تشریح دیدگاه متکلمان درباره نفس
متکلمان تجرد را در انحصار خداوند قرار داده و ماسوای خداوند را در حدوث و زوال و جسمانیت مینشانند.
چکیدهنوشتار حاضر به بررسی جسم انگاری متکلمان در باب نفس پرداخته است. عموم متکلمان به جز معدود اشخاصی که با رویکرد عقلی - فلسفی هماهنگ شدهاند، نفس را جسم میدانند؛ این جسم انگاری شامل عرضیت نفس، جسم لطیف، جزء لایتجزی و هیکل محسوس میباشد. در ادامه بحث، لوازم هریک از این نظریات مورد تحلیل قرار گرفته و سپس به بررسی مبانی فکری ایشان در اتخاذ رویکرد جسم انگارانه پرداخته شده است. رویکرد ظاهرگرایانه به نصوص دینی و دغدغه اثبات توحید در اتخاذ نظریه جسم انگاری کلامی، نقش مبنایی دارد. ازاین رو متکلمان تجرد را در انحصار خداوند قرار داده و ماسوای خداوند را در حدوث و زوال و جسمانیت مینشانند. نفس نیز به عنوان مخلوق الله از این قاعده مستثنا نبوده و برای احتراز از هر نوع تشبیه، اخذ این دیدگاه ضروری دانسته شده است.کلیدواژگانمتکلم؛ جسم انگاری؛ نفسمقدمهمتکلمان از قرن سوم تا خواجه نصیرالدین طوسی با اختلاف در تفسیر، جملگی جسم انگارانه در باب نفس میاندیشیدند (جوینی، 1965، ص86؛ ایجی و جرجانی، 1325، ج7، ص250؛ تهانوی، 1996، ج1، ص884-883) و تنها معدود افرادی از اهل کلام، قول به تجرد نفس را برگزیدهاند؛ هرچند این اشخاص نیز در تمام افکار و آرای خود این هماهنگی را با تفکر فلسفی حفظ نکردهاند. به عنوان نمونه، شیخ مفید علاوه بر قول تجرد نفس (مفید، 1413الف، ص58)، دو قول مخالف آن را نیز ابراز میکند.
وی در پاسخ به پرسشی درباره چیستی ارواح، همچون مشایخ معتزله آنها را عرض شمرده است: «إن الأرواح عندنا هی أعراض لا بقاء لها» (همان، ص55) همچنین گاهی نفی جوهر و عرض بودن نفس را مطرح نموده است و تنها قول فقها و متکلمان را که انسان را موجود مکلف میخوانند، صحیح میشمارد (همو، 1413ب، ص77). همچنین فخر رازی در مواضعی از آثار خود نفس را به شیوه کلامی به صورت جسم لطیف تفسیر کرده است (رازی، 1420، ج26، ص410).متکلمان اسلامی در بیشتر موارد با مبانی و روش خاص خود پیش رفتهاند. اگرچه فیلسوفان آنان را مورد طعن شدید قرار داده اند، لکن اظهارنظرهای آنان با دو مبنای تطبیق دیدگاههای خود با آیات و روایات و همچنین اصول موضوعه قرار دادن طبیعیات زمان خود، ایشان را در عرصه فکر و بحث قابل توجه و تأمل نموده است؛ به خصوص آنکه، در جامعه فکری- فلسفی عموماً ایشان را صرفاً اهل جدال معرفی نمودهاند و هرگونه بحث و فحص راجع به روش و مبانی آنها مهجور یا حداقل کمتر مطرح شده است.روش حسی و تجربی متکلمان در عین توجه و دغدغه در اثبات و دفاع از گزارههای دینی، بحثی است که با دقت در آثار ایشان قابل انکار نیست و نسبت پوچ مغزی و سطحی نگری به ایشان در آثار فلاسفه ای همچون صدرا (صدرالدین شیرازی، 1340، ج1، ص20؛ همو، 1981، ج9، ص201) نباید ما را با دید تعطیل به آرا و آثار ایشان سوق دهد.
در اندیشه کلامی اگرچه دیدگاههای متکلمان اسلامی در باب نفس بسیار متنوع و ارائه یک طبقه بندی منسجم در میان سه مکتب مهم معتزله، اشاعره و شیعه کاری دشوار است، اما وجه مشترک همه ایشان در جسم انگاری و نفی تجرد نفس است به زعم ایشان تنها خداوند به عنوان موجود کامل، مجرد است و ماسوای او جسم و جسمانیاند.عضدالدین ایجی در کتاب مواقف به بیان نظریههای جسم انگارانه در باب نفس پرداخته و به رأی جمهور متکلمان اشاره نموده است. وی میگوید: ایشان هیکل محسوس و جسمانی را برگزیدهاند و دلیلی در اثبات این دیدگاهها ارائه ننمودهاند و تنها اشاراتی در مورد آن صورت دادهاند (ایجی و جرجانی، 1325، ج7، ص250). همچنین تهانوی میگوید: ارواح نزد ما اجسام لطیف غیرمادی هستند؛ به خلاف عقیده فلاسفه که روح را یک موجود غیرمادی میدانند. پس او موجودی لطیف و نورانی و غیر قابل انحلال و درعین حال در تمام اعضا و جوارح بدن انسان ها جاری و ساری است و روح به ملاحظه ذاتش دارای هستی است؛ زیرا او قادر است بدن و اعضای بدن را حرکت دهد (تهانوی، 1996، ج1، ص884-883).همان طور که ملاحظه شد، تهانوی براساس تعالیم شریعت روح را از دیدگاه اشاعره جوهر و جسم لطیف دانسته است و نظریه فلاسفه را در تجرد نفس و عرضیت روح که برخی معتزله بدان متمایلاند، طرد نموده است. لاهیجی نیز در آثار خود عقیده متکلمین را به همین سبک توصیف کرده است (لاهیجی، بی تا، ج2، ص359؛ همو، 1383، ص596). متکلمان برخلاف فیلسوفان درصدد بررسی نفس و قوای آن نبودهاند.
