آرزوی مرگ، میزان سنجش خلوص افراد است

مرگ به عنوان یکی از اساسی‌ترین دغدغه‌های پیش روی انسان همواره مورد توجّه اندیشمندان علوم انسانی بوده و هر نظریّه‌پرداز به فراخور منابع معرفتی خویش، از زاویه‌ای به این مسئله پرداخته است.
6ـ مفهوم‌شناسی مرگ در قرآن کریم از دیدگاه علاّمه طباطبائیعلاّمه طباطبائی در ذیل آیات 57 تا 96 سوره مبارکه واقعه1 در تفسیر المیزان، حکمت مرگ را این گونه بیان می‌دارد:«خدای متعال می‌فرماید: خود ما شما را بر این اساس آفریدیم که پـس از اَجَلی معیّن بمیرید، چـون خلقت ما بر اساس تبدیل امثال است. مفهوم این عبارت، یعنی گروهی بمیرند و جا برای گروه دیگر باز کنند، اَسلاف را بمیرانیم و اَخلاف را به جای آنان بگذاریم و نیز بر این اساس است که بعد از مُردن شما، خلقتی دیگر، ورای خلقتِ ناپایدار دنیوی به شما بدهیم. پس مرگ عبارت است از انتقال از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر، و از خلقتی به خلقتی بهتر، نه اینکه عبارت باشد از عدم و فنا» (همان، ج 19: 230ـ231).در دیدگاه علاّمه طباطبائی، مرگ تقدیر از ناحیه خداست و ناشی از غلبه اسباب زوال بر قدرت و اراده خداوند نیست. با نگاهی به تفسیر آیه نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ: ما در میان شما مرگ را مقدّر ساختیم و هرگز کسی بر ما پیشی نمی‌گیرد (الواقعه/60)، وقتی خدای تعالی به انسان هستی می‌دهد، هستی محدود می‌دهد، از همان اوّلین لحظه تکوین او تا آخرین لحظه زندگی دنیایی وی، تمام خصوصیّاتی که در طول این مدّت به خود می‌گیرد و رها می‌کند، همه از لوازم آن محدودیّت است و جزءِ آن حدّ است و به تقدیر و اندازه‌گیری و تحدید خالق عزّوجلّ اوست که یکی از آن خصوصیّات هم مرگ اوست.
 پس مرگ انسان، مانند حیات او به تقدیری از خدا است، نه که خدا نتوانسته انسان را برای همیشه آفریده باشد و العیاذباللّه، چون او از چنین خلقتی عاجز بود و قدرت خداوند همین قدر بوده که آفریده‌اش مثلاً هفتاد سال دوام داشته باشد و قهراً بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود! همچنین نه اینکه خدا او را برای همیشه زنده ماندن خلق کرده باشد، ولی اسباب و عوامل مخرّب و ویرانگر بر اراده خدای ـ عزّوجلّ ـ غلبه کرده، مخلوق او را بمیراند، چون لازمه این دو فرض آن است که قدرت خدای تعالی محدود و ناقص باشد در فرض اوّل، نتوانسته باشد دوام بیشتری به مخلوق زنده‌اش بدهد و در فرض دوم، نتوانسته باشد از هجوم عوامل ویرانـگـر جلوگـیری کند و این درباره خدای تعالی محال است، چون قدرت او، مطلق و اراده‌اش شکست‌ناپذیر است.از این بیان روشن شد که منظور از جمله نَحْنُ قَدَّرْنَا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ این است که بفهماند اوّلاً مرگ، حقّ است و ثانیاً مقدّر از ناحیه اوست (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 19: 229).نکته بعدی چگونگی شرایط انسان در مواجهه با مرگ است که علاّمه طباطبائی در تفسیر آیات 5ـ6 سوره رعد2 می‌فرماید:«انسان ترکیبی از اعضای مادّی نیست تا با مرگ و متلاشی شدنش به کلّی از بین برود، بلکه حقیقت او روحی است علوی (و یا اگر خواستی، بگو حقیقت او نَفْسِ اوست) که به این بدن مادّی تعلّق یافته است و این بدن را در اهداف و مقاصد خود به‌کار می‌اندازد و زنده ماندن بدن هم از روح است.
بنابراین، هرچند بدن ما به مرور زمان و گذشت عمر از بین می‌رود و متلاشی می‌شود، امّا روح که شخصیّت آدمی با آن است، باقی است پس مرگ معنایش نابود شدن انسان نیست، بلکه حقیقت مرگ این است که خداوند روح را از بدن بگیرد و علاقه او را از آن قطع کند» (طباطبائی، 1374، ج 11: 405ـ406).همچنین در تأیید این مطلب باید اشاره کرد که مردی به امام صادق(ع) عرض کرد:«یاأباعبداللّه! (من معتقدم) که خلقت عالم تعجّب‌انگیز است. فرمود: این چه حرفی است که می‌گویی؟ عرضه داشت: آخر خلقتی که آخرش فناست، شگفت‌انگیز نیست؟ فرمود: ای برادرزاده! ما برای فنا خلق نشده‌ایم، بلکه باقی هستیم، و چگونه فانی می‌شود بهشتی که فساد نمی‌پذیرد و دوزخی که خاموشی ندارد؟ پس مرگ را فنا مخوان، بلکه بگو از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر متحوّل می‌شویم» (همان، ج 20: 188).در ادامه می‌توان به این دیدگاه علاّمه طباطبائی پرداخت که مرگ برای همه یکسان نیست و بستگی به نحوه زندگی انسان‌ها دارد.
