نمونههایی از جنایات هولناک رضاشاه (+ 100 سال)
پس از انتشار کلیپی درباره جنایت هولناک رضاشاه، برخی افراد سند ارائهشده توسط ویلیام داگلاس، قاضی آمریکایی، را رد کرده و مدعی شدند: «فقط همین یک سند از جنایات سربازان رضاشاه سخن گفته و چه بسا که داگلاس دروغ گفته باشد.»هرچند سلطنتطلبان هیچگاه برای ادعاهای خود سندی ارائه نمیکنند، اما بازهم ما مانند همیشه سایر اسناد و خاطرات نزدیکان رضاشاه را منتشر خواهیم کرد تا روشن شود جنایات او فراتر از تصور همگان بوده است. روایت استفانی کرونین از جنایت رضاشاه علیه ترکمنها
استفانی کرونین، عضو هیئتعلمی شرقشناسی دانشگاه آکسفورد، در کتاب «ارتش و حکومت پهلوی» مینویسد:عملیات [علیه] ترکمنها در سال 1925م [1304 شمسی] معمولاً همراه با ددمنشی عمدی و غیرعمدی چشمگیری بود. گزارش رسید که وقتی سرتیپ دولو [جانمحمدخان امیر علایی] [(قاجار)] با نیروی عظیمی مشغول پیشروی در دشت ترکمن بود، مرتکب شنیعترین خشونتها شد. در هر دهکدهای تعدادی از مردان به دار آویخته شدند، اموالشان به غارت رفت، به زنان هتک حرمت شد و جواهراتشان را به غارت بردند. هریک از افسران و افراد نیروی مذکور با دستی پُر که حاصل غارت قبایل ترکمن بود، بازگشته بودند و سرتیپ دولو که گفته میشد بسیاری از افراد را شخصاً با گلوله کشته بود، از این رهگذر ثروت زیادی را جمع کرد. از آنجایی که ترکمنها مقاومتِ کمی در برابر نیروهای اعزامی داشتند، رفتار افراد تحت امر دولو بسیار خشونتآمیز بوده است. ترکمنها علناً نشان دادند که هیچ تمایلی برای جنگ ندارند و همزمان با پیشروی نیروهای دولتی، خود را از میدان کارزار کنار کشیدهاند. آنان درنهایت بهآسانی از مرز اتحاد جماهیر شوروی گذشتند و راه را برای ارتش باز گذاشتند تا به هر جا میرسند، آن را غارت کنند. Stephanie Cronin, The army and the creation of the Pahlavi state in Iran, 1910-1926, p212-213.
روایت پیتر آوری از بریدن سر لرها توسط سربازان رضاشاه
پیتر آوری، از برجستهترین متخصصان تاریخ و ادبیات ایران در جهان و از محققان برجستۀ کمبریج، در کتاب «ایران مدرن» مینویسد:داستانهای هولناکی دربارۀ افسرانی نقل میشود که خود را با بریدن سر لرها و کردها سرگرم میکردند! بودجهای که برای [عمران] عشایر در نظر گرفته شد، مورد اختلاس قرار گرفت. زمینهایی که مقامات تهران بهطور رایگان به آنان اختصاص داده بود، با زور به مردم فلاکتزدۀ عشایر فروخته شد.[این دگرگونیها] برای افراد عشایرآغاز یک پایان بود. خوانین آنان را به اسارت گرفته و بدون رهبر مانده بودند.Peter Avery, Modern Iran, p285.
روایت کریستین دلانوآ؛ شکنجه و قتل یک شاعر توسط رضاشاه
کریستین دلانوآ، مورخ فرانسوی، در کتاب «ساواک» مینویسد:فرخی یزدی، وکیل سابق مخالف رژیم که پس از تاجگذاری رضاشاه از بیم سرکوب به آلمان پناهنده شده بود، با پادرمیانی سفیر ایران که به او قول رأفت و بخشش شاه را در صورت بازگشت به کشور داده بود، بهمحض ورود به تهران دستگیر و زندانی شد.او را که در رثای آزادی اشعاری سروده بود، «ساکت کردند»؛ به بیان ادبی دهان او را زندهزنده دوختند. وی پس از تحمل شکنجههای بسیار سرانجام با «تزریق» شکنجهگرِ پرآوازۀ آن دوران، پزشک احمدی، برای همیشه خاموش شد. احمدی که دوست داشت او را پزشک بخوانند، از حرفۀ طبابت جز تزریق مرگآور چیزی نمیدانست. تخصصش آمپول هوا بود؛ شیوهای بیعیبونقص. در حالیکه چند مأمور نظمیه قربانی را محکم میگرفتند، احمدی مسلح به سرنگ چند سیسی هوا به بازوی او تزریق میکرد که در دم باعث توقف قلب میشد. این عمل علت «سکتههای قلبی» منجر به مرگ «ناگهانی» تعدادی از زندانیان سیاسی در جهان سوم است.Christian Delannoy, Savak, p23-24.