ازاین رو علم النفس کلامی به مانند فلاسفه در متون آنها قابل یافت نیستبررسی نفس و روح صرفاً در مباحث افعال الهی و در بحث تکلیف و انسان به عنوان فرد مکلف به طور گذار ارائه شده است؛ یعنی متکلم بیش از آنکه دغدغه کشف و فهم نفس انسانی را داشته باشد، به دنبال شناخت تکلیف الهی است؛ هرجا که تبیین و دفاع از عقیده ایجاب کرده، صرفاً به خاطر انجام رسالت کلامیاش آن بحث را باز نموده است. بنابراین انتظار تفصیل مباحث نفس از متکلم محض همچون فیلسوف قیاس معالفارق است.تشریح دیدگاه متکلمان درباره نفسدیدگاه متکلمان در باب نفس در یک تقسیم بندی به این ترتیب گزارش میشود:1. عرضیت نفسبرخی متکلمان معتزله مانند ضرار بن عمرو، بشر بن معتمر و جعفر بن حرب برآنند که انسان مرکب از اعراض بسیاری شامل رنگ و رایحه و قوه و مانند آن است و انسان به اجتماع اینها اطلاق میشود (اشعری، بی تا، ص330 و334؛ همدانی، 1965-1962، ج11، ص311؛ جوزیه، 1996، ص252).اگر نفس انسانی عرض تلقی شود، در تعابیری که قرآن کریم از روح و نفس دارد چنین لازم میآید که روح و نفس به جز صفتی برای وجود انسان نباشند. ولی با دقت در آیه «أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُم » (انعام، 93) و امثال آن معلوم میشود که روح و نفس برای انسان وصف و حالت نیست؛ چون اگر نفس و روح وصف انسان باشد، خروج نفس از بدن به عنوان وصف بی موصوف خواهد بود و تنعم و عذاب شدن و زندگی بعد از مرگ که از ضروریات دین است، بیمعنا خواهد بود.
قرآن کریم مرگ را چنین توصیف میکند: «قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّکُمْ تُرْجَعُونَ» (سجده، 11) «توفی» به معنای گرفتن کامل چیزی است.اگر نفس و روح را یک حالت و عرض فرض کنیم، چگونه این روح که به خود قائم نیست، به خدا راجع میشود؟ همچنین چگونه طبق روایات واردشده به احوال نیک و بد خویش در جهان دیگر آگاه است؟ در پاسخ به این ایراد بسا گفته شود که ارواح با ابدان لطیف یا مثالی در عالم برزخ زندگی میکنند که در این صورت قول عرضیت روح به جوهر جسم لطیف احاله مییابد.2. جزء لایتجزی[1]متکلمانی چون معمر بن عباد سلمی (220ق)، ابن راوندی (245ق) و هشام بن عمرو فوطی حقیقت انسان را به جزء لایتجزی تفسیر مینمودند (ایجی و جرجانی، 1325، ج7، ص250؛ اشعری، بی تا، ص332-331؛ شهرستانی، 1364، ج1، ص81-80). ایشان انسان را جزء لایتجزی و امری بسیط میخواندند و معتقد بودند این جزء اگرچه غیر قابل انقسام است، اما مجرد نیست و مکان آن به جهت ادراک در قلب است. معمر میگفت: از انسان جز اراده چیزی صادر نمیشود و تمام افعال اعم از خوب و بد که در شرع مطرح است و دیگر حرکات و سکنات از اراده انسان نشئت میگیرد. این دیدگاه ایشان مبتنی بر تعریف او از انسان است؛ در نظر وی انسان جوهر لایتجزی است (همدانی، 1965-1962، ج11، ص311؛ شهرستانی، 1364، ج1، ص81). متکلمان جوهر را به دو قسم مرکب و بسیط تقسیم میکنند؛ جوهر مرکب، جسم است و جوهر بسیط، جزء لایتجزی محسوب میگردد (اشعری، بی تا، ص308).