ایشان ذیل آیات 20 تا 37 سوره مبارکه جاثیه3، بحثی راجع به ابطال پندار کفّار در یکسان دانستن مرگ نیکوکار و بدکار دارند و می‌گویند:«این آیات پندار کفّار را که مرگ نیکوکار و بدکار را یک جور می‌دانند، باطل می‌کند، چون داستان مجازات در قیامت، ثواب دادن در مقابل اطاعت و عِقاب در برابر معصیت، یکسان بودن مرگ مطیع و عاصی را نفی می‌کند و لازمه یکسان نبودن آن این است که پس پندار دیگرشان که خیال می‌کردند زندگـی این دو طایفه مثل هم است، نیز باطل باشد، برای اینکه وقتی ثابت شد که در قیامت جزایی در کار است، قهراً باید در دنیا خدا را اطاعت کنند و این فردِ محسن و نیکوکار است که به سبب داشتن بصیرت در زندگی، می‌تواند آنچه را که وظیفه است، انجام دهد و در نتیجه، توشه آخرت خود را برگیرد» (همان، ج 18: 262)نکته دیگر درباره مرگ، یکسان بودن آن برای همگاناست که در قرآن کریم آمده است: کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَه الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ: هر انسانی مرگ را می‌چشد، سپس شما را به سوی ما بازمی‌گردانند (العنکبوت/75). علاّمه طباطبائی این آیه را از باب استعاره به کنایه دانسته است که گویا مرگ را تشبیه کرده به چیزی که چشیدنی باشد، آنگاه حُکم کرده به اینکه این چشیدنی را همه خواهند چشید و خلاصه، مرگ، عمومی است و مراد این است که هر کس به‌زودی و به طور قطع خواهد مُرد (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج16: 217).
7ـ فواید مرگ در در دیدگاه قرآنی علاّمه طباطبائی7ـ1) آرزوی مرگ، میزان سنجش خلوص افراد استعلاّمه طباطبائی در تفسیر آیه شریفه قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ: بگو: ای یهودیان! اگر گمان می‌کنید که (فقط) شما دوستان خدائید نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می‌گویید (تا به لقای محبوب خود برسید) (الجمعه/6)، استدلالی علیه دروغگویی یهودیان مطرح کرده که می‌گفتند: وَقَالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصَارَیَْ نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ: یهود و نصاری گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان (خاصّ) او هستیم (المائده/18) وی می‌گوید:«قرآن به پیامبر می‌فرماید: یهودیان را مخاطب قرار بده و به ایشان بگو: ای کسانی که کیش یهودیگری را به خود بسته‌اید! اگر معتقدیدکه تنها شما اولیای خدایید و نه هیچ کس دیگر، و اگر در این اعتقاد خود راست می‌گویید، آرزوی مرگ کنید، برای اینکه ولیّ خدا و دوست او باید دوستدار لقای او باشد.شما که یقین دارید دوست خدایید و بهشت تنها از آنِ شماست و هیچ چیزی میان شما، بهشت و خدا حائل نمی‌شود مگر مُردن، باید مُردن را دوست بدارید و با از بین رفتن این یک حائل، به دیدار دوست برسید و از دارِ دنیای پَست که به جز همّ و غم و محنت و مصیبت چیزی در آن نیست، آسوده گردید» (طباطبائی، 1374، ج 19: 450ـ451).
7ـ2) مرگ فقط محبوب دوستان خدامی‌باشدهمچنین، در تفسیر آیات مزبور به این نکته اشاره شده است که یهودیان به سبب ظلم‌هایی که کردند، آرزوی مرگ نمی‌کنند و خدا دانای به ظالمان است و می‌داند که ستمکاران هیچ وقت لقای خدا را دوست نمی‌دارند، چون دشمنان خدایند و بین خدا و آنان ولایت و محبّتی در کار نیست (رک؛ همان: 450ـ451).7ـ3) چون مرگ از ناحیه خداست، خیربوده؛ برای مؤمن وکافردر تفسیر عیّاشی از امام باقر(ع)روایت آمده که شخصی از آن جناب درباره کافر پرسید که آیا مرگ برای او خیر است یا حیات؟ فرمود: مرگ هم برای مؤمن خیر است و هم برای کافر، برای اینکه خدای تعالی می‌فرماید: وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ لِّلْأَبْرَارِ: آنچه نزد خدا است، برای نیکان خیر است (آل‌عمران/98). همچنین می‌فرماید: وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ: آنها که کافر شدند، (و راه طغیان پیش گرفتند،) تصوّر نکنند که اگر به آنان مهلت می‌دهیم، به سودشان است! (همان/178). به حُکم آیه اوّل، هر چه خدا برای ابرار مقدّر کند، خوب است (چه مرگ و چه حیات) و به حُکم آیه دوم،زندگی دنیا به سود کافر نیست و قهراً مرگ برایش بهتر است (ز.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 4: 126).
7ـ4) مرگ وسیله کسب بصیرت واقعی و مطّلع کردن انسان از اصل خویش استانسان وقتی با فرارسیدن مرگ، جان از کالبدش جدا شود، ارتباط او با تمام علل و اسباب مادّی قطع می‌گردد، چون همه ارتباط آنها با بدن انسان می‌باشد و وقتی بدنی نماند، قهراً آن ارتباط‌ها نیز از بین خواهد رفت و آن وقت است که به عیان می‌بیند آن استقلالی که در دنیا برای علل و اسباب مادّی قائل بود، خیالی باطل بوده است و با بصیرت تمام می‌فهمد که تدبیر امر او در آغاز و فرجام، به دست پروردگارش بوده، جز او ربّ دیگری نداشته است و مؤثّر دیگری در امور او نبوده استپس اینکه فرمود: وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَی کَمَاخَلَقْنَاکُمْ أَوَّلَ مَرَّه: و (روز قیامت به آنها گفته می‌شود:) همه شما تنها به سوی ما بازگشت نمودید، همان‌گونه که روز اوّل شما را آفریدیم (الأنعام/95)، اشاره است به حقیقت امر، و جمله...وَتَرَکْتُم مَّا خَوَّلْنَاکُمْ وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ...: و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشتِ سَر گذاشتید (همان/94)، بیان بطلان سببیّت اسباب و عللی است که انسان را در طول زندگیش از یاد پروردگارش غافل می‌سازد.همچنین، اینکه فرمود:...لَقَد تَّقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَضَلَّ عَنکُم مَّا کُنتُمْ تَزْعُمُونَ: پیوندهای شما بریده شده است و تمام آنچه را که تکیه‌گاه خود تصوّر می‌کردید، از شما دور و گم شده‌اند (همان)، علّت و جهت انقطاع انسان را از اسباب و سقوط آن اسباب را از استقلال در سببیّت بیان می‌کند. آری، حقیقت امر برای او روشن می‌شود که این اسباب، اوهامی بیش نیستند که آدمی را به خود مشغول کرده است (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 7: 397).
