فلسفه اسلامی و چالش ناکارآمدی

مساله این مقاله آنست که آیا فلسفه اسلامی بعنوان فلسفه­ ای که با دین، فرهنگ و عقلانیت ما پیوند خورده است، امروزه پاسخگوی نیازهای فلسفی ما هست؟
چکیده:     این گفته امروز از زبان اهل فکر به گوش می­رسد که فلسفه اسلامی ناکارآمدست. و فیلسوفان مسلمان در عرصه فکـر فلسفیِ روز، حضـور فعال ندارند. در این مقاله این آموزه به نحـو نسبی و جزئیه پذیرفته می ­شود. یعنی می ­پذیریم که فیلسوفان مسلمان در برخی عرصه­ ها حضور پررنگ دارند و در برخی صحنه ­ها به میدان نیامده ­اند. علل این امر چند چیز است:  یکی از مهم­ترین عوامل برای غیبت آن­ها از برخی عرصه­ های فکری آنست که فلسفه­ اسلامی به غلط با وجودشناسی یکسان انگاشته می­شود. رقیب پنداری دین و فلسفه بعنوان دومین عامل ناکارآمدی و ضعف فلسفه محسوب می­شود. این پندار پیوسته از مهم­ترین دستاویزهای ناقدن فلسفه بوده و هست. سومین عامل، ضعف نظام آموزش در حوزه تعلیم و تعلم فلسفه است. همین عامل باعث شده است نظام آموزشی ما فلسفه خوان تربیت کند نه فیلسوف. و بعنوان چهارمین عامل خودکم­بینی­ای است که بین اهل فکرِ ما رواج دارد. این عوامل شاید از مهمترین عوامل ناکارآمدی و کاهش نفوذ فلسفه اند.
کلید واژه: ناکارآمدی فلسفه اسلامی، رقابت دین و فلسفه، چیستی فلسفه اسلامی، فلسفه اسلامی معاصر، نظام آموزشی فلسفهمقدمه:     مساله این مقاله آنست که آیا فلسفه اسلامی بعنوان فلسفه­ ای که با دین، فرهنگ و عقلانیت ما پیوند خورده است، امروزه پاسخگوی نیازهای فلسفی ما هست؟ آیا فیلسوفان مسلمان پرسش­های فلسفی مسلمان معاصر را پاسخ می­دهند؟ یا دست­کم در صدد پاسخ به آن­ها هستند؟ پاسخ ما به پرسش­های فوق فی­ الجمله منفی است اجمالاً باید اذعان کرد که فلسفه اسلامی و فیلسوف مسلمان به چهار دلیل در انجام نقش معرفتی خویش کوتاهی کرده و می­کنند.     تأمل در این خصوص ب ی­سابقه نیست، تا آنجا که نویسنده جستجو کرد، مجموعه مقالات همایش اسماء که به­سال 1384 با موضوع "بررسی متون و منابع درسی حوزه های کلام، فلسفه، ادیان و عرفان" برگزار شده است، جامع­ترین منبع در این موضوع است. مقالات ایـن همایـش که در سـه جلد به چاپ رسیده است، بیشتر بـه وضعیت آموزش و منابع درسی فلسفه معطوفند و غالباً با نگاه انتقادی تألیف شده­اند. این پژوهش سعی می­کند برخی دیگر زوایای وضعیت فلسفه معاصر اسلامی را مورد تأمل قرار دهد. این پژوهش با این پیش­فرض آغاز می­شود که ما چیزی به نام فلسفه اسلامی داریم، لذا وجود فلسفه اسلامی را مفروغ­ عنه می­گیرد. چنین پژوهشی را می­توان به حیطه فلسفه­ ی فلسفه­ یا فلسفه ­شناسی متعلق دانست که اخیراً  مورد توجه برخی از متفکرین ما واقع شده است.