جوهر فرد تمام مباحث کلام اسلامی را تحت پوشش قرار داده است؛ چنان که در تعریف آن میگویند: «الجوهر الفرد أو الجزء الذی لا یتجزأ: هو أصغر جزء خال من الصفات الطبیعیه للماده، ولکنه یدخل فی تکوین الأجسام » (همدانی، 1972، ص141)همان طور که در نظام فلسفه اسلامی هیولا شبیه این نقش را در تکوین عالم ماده ایفا میکند، جوهر فرد نیز آخرین جزء تقسیم ناپذیر جسم است. چگونه جوهر لایتجزی که کوچکترین قسمت از یک جسم است میتواند عالم، قادر، مختار، حکیم، غیر متحرک و غیر ساکن، غیر قابل رؤیت و غیر قابل لمس و غیر مکان مند و غیر زمان مند باشد و در رابطهاش با بدن به عنوان مدبر و متصرف عمل نماید؟ این توصیفات از جوهر فرد مبین تجرد آن است، درحالی که قائلان به جزء در جسمانیت آن تردید ندارند. ازاین رو این تئوری با یک تناقض آشکار مواجه است. به علاوه، تنها معدود اشخاصی از متکلمان مذکور، نفس انسانی را به جوهر فرد تفسیر میکنند و اشاعره به عنوان طرف داران و قائلان سرسخت نظریه جزء لایتجزی، انسان را به عنوان جسم لطیف میشناسند. ازآنجاکه جزء لایتجزی کوچکترین جزء جسم در نگرش متکلمان تعریف شده است، این نظریه به دیدگاه یکسان انگاری نفس و بدن قائل است و در جایگاه خود مورد تحلیل قرار میگیرد.3.
جسم لطیف[2]نظام (231ق) و پیروان وی و نیز بیشتر اشاعره همچون ابوبکر باقلانی (402 ق)، جوینی (478ق) و ابن حزم (ق456) حقیقت انسان را در روح و بدن میدانستند؛ بدن به عنوان آلت نفس محسوب میشود و روح، جسم لطیف است که همچون شبنم در گل جریان دارد و در تمام بدن نافذ است و از ابتدای زندگی انسان تا آخر عمرش هیچ گونه تحلیل و تبدلی در آن صورت نمیگیرد؛ به گونه ای که اگر کسی او را پس از سالها ملاقات نماید، تغییری در او مشاهده نمیکند و آن واجد حیات، قدرت و اراده است (همدانی، 1965-1962، ج11، ص311؛ شهرستانی، 1364، ج1، ص69؛ ایجی و جرجانی، 1325، ج7، ص250؛ باقلانی، 1421، ص11؛ همو، 1425، ص121؛ جوینی، 1416، ص151-150؛ ابن حزم، 1416، ج3، ص254) اشاعره با اختیار نظریه جسم لطیف، به جوهر بودن روح اذعان نمودهاند و با برخی معتزله در عرض دانستن آن متمایز گشتهاند؛ زیرا معتزله روح بدون جسد را فاقد حیات دانستهاند، ولی اشاعره بدن فاقد روح را بی جان و مرده میدانند. در بررسی این نظریه ابتدا به مفهوم جسم و لطیف در متون کلامی اشاره میشود. متکلمان اسلامی عالم را به ما سوی الله تفسیر نموده و موجودات عالم را جسم، جوهر و عرض میدانند. ازآنجاکه آنها جوهر را موجود حادث متحیز و قابل اشاره تعریف میکنند، بنابراین جوهر در یک قسم جسمانی خلاصه میشود و جوهر مفارق مجرد، در متون کلامی جایگاهی ندارد (ایجی و جرجانی، 1325، ج6، ص277؛ تهانوی، 1996، ج1، ص603؛ حلی، 1363، ص18-17؛ بغدادی، 2003، ص35-34).
جسم با همه تعابیر مختلف در میان متکلمان، امر متحیز و قابل اشاره حسی و دارای ابعاد و اجزای محدود است که اعراض بر آن حمل میشوند (حلی، 1363، ص18؛ اشعری، بی تا، ص60- 59 و 306-301؛ مقری نیشابوری، 1414، ص25-24) به این ترتیب جسم نزد ایشان امر متحیز و دارای اجزاست که به جسم کثیف و لطیف منقسم میشود. «لطیف» در فرهنگ لغات و اصطلاحات در معانی برّ و نیکی، شفاف، رقیق، سرعت تأثر و انقسام، دقت، نامحسوس و غیر جسمانی آمده است (فراهیدی، 1410، ج7، ص429؛ مصطفوی، 1360، ج10، ص193؛ جمعی از نویسندگان، 1415، ص303؛ مقری نیشابوری، 1414، ص43و85). با توجه به معانی فوق، این واژه در متون متکلمان اسلامی در معنای موجود جسمانی شفاف و نورانی و فاقد حجم و نامحسوس استعمال میشود که در مصادیقی همچون روح و ملائکه کاربرد دارد. منظور ما در مباحث نفس نیز به این معنا راجع است.برخی همچون ملاصدرا در آشتی و توجیه تفکر کلامی و فلسفی، لطیف را مساوق مجرد مثالی قرار میدهند (صدرالدین شیرازی، 1981، ج8، ص318). نزد متکلمان مسلمان، ماسوای خالق جسماند و واسطه و برزخی میان جسم مادی و موجود مفارق و مجرد قابل تصور نیست. این تفکر متکلم به نحوه تصور او از مجرد برمیگردد. اصطلاح مجرد در نگرش کلامی عکس نگاه فلسفی، جنبه سلبی ندارد؛ بلکه مجرد مساوق با موجود کامل و قائم بالذات و ازلی و ابدی به صورت ایجابی تصویر شده است و ماعدای خدا ناقص و غیر مجردند (اسفراینی، 1383، ص212؛ مروارید، 1418، ص231).