7ـ5) مرگ، لحظه اتمام فرصت استدر تفسیر آیه وَلَیْسَتِ التَّوْبَه لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ حَتَّی إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ: توبه برای کسانی نیست که کارهای بد انجام می‌دهند و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرامی‌رسد، می‌گوید: الان توبه کردم! (النّساء/ 18) می‌خوانیم که ایمان در روز ظهور آیات، وقتی مفید است که آدمی در دنیا و قبل از ظهور آیات نیز به‌ طوع و اختیار ایمان آورده است و دستورهای خداوند را عملی کرده باشد.امّا کسی که در دنیا ایمان نیاورده است و یا اگر آورده، در پرتو ایمان خود خیری کسب نکرده است و عمل صالحی انجام نداده، در عوض سرگرم گناهان بوده، چنین کسی ایمانش که ایمان اضطراری است، موقع دیدار عذاب و یا هنگام مرگ، سودی به حالش نخواهد داشت (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 7: 535).7ـ6) مرگ، لحظه رسیدن به یقین استدر آیه وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ: و پروردگارت را عبادت کن تا یقین (مرگ) تو فرارسد (الحجر/99). مراد از آمدن یقین، رسیدن اجل مرگ است که با فرارسیدنش، غیب مبدّل به شهادت و خبر مبدّل به عیان می‌شود (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 12: 288).8ـ پیش‌فرض‌های مهم و مؤثّر در دیدگاه قرآنی علاّمه طباطبائی به مرگبرای شناخت صحیح مرگ در اندیشه قرآنی باید سه مطلب تبیین گردد: مبانی حاکم بر انسان‌شناسی قرآنی، جایگاه خداوند در هستی و نسبت انسان با او، قوانین حاکم بر مخلوقات الهی.
8ـ1)مبانی انسان‌شناسی دیدگاه قرآن در تفسیر المیزان8ـ1ـ1) انسان مخلوق و فعل خداستدر تفسیر آیه هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِینٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُن شَیْئًا مَّذْکُورًا * إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَه أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعًا بَصِیرًا: آیا زمانى طولانى بر انسان گذشت که چیز قابل ذکرى نبود؟! * ما انسان را از نطفه‌ای مختلط آفریدیم، و او را مى آزماییم؛ (بدین سبب) او را شنوا و بینا قرار دادیم! (الدّهر/1ـ2)، منظور از جمله شَیْئًا مَّذْکُورًا این است که چیزی نبود و اصلاً به حساب نمی‌آمد پس انسان موجودی است حادث که در پدید آمدنش نیازمند به صانعی است تا او را بسازد و به خالقی نیاز است که او را خلق کند (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 20: 194).8ـ1ـ2) هدفمندی خداوند در خلقت انسانعلاّمه طباطبائی با اشاره به آیه 32 سوره دخان4، آیه 191 سوره آل‌عمران5 و آیه 115 سوره مؤمنون6 می‌فرماید: «از آنجا که خدای متعال، حقّ است و فعل او هم حقّ است و خود تصریح کرده که عالم را به‌حق آفریده، بنابراین، او هم در آفرینش مجموعه عالم و همه اجزای آن هدف داشته است» (همان، ج 16: 157). علاوه بر هدفداری خداوند از آفرینش عالم به طور عام، هدفداری او از آفرینش انسان به طور خاص هم مورد تصریح قرار گرفته است (ر.ک؛ همان، ج 7: 302).8ـ1ـ3) انسان مرکّب از جسم و روح استدر قرآن کریم، حدود بیست موضع واژه «روح» به کار رفته است که شامل روح انسان، جبرئیل7 و قرآن8 می‌شود (ر.ک؛ مصباح، 1378: 446).
در آیات شریفه وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَه مِّن طِینٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَه فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَه عَلَقَه فَخَلَقْنَا الْعَلَقَه مُضْغَه فَخَلَقْنَا الْمُضْغَه عِظَامًا فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ: و ما انسان را از عصاره‌ای از گِل آفریدیم؛ سپس او را نطفه‌ای در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار دادیم؛ سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته)، و علقه را به صورت مضغه (چیزی شبیه گوشت جویده شده) و مضغه را به صورت استخوان‌هایی درآوردیم؛ و بر استخوان‌ها گوشت پوشاندیم؛ سپس آن را آفرینش تازه‌ای دادیم (المؤمنون/12ـ14)، علاّمه طباطبائی بیان می‌دارد که قرآن ابتدا به خلقت جسم و آنگاه به آفرینش روح انسان اشاره کرده استخداوند متعال هنگام آفرینش، انسان را صاحب دو جوهر قرار داد: یکی جوهر جسمانی که مادّه بدنی اوست و دیگری جوهر مجرّد که روح و روان اوست. این دو پیوسته در زندگانی دنیوی، همراه و ملازم یکدیگرند (ر.ک؛ یاوری، 1386: 34). همچنین، از سیاق آیات روشن می‌شود که صدر آیات، آفرینش تدریجی مادّی انسان را وصف می‌کند (ر.ک؛ همان، ج 15: 23) و در ذیل آنها که به پیدایش روح یا شعور و اراده اشاره دارد، آفرینش دیگری را بیان می‌دارد که با نوع آفرینش قبلی مغایر است (ر.ک؛ طباطبائی، 1387: 20) که این اختلاف تعبیر خود شاهد است بر اینکه خلق آخر از سنخ دیگری است که نمی‌تواند مادّی باشد، بلکه مجرّد است.
