عروسک من چشماتو وا کن
میان آجرهای شکسته، کنار قاب پنجرهای که دیگر به جایی باز نمیشود، عروسکی لباسش خاکی شده و موهای کامواییاش در گردوغبار گرهخورده، صدای لالایی دختربچهای در گوشش میپیچد: «عروسک من چشمات وا کن... وقتی که شب شد اون وقت لالا کن»
به گزارش خبرگزاری فارس از ارومیه، میان آجرهای شکسته، کنار قاب پنجرهای که دیگر به جایی باز نمیشود، عروسکی لباسش خاکی شده و موهای کامواییاش در گردوغبار گرهخورده، صدای لالایی دختربچهای در گوشش میپیچد: «عروسک من چشمات وا کن... وقتی که شب شد اون وقت لالا کن» بعضی خوابها، اسمشان خواب است اما حقیقتشان خداحافظی؛ دخترک عروسکها را یکییکی ردیف کرد و خودش هم لالا، اما صبح که شد چشم باز نکرد و قرار هم نیست که دیگر برگردد، کودکهای خردسالی که دست شیطان بزرگ، جان کوچکش را در حمله جنگندههای آمریکایی صهیونیستی به منزل مسکونی در ارومیه، گرفت.
تکنسین اورژانس به خبرنگار میگوید: در مأموریتها با صحنههای سخت زیادی روبهرو میشویم و وقتی مصدوم بزرگسال است، میتوانیم با واقعیت حادثه کنار بیاییم و وظیفهمان را انجام دهیم، اما وقتی پای یک کودک در میان باشد، ماجرا فرق میکند؛ او بچه است و معصوم!او ادامه میدهد: در چنین شرایطی، پیش از هر چیز تلاش میکنیم از نظر روانی از کودک حمایت کنیم، بااینحال دیدن رنج یک کودک، و بدتر از آن ازدسترفتن او، برای هر تکنسین اورژانس زخمی است که بسیاری از ما تا سالها آن را با خود حمل میکنیم.
از سقف فروریخته اتاق، آسمان بیواسطه به داخل خانه نگاه میکند؛ آفتاب عصر روی آجرهای شکسته افتاده؛ چند متر آنطرفتر، خرس پارچهای کوچکی میان آوار نشسته است.
یکی از نیروهای امدادی لحظهای خم میشود، خرس را از میان خاک برمیدارد و گرد و خاکش را میتکاند؛ عروسکها در میان آوار قصه ناتمام کودکانی را روایت میکنند که هنوز دوست داشتند بازی کنند، انگار عروسک زیر لب میگوید: «اگر دستهای کوچکش دوباره برگردد، هنوز هم میتوانیم با هم بازی کنیم.» #جنگ #کودک #ارومیه 13:10 - 28 اذار 2026