     با این مقدمه اکنون عوامل چهارگانه ضعف و فتور فلسفه اسلامی را از اهم به مهم مورد بررسی قرار می­دهیم     1- تصور ناصحیح و رایج از چیستی فلسفه و قلمرو آن.     این عامل را شاید بتوان از مهم­ترین عوامل ناکارآمدی فلسفه اسلامی تلقی کرد. براساس این تصورِ ناصحیح فلسفه اسلامی قلمروش محدود به تفحص در ساحت وجود است؛ لذا با دیگر عرصه ­های حیات بشری پیوندی برقرار نمی­کند. در اینجا با چند پرسش روبرو می­شویم: این تصویر از فلسفه اسلامی چه معنی و مفهوم و منشأای دارد؟ آیا تصویری متفق­علیه است؟ چنین تصویری رواست یا ناروا؟ آیا می­توان فلسفه اسلامی را به گونه دیگر معرفی کرد؟ برای پاسخ به این پرسش­ها نکاتی را متذکر می­شویم:     الف- براساس تقسیم­ بندی مشهور و بازمانده از ارسطو، حکمت نظری بر سه قسم است: الهیات، ریاضیات و طبیعیات. الهیات یا فلسفه اولی، برترین قسم از آن اقسام سه­ گانه است. این قسم از فلسفه همانست که طبق نظر مشهور همان فلسفه اسلامی است. همه حکیمان ما تلویحاً یا صراحتاً فلسفه خود را «فلسفه اولی» شمرده­اند.     ابن­ سینا در مقاله اولِ الهیاتِ شفا در این خصوص می­نویسد: «و نحن نبین لک الآن انَّ هذا العلم الذی نحن بسبیله هو الفلسفة الاولی».[2] با این حال به تدریج قید «اولی» از ترکیب «فلسفه اولی» حذف می­شود و تعبیر «فلسفه یا الفلسفه» جانشین «فلسفه اولی» می­شود.
صدرالمتألهین در آغاز جلد اول اسفار، آنجا که بحث پیرامون تعریف و چیستی فلسفه است، از فلسفه سخن می­گوید و نه فلسفه اولی لذا می­نویسد: «اعلم انَّ الفلسفة استکمال النفس الانسانیة بمعرفة حقایق الموجودات علی ما هی علیها و الحکم بوجودها تحقیقاً بالبراهین لا اخذاً بالظن و التقلید»[3] و نیز علامه طباطبائی در مدخل نهایة الحکمة بعد از معرفی موضوع و مسائلِ کتاب و تکیه بر این­که موضوع این کتاب بحث در باب احوال وجود است، می­نویسد: «و المجموع من هذه الابحاث هو­الذی نسمیه الفلسفة»[4]بدین ترتیب می­ بینیم که به تدریج فلسفه بجای فلسفه اولی نشست. و تعریف فلسفه اولی به فلسفه اعطا شد. و بدین ترتیب فلسفه و به تعبیر دقیق تر فلسفه اسلامی با وجود شناسی یکسان شد.     چنان نبود که این تلقی سهواً و از سر بی­ توجهی صورت پذیرد. حکیمان بر این موضوع ابرام و اصرار داشتند که فلسفه بجز فلسفه اولی مصداقی ندارد. دلیل مسأله این بود که از نظر آن­ها همه پرسش­های نظری پیرامون اشیاء در سه دسته قرار می­گیرند و سه دانش یعنی: فلسفه اولی، طبیعیات و ریاضیات متکفل پاسخ به آن­ها خواهند بود. لذا حکیمان ما دانش­های نظری را در سه قسم مذکور منحصر می­کردند. صدرا در شرح الهیات شفا بر حصر عقلی حکمت در اقسام سه ­گانه استدلال می­کند.[5]     ماحصل استدلال او این بود که ما سه دسته پرسش نظری در باب اشیاء داریم، و سه علم باید متکفل آن­­ها باشد.