همین نکته در جسم انگاری متکلمان نه تنها در باب نفس، بلکه در تمام مخلوقات مؤثر بوده استمثال برزخی و موجودات مثالی در تفکر فلسفی، مادون مجردات عقلی محض و در مرتبه برتر از اجسام کثیف مادی قرار دارند (سجادی، 1373، ج1، ص404). متکلم نیز جسم لطیف را جسم غیرمادی و موجود نامحسوس میخواند. ازاین رو به نظر میرسد میتوان میان قول مثال برزخی فیلسوف و جسم لطیف متکلم تألیف برقرار نمود؛ چنان که «جسم لطیف برزخی» در متون کلامی نیز استعمال میشود (سبحانی، بی تا، ج8، ص227؛ ج9، ص275). قرینه تأییدی دیگر اینکه، غزالی اصطلاح لطیف را در دو موضع به کار میبرد: در قسم اول مرادف و معادل شفاف و رقیق و در وصف اجسام لطیف استعمال میکند و روح حیوانی را به وسیله آن تعریف مینماید؛ در قسم دیگر لطیف را امری مجرد میانگارد و روح مجرد را به امر لطیف توصیف میکند (غزالی، 1416، ص113). همچنین این نظریه با آیات و روایات دال بر حیات ارواح بعد از مرگ و نحوه زندگی آنها سازگار است؛ چنان که از معصوم نقل شده است: «اِنَّ الْأَرْوَاحَ فِی صِفَه الْأَجْسَادِ فِی شَجَرَه فِی الْجَنَّه تَعَارَفُ وَ تَسَاءَل » (کلینی، 1362، ج3، ص244؛ لاهیجی، 1373، ج2، ص845).بدین ترتیب نظریه جسم لطیف کلامی با مثال برزخی فلسفی تألیف پذیرتر مینماید؛ هرچند متکلمان با توجه به تعریفی که از تجرد دارند، به عدم تجرد روح اصرار دارند و حتی ملائکه را اجسام لطیف میشمارند (بغدادی، 1401، ص38؛ علم الهدی، 1411، ص528). 4.
هیکل محسوس[3]متکلمین در بیان جسمانیت نفس و یگانه انگاری آن با بدن دو تفسیر دارند: در یک تعبیر هیکل مخصوص یا محسوس همان بدن انسان می باشد؛ نفس و بدن در این تفسیر یکی است (مجلسی، بی تا، ص378؛ حسن زاده آملی، 1381، ص534و590؛ جمعی از نویسندگان، 1415، ص371) در تفسیر دیگری هیکل محسوس را اجزای اصلی بدن میدانند که از آغاز تا پایان عمر ثابت و پایدارند (لاهیجی، بی تا، ج2، ص352). طیف کثیری از معتزله و شیعه از قرن سوم تا عصر خواجه طوسی در این گروه قرار دارند که شرح آرا و نحوه تفسیر ایشان از هیکل محسوس به این ترتیب گزارش میشود:ابوالهذیل علّاف و دیگر همفکرانش معتقدند انسان همان جسد مشهود است که میخورد و میآشامد. آنها حیات را غیر از این هیکل محسوس میدانند که بر آن عارض میشود و در برخی مواضع قائلاند که جایز است حیات از اجسام باشد (همدانی، 1965-1962، ج11، ص310؛ اشعری، بی تا، ص337-336؛ ابن حزم، 1416، ج3، ص254). از بیان قائلان به هیکل محسوس در مورد انسان چنین برداشت میشود که ایشان جز همین بدن محسوس و ملموس چیز دیگری را با انسان نمیپذیرند؛ به گونه ای که حتی روح را صرفاً هوای متردد در بدن میشناسند و معتقدند مادام که این هوا در بدن جریان دارد، حیات نیز جریان دارد؛ لکن بایستی توجه داشت که روح را حیات نمیخوانند.
ابوعلی جبائی (303ق) و فرزندش ابوهاشم جبائی (321ق)، قاضی عبدالجبار معتزلی (415ق)، از متکلمان شیعه نیز ابراهیم بن اسحاق نوبخت در قرن چهارم یا پنجم و سید مرتضی (436ق) و شیخ طوسی (460ق) با تعابیر و دلایل مشابه، نظریه هیکل محسوس را در تبیین و تعریف حقیقت انسان به عنوان مکلف ارائه میکنند (اشعری، بی تا، ص334؛ بدوی، 1374، ج1، ص339؛ صبحی، 1405، ج1، ص304؛ همدانی، 1965-1962، ج11، ص334؛ ابن نوبخت، 1413، ص54؛ علم الهدی، 1411، ص32و113؛ همو، 1405، ج2، ص268؛ طوسی، 1358، ص352- 344)همان طورکه ملاحظه میشود، متکلمان مذکور دلایل مبتنی بر نگرش حس گرایی عینی را در ساختار انسان شناسی خویش در معرض مطالعه اذهان قرار دادند؛ از سوی دیگر مخالفت خود را با عقل گرایی تجردمآبانه فیلسوفان تصریح نمودند و بدین ترتیب علم کلام اسلامی را تأسیس کردند. این گروه از متکلمان در تعریف انسان، هیکل محسوس و بنیه را شرط انسانیت شمردند که در قالب این صورت مشهود برای ما ملموس و محسوس است. در نظر ایشان آنچه مدرک لذت و الم است، در تعریف انسان دخالت دارد. ازاین رو آنان مو و ناخن و استخوان را در هویت انسانی داخل نمیکنند؛ چراکه تکلیف برای آن درنظر گرفته نشده است. به عبارتی آنچه از اعضا و جوارح که فاعل تکلیفاند و در شریعت نیز مورد اشاره قرار گرفته اند، سازنده حقیقت انسانی هستند؛ چنان که قاضی عبدالجبار میگوید: مکلف همان عالم، قادر، حی و مرید است؛ زیرا خداوند تکلیف را به واجد قدرت واجب میداند (همدانی، 1965-1962، ج11، ص334).
