این پای یک انسان بود
در دل آوارها میان انبوهی از گچ و آجر خرد شده چیزی به رنگ شاداب، خودش را نشان میداد. یک تکه آویزان پتو و یک پارچه. پارچهای با نقش گلهای کوچک و رنگارنگ.
خبرگزاری فارس؛ در دل تهران، شهر داغدار صدای آژیرها که زمانی هشدار دهنده بودند حالا به نجوایی آشنا تبدیل شده مثل یک لالایی غمانگیز!ما بچههای هلالاحمر با قلبی فشرده و چشمانی خیس از دیدن ویرانی در میان آوارهای خانهها پیش میرفتیم.همانطور که بیل مکانیکی، آخرین قطعات بتنی را کنار میزد حفرهای سیاه نمایان شد. نوری لرزان از چراغ قوههایمان به درون آن تابید. تاریکی آنجا غلیظتر بود انگار آخرین نفسهای زندگی را در خود حبس کرده بود. ما با احتیاط قدم به درون گذاشتیم بوی نم و مرگ اینجا غلبه داشت، ناگهان چشمم به نقطهای افتاد.
این پای یک انسان بود، یک کودک ۴ یا ۵ ساله
میان انبوهی از گچ و آجر خرد شده چیزی به رنگ شاداب، خودش را نشان میداد. یک تکه آویزان پتو و یک پارچه... پارچهای با نقش گلهای کوچک و رنگارنگ. قلبم فرو ریخت. این رنگها، این طرح، آشنا بود. به یاد آوردم... این پیژامه گلگلی بود. همان پیژامهای که مادربزرگها برای نوههایشان میدوزند، همان پیژامهای که در رویاهای کودکانه، پر از ستاره و پروانه است.با دستانی لرزان، شروع به کنار زدن آوار کردم. هر ذره خاک که کنار میرفت، ترس و دلهرهام را بیشتر میکرد. و بعد... آن را دیدم. پای کوچک و بیجانی که تا زیر زانو در آوار فرو رفته بود. پوستش رنگ پریده بود، سرد و بیحرکت. انگار متعلق به عروسکی بود که بازیاش تمام شده و فراموش شده. اما نه... این پای یک انسان بود. یک کودک ۴ یا ۵ ساله.
تصویر پیژامه گلگلی خاکآلود...
انگار زمان ایستاد. صدای غرش هواپیماها، شیون بازماندگان، فریادهای همکارانم، همه در گوشم محو شد.فقط همان پای کوچک، همان پیژامه گلگلی و سکوت مطلق مرگ باقی ماند.حس کردم زمین زیر پایم خالی شد. تصور کردم که همین چند ساعت پیش همین پای کوچک، شاد و رها در حال دویدن در حیاط خانه بوده، شاید زل زده به ماهی گلی تنگ سفره هفتسین و یا در حال شمارش عیدهای نوروز و حالا، فقط تکهای از بدنی بود که زیر بار آوار سنگین ویرانی، له شده بود.آن لحظه فقط من نبودم که آنجا ایستاده بودم. تمام جنگ، تمام بیرحمی، تمام اندوه بشریت، در آن پای کوچک خلاصه شده بود. چشمهایم را بستم، اما تصویر پیژامه گلگلی خاکآلود، حک شده بود در ذهنم.
برای همه دختربچههای دبستان میناب و اصلا همه کودکان دنیا...
حس کردم تمام آوارها، بار سنگین یک ملت داغدار، بر دوشم سنگینی میکند. اشکهایم بیاختیار جاری شد، نه فقط برای تنها این دختر بچه که برای همه دختربچههای دبستان میناب و اصلا همه کودکان دنیا که ناخواسته در این بازی مرگ و جنون، قربانی میشوند.میدانم این صحنه، کابوس تلخی است که تا ابد در ذهنم خواهد ماند؛ تصویری از معصومیت لگدمال شده و یادآوری تلخی از جنایتکاری آمریکا و اسرائیل و کودککشی در کشورمان ایران!#رهبر_شهید #جنگ#آمریکا 09:59 - 10 فروردین 1405