مصلی در انتظارِ صبحِ وداع
هنوز صبح وداع نرسیده اما مصلی تهران روزهای زیادی است که بیدار است. همه چیز برای آخرین بدرقه آماده شده. از تکاپوی خادمان تا دلهایی که قرار است ساعاتی دیگر، اشک را با ایستادگی معنا کنند.
خبرگزاری فارس، گروه روایت: «برو درِ یک... شاید بتوانی وارد شوی.» این چهارمین باری بود که مسیرم عوض میشد. از درِ هشتم به ششم، از ششم به سوم و حالا هم درِ یک.نفسزنان خودم را به درِ شماره یک رساندم. راه زیادی آمده بودم؛ درست مثل خیلیهای دیگر. دیر رسیده بودم؛ درست مثل خیلیهای دیگر. اما دلم میخواست پیش از آنکه جمعیت همه جا را پُر کند، با این زمین حرف بزنم؛ با این دیوارها، با این فضا، با جایی که قرار بود آخرین وداع یک ملت در آن رقم بخورد.پشت در گفتند باید منتظر بمانی؛ شاید اجازه ورود صادر شود. خستگی راه یک طرف، بلاتکلیفی طرف دیگر؛ انگار آخرین امیدم را میخواستند پشت همین در جا بگذارند و راهیام کنند به امان خدا.در همان انتظار، نگاهم روی پارچهنوشتهای ثابت ماند که روبهروی ورودی مصلی نصب شده بود:«بیاد آر شکوهت را دماوند شهید کربلای صبح اسفند»
سقاییِ شهید تشنه لب
همین یک بیت کافی بود تا چشم دلم از مصلی کنده شود و خودش را به ماه علی(ع) برساند؛ ماهی که او را از ما گرفت و روزگارمان را تلخ کرد. بعد آرامآرام ذهنم به ماه حسین(ع) برگشت؛ ماهی که قرار است پیکر او را به خانه ابدی بدرقه کنیم. چه شهادت زیبایی؛ با علی آغاز شد و به حسین ختم شد. چه حقانیتی بالاتر از این که اهلبیت(ع) خودشان به استقبال علیِ روزگار ما آمده باشند؟صدایی رشته افکارم را برید: «خانم... مگه نمیخواستی بری داخل؟» به سمت صدا برگشتم. سرباز جلوی در بود. گفتم: «ازم مجوز میخوان... منم جز کارت خبرنگاری چیزی ندارم.» بدون اینکه حرف دیگری بزند، لبخندی زد و با اشاره دست راه را برایم باز کرد.همه خستگی مسیر، گم شدن میان درهای مصلی و دلهره ورود، همان لحظه از خاطرم رفت و جایش را به اضطرابی دوستداشتنی از آخرین دیدار داد.داخل که شدم، مصلی دیگر شبیه آن شبستان معمولی همیشگی نبود؛ به شهری میماند که از دل عشق قد کشیده بود. ردیف موکبها یکی پس از دیگری امتداد داشت.چند قدم آنطرفتر صدای بههم خوردن لیوانها و همهمه خادمانی که بیوقفه کار میکردند به گوش میرسید. سقاخانهها شبیه سقاخانه امام رضا جانمان برپا بود و پر از آب ... آخر آقای ما لب تشنه شهید شده بود و دلش نمیخواست مهمانانش در روز وداع تشنه بمانند.
همه صاحبعزاییم
کمی آنطرفتر گروهی از خدام مشغول آماده کردن محل استراحت زائرانی بودند که قرار بود از دورترین شهرهای ایران خودشان را به اینجا برسانند. البته برخیشان از شدت خستگی ولو شده بودند روی همان موکتها و خستگی در میکردند. یکی از بچههای بسیجی که به زحمت محاسنش یکی در میان در آمده بود و خودش را بزرگ جمع میدانست ایستاده مشغول ناهار خوردن بود. دوستش با محبت گفت: «نوید من به جات میمونم تو برو یکم بخواب» اما نوید که با ولع داشت لقمههای آخر ناهارِ ساعت چهارش را میخورد؛ سری به نشانه نه! تکان داد و رفت سر پستش.اینجا هرکس کاری داشت. همه صاحبخانه بودند. آخر همه صاحب عزایند و کسی بر دیگری ارجحیت ندارد. همه برای یک هدف گرد هم آمدهاند و آن خدمت به آقای شهید ایران است.بیاختیار یاد مسیر نجف تا کربلا افتادم؛ همان بوی خدمت، همان بیخوابیهای شیرین، همان مسابقه عاشقی.