بیشتر مشایخ معتزلی و به تبع ایشان برخی امامیان همچون سید مرتضی، نفس آدمی را فاعل زنده و توانا و واجد ساختاری متفاوت از جانوران میدانند آنان معتقدند بدن، زنده و روح، بی جان است؛ زیرا بدن، درد، لذت، گرمی و سردی را احساس میکند (حلی، 1363، ص148). متکلمان مذکور، مذهب کسانی را که جسد را زنده و فعال نمیدانند، باطل میخوانند؛ به این دلیل که کار ادراک و احساس را بدن انجام میدهد و به همین خاطر بدن را زنده میدانند. آنان همچنین استدلال میکنند که اگر حیات صرفاً در قلب حلول نماید (نظریه ذره)، دیگر اعضای بدن نمیتوانند احساس سردی و گرمی را بشناسند؛ بنابراین جمله بدن و هیکل محسوس، حی و مدرک است (همدانی، 1965-1962، ج11، ص334؛ حلی، 1363، ص148).همچنین قاضی میگوید: شیخ ما ابوهاشم جبائی استدلال کرده است که اگر انسان چیزی باشد، در بدن باید موضع آن برای ما مشخص باشد و بین آن و دیگر اعضا تمایز حاصل شود؛ چنان که اگر در خانه چیزی باشد، میان آن و دیگر اشیا تمیز داده میشود (ﻫمدانی، 1965-1962، ج11، ص316).
وی در رد کسانی که انسان را روح مفارق میدانند، میگوید: انسان برحسب انگیزه و نیات خود کار تدبیر و تصرف را انجام میدهد و حال میپرسیم آیا این هیکل محسوس، این کار تدبیر را انجام میدهد یا غیر؟ اگر این هیکل محسوس مدنظر باشد، مطلوب ما حاصل است و اگر غیر او باشد، دو حالت پیش میآید: یا آن غیر، تعلق و رابطه ای با این بدن دارد یا ندارد؛ اگر تعلق داشته باشد، دو حالت پیش میآید: یا حالّ در این بدن است یا همچون جواهر، مجاور اوست، اما نمیتواند در او حالّ باشد؛ چه امر عرضی قادر و حی نیستاگر همچون جواهر در مجاور او باشد، عمل تصرف به خود این بدن اولویت دارد تا اینکه غیر در او تصرف نماید. اگر در او تصرف نماید، بی آنکه تعلقی در بین باشد، مانند تدبیر و تصرف خداوند شده است؛ اما خداوند قادر بالذات است و میتواند بدون حلول و مجاورت تدبیر و تصرف کند، ولی برای غیر خدا چنین تصرفی ممکن نیست. دیگر اینکه، فعل خدا از سنخ تولید و مباشر نیست، بلکه به صورت اختراع است (همان، ص322).کلام قاضی در رد جزء لایتجزی و تجرد نفس است؛ به این ترتیب که اگر ما انسان را چیزی غیر از این بدن محسوس بدانیم، فاعل امور یا چیزی حالّ و عارض در بدن است (نظریه جزء لایتجزی) و ازآنجاکه عرض قائم به خود نیست، نمیتواند فاعل و مدبر امور بدن باشد؛ یا اینکه جوهری در مجاورت بدن است که تدبیر او به جهت عدم تعلق به بدن، به عنوان فعل مخترع شناخته میشود؛ لکن فعل مخترع در میان متکلمان منحصر به خداوند است (سمیح دغیم، 1998، ج2، ص1160و1194).
بنابراین تدبیر و تصرف نفس مجرد که تعلقی با بدن ندارد، انسان را شبیه خدا و قدیم مینماید و او را واجد صفات الهی همچون حیات و قدرت بالذات می کند که با عقیده توحید سازگار نیستطرف داران هیکل محسوس با استناد به قرآن، روح را همان نفخ و نَفَس میشمارند که در منافذ بدن جریان دارد (همدانی، 1965-1962، ج11، ص338؛ علم الهدی، 1405، ج1، ص130؛ ج2، ص271)؛ چنان که ذیل حدیث «الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ائتلف و ما تناکر منها اختلف» (مجلسی، 1404، ج2، ص265) این گونه احادیث را خبر واحد شمرده و فاقد صحت انگاشتهاند (همدانی، 1965-1962، ج13، ص430؛ ج16، ص382). وقتی روح صرفاً ویژگی و صفت یا هوای متردد در بدن تصور شود، به ناچار فاقد قوه ادراک است. ازاین رو این گروه از اهل کلام به همسان انگاری روح و بدن شباهت بسیار دارند. فلاسفه با پذیرش استقلال و جوهریت روح، تمام امور بدن را به نفس مجرد میسپارند؛ ادراک نیز اعم از جزئیات و کلیات در حیطه نفس قرار دارد و آنها با استناد به ویژگی امور کلی، تجرد نفس را ثابت میکنند. اما متکلمان مذکور، ادراک را فعل بدن میدانند؛ به این دلیل که اعضا و جوارح بدن را موجود زنده و قادر تلقی میکنند و روح را صرفاً شرطی از شرایط بقا محسوب مینمایند؛ چنان که خون نیز همچون هوا شرط دیگر حیات به شمار می رود.