بدین ترتیب عدد علومی که پیشینیان تأسیس و تدوین کردند و نیز دامنه و قلمروی که برای هر علم معین نمودند، به تناسب پرسش­هایی بود که داشتند صدرالمتألهین در جلد اول اسفار نیز، آنجا که می­خواهد ضرورت فلسفه و تفلسف را تبیین نماید به صراحت اظهار می­دارد که ما در باب حقایق اشیاء سه دسته پرسش داریم: پرسش­های مرتبط با کمیت را ریاضیات پاسخ می­دهد. و پرسش­های مرتبط با جسمانیت و حرکت و سکون اجسام را طبیعیات پاسخ می­دهد. اما پرسش­های مرتبط با وجود باقی می­مانند که باید علمی تأسیس شود تا عهده ­دار پاسخ آن­ها گردد. و این علم فلسفه اولی است.[6]     ب: علی­رغم آن­که قید "اولی" پس از فلسفه حذف شد، اما محتوا و موضوع و مضمون کماکان محفوظ ماند. لذا چه در نظر متقدمین، و چه از نظر متأخرین، موضوع فلسفه موجود یا وجود است. و طبق این قاعده­ی علم شناختی که «موضوع کل علم ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیة» در فلسفه فقط باید از احوال و عوارض ذاتیه موجود من حیث هو موجود، سخن گفت نه کمتر و نه بیشتر.      اما حقیقت آنست که این تلقی، به شدت دامنه قلمرو مسائل فلسفه را کاهش خواهد داد، به نحوی که حتی بسیاری از مباحـث مکتوب در کتبی چـون الهیات شفا، اسفار و نهایة­الحکمة را نمی­توان به نحو دقیق از عوارض ذاتیه­ی وجود دانست. و بدین ترتیب خواهیم دید که تصویر مذکور از فلسفه اسلامی با محتوای آن سازگار نمی ­افتد.
     حکیمان فراوانی در ادوار مختلف به این تلقی محدودکننده اعتراض داشته ­اند این اعتراض در قالب این پرسش مطرح می­شد که: در فلسفه گاه از احوال و احکام و خواصِ انواع اقسام موجودات بحث می­شود. مثل آنجا که فیلسوف از اوصاف مخصوص خداوند و یا از اوصاف خاص عقول و نفوس سخن می­گوید. در این صورت این احوال از عوارض ذاتیه موجود بما هو موجود نیستند.[7] و نیز آنجا که فیلسوف پیرامون رابطه نفس و بدن سخن می­گویند، یا از اتصال نفس با عقل فعال و یا از قوای نفس و وظیفه هر قوه سخن می­گویند، هیچ یک از این مباحث، از احوال نفس، من حیث هی موجود نیستند؛ بلکه از احوال نفسند از آن حیث که نفس است.     این مناقشه بسیار جدی و مخرب است و نشان می­دهد قلمرو فلسفه اولی در مقام تحقق بسیار گسترده­تر از فلسفه در مقام تعریف است.     پاسخ­های مختلفی برای حـل این معضل به میان آمده است. پاسخ­ها دو دسته­اند، دسته­ای که سعـی می­کنند به نحوی، وضع موجود و ساختار مباحث را حفظ کنند، و دسته­ای دیگر که به نوعی پاسخ­های ساختارشکنانه محسوب می­شوند، ما سه نمونه از پاسخ­های دسته دوم را ذکر می­کنیم.     اولین پاسخ این بود که لازم نیست محمولات و اوصاف مورد بحث در هر علم، از احوال و عوارض ذاتیه موضوع علم باشند؛ بلکه کافی است که محمول هر مسأله فلسفی از عوارض ذاتیه موضوع همان مسأله باشد.