بنابراین، انسان دو بُعدِ جسم و روح دارد که اصالت انسان هم به روح اوست و در بُرهه‌ای از زندگی خویش، جسم او که متعلّق به عالم دنیایی و فانی می‌باشد، از روح جدا می‌شود و پدیده مرگ اتّفاق می‌افتدعلاّمه طباطبائی با نگاهی به دیدگاه متفکّران مسلمان و غیرمسلمان عالَم درباره روح، چنین متذکّر می‌شود:«هیچ کس نمی‌تواند حقیقت داشتن روح و روان را انکار کند و معتقد باشد که روح وجود ندارد. حتّی متعصّب‌ترین ماتریالیست‌ها نیز منکر روح (به طور کلّی) نیستند؛ یعنی نمی‌گویند که بین موجود جاندار و بی‌جان فرقی نیست، مُنتها آنها روح را به گونه‌ای دیگر تفسیر می‌کنند که با تعریف اسلام از مرگ همخوانی ندارد» (مصباح، 1378: 446).8ـ1ـ4) اصل تسمیه در خلقت تمام مخلوقات از جمله انسانخداوند سبحان می‌فرماید: مَّا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّی: خداوند، آسمان‌ها و زمین و آنچه را میان آن دو قرار دارد، جز به‌حق و برای زمان معیّنی نیافریده است (الرّوم/8). علاّمه طباطبائی در تفسیر آیه فوق اشاره دارد:«هر موجودی، از آسمان و زمین گرفته تا آنچه در میان آنهاست، وجودشان محدود به اصلی است که خداوند آن را تسمیه، یعنی تعیّن و برآورد نموده است. اجل شی‌ء، ظرفی است که شی‌ء به آن خاتمه می‌یابد (الرّوم/ 8)؛ به عبارتی دیگر، آنچه که مخلوق خدای حکیم است، طبق یک برنامه زمانی منظّم و تعیین شده به عالم وجود پا می‌نهد و در هر نقطه از زمان، هستی و وجود معیّن خواهد داشت» (طباطبائی، 1374، ج 16: 237).
8ـ1ـ5) پایان انسان‌ها رجوع إلی‌الله استعلاّمه طباطبائی در تفسیر آیاتی همچون آیه 6 سوره انشقاق10 و آیه 53 سوره شوری11 می‌فرماید:«نتیجه و مُنتهای امر آفریدگان، بازگشت به خداست حقیقتی که برای همه و از جمله انسان‌ها، بی‌کم‌و‌کاست اتّفاق خواهد افتاد؛ زیرا این خواسته و امر تکوینی خدای متعال است. بنابراین، قرار گرفتن در راهی که به خدا ختم می‌شود، اجباری و اضطراری است» (طباطبائی، 1374، ج6؛ به نقل از دیّانی، 1390: 48).8ـ3) قوانین حاکم بر مخلوقات الهیطبق آیات قرآن، تمام آنچه که خداوند خلق کرده است، اعمّ از آسمان و زمین و آنچه که بین آنهاست، مانند انسان و... ذیل دو قانون کلّی مدیریّت می‌گردد که از آنها با عنوان قوانین تکوینی و تشریعی یاد می‌شود.8ـ3ـ1) قوانین تکوینیتکوین واژه‌ای عربی به معنایایجاد و به وجود آوردن است (ر.ک؛ حسینی دشتی، 1385، ج 6: 581). در اصطلاح، یعنی قوانین، وظایف و مسئولیّت‌هایی که از سوی خلقت بر آدمی فرمانروایی می‌کند و ربطی به حوزه اختیاری بشر ندارد؛ به عبارتی، قوانین تکوین فقط از بود و نبود بحث می‌کند. در این قوانین، نه تخلّفی رخ می‌دهد و نه اختلافی (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج2: 545).برای مثال، می‌توان گفت آتش هرچه را که در آن قرار گیرد، می‌سوزاند، چه دست انسان مؤمن باشد و چه دست انسان کافر. به واسطه مرگ انسان باید از این دنیا برود، حال چه مؤمن باشد و چه کافر؛ یعنی اصل رفتن از دنیا برای همه یکی است.
بنابراین، ما از نظر تکوینی تحت سیطره مجموعه‌ای از قوانین قرار داریم که خروج از قلمرو آنها محال است و زندگی کردن یعنی شناختن و بهره بردن از قوانین تکوینی؛ یعنی همان قوانینی که خدا در عالم قرار داده است و خروج از آنها، خروج از عبودیّت تکوینی انسان است8ـ3ـ2) قوانین تشریعیتشریع کلمه‌ای عربی و به معنای قانون‌گذاری و ایجاد تکلیف است (ر.ک؛ حسینی دشتی، 1385، ج3: 657). در اصطلاح، قوانین تشریعی، یعنی قوانینی که به حوزه فعّالیّت‌های اختیاری بشر مربوط است و این کلمه امروزه به معنای قانون‌گذاری و آن هم بیشتر در حوزه دین به کار می‌رود. این قوانین، وضعی و تخلّف‌پذیر می‌باشند. تمام تکلیف‌هایی که در دین برای ما وضع شده است، یعنی هر جا که خداوند حکم کرده است و دستور داده، مربوط به قوانین تشریعی است (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج3: 216و 222).برای مثال، قوانین و دستورهای بهداشتی که علم پزشکی به ما توصیه می‌کند و رعایت آنها تأمین‌کننده سلامت ماست و رعایت نکردن آنها موجب بیماری و به خطر افتادن سلامتی و جان انسان است. حال با توجّه به اینکه انسان، مختار است به آن دستورهای بهداشتی و پزشکی عمل کند و یا عمل نکند، اگر خواهان سلامتی خویش است و می‌خواهد همچنان نیرومند و بانشاط باقی بماند، باید به آن قوانین عمل کند و اگر نخواست سالم بماند و به بیماری رضایت داد، آن قوانین را رعایت نمی‌کند.