ایشان به جهت اتخاذ عرضیت روح، آن را قائم به خود ندانسته و معتقدند: ارواح بعد از مرگ انسان حیات و استقلال ندارند و حساب و سؤال بر بدن مکلف است (علم الهدی، 1405، ج4، ص30)قرآن کریم در چند مورد تذکار میدهد که انسان را از خاک آفریدیم: «خَلَقَکُمْ مِنْ طینٍ» (انعام، 2). این گونه آیات در قرآن بر ظاهرگرایی و ماده گرایی متکلمان تأثیر عظیم داشته است. ازاین رو فوج عظیم متکلمین اعم از اهل سنت و امامیه هیکل محسوس را به عنوان انسان تفسیر میکنند. متکلمان قائل به این بدن محسوس میگویند: وقتی ما به انسان نگاه میکنیم، همین هیکل و صورت مشهود را برای او به عنوان هویتش میشناسیم و سخت است که بپذیریم این بدن محسوس، آلت و ابزار، و حقیقت انسان و صاحب این بدن امر دیگری به نام نفس است. قول به نفس مجرد به این میماند که شما وقتی بدن انسان را میبینید، گویی خودش را ندیدهاید؛ یعنی هم او را دیده و هم ندیدهاید. این گونه دلایل محسوس و ظاهری در میان اقوال متکلمین در اثبات جسمانیت نفس انسان مشاهده میشود؛ چنان که از این گونه دلایل در آثار متکلمینی چون قاضی عبدالجبار، سید مرتضی و شیخ طوسی فراوان است.نمونه دیگر این استدلالات از آنِ شیخ طوسی است که میگوید: تمام اعضای بدن مدرِک آلام و لذاتاند. ازاین رو این اعضا زندهاند و آثار ادراک در آنها به ضرورت برای ما مشهود است.
توانایی انسان نیز به این مجموعه اعضا وابسته است و انجام فعلی خارج از این اعضا صورت نمیپذیرد؛ چنان که برخی اجسام را با یک دست نمیتوانیم بلند کنیم، ولی با کمک دست دیگر این عمل انجام میگیرد حیات در تمام اجزا جاری و ساری است و اگر حیات به جزئی خاص منحصر بود، دیگر اعضا فاقد آن بودند و قدرت ادراک نداشتند (طوسی، 1358، ص352-344). شیخ طوسی ضمن استدلال در اثبات نظریه هیکل محسوس، تجرد نفس و نظریه جزء لایتجزی را نقد میکند؛ با این توضیح که حلول جوهر فرد در یک عضو بدن و نیز تعلق نفس مجرد در یک بخش بدن، صرفاً به فعال بودن همان عضو و تدبیر در آن بخش میانجامد؛ درحالی که با پذیرش بدن به عنوان فاعل قادر و زنده، تمامی اعضا و جوارح به راحتی در ادراک و انجام افعال خود شرکت دارند؛ چنان که تجارب محسوس نیز همین امر را تأیید میکنند و اگر ساختمان اندام انسان از بین برود، حیات نیز به یکباره از آن خارج میشود. بنابراین موجود زنده با این ساختمان بدنی زنده است؛ عکس دیدگاه فلسفی که خروج و مفارقت روح را علت اضمحلال حیات و بدن میداند (همان).
همسان انگاری بدن و نفس به معتزلیانی چون جبائیان و قاضی عبدالجبار و تابعان او نسبت داده شده که در آثار برخی متکلمان امامیه نیز به جهت تلمذ و تعامل علمی در مکتب ایشان سرایت نموده است؛ اما شیخ طوسی و طبرسی به جهت تأمل در برخی لوازم عرض انگاری روح و نیز تأکید آیات و روایات بر استقلال روح، در برخی مواضع بیاناتی در مخالفت با قول عرض انگاری روح ارائه نموده اند (همو، بی تا، ج3، ص45؛ همو، 1365، ج1، ص466؛ طبرسی، 1372، ج2، ص883) شیخ طوسی عرضیت روح را رد میکند؛ چراکه معتقد است روح به عنوان عرض قابلیت تنعم و پاداش ندارد، لکن به صورت جوهر و جسم رقیق و لطیف به چنین اموری قادر است.دلیل این امر نیز آن است که روح از بدن خارج و دوباره به آن وارد میشود و در آن تردد دارد (طوسی، بی تا، ج3، ص47). بدین ترتیب ایشان با انتقاد از عرضیت روح، نظریه جسم لطیف را با استناد به دلیل نقلی ترجیح میدهند و روح به عنوان جسم لطیف را جوهر میخوانند. بااین وجود، ایشان نظریه هیکل محسوس را نیز در تعریف انسان ارائه نمودهاند. به نظر میرسد شیخ طوسی برای اثبات معاد جسمانی، پذیرش نظریه هیکل محسوس را ضروری دانسته است (همو، 1411، ص250؛ همو، 1406، ص219). با این بیان، ایشان با رجوع از قول عرضیت روح به جسم لطیف، قول هیکل محسوس را به تنهایی در تبیین آموزههای دینی، به خصوص معاد کافی ندانسته است.