روایت جان گونتر؛ از کشتن سگها برای خواب راحت رضاشاه
جان گونتر، گردشگر آمریکایی، فاش میکند که حتی سگها هم از قساوت اعليحضرت بینصیب نمیماندند. او در کتاب در درون آسیا مینویسد:«وقتی شاه در سفر است (که البته بیوقفه در سفر است)، در هر روستا و قریهای که شب در آن منزل میکند، سگها را میکشند؛ زیرا او خواب سبکی دارد و هر صدایی او را پریشان میکند».Mohammad Gholi Majd, Britain & Reza Shah: The Plunder of Iran, 1921-1941, p135.
اصل روایت ویلیام داگلاس؛ از چگونگی سربریدن جوانان لر توسط قشون رضاشاه
ویلیام داگلاس، قاضی دادگاه عالی ایالات متحده، در کتاب «سرزمین شگفتانگیز و مردمی مهربان و دوستداشتنی» مینویسد:پیرمرد به سخنان خود چنین ادامه داد:«سرهنگ دستور داده بود که چند نفر از جوانان ما را اسیر کنند. در همین حین آتشی از زغال درست کرد. خیلی زود فهمیدم که میخواهد چهکار کند. او یک [طاوۀ آهنی بزرگ] [...] داشت. آن را آنقدر حرارت داد تا سرخ شد. به افرادش دستور داد که یکی از لُرها را بیاورند. دو سرباز اسیر را نگه داشته بودند. سرباز سومی با شمشیر پشت سر زندانی ایستاده بود. او با اشارۀ سرهنگ شمشیر را چرخاند. وقتی شمشیر به گردن زندانی اصابت کرد، سرهنگ فریاد زد: «بدو». سر روی زمین افتاد. سرهنگ طاوۀ سرخشده را روی گردن مرد چسباند. مردِ بیسر قدمی برداشت و افتاد.سرهنگ فریاد زد: «آن قدبلند را بده به من. او میتواند بهتر از این بدود».همین روند تکرار شد. مرد قدبلند وقتی سرش بریده شد، چند قدمی دوید. جوانان لُر یکی پس از دیگری سربریده شدند. بارها و بارها طاوه سرخ میشد و روی گردن آنها چسبانده میشد. یکبار سرهنگ کُند پیش رفت [و طاوه را دیر روی گردن اسیر چسباند] و خون بیش از یک متر به هوا پرتاب شد... .سرهنگ شروع به شرطبندی کرد که این مردانِ بیسر تا کجا میتوانند بدوند. او و سربازان فریاد میکشیدند و هر قربانی را تشویق میکردند که نهایت تلاشش را بکند».پیرمرد لحظهای درنگ کرد. خشمش همچنان از اینکه از این تجربه جان سالم به در میبرد، بیشتر میشد.پیرمرد انگار از گفتن این داستانها بیرمق شده بود. William O Douglas, Strange lands And Friendly People, p107-108.
روایتی دیگر از ویلیام داگلاس درباره جنایات سربازان رضاشاه
ویلیام داگلاس مینویسد:[پیرمرد قشقایی در ادامه گفت:] «ما میتوانیم ارتش را بهخاطر برخی از این چیزها ببخشیم و با آنها در آرامش زندگی کنیم؛ اما یکچیز وجود دارد که ما هرگز نمیتوانیم آن را ببخشیم.در زمان سلطنت رضاشاه سروانی در اینجا مستقر بود که چند تولهسگ اصیل داشت که سگِ مادر آنها مُرده بود. سروان هر روز صبح سربازان را به یکی از روستاهای ما میفرستاد و حدود 2 لیتر شیر مادر میخواست. زنان قشقایی ما مجبور به اطاعت بودند و هر روز سگها شیر مادران ما را مینوشیدند. لحظهای مکث کرد و بر آخرین کلماتش تأکید کرد که ما هرگز نمیتوانیم بگذریم».عمق احساس او را تنها در صورتی میتوان فهمید که دو چیز به خاطر سپرده شود: اول اینکه سگها برای مسلمانان نجس هستند؛ دوم اینکه نهتنها در بین قشقاییها، مانند همهجای دنیا، مادر از احترام ویژهای برخوردار است، بلکه یک سنت و رسم در بین آنها وجود دارد که این فرماندۀ ارتش به آن بیحرمتی کرد؛ چراکه یکی از مقدسترین سوگندهایی که یک قشقایی میتواند بخورد، «به شیر مادرم قسم» است.William O Douglas, Strange lands And Friendly People, p141.