درباره روح انسان و در مسائل معنوی نیز ضوابط و روابط واقعی وجود دارد و در پرتو رعایت قوانین الهی انسان به سلامت روح و سعادت ابدی می‌رسد و نمی‌توان بدون رعایت آن قوانین واقعی به سعادت ابدی دست یافت البتّه انسان آزاد و مختار است و می‌تواند بگوید من نمی‌خواهم به سعادت برسم و می‌خواهم به جهنّم بروم، کسی مانع او نمی‌شود. امّا اگر بخواهد به سعادت و قرب خدا برسد، باید تابع حُکم خدا باشد و نمی‌تواند به خواست دل خود عمل کند.بنابراین، قوانینی که برای تأمین سعادت انسان‌ها در کتاب تشریع مقرّر گردیده، مانند قوانین کتاب تکوین در نظام آفرینش، ثابت و لایتغیّر است. همان‌گونه که پیشرفت علوم طبیعی و گسترش صنایع ماشینی نتوانسته است قوانین تکوین را براندازد، همچنین، بسط علوم دانشگاهی و گسترش تمدّن صنعتی نمی‌تواند ارزش قوانین سعادت‌بخش کتاب تشریع را از میان ببرد و بشر را از به کار بستن آن تعالیم بی‌نیاز نماید.نکته دیگر این است که قوانین تشریعی باید بر اساس تکوین باشد تا باارزش تلقّی شود و مفید واقع گردد. علاّمه طباطبائی با ذکر این اشکال بر دانشمندان غیرموحّد بیان می‌دارد که اساس قرآن بر توحید فطری است و قوانین تشریع باید بر اساس تکوین باشد، امّا دانشمندان قوانین خدا را بر تحوّل اجتماع بنا می‌گذارند و به معارف توحیدی و معنویّات هیچ توجّهی ندارند (ر.ک؛ طباطبائی، 1374، ج 1: 99).
بنا بر این مطالب، اصل وجودِ مرگ، طبق قوانین تکوینی است و برای همه اتّفاق می‌افتد، امّا کیفیّت رخ دادن مرگ، مراحل آن، نحوه تبیین صحیح و مواجهه درست با آن را، به ‌گونه‌ای که انسان به خُسران مبتلا نگردد، باید طبق قوانین تشریع از کلام الهی که خالق انسان است، استنباط کنیم9ـ اشتراک و افتراق دو دیدگاهالف) در دیدگاه روانشناسی وجودی، تعریف خاصّی برای واژه مرگ نشده، امّا در دیدگاه قرآن، برای واژه «توفّی» که معادل مرگ است، معنای گرفتن به صورت کامل و یکجا به‌کار رفته که غرضی در آن نهفته است. اوّلاً همگان به تجربه دریافته‌اند که هنگام مرگ، بدن بی‌جان می‌شود. پس باید چیزی غیر از این بدن وجود داشته باشد که به صورت کامل گرفته می‌شود و ثانیاً این عمل گرفتن، باید از سوی قدرتی انجام گیرد.ب) در هر دو دیدگاه، بر مسلّم بودن مرگ برای همه تأکید شده است، امّا در دیدگاه قرآن، یکسان بودن مرگ برای همه، طبق قانون تکوین در عالم، صحیح است، امّا کیفیّت مرگ بر اساس قوانین تشریعی بوده که به ایمان افراد و توجّه آنها به دستورهای الهی بستگی دارد.ج) در هر دو دیدگاه، بر اختصاص مرگ‌آگاهی به انسان تأکید شده است.د) در دیدگاه روانشناسی وجودی، مرگ برابر عدم و نیستی معنی می‌گردد، امّا در دیدگاه قرآن، مرگ مانند حیات از سوی خداوند خَلق می‌شود؛ به این معنی که اراده و شعور انسانی که مشخّصه حیات است، در مرگ از بین نمی‌رود و فقط از نشئه‌ای به نشئه‌ای دیگر منتقل می‌گردد.
د) در دیدگاه روانشناسی وجودی، نمی‌توان تفکّر مرگ را در آگاهی تاب آورد، امّا در نگاه قرآنی، این مسئله بستگی به نوع نگاه ما به مرگ و نحوه زندگی ما دارد اگر مرگ را ملاقات خداوند بدانیم، بسیار هم محبوب خواهد شد، امّا اگر قوانین خداوند را که خالق انسان و مرگ و حیات است، به‌کار نبریم، قطعاً مرگ برای انسان هولناک خواهد بود.هـ) در هر دو دیدگاه، مرگ از آن روی که اتمام فرصت‌هاست، باعث استفاده حدّاکثری از زندگی می‌شود و ما را از پرداختن به کارهای بیهوده بازمی‌دارد.و) در هر دو دیدگاه، وجود روح در انسان پذیرفته می‌شود، امّا در چگونگی و کیفیّت آن، دیدگاه یکسانی با هم ندارند. در دیدگاه روانشناسی وجودی، بُعد روحی انسان، یعنی آنچه که او را از حیوانات متمایز می‌کند، امّا در دیدگاه قرآنی، روح وجه متمایز انسان و حیوان می‌باشد و این روح باعث شرافت و کرامت اوست؛ زیرا خداوند آن را به خود منصوب می‌کند. از سویی، جنس آن با جسم متفاوت است و فقط چند صباحی را در این دنیا ملازم یکدیگرند که با مرگ از یکدیگر جدا می‌شوند و جسم که متعلّق به این دنیاست، در آن می‌ماند، ولی روح به عالمی دیگر که از سنخ اوست، برمی‌گردد. در واقع، اصل شخصیّت انسان به این روح است که از آن تعبیر به «من» می‌کند.ز) در دیدگاه وجودی، مرگ واقعیّتی در عالم است که کسی توان مقابله با آن را ندارد، امّا در دیدگاه قرآنی، از این نظر که انسان توان مقابله با آن را ندارد، با دیدگاه وجودی هماهنگ است، امّا مرگ، تقدیر از ناحیه خداست، نه ناشی از غلبه اسباب زوال بر قدرت و اراده او.