تا اوایل قرن هفتم، یعنی ظهور خواجه طوسی، نظریه نفس شناسی متکلمان حول محور هیکل محسوس یا همسان انگاری نفس و بدن است؛ چنان که اندیشمندان قرن ششم همچون ابوصلاح حلبی، ابوجعفر محمد بن حسن مقری نیشابوری، ابن شهرآشوب و سدیدالدین محمود حمصی رازی بدان طریق مشی نمودهاند (حلبی، بی تا، ص487؛ مقری نیشابوری، 1385، ص109-108؛ ابن شهرآشوب، 1410، ج1، ص7؛ ج2، ص102؛ حمصی رازی، 1412، ج1، ص296-291)با ملاحظه بیانات این اندیشمندان محرز میگردد که متکلمان در امر نفس، جسم انگارند و همگی در پرتو مبانی مشترک، قول به جسمانیت نفس از سنخ هیکل محسوس را پذیرفتهاند. در ادامه به بررسی برخی آثار و لوازم نظریه هیکل محسوس اشاره میشود.پی نوشت:[1]. Indivisible part.[2]. Subtle body.[3]. Sensible body.مراجع- قرآن کریم.- نهج البلاغه، قم: نشر هجرت، 1414ق.- ابن حزم اندلسی، علی بن احمد، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، تعلیق احمد شمسالدین، بیروت: دار الکتب العلمیه، 1416ق.- ابن شهرآشوب، محمد بن علی، متشابه القرآن و مختلفه، مقدمه علامه شهرستانی، ج2-1، قم: بیدار، 1410ق.- ابن نوبخت، ابواسحاق ابراهیم، الیاقوت فی علم الکلام، تحقیق علی اکبر ضیائی، قم: کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1413ق.- اسفراینی، اسماعیل، انوار العرفان، تحقیق سعید نظری، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1383. - اشعری، ابوالحسن، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، بی جا: بی نا، بی تا.
- ایجی، عضدالدین و میر سیدشریف جرجانی، شرح المواقف، ج8-6، قم: الشریف رضی، 1325ق- باقلانی، ابوبکر، الاعجاز، تعلیق ابوعبدالرحمن عویضه، بیروت: دار الکتب العلمیه، 1421ق.- ــــــــــــ ، الانصاف فی ما یجب اعتقاده، تحقیق شیخ زاهد کوثری، بیروت: دار الکتب العلمیه، 1425ق.- بدوی، عبدالرحمن، تاریخ اندیشههای کلامی در اسلام، ترجمه حسین صابری، ج1، مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، 1374.- بغدادی، عبدالقاهر، اصول الایمان، تحقیق ابراهیم محمد رمضان، بیروت: دار و مکتبه الهلال، 2003م.- ـــــــــــــــــ ، اصول الدین، بیروت: دار الکتب العلمیه، 1401ق.- ـــــــــــــــــ ، الفرق بین الفرق، بیروت: دار الجیل و دار الآفاق، 1408ق. - تفتازانی، سعدالدین، شرح المقاصد، مقدمه و تحقیق و تعلیق از دکتر عبدالرحمن عمیره، ج5، قم: الشریف الرضی، 1409ق.- تهانوی، محمد بن علی، موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج1، بیروت: مکتبه لبنان ناشرون، 1996م.- جمعی از نویسندگان، شرح المصطلحات الکلامیه، مشهد: آستان قدس رضوی، 1415ق.- جوزیه، ابن قیم، الروح، تعلیق ابراهیم رمضان، بیروت: دار الفکر العربی، 1996م.- جوینی، الملک، الارشاد، تعلیق زکریا عمیراث، بیروت: دار الکتب العلمیه، 1416ق.- ـــــــــــــ ، لمع الادله فی قواعد عقاید اهل السنه و الجماعه، مقدمه و تحقیق دکتر خوقیه حسین محمود، بیروت: عالم الکتب، 1965م.- حسن زاده آملی، حسن، دروس معرفت نفس، قم: انتشارات الف لام میم، 1381.
- حلبی، ابوصلاح، الکافی، تحقیق رضا استادی، اصفهان: مکتبه الامام امیرالمؤمنین، بی تا- حلی، حسن بن یوسف، انوار الملکوت، تحقیق محمد نجمی زنجانی، چ2، قم: الشریف الرضی، 1363.- ــــــــــــــــــــــ ، تسلیک النفس الی حضیره القدس، تحقیق فاطمه رمضانی، قم: مؤسسه امام صادق(ع)، 1426ق.- حمصی رازی، سدیدالدین محمود، المنقذ من التقلید، ج2-1، قم: مؤسسه النشر الاسلامی، 1412ق.- رازی، فخرالدین محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1420ق.- سبحانی، جعفر، الملل و النحل، قم: مؤسسه النشر الاسلامی و مؤسسه الامام الصادق(ع)، بی تا.- سجادی، سید جعفر، فرهنگ معارف اسلامی، ج1، چ3، تهران: دانشگاه تهران، 1373.- سمیح دغیم، موسوعه مصطلحات علم الکلام، ج2، لبنان: مکتبه لبنان ناشرون، 1998م.- شهرستانی، عبدالکریم، الملل و النحل، تحقیق محمد بدران، ج1، چ3، قم: الشریف الرضی، 1364.- صبحی، احمد محمود، فی علم الکلام، ج1، بی جا: دار النهضه العربیه، 1405ق.- صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، الحکمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، ج6 و 9-8، بیروت: دار احیاء التراث،1981م.- ـــــــــــــــــ ، تفسیر القرآن الکریم، تحقیق محمد خواجوی، ج5، چ2، قم: بیدار، 1366.- ـــــــــــــــــ ، رساله سه اصل، تصحیح و اهتمام دکتر سید حسین نصر، ج1، تهران: دانشگاه علوم معقول و منقول تهران، 1340.- صدوق، محمد بن علی و مفید، محمد بن نعمان، اعتقادات الإمامیه و تصحیح الاعتقاد، ج2، چ2، قم: کنگره شیخ مفید، 1414ق.
