«صمد» فاتح خون بود و «قدم» فاتح صبر
«دختر شینا» روایت داستان زندگی سردار شهید حاج صمد (ستار) ابراهیمی هژیر و همسرش قدمخِیر محمدی کنعان است؛ این کتاب حسینی و زینبی بودن و عاشقانه زیستن را نشان میدهد؛ صمد، فاتح خون بود و قدم، فاتح صبر.
به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری فارس سید هادی مصطفوی در وبلاگ برای اندیشه نوشت: سالهاست میشناسمش. انگار همین دیروز بود که آمد و گفت: اول توکل؛ بعد هر چه خدا گفت؛ و بعد هم توکل! عجب روزگاری بود. شاد بودیم و دلتنگ، کنار هم بودیم و دلتنگ، باهم بودیم و دلتنگ... پای سفرهی دل هم که مینشستیم جز دو عدد دلِ تنگ شده چیزی نبود. فقط ما دوتا بودیم و به قول خودش «ما یکی».حرفها میزدیم؛ از اولینها، از آخرینها، از روزهای بهاری، از روزهای بیقراری و از دلهایی تنگ... از منوچهر و فرشته، از تفسیر «حی علی خیرالعمل»، از چشمهای پنهان پشت چفیه، از پشت بام، از تهدیگ برنجی که همیشه نصیب کبوترها میشد، از بیمارستان، از چلهنشینی زیارت عاشورا و از دلهایی تنگ... از سیدحسین و اشکانه، از اولین نگاه، از آخرین وداع، از دستخط یادگاری، از شعر حافظ، از آن همه سادگی، از بیتابیها، از اشکها و از دلهایی تنگ...و اینک از «دختر شینا» از قدمخیر و صمد که گویا در امتداد همان افق سرخ زیستهاند و عاقبت به خیر شدند؛ بیچاره صمد! چقدر سختی کشیده بود تا به قدم برسد. «دختر شینا» روایت داستان زندگی سردار شهید حاج صمد (ستار) ابراهیمی هژیر و همسرش قدمخِیر محمدی کنعان است.از روزی که این کتاب را به همراه «فتح خون» شهید آوینی خریدم، احساس میکردم که این کتاب، هم حسینیبودن و هم زینبیبودن و هم عاشقانهزیستن را نشانم میدهد و البته همینگونه هم شد؛ صمد، فاتح خون بود و قدم، فاتح صبر.
یادش بخیر آخرین نگاه و آخرین حرفها پای تابوت صمد: «سهم من همیشه از تو همینقدر بود؛ آخرین نفر، آخرین نگاه» تازه میخواست بعد از 9 سال، حرفهای دلش را بزند؛ میخواست دلتنگیهایش را برایش بگوید. «میخواستم بگویم آخرش بدجوری عاشقش شدم».دوستانش میآمدند؛ از خاطراتشان با صمد میگفتند؛ هیچ کس را نمیدیدم؛ هیچ صدایی نمیشنیدم، باورم نمیشد صمد من، آن کسی باشد که آنها میگفتند. دلم میخواست زودتر همه بروند، خانه خالی بشود، من بمانم و بچهها، مهدی را بغل کنم، زهرا را ببوسم، موهای خدیجه را ببافم، معصومه را روی پاهایم بنشانم، در گوش سمیه لالایی بخوانم. همه رفتند، تنها شدم، تنها ماندم، تنها ماندیم، مهدیِ 3 ساله مرد خانه ما شد.بچهها صدایش را میشنیدند «درس بخوانید، باهم مهربان باشید، مواظب مامان باشید، خدا را فراموش نکنید.» گاهی میآمد نزدیکِ نزدیک. در گوشم میگفت:«قدم! زود باش، بچهها را زودتر بزرگ کن، سر و سامان بده، زود باش، چقدر طولش میدهی، باید زودتر از اینجا برویم، زود باش، فقط منتظر تو هستم، به جان خودت قدم، اینبار تنهایی به بهشت هم نمیروم، زود باش... دستت را بده به من، بچهها راهشان را بلدند، بیا جلوتر، دستت را بگذار روی دستم، تنهایی دیگر بس است، بقیه راه را باید باهم برویم».وبلاگ خود را به ما معرفی کنیدبازگشت به صفحه نخست گروه فضای مجازیانتهای پیام/.
11:20 - 26 آبان 1393