بنابراین، مرگ تحت تدبیر ربوبی و در سایه قدرت لایزال الهی می‌باشدح) در دیدگاه وجودی، مرگ ابتدا و انتهای وجود دانسته می‌شود، امّا در دیدگاه قرآنی، مرگ انتهای جسم انسان است، نه روح انسان که همان روح، اصل اوست.ط) در هر دو دیدگاه، مرگ موجب بالا رفتن انسان دانسته شده است، امّا در دیدگاه قرآنی، آن مرحله بالاتر مشخّص شده که اصل خویشتن انسان و مقام نزدیکی به خداوند است.ی) در دیدگاه روانشناسی وجودی، انسان به دنیا پرتاب شده است، امّا در دیدگاه قرآن، انسانْ مخلوق و فعلِ خداست و همیشه در مالکیّت خدا بوده است و هر مالکیّت که به او نسبت داده می‌شود، به اذن و اجازه خداست و وجودش قائم به ذات اوست که بدون او اصلاً چیزی نیست که به حساب آید.ک) در روانشناسی وجودی، همه چیز از انسان شروع می‌شود و او هر چه بخواهد، می‌تواند باشد. همچنین، ماهیّت یا فطرت برایش وجود ندارد و اگر هم داشته باشد، او بدون هیچ ماهیّت از پیش تعیین‌شده‌ای به دنیا می‌آید. امّا در دیدگاه قرآنی، انسان با فطرتی الهی به دنیا می‌آید که قدرت تشخیص خیر و شرّ خود را دارد، امّا به دلیل قدرت اختیار در او، توانایی شر شدن را هم دارد و اوست که راه را برمی‌گزیند و به همین سبب، ثواب و عِقاب برای آن در نظر می‌گیرند. بنابراین، در محدوده تکوین، اختیاری ندارد، امّا در محدوده تشریع، مختار است که برگزیند که خیر و سعادت هم در طریق انتخاب تشریع بر اساس فرما‌ن‌های الهی برای او رقم خواهد خورد.
از سویی دیگر، همه چیز عالم از خالق آن شروع می‌شود نه مخلوق، و اگر قدرتی هم مخلوق دارد، به اذن و اجازه خالق است؛ چراکه تحت مالکیّت اوست و ذاتش قائم به اوستل) در روانشناسی وجودی، خدا پذیرفته می‌شود، امّا نه به عنوان همه‌کاره عالم، بلکه چون نیازی در انسان می‌باشد که به نیرویی برتر توجّه می‌کند، به بحث خدا می‌پردازند و از طرفی، برای توجیه مفهوم خدا، به مباحثی گنگ و پیچیده می‌پردازند که مفهوم نیست، امّا در دیدگاه قرآنی، اصلْ خداست و عالم بر مدار فطرت توحیدی استوار است و هر بحثی که می‌خواهد صورت گیرد، ابتدا باید وجود خدا و تأثیر او در عالم مخلوق او تعیین گردد و بدون او، هیچ مفهوم و معنایی در عالم نیست.م) در روانشناسی وجودی، مذهب و مسائل معنوی، صرفِ تجربه‌های شخصی بیان می‌شود که برخی تجربه می‌کنند و برخی نمی‌کنند. برای همگان ضروری نیست و دستورالعملی هم نمی‌توان برای آنها داشت. امّا در دیدگاه قرآنی، مذهب ذیل قوانین تشریعی عالم بحث می‌گردد که یکی از دو قانون اصلی مدیریّت عالم می‌باشد و اگر با قوانین تکوین هماهنگ نگردد، ارزشی ندارد و زمینه‌های سعادت بشر را نمی‌تواند فراهم کند.ن) یک اصل مهم در تطبیق هر دو دیدگاه برای فهم بهتر نظریّات آنها، جایگاه انسان و خداوند در عالم است. در دیدگاه روانشناسی وجودی، انسان محور عالم دانسته می‌شود و خداوند به عنوان یک مسئله فرعی در نظر گرفته شده که می‌توان از آن استفاده کرد یا آن را کنار گذاشت و برای انسان خوب است، امّا ضروری به نظر نمی‌رسد.
این مسئله یک نگاه الحادی و انسان‌محور را در پی دارد که در همه مسائل مورد نیازش باید به عقل خود تکیه کند در طول تاریخ، بارها ناتوانی عقل انسان در رسیدن به نتایج دقیق و مهم، آن‌هم در مسائل مهمّ و اساسی انسان به اثبات رسیده است و در برخی موارد، زیان‌های جبران‌ناپذیری بر بشریّت وارد گردیده است.امّا در دیدگاه قرآنی، اصلْ توحید و خداباوری است که بر اساس یک نظم بسیار دقیق و پیچیده، آن‌هم مطابق فطرت انسان‌ها، عالَم و هر آنچه که خدای متعال خلق کرده است، مدیریّت می‌گردد. اوست که خالق انسان است و نیک و بد او را باید تشریح کند و قدرت تشخیص آن را در انسان به صورت بالقوّه قرار داده است. بنابراین، دیدگاه قرآن، خدامحوری را اساس خود قرار داده است و انسان به عنوان برترین مخلوق الهی از نظر شرافت و کرامت، تحت تدبیر ربوبیّت او و بر اساس برنامه مدوّن خدای خود که قرآن است، حرکت می‌کند.نتیجه‌گیریبنا بر مطالب یاد شده، دو دیدگاه روانشناسی وجودی و دیدگاه قرآنی علاّمه طباطبائی در برخی مسائل با هم هماهنگ هستند و در برخی دیگر، در اصل موضوع هماهنگ هستند، امّا در کیفیّت و چگونگی آن دیدگاه، علاّمه طباطبائی بحث را مفصّل‌تر انجام داده است و از مسائلی در تشریح موضوع سخن گفته که در دیدگاه وجودی به آنها پرداخته نشده است و از این نظر می‌توان رابطه دیدگاه علاّمه طباطبائی را با دیدگاه روانشناسی وجودی در غالب موارد تکاملی دانست، نه تضادی، و تنها بحث انسان‌محوری در دیدگاه روانشناسی وجودی و خدامحوری در دیدگاه قرآنی در تضاد با یکدیگر به نظر می‌آیند.