روایت هولناک خواننده دوران رضاشاه از یک جنایت
ملوک ضرابی خواننده و بازیگر دوران پهلوی میگوید: قمر الملوک وزیری که از بزرگترین خوانندگان عصر رضاشاه بود برایم تعریف میکرد: امیراحمدی آقاخان، امیرلشگر غرب که از افسران رضاخان بود، موقعی که لرستان را فتح کرد، من و مرتضی خان را به خانهاش دعوت کرد و تمام درباریان و بزرگان وقت را. پس از آن که خواندم و گل به سرم ریختند، امیرلشگر مرا خواند، دستم را بوسید و پیش خود نشاند و رو کرد به پیشخدمتها و گفت بروید خرجینی را که از لرستان آوردهام بیاورید. خرجین را که آوردند دست کرد و یک جفت گوشواره از آن درآورد و اولی را گوش من کرد و دومی را نتوانست و آن را در دست من گذاشت. موقعی که آمدم نشستم دیدم تکهای سیاه و نرم به انتهای گوشواره آویزان است و فهمیدم آن را از غارت آوردهاند و قسمتی از نرمه گوش به آن آویزان است. فوراً آن یکی را هم درآوردم و همان شبانه آن را بردم پیش حاج ابوالحسن لاله جواهرفروش، چهارراه استانبول، و قیمت آن را بخشیدم." منبع: آوای مهربانی، یادواره قمرالملوک،ص۲۳۸
خاطره یک فرماندهی جانی رضاشاه از یک جانی دیگر
امیراحمدی (احمدآقاخان) در کتاب خاطرات خویش دربارهٔ فرماندهی خزاعی در لرستان خاطرهای نقل میکند:سرلشکر حسن خزاعی... یک بار که به تهران آمده بود، سردار سپه با تشر به او گفته بود: «مرد بیکفایتی هستی. احمدآقاخان که قبل از تو آنجا فرمانده بود، جدیتهای فراوانی کرد تا لرستانِ مغشوش را امن سازد.»سرلشکر خزاعی تصور کرده بود که با کشتن چند نفر میتواند زهرچشمی از مردم بگیرد و به سردار سپه هم بفهماند که او هم زبانی و بیانی دارد. او دو نفر از بقایای اشرار را (که پس از آمدن من به تهران از کسی بیمی نداشتند و آزادانه رفتوآمد میکردند) به همراه دوازده نفر دیگر از اهالی خرمآباد (که نه تنها سابقهٔ شرارت نداشتند، بلکه بعضی از آنها از خدمتگزاران دولت بودند، مانند شیرمحمد سگوند و معینالسلطنه حاکم قبلی خرمآباد) فراخواند و به آنها گفته بود: «من امیرلشکر شما هستم. چون مردمآزار نیستم به من اعتنا نمیکنید و آن امیرلشکر قبلی را آنطور احترام میکردید. من میخواهم به تهران بروم. عجالتاً تا بروجرد مرا بدرقه کنید.»
جماعتی برای بدرقه با او به بروجرد میآیند. در بروجرد دستور میدهد ناهار مفصلی تهیه کنند و ناهار را با هم میخورند. پس از صرف ناهار، به بهانهای از اتاق خارج میشود و دستور میدهد سیزده چوبه دار برپا کنند. پس از اینکه به خزاعی خبر میدهند چوبههای دار حاضر است، اول حکم میکند آن دو نفر را (غلامعلی خانهخله و یوسفخان طرهانی) که سابقهٔ شرارت داشتند به دار بیاویزند و بعد میگوید سایرین را هم ببرید. یازده نفر دیگر را هم میبرند و به دار میآویزند. بعد که معلوم میشود یک چوبه دار اضافه نصب کردهاند، میگوید: «این معینالسلطنه را هم به دار بیاویزید که دار بیمصرف برپا نشده باشد.»این جماعت ابتدا خیال میکردند خزاعی مزاح میکند، زیرا گناهی در خود نمیدیدند. بعد که دیدند جدی میگوید، عجز و التماس زیادی کردند؛ اما سرلشکر خزاعی توجهی نداشت و میگفت: «تا سردار سپه بداند که من آنطور که خیال کرده، مظلوم نیستم. اگر احمدآقاخان چهار تا را دار میزند، من میتوانم در یک روز چهارده تا را دار بزنم.»منبع: احمد امیراحمدی، خاطرات نخستین سپهبد ایران، ویراستار: غلامحسین زرگرینژاد، جلد ۱، صص ۲۶۰-۲۶۱.
آرزوی محو کردن نام لر توسط قشون رضاشاه
امیراحمدی بین سالهای ۱۳۰۳ تا ۱۳۰۶ امیرلشکر غرب کشور بود. او در ۲ جوزای ۱۳۰۳ طی تلگرافی به رئیس تیپ پیادهٔ بروجرد دربارهٔ سرکوب مردم لر چنین میگوید: «اطمینان داشته باشید که این مرتبه طوری قوای الوار را درهم خواهم شکست که بعدها قدرت جزئی برای حرکت نداشته باشند.»امیراحمدی همچنین در ۱۲ جوزای ۱۳۰۳ طی سخنرانی خود در بروجرد، «برانداختن نام لر را از صفحهٔ لرستان» وعده میدهد.منبع: کاوه بیات، عملیات لرستان (اسناد سرتیپ محمد شاهبختی ۱۳۰۳ و ۱۳۰۶ شمسی)، ص ۱۸ و ۱۷۱.#جنایات_رضاشاه#جنایات_رضاشاه_علیه_لرها#جنایات_رضاشاه_علیه_مردم#خدمات_رضاشاه 13:17 - 23 مهر 1404