اگرچه فارابی و ابن­ سینا چنین نکته­ای را تلویحاً پذیرفتند؛ امّا تصریح روشن بر آن را در خواجه طوسی،[8] و روشن­تر از آن را می­توان در بصائرالنصریه ی سهلان ساوی یافت او به صراحت گفت:«و اما محمول ­های هر مسأله علمی ]از جمله فلسفه اولی[ می­توانند از عوارض ذاتیه موضوع علم و یا موضوع مسأله علمی باشد».[9]  پیـامد صـریح ایـن پاسخ آنست که فلسفه، فقـط از احکام و احوال موجود از آن حیث که موجود است سخن نمی گوید؛ بلکه از احوالِ خاصِ انواع و اقسام وجود نیز سخن می­گوید. چنین رویکردی به شدت قلمرو فلسفه را گسترش می­داد. اما حکیمان بلحاظ نظری ـ و نه در عمل ـ با آن موافقت نکردند و کماکان فلسفه را علم به احوال موجود من حیث هو موجود دانستند.     دومین پاسخ آن بود که اساساً فلسفه، یا همان فلسفه اولی موضوع واحد ندارد. گو این­که اولین شخصی که به این نکته واصل شده است قطب­الدین رازی در شرح مطالع­الانوار است. جرجانی در تعلیقه­اش بر شرح مطالع، در موضعی که به بررسی تعاریف دوگانه ماتن از فلسفه اختصاص یافته، می­نویسد: «بنابر هر دو تعریف، موضوع فلسفه، امری واحد، یعنی موجود مطلق، یا موجود خارجی نیست؛ اگر چنین بود، جایز نبود که در فلسفه از احوال مختص به انواع و اقسام وجود سخن گفته شود؛ بلکه موضوع حکمت امور متعددی است که در مفهوم عام و عرضیِ وجود، مشترکند».[10]     سومین پاسخ برای معضل مذکور، آن بود که نخست جرجانی و پس از او آقاحسین خوانساری و دیگران اختیارکردند.
     جرجانی که مبدأ تأملاتش در این موضوع، علم کلام بود، در شرح مواقف به این نکته متفطن شد که علم کلام، علی­رغم این­که یک دانش و علم رسمی است، از قواعد علم شناختی متفق­علیه علم­شناسان تبعیت نمی­کند محمولات مورد بحث در علم کلام از عوارض ذاتیه موضوع نیستند؛ بلکه اساساً علم کلام موضوعی واحد ندارد. جرجانی به این قانع نشد که علم کلام را از حیث عدم التزامش نسبت به قواعد علم­ شناسانه استثنا کند؛ بلکه بر آن شد که قواعد علم ­شناختی حکیمان، مبنی بر این­که هر علم باید موضوعی واحد داشته باشد و محمولاتش از عوارض ذاتیه موضوع باشند، قواعدی اعتباری و استحسانی هستند و هیچ ضرورت منطقی ­ای، در رعایت و الزام به آن­ها نیست.[11] این شیوه که شاید نخست برای حل معضل علم کلام مطرح شد، از سوی برخی حکیمان مثل آقا حسین خوانساری در شرح الهیات شفا، به عنوان روشی عام برای حل مشکل همه علوم از جمله فلسفه اولی پذیرفته شد.[12] تا اینجا گزارش مختصری از پاسخهای سه گانه عرضه شد.     بر اساس هر یک از سه پاسخ مذکور که می­توان آن­ها را پاسخ­های ساختارشکن دانست، می­توانست دامنه و قلمرو مسائل فلسفه به شدت گسترش پیدا کند؛ اما بلحاظ نظری این اتفاق نیفتاد، و چنان­که پیش­ترگفتیم حتی علامه طباطبائی به عنوان یک فیلسوف معاصر، قلمرو مسائل فلسفه اسلامی را بحث از احوال وجود می­دانند، که بر آن اساس فیلسوف باید منحصراً از احوال وجود من حیث هو موجود بحث کند.
