دعای این پیرزن پشت سر علی نعمتی و همتیمیهایش است
سی و پنج سال پیش وقتی برای زیارت حرم حضرت معصومه میخواستیم به قم برویم، از قطار مشهد به تهران که پیاده شدم، با دیدن عکس برادرم شهید علیاصغر یزدی کنار دیگر شهدا در راهآهن تهران، چنان حس افتخار و غروری به من دست داد که اشکهایم جاری شد. حالا با دیدن پسرم «علی نعمتی» که پیراهن سفید تیم ملی را بر تن کرده تا در جام جهانی، پرچم ایران را به اهتزاز درآورد، دوباره همان حس را تجربه میکنم.
خبرگزاری فارس_نیشابور؛ علی وارد کلاس سوم ابتدایی شد که یک روز معلمش مرا به مدرسه خواست و گفت: این بچه نباید اینجا بماند، باید برود به شهر.معلم آدرس یک باشگاه در نیشابور را به من داد علی را باشگاه ثبتنام کردیم، اما همه چیز به همین آسانی پیش نرفت.علی بعد از مدرسه برای کمک به پدرش مستقیم میرفت سر کار کشاورزی. گاهی هم باید گوسفندان را برای چرا به بیابان میبرد. یک وقت میدیدم وسط این همه کار، مربی زنگ میزد که علی بازی دارد و باید برای تمرین به باشگاه بیاید. آنوقت علی از بیابان میآمد، کیف باشگاه را برمیداشت و با شکم گرسنه کیلومترها پیاده میرفت تا شاید ماشینی پیدا کند که او را به شهر برساند.
ساخت یک مدرسه ورزشی برای بچههای روستا، تنها دغدغه بازیکن تیم ملی
علی هیچوقت از این سختیها شکایت نکرد؛ او فقط میخواست برسد. حتی الان هم تنها دغدغهاش این است که برای بچههای روستا یک مدرسه ورزشی درست کند. علی همیشه میگوید: مادر همه آرزویم این است که اینجا کنار جاده باغرود و روستای فرخک مدرسهای باشد که هر مسافری از کنارش رد شد، بتواند بازی بچهها را تماشا کند.
از سجده شکر تا شبهای ماه رمضان برای لیست تیم ملی
وقتی اسم علی در لیست نهایی تیم ملی خوانده شد، تمام خانواده غرق در شادی شدند. البته من زودتر خبر داشتم؛ چون علی به اولین کسی خبر داد من بودم با ذوق و شوق گفت؛ مادر میروم برای تیم ملی بازی کنم!من همانجا سجده شکر به جا آوردم. حالا هم هر بار که علی وارد زمین میشود، زیارت عاشورا میخوانم و تا پایان بازی صلوات میفرستم.وقتی میپرسم خانم نجفی چرا اسم پسرتان را علی گذاشتید؟ با تبسم میگوید: شب ۱۸ ماه مبارک رمضان به دنیا آمد، انگار اسمش را با خودش آورده بود.
شکست و برخاستن؛ وقتی همه میگفتند؛ تمام شده است!
مهدی نعمتی پدر فوتبالیست تیم ملی کشورمان میگوید: سالی که برای تیم نوجوانان انتخاب شده بود، تصادف کرد و کتفش شکست و یک سال در خانه ماند. همه فکر میکردند مسیر تمام شده است. حتی بچههای روستا میگفتند علی به کار کشاورزی بچسب که از توپ چیزی عایدت نمیشود!اما علی ناامید نشد دوباره از صفر شروع کرد علی بعد از نوجوانان به پدیده رفت و برای اینکه از پدیده به پرسپولس برود خانهاش را فروخت.شاید بقیه میگفتند این کار اشتباهاست اما من میدانستم علی فقط یک بازیکن نیست؛ او یک هدف است. دو سه بار به تهران رفتیم که رد شد، اما ناامید نشد.علی با دستهای خالی و همت بلند مسیرش را از پدیده مشهد تا پرسپولیس باز کرد و حالا... حالا دارد برای ایران در آمریکا میجنگد.
دعاها و صلوات، پشت سر تیم ملی
در این میان، صدای دلتنگی مادربزرگ علی هم به گوش میرسد؛ پیرزنی با چارقد سفید که تعریف میکند؛ در میان ۵۰ نوه، علی مهر دیگری برای او دارد. مادربزرگ میگوید؛ علی یادآور پسر جوان از دست رفته اوست که در بیست سالگی از دنیا رفته بود و علی با مهربانی و حضورش آن زخم را التیام میبخشد.مادربزرگ با لهجه شیرین میگوید: علی شبیه پسر جوون از دست رفتهمه! مهربون و دلسوزه! هر بار که میآید، مرا با ماشین به شهر میبرد و به من میرسد.مادر بزرگ از لحظاتی میگوید که در انتظار بازیهای علی است: الان که رفته آمریکا برای افتخار کشورمان، همیشه قبل از بازی در صندوق صدقات پول میاندازم برای سلامتی و پیروزی علی و بقیه جوانهایی که در زمین فوتبال بازی میکنند.وقتی بازی شروع میشود با عروسم جلوی تلویزیون مینشینیم تسبیح می گردانیم و صلوات میفرستیم و همراه با مردم همه روستا دعا میکنیم برای پیروزی همه جوانها و علی خودم دعا میکنم.پیرزن دستهایش را رو به آسمان میگیرد؛ دعا میکنم به حق همین ماه عزیز به حق امام حسین و یارانش خدا همه بچههای فوتبال را حفظ کند علی مرا هم نگهدار باشد تا پرچم ایران را بالا ببرد و سربلند باشد.#تیم_ملی#فوتبال#جام_جهانی#ایران 23:12 - 5 تیر 1405