- صدوق، محمد بن علی بن بابویه، التوحید، چ2، قم: جامعه مدرسین، 1398ق- ــــــــــــــــــــــــــــــ ، کمال الدین و تمامالنعمه، ج2، چ2، تهران: انتشارات اسلامیه، 1395ق.- طباطبایی، سید محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه سید محمدباقر موسوی همدانی، ج7، 14و17، چ5، قم: دفتر انتشارات اسلامی، 1374.- طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، مقدمه محمدجواد بلاغی، ج2-1و6، چ3، تهران: ناصرخسرو، 1372.- طوسی، محمد بن حسن، تمهید الاصول، شرح رساله جمل العلم و العمل سید مرتضی، ترجمه و مقدمه و تعلیمات عبدالحسین مشکوه الدینی، بی جا: انجمن اسلامی حکمت و فلسفه، 1358.- ــــــــــــــــــــــ ، الاقتصاد فی ما یتعلق بالاعتقاد، چ2، بیروت: دار الاضواء، 1406ق.- ــــــــــــــــــــــ ، التبیان فی تفسیر القرآن، مقدمه شیخ آقابزرگ تهرانی و تحقیق احمد قصیر عاملی، ج3و9، بیروت: دار احیاء التراث العربی، بی تا.- ــــــــــــــــــــــ ، العقائد الجعفریه، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، 1411ق.- ــــــــــــــــــــــ ، تهذیب الاحکام، ج1، تهران: دار الکتب الاسلامیه، 1365.- علم الهدی، سید مرتضی، الذخیره فی علم الکلام، تحقیق سید احمد حسینی، قم: مؤسسه النشر الاسلامی، 1411ق. - ــــــــــــــــــــــ ، رسائل الشریف المرتضی، تحقیق سید مهدی رجائی، ج2-1و4، قم: دار القرآن الکریم، 1405ق.- غزالی، ابوحامد، رسائل الغزالی، بیروت: دار الفکر، 1416ق.- فراهیدی، خلیل بن احمد، العین، ج7، چ2، قم: هجرت، 1410ق.
- کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج3، چ2، تهران: انتشارات اسلامیه، 1362- لاهیجی، فیاض، شوارق الالهام، اصفهان: مهدوی، بی تا.- ــــــــــــــ ، گوهر مراد، مقدمه زینالعابدین قربانی، تهران: سایه، 1383.- لاهیجی، محمد بن علی، تفسیر شریف لاهیجی، تحقیق میر جلالالدین حسینی ارموی، ج2، تهران: دفتر نشر داد، 1373.- مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، بیروت: مؤسسه الوفا، 1404ق.- ــــــــــــــــــ ، حق الیقین، بی جا: انتشارات اسلامیه، بی تا.- مروارید، حسنعلی، تنبیهات حول المبدأ و المعاد، چ2، مشهد: آستان قدس رضوی، 1418ق.- مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج10، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360.- مفید، محمد بن نعمان، المسائل السرویه، قم: المؤتمر العالمی للشیخ المفید، 1413ق(الف).- ـــــــــــــــــــــ ، اوائل المقالات، قم: المؤتمر العالمی للشیخ المفید، 1413ق(ب).- مقری نیشابوری، ابوجعفر محمد بن حسن، التعلیق، تحقیق محمود یزدی مطلق، مشهد: دانشگاه علوم اسلامی رضوی، 1385.- ـــــــــــــــ ، الحدود، تحقیق دکتر یزدی، قم: مؤسسه الامام الصادق(ع)، 1414ق.- موسوی جزائری، سید نعمت الله، نور البراهین، تحقیق السید الرجائی، ج2-1، بی جا: مؤسسه النشر الإسلامی، 1417ق.- همدانی، قاضی عبدالجبار، المختصر فی اصول الدین، تحقیق محمد عماره، بیروت: دار الهلال، 1971م.- ــــــــــــــــــــــــ ، المغنی فی ابواب التوحید و العدل، تحقیق جورج قنواتی، ج11،13و16، قاهره: الدار المصریه، 1965-1962م.
- ــــــــــــــــــــــــ ، المنیه و الامل، تحقیق سامی النتشار و عصام الدین محمد، اسکندریه: دار المطبوعات الجامعیه، 1972منویسندگان:مهدی قجاوند: دانشجوی دکتری دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران سید صدرالدین طاهری: استاد گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطباییدو فصلنامه انسان پژوهی دینی شماره 31ادامه دارد....
04:48 - 18 آذر 1396