علّت غنی‌تر بودن و متکامل‌تر بودن دیدگاه علاّمه طباطبائی، استفاده از منابع معرفتی بیشتر و غنی‌تر می‌باشد در دیدگاه روانشناسی وجودی، صرفاً به آنچه که تجربه شده است و افراد تحلیل کرده‌اند، بسنده شده است، امّا در دیدگاه قرآنی علاّمه طباطبائی، علاوه بر عقل انسان، از منابعی معتبر و غنی چون وحی، استدلال‌های معصومین در روایات هم استفاده شده که به هرچه تکمیل‌تر و بهتر شدن بحث می‌افزاید.البتّه یکی از دلایل دوری غرب از وحی را می‌توان تحکّم غیر قابل انعطاف و به دور از منطق کلیسا در دوره قبل از رنسانس دانست که با تبیین صحیح دیدگاه قرآنی از سوی متفکّران اسلامی و تطبیق آنها با نظریّات دانشمندان غربی و ارائه مباحث کامل‌تر از آن دیدگاه‌ها، راه برای توجّه دانشمندان غرب به مفاهیم قرآنی گشوده خواهد شد.با توجّه به رشد روزافزون دیدگاه‌های روانشناسی وجودی در غرب و تلاش برای پاسخ به دغدغه‌های اساسی انسان‌ها، جا دارد که این دیدگاه از جنبه‌های گوناگون مورد نقد منصفانه و عالِمانه قرار گیرد و کاستی‌های آن برطرف گردد و مشاوران و روانشناسان نیز با آگاهی از نقاط ضعف این دیدگاه و استفاده از منابع غنی دینی و فرهنگی جامعه اسلامی، به رشد سلامت روان در جامعه کمک شایانی نمایند.پی‌نوشت‌ها:1ـ عَلَیَْ أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَکُمْ وَنُنشِئَکُمْ فِی مَا لَا تَعْلَمُونَ: تا گروهی را به جای گروه دیگری بیاوریم و شما را در جهانی که نمی‌دانید، آفرینش تازه‌ای بخشیم (الواقعه/ 61).
2ـ وَإِن تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَئِذَا کُنَّا تُرَابًا أَئِنَّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ وَأُوْلَئِکَ الأَغْلاَلُ فِی أَعْنَاقِهِمْ وَأُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدونَ * وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَه قَبْلَ الْحَسَنَه وَقَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِمُ الْمَثُلَاتُ وَإِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَه لِّلنَّاسِ عَلَی ظُلْمِهِمْ وَإِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقَابِ: و اگر (از چیزی) تعجّب می‌کنی، عجیب گفتار آنهاست که می‌گویند: آیا هنگامی که ما خاک شدیم، (بار دیگر زنده می‌شویم و) به خلقت جدیدی بازمی‌گردیم؟! آنها کسانی هستند که به پروردگارشان کافر شده‌اند و آنان غُل و زنجیرها در گردنشان است و آنها اهل دوزخند و جاودانه در آن خواهند ماند * آنها پیش از حسنه (و رحمت)، از تو تقاضای شتاب در سیّئه (و عذاب) می‌کنند؛ با اینکه پیش از آنها بلاهای عبرت انگیز نازل شده است! و پروردگار تو نسبت به مردم با اینکه ظلم می‌کنند، صاحب مغفرت است و (در عین حال،) پروردگارت عذاب شدید می‌کند (الرّعد/5ـ6).3ـ أًمْ حَسِبَ الَّذِینَ اجْتَرَحُوا السَّیِّئَاتِ أّن نَّجْعَلَهُمْ کَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَوَاء مَّحْیَاهُم وَمَمَاتُهُمْ سَاء مَا یَحْکُمُونَ: آیا کسانى که مرتکب بدیها و گناهان شدند گمان کردند که ما آنها را همچون کسانى قرارمى دهیم که ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند که حیات و مرگشان یکسان باشد؟! چه بد داورى مى کنند! (الجاثیه/ 21).4ـ وَلَقَدِ اخْتَرْنَاهُمْ عَلَی عِلْمٍ عَلَی الْعَالَمِینَ: ما آنها را با علم (خویش) بر جهانیان برگزیدیم و برتری دادیم (الدّخان/32).
5ـ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ: همان‌ها که خدا را در حال ایستاده و نشسته، و آنگاه که بر پهلو خوابیده‌اند، یاد می‌کنند؛ و در اسرار آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند؛ (و می‌گویند:) بارالها! اینها را بیهوده نیافریده‌ای! منزّهی تو! ما را از عذاب آتش نگاه دار (آل‌عمران/191)6ـ أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ: آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریده‌ایم و به سوی ما بازنمی‌گردید؟ (المؤمنون/115).7ـ یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِکَه صَفًّا لَّا یَتَکَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا: روزی که روح و ملائکه در یک صف می‌ایستند و هیچ یک جز به اذن خداوند رحمان سخن نمی‌گویند، و (آنگاه که می‌گویند،) درست می‌گویند (النّبأ/ 38).8ـ وَکَذَلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا کُنتَ تَدْرِی مَا الْکِتَابُ وَلَا الْإِیمَانُ وَلَکِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نَّهْدِی بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَإِنَّکَ لَتَهْدِی إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ: همان گونه (که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم،) بر تو نیز روحی را بفرمان خود وحی کردیم. تو پیش از این نمی‌دانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی)، ولی ما آن را نوری قرار دادیم که با آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم، هدایت می‌کنیم؛ و تو مسلّماً به سوی راه راست هدایت می‌کنی (الشّوری/ 52).9ـ وَلَا تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَکِن لَّا تَشْعُرُونَ: و به آنها که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نگویید! بلکه آنان زنده‌اند، ولی شما نمی‌فهمید (البقره/154).