     همین تلقی باعـث می­شـد که فیلسوفان ما، فقـط در باب مقـولاتی به تفکـر بپردازند که شاید از اولویت­های انسان معاصر نیستند یـا دست­کم از اولویت­های درجـه اول نیستند. و بدین ترتیب مباحثی چون، جنگ، صلح، عقلانیت، سنت، مدرنیته، فـرهنگ، معنای زندگی و شناخت، از نظـر فیلسوف مسلمان دور ماندند.     اگرچه در دو دهـه اخیر فیلسوفان معاصرِ مسلمان، در غالب مباحث فوق اندیشیده­اند و آثار متعددی علی­الخصوص در قلمرو عقلانیت، و شناخت پدید آورده­اند؛ امّا همان تلقی رایج، باز هم این مباحث را از نظام فلسفه اسلامی بی­گانه می­پندارد. و باز هم بر همان شیوه مشی می­کند که فلسفه اسلامی، یعنی فلسفه اولی و فلسفه اولی یعنی بحث در باب وجود از آن حیث که موجود است. حال آن­که در عمل و بلحاظ مقام تحقق و به شهادت محتوای اساسی ترین منابع فلسفی، وجودشناسی همیشه فقط بخشی از فلسفه اسلامی بوده و خواهد بود. اکنون جای این پرسش است که با آن تصویر محدود از قلمرو و موضوع فلسفه، پژوهش­ها و تأملات فیلسوفان مسلمان در موضوعات مذکور را باید به چه­ علمی متعلق دانست؟ آیا به دانشی جز فلسفه تعلق دارند؟     بنابر این از اوجبِ واجبات است که ما به نحو رسمی در تعریف فلسفه اسلامی تجدید نظر کنیم و حکایت فلسفه اسلامی را از فلسفه اولی متمایز نمائیم. و دانشجوی فلسفه در بدو قرائت فلسفه به خوبی با این نکته آشنا شود که فلسفه اسلامی چیست، موضوعش کدام است و با چه مسائلی سر و کار دارد.
     آنچه گفته شد یعنی نداشتن تصور درستی از فلسفه اسلامی، مهم­ترین علت ناکارآمدی آنست اما تنها عامل نیست اکنون به سایر عوامل می­پردازیم.     2- رقیب­ پنداری دین و فلسفه     از دیگر عوامل مهم برای به حاشیه راندن فلسفه و فیلسوفان و القای ناکارآمدی آن، ترویج توهم رقابت دین و فلسفه و فیلسوفان و پیامبران است.     این نغمه ناموزون نه تنها امر جدیدی نیست؛ بلکه قرن­هاست که گروهی به آن دامن می­زنند. صورت­های اولیه آن در ردیّه­های اهل حدیث و اخباریون بر علیه معتزله و فیلسوفان نخستین ظاهر شد.[13] و با فراز و نشیب­هایی تا امروز ادامه دارد.     این جریان در قرن یازدهم با ظهور اخباریونی چون: محمدامین استرآبادی (م1036ق)، محمد تقی مجلسی (م1070ق)، ملاخلیل قزوینی (م1089ق)، ملامحمد طاهر قمی (م1098ق) و محمد باقر مجلسی (م1110) جانی تازه یافت. غالب اخباریون نه تنها تفکر فلسفی را مردود می­دانستند؛ بلکه اجتهاد در شریعت به شیوه اصولیان را نیز حرام می­دانستند.[14] اما نظر آن­ها در باب تفکر فلسفی و علی­الخصوص نهضت ترجمه جالب توجه است.     مجلسی معتقد است: حکمای عباسی با نهضت ترجمه و ترویج اندیشه فلسفی انگیزه­ای نداشتند، جز این­ که مردم را از دین مبین و معارف اهل بیت منصرف کنند.