هرچه جلوتر میرفتم، بیشتر احساس میکردم مصلی نفسش را برای فردا حبس کرده است. اینجا هنوز آرام است، اما آرامش قبل از طوفان؛ طوفان اشک، جمعیت و وداع. ستونهای بلند شبستان، پرچمهای سیاه، داربستهای نور، کابلهایی که روی زمین امتداد پیدا کرده بودند، خودروهای خدماتی که بیوقفه رفتوآمد میکردند و خادمانی که هر کدام گوشهای از این واقعه تاریخی هستند.آقایی که سالها میگفت: «مثلی لا یبایع مثل یزید»، حالا با رفتنش ثابت کرده بود اگر کسی حسینی زندگی کند، بدرقهاش هم حسینی خواهد بود. مردم ایران، برای او کربلایی خواهند ساخت که بیشک در تاریخ این سرزمین ماندگار خواهد شد.چند قدم آنطرفتر، آتشنشانها روی نردبانهای بلند ایستاده بودند و شلنگهای مهپاش را زیر سقفها مهار میکردند. صورتهایشان از آفتاب سرخ شده بود و لباسهایشان از عرق به تن چسبیده بود، اما کسی لحظهای دست از کار نمیکشید. هر از گاهی یکی از آنها شیر آب را باز میکرد تا مسیر مهپاش را امتحان کند؛ قطرههای ریز آب در نور مثل دانههای بلور در هوا معلق میشدند؛ انگار از حالا میخواستند خنکای خود را برای مهمانان آقا ذخیره کنند. نیروهای برق هم در گوشهوکنار مشغول مهار کابلها و آزمایش تجهیزات بودند؛ همه میدانستند با رسیدن جمعیت، دیگر فرصتی برای آزمون و خطا نخواهد ماند.
خسته اما خوشحالیم
خستگی از سر و روی همه میبارید. بعضی آنقدر خسته بودند که حتی توان حرف زدن نداشتند. اما یکی از آنها، با صورتی آفتابسوخته و لبخندی که خستگیاش را پنهان میکرد، گفت: «خستهایم... اما خوشحالیم که خادم بزرگترین مرد تاریخ معاصرمان هستیم و سهمی در این اتفاق تاریخی داریم. وقتی تلاش بقیه نیروها را میبینیم دوباره جان میگیریم. میدانیم وقتی جمعیت بیاید، تازه اول کار ماست. نباید روحیهمان را ببازیم؛ باید مثل آقای شهیدمان محکم بایستیم.»حرفهای آقای نصیری جوری از دلش به گوشم رسید که به جانم نشست و خودم هم خستگی راه را فراموش کردم. مثل حرفهای آقا آرش؛ آتشنشان جوانی که میگفت: «این مأموریت با بقیه مأموریتها خیلی فرق دارد. باید اینجا عظمت ایران را نشانِ دنیا دهیم. باید آقای ایران را طوری بدرقه کنیم تا دوباره توی دهن دنیای ظلم بزنیم با این افتخار. بله شهادت برای ما افتخار است. حتی شهادت رهبرمان. چون پس از او هم تفنگ پدری هست هنوز!»
شما نبض ایران بودید
دلم میخواست با نیروهای اورژانس هم صحبت کنم، اما نگاهم روی آمبولانسی گره خورد که تصویر آقای شهیدم کنار نماد ضربان قلب روی آن نقش بسته بود. همان تصویر، برایم روضه بود. آقا... شما نبض حیات ایران بودید. خون جاری در رگهای این ملت بودید. با خودم میگفتم اگر شما نباشید، مگر نبض ایران میتپد؟ مگر خون در رگهای این ملت جاری میشود؟ مگر میشود حیات، جای خود را به ممات ندهد؟ ایستاده بودم و بیصدا برای خودم روضه میخواندم. که یکی، دو نفر آمدند و متوجه دین روضه مجسم شدند. دقایقی بیصدا کنار هم اشک ریختیم.
مقاومت، مکتب ماست
در همان حال، یکی از نیروهای امنیتی که صلابت و روحیه سرزندهاش آدم را یاد رزمندههای دفاع مقدس میانداخت، با لحنی محکم گفت: «مگه آقای ما نگفتن مقاومت، مکتب ماست؟ چرا اشک میریزین؟ ما هنوز رهبر داریم. اسلام بدون ولایت نمیمونه. یاد عاشورای ۶۱ بیفتید. ما امام حسین(ع) رو با اون همه مصیبت از دست دادیم. اگر رهبرمون شهید نمیشد، اون وقت باید گریه میکردیم.»تذکرش برای همه ما یک تلنگر درست بود. آرامآرام از کنار هم پراکنده شدیم. اما جملههایش همچنان در ذهنم میچرخید: امام حسین(ع)... کربلا... لبهای تشنه... و فهمیدم این راه هنوز ادامه دارد.اگر قرار است اسلام بماند، اگر قرار است عدالت، استقلال، مقاومت و جمهوری اسلامی ایران پابرجا بماند، راهی جز ایستادگی نیست. باید حتی با لبهای تشنه، به استقبال شهادت رفت.از مصلی که بیرون آمدم دوباره پارچه نوشتهی ورودی مصلی نگهم داشت به تماشا: «شهید کربلای صبح اسفند» رهبر شهیدمان راست گفته بود؛ شهادت، دوباره با نظام اسلامی معنا پیدا کرد. اکنون نوبت ماست که این مسیر را زندگی کنیم؛ مرگِ تاجرانهای را که او از آن سخن میگفت، تا اینگونه شایسته خونخواهی رهبر شهیدمان باشیم. رهبر شهیدمان راست گفته بود «مقاومت مکتب ماست» و حالا اسفند برای ما نماد مبارزه است. نماد مقاومت و آقای شهیدِ ما هم امتداد راهِ عاشورایی حسین ابن علی(ع) ...
15:26 - 12 تیر 1405