10ـ یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَى رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ: ای انسان! تو با تلاش و رنج به سوی پروردگارت می‌روی و او را ملاقات خواهی کرد (الإنشقاق/6)11ـ صِرَاطِ اللَّهِ الَّذِی لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِیرُ الْأُمُورُ: راه خداوندی که تمام آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آنِ اوست. آگاه باشید که همه کارها تنها به سوی خدا بازمی‌گردد (الشّوری/53).مراجعایمانی‌فر، حمیدرضا و دیگران. (1390). «مواجهه با مرگ از دیدگاه قرآن و روانشناسی». پژوهش‌های میان‌رشته‌ای قرآن کریم. س 2. ش 4. صص 65ـ72.حسینی دشتی، سیّد مصطفی. (1385). معارف و معاریف. تهران: نشر آرایه.دیّانی، محمود. (1390). «معنای زندگی از منظر سیّد محمّدحسین طباطبائی». فصلنامه علمی پژوهشی دانشگاه قم. س12. ش 48. صص 23ـ 38.زمان‌شعار، الهام. (1391). بررسی رابطه سبک زندگی و خودکارآمدی عمومی با اضطراب مرگ در سالمندان مقیم آسایشگاه‌های تهران. پایان‌نامه کارشناسی ارشد. تهران: دانشگاه علاّمه طباطبائی.سلیمانی، فاطمه. (1387). «ترس از مرگ با تکیه بر دیدگاه ابن‌سینا و ملاّصدرا». حکمت سینوی (مشکوه‌النّور). س12. ش 40. صص 75ـ101.شکرکن، حسین و دیگران.(1390). مکتب‌های روانشناسی و نقد آن. ج 2. چ 6. تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت).شمس، مرادعلی. (1385). سِیری در سیره علمی و عملی علاّمه طباطبائی(ره) از نگاه فرزانگان. چ 1. قم: انتشارات اسوه.صدر، سیّد موسی. (1381). «زیرساخت‌های تفسیر المیزان (1)».پژوهش‌های قرآنی. ش 29 و 30. صص 300ـ313.
طباطبائی، سیّد محمّدحسین (1374). تفسیر المیزان. ترجمه محمّدباقر موسوی همدانی. قم: نشر دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرّسین حوزه علمیّه قم.ـــــــــــــــــــــــــــــ . (1378). انسان از آغاز تا سرانجام. ترجمه صادق لاریجانی. قم: بوستان کتاب.فرانکل، ویکتور. (1388).خدا در ناخودآگاه. ترجمه ابراهیم ایزدی. چ 2. تهران: انتشارات خدمات فرهنگی رسا.ـــــــــــــ . (1390). معنادرمانی. ترجمه مهین میلانی. چ 1. تهران: نشر درسا.لگنهاوسن، محمّد. (1380). «علاّمه طباطبائی و الهیّات فلسفی معاصر». ترجمه منصور نصیری. مجلّه نقد و نظر.س 7. ش 27 و 28. صص 412ـ427.مصباح، محمّدتقی. (1378). معارف قرآن. ج 3. چ 2. قم: انتشارات مؤسّسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره).مطهّری، مرتضی. (1372). زندگی جاوید یا حیات اُخروی. چ 7. تهران: انتشارات صدرا.ــــــــــــــــ . (1392). عدل الهی. چ 40. تهران: انتشارات صدرا.مکواری، جان. (1376). فلسفه وجودی. ترجمه سعید حنایی کاشانی. چ 1. تهران: انتشارات هرمس.نوالی، محمود. (1374). فلسفه‌های اگزیستانس و اگزیستانسیالیسم تطبیقی. تبریز: انتشارات دانشگاه تبریز.یالوم، اروین. (1375). روایت‌هایی از روان‌درمانی (روانشناسی وجودی). ترجمه مهشید یاسایی. چ 1. تهران: نشر آمون.ـــــــــــ . (1390).الف. خیره به خورشید. ترجمه مهدی غبرایی. تهران: انتشارات جیحون.ـــــــــــ . (1390). ب. روان‌درمانی اگزیستانسیال. ترجمه سپیده حبیب. تهران: نشر نی.ـــــــــــ . (1391). درمان شوپنهاور.
ترجمه حمید طوفانی و زهرا حسینیان چ 2. مشهد: نشر ترانه.یاوری، محمّدجواد. (1386). «آفرینش انسان و مراحل حیات او از منظر علاّمه طباطبائی». معرفت. س 16. ش 121. صص 25ـ42.Heidegger, Martin. (1996). Being and Time. Translated by Joan Stambaugh. Albany: State University of New York.Robbins B.D. (2008). “What is the good life? Positive psychology and the renaissance of humanistic psychology’’. The Humanistic Psychologist. Vol. 36. Pp 96-112.Sarter, Jean-Paul. (1956). Being and Nothingness: An Essay On Phenomenological Ontobgy. Translated by Hazel Barnes. New York.نویسندگان:حسین سلیمی بجستانی: استادیار دانشگاه علاّمه طباطبائی، تهران مهدی وجدانی همت: کارشناسی ارشد مشاوره دانشگاه علاّمه طباطبائی، تهرانفصلنامه معارف قرآنی شماره 22انتهای متن/.
مرگ
04:12 - 13 آذر 1396

44 بازدید




1 پاسخ