او می­نویسد: «و هذه الجنایة علی الدین و تشهیر کتب الفلاسفة بین المسلمین، من بدع خلفاء الجور المعاندین لائمة الدین لیصرفوا الناس عنهم و عن الشرع المبین»[15] او در همانجا، بـا ارتکاب مغالطه انگیزه و انگیخته تلویـحاً نتیـجه می­گیرد، حال­که انگیزه فوق در تبلیغ و ترویج فلسفه مؤثر بوده، پس مضامین کتب فلسفی یکسره باطل و بیهوده است. اگر این اعتقاد را به نفوذ مجلسی در دستگاه حکومت صفوی، و تأثیر او در تصمیم­گیری حاکمان ضمیمه کنیم، کافی است که در یابیم، فیلسوفان و فلسفه در آن دوران تا چه حد می­توانست تحت فشارهای سیاسی و حکومتی قرار گیرد. این نوع تقابل با فلسفه و اندیشه ی فلسفی پس از قرن دوازده تا امروزه به انحاء مختلف پیراونی داشته است. اما از اواسط سده چهارده هجری با ظهور میرزا مهدی اصفهانی (م1365ق) و سلسله شاگردان او رواج و رونق بیشتری یافته است و غالباً در قالب یک مکتب منسجم به نام مکتب تفکیک عرضه می­شود.     در چند دهه اخیر مهم­ترین ناقدان تفکر فلسفی که بیش از هرگروه دیگری بر اثبات رقابت دین و فلسفه؛ بلکه بر رقابت عقلانیت با دیانت اصرار داشته ­اند، میرزامهدی اصفهانی و شاگردان او بوده­اند. میرزامهدی نیز به پیروی از مجلسی همان رقابت موهوم را تأیید می­کند و اشتغال مسلمین به تفکر فلسفی را نشانه غلبه فلسفه بر دین بر شمرده، و تصریح می­کند که بدین ترتیب مسلمین خود را از دیـن و علوم اهل بیت بی­نیاز دانستند.
[16] و در جای دیگر این رقابت را چنین ترسیم می­کند که فلسفه و منطق یونانی، ضد قرآن است؛ لذا همه پیامبران از­آدم تا خاتم برای ابطال این اباطیل ارسال شده­اند[17]     او در موضع دیگر به فلسفه نیز اکتفا نمی­کند. و دامنه نزاع را از دین و فلسفه، به دین و دانش­های بشری می­کشاند. و بر آنست که به­کلی دانش­های بشری بیهوده و باطلند و بر پایه­ها و مبانی نادرست استوار شده­اند. و قرآن و کتب آسمانی برای هدم بنیان و برانداختن سامان آن­ها آمده­اند. او در ابواب­الهدی می­نویسد: «فلابّد لنا من التذکر باساس العلوم البشریة و مبانیهم و النتایج الحاصلة منها .... فانَّ القرآن المجید جاء من الله العزیز الحمید هادماً لأساسها و قالعاً لبنیانها و دافعاً لما یتولد منها الی یوم القیامة، باکمل وجه و اتم بیان»[18]     این اندیشه واهی دست­کم دو مبنای نادرست دارد، یکی اقرار و اذعان به این­که عقل و قوای ادراکی انسان از شناخت حقایق و درک واقع ناتوانند. لذا تعقل و تفکر بشری تلاشی است سراسر بیهوده و باطل و منطق و روش­های منطقی برای مصونیت از خطا، همه خود عین خطا و عین جهالتند. در عین ناباوری این تعابیر شگفت­انگیز، عین تعابیری است که بارها و بارها در آثار میرزا مهدی و شاگردانش تکرار شده­اند.
