در همین لحظات بیکسی است که باید سر بلند کنی و بگویی: «إِلهِی إِلَى مَنْ تَکِلُنِی؟ إِلَى قَرِیبٍ فَیَقْطَعُنِی أَمْ إِلَى بَعِیدٍ فَیَتَجَهَّمُنِی؟» "خدایا مرا به که واگذار میکنی؟ به خویشاوندی که پیوندش را با من میبُرد؟ یا به بیگانهای که با من ترشرویی میکند؟"؛ اینجاست که میفهمی خدا تنها پناهگاهی است که وقتی زمین با همهی پهناوریاش بر تو تنگ میشود، آغوش میگشاید.🔻 در محضر چنین خدایی، دیگر نیازی به نقاب نیست. دیگر مجبور نیستی خودت را قوی و بیعیب نشان بدهی. غرورت را میشکنی و شجاعانه به تاریکیهای درونِ خودت اعتراف میکنی: «ثُمَّ أَنَا یَا إِلهِی الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبِی... أَنَا الَّذِی أَسَأْتُ، أَنَا الَّذِی أَخْطَأْتُ، أَنَا الَّذِی جَهِلْتُ...» "سپس منم ای خدای من که به گناهانم اعتراف دارم... این منم که بد کردم، این منم که خطا کردم، این منم که نادانی کردم...". چقدر این اعترافِ عریان و بیپردگی در برابر او، روح آدم را سبک میکند!
🔻 شگفتیِ قصه اما در مرامِ پروردگار است. نگاه میکنی و میبینی با تمام این خرابکاریها، چقدر بزرگوارانه با تو تا کرده است: «یَا مَنْ قَلَّلَهُ شُکْرِی فَلَمْ یَحْرِمْنِی، وَ عَظُمَتْ خَطِیئَتِی فَلَمْ یَفْضَحْنِی، وَ رَآنِی عَلَى الْمَعَاصِی فَلَمْ یَشْهَرْ نِی...» "ای که سپاسگزاریام برایش اندک بود ولی محرومم نکرد، و خطایم بزرگ بود ولی رسوایم نساخت، و مرا در حال گناه دید اما پردهام را ندرید...". شرمندگیِ این فراز، آدم را ذوب میکند؛ خدایی که میبیند، اما آبرو میخرد!🔻 در عرفه، تَوَهُّمِ داشتنها هم فرو میریزد. میفهمی که حتی دارایی و دانشت هم عاریهای است: «إِلهِی أَنَا الْفَقِیرُ فِی غِنَایَ فَکَیْفَ لا أَکُونُ فَقِیراً فِی فَقْرِی؟! إِلهِی أَنَا الْجاهِلُ فِی عِلْمِی فَکَیْفَ لا أَکُونُ جَهُولاً فِی جَهْلِی؟!» "خدایا، من در عین توانگریام فقیرم... و در عین دانشمندیام نادانم... " و وقتی این فقرِ ذاتی را باور کردی، چشمانت باز میشود تا خدا را نه در نشانهها، که در تکتک لحظههای زندگیات ببینی: «کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیْکَ؟... عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً» "چگونه بر چیزی استدلال شود که خودش نیازمند توست؟... کور باد چشمی که تو را مراقب خود نبیند!".
🔻 و چقدر زیباست اقیانوسِ آرامشی که در انتهای این سفر عاید بنده میشود. جایی که تمام اضطرابهایت برای زمانبندیِ اتفاقات دنیا رنگ میبازد و میگویی: «وَ خِرْ لِی فِی قَضَائِکَ، وَ بَارِکْ لِی فِی قَدَرِکَ، حَتَّى لا أُحِبَّ تَعْجِیلَ مَا أَخَّرْتَ، وَ لا تَأْخِیرَ مَا عَجَّلْتَ» "و در سرنوشت خود خیر را برایم مقدر کن... تا چنان نباشم که تعجیل در آنچه تو پس انداختهای را بخواهم، و نه تأخیر در آنچه تو پیش انداختهای".✅ در نهایت، سرت را روی آستانش میگذاری، فرمانِ زندگیات را دو دستی تقدیمش میکنی و زمزمه میکنی: «إِلهِی أَغْنِنِی بِتَدْبِیرِکَ عَنْ تَدْبِیرِی، وَ بِاخْتِیَارِکَ عَنِ اخْتِیَارِی» "خدایا، مرا با تدبیر خودت از تدبیر خودم، و با انتخاب خودت از انتخاب خودم بینیاز کن".↩️ عرفه، ضیافتِ آشتی با خودِ واقعیمان و تماشای خدایی است که از رگ گردن به ما نزدیکتر است؛ خدایی که با همهی بینیازیاش، مشتاق شنیدن صدای شکستهی ماست.
14:00 - 5 خرداد 1405