[19]        وفق این مبنای معرفت­شناختی، عقل ابزار قابل اعتمادی برای شناخت و تحصیل معرفت نخواهد بود، و بدین طریق است که به گمان این گروه در غیاب عقل میدان برای شرع و وحی فراخ گشته و با بیرون راندن رقیب، تنها منبع قابل اعتماد می­گردد     دومین مبنای اندیشه فوق­الذکر، تصور ناصحیحی است که مروجین این اندیشه از جامعیت وکمال دین دارند.     واضح است که قرار دادن علوم بشری درمقابل علوم الهی، و این­که یکی برای کندن بنیان دیگری آمده است، چنان­که پیش­تر از آثار میرزا مهدی نقل کردیم، جز با تکیه بر تصوری ناصحیح از جامعیت دین معنایی ندارد.     هدف این نوشتار فقط نشان دادن عواملی است که با ناکارآمدی فلسفه اسلامی در ارتباط قرار می­گیرند. لذا بحث تفصیلی پیرامون این عوامل و نقد و بررسی آن­ها ـ معمولاً در جایِ خود به انجام رسیده و ـ در این مقاله مختصر نمی­گنجد. با این حال برای آن دسته از خوانندگانی که با مسأله جامعیت قرآن آشنایی ندارند گزارش اجمالی بحث و تشریح این پیش فرض نادرست مفید است.          مسأله از این قرار است که پاره­ای از آیات قرآن کریم، در این معنی ظهورِ بدوی دارند که این کتاب جامع همه دانستنی ها و مشتمل بر تمامی علوم است. همانند این آیه شریفه که می­فرماید: «و نزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شیء»[20] (نحل 16/89).
درکنار آیات مورد بحث دسته­ای از روایات نیز وجود دارند که در همین معنی ظهور دارند[21] مثل این روایت منسوب به امیرالمومنین که: «ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق لکم و اخبرکم عنه، انَّ فیه علم ما مضی و علم ما یاتی الی یوم القیامة و حکم ما بینکم و بیان ما اصبحتم فیه تختلفون. فلو سألتمونی عنه لَعلَّمتکم»[22]     در مورد معنا و مفهوم نهایی این آیات و روایات گفتگوهای فراوان و نظریه­های مختلفی ابراز شده است؛ امّا دیدگاه غالب و برتر، که حاصل جمع میان آیات و روایات و نیز با نظر به محتوا و قلمرو موضوعی قرآن­کریم تأیید می­شود، آنست که قرآن نه تنها شامل جزئیات بسیاری از علوم نیست بلکه هرگز کلیات آن­ها را نیز در بر ندارد؛ بلکه قرآن کتاب هدایت انسان است و جامعیتش به معنای اشتمال بر بسیاری از جزئیات و پاره­ای از کلیات مسأله هدایت انسان است.[23] بنابراین هرگز نمی­توان از جامعیت مطلق قرآن و حتی جامعیت روایات نسبت به تمامی علوم سخن گفت.     علامه طباطبائی در تفسـیر عبارت: « تبیاناً لکل شی» (نحل، 89) می­نویسند: «قـرآن، کتاب هـدایت برای عمـوم انسان­ها  اسـت. و شأن قـرآن نیـز چنین است. لذا مقـصود از «کل شی» تمام امـوری است که بـه هـدایـت انـسان مـربوطند ....
قـرآن کریم بـا دلالت لفـظی بـر بیـنش از آنچـه گفـته شـد دلالـت ندارد»[24]    اصرار و استناد بر جامعیت قرآن به تنهایی و یا جامعیت قرآن و سنت در معیت یکدیگر، برای نشان دادن بیهودگی فلسفه، علی­رغم سستی بنیانش در کمال تعجب باز هم در همین ایام طرفداران سینه­چاک دارد در گفتگویی که پیش از سال نود، نشریه سمات با یکی از محققین فلسفه انجام داده است، می­خوانیم که ناقد چنین اظهار می­دارد: «از سوی دیگر، تعداد قابل توجهی روایات داریم که علم و حکمت و معارف درست و صحیح را منحصراً در کانون وحی و قرآن و نزد اهل بیت علیهم­السلام می­داند، و از رفتن در خانه دیگران و گرفتن علم و معرفت از آن­ها نهی می­کند... مؤمنان باید منظومه علمی و معرفتی خود را از قرآن و اهل بیت گرفته و حق ندارند به سراغ دیگران بروند که دانششان سرابی بیش نیست... چون اگر چنین بود که آن­ها می­توانستند چنین ابداعی داشته باشند، در واقع همه روایات در باب انحصار علم و معرفتِ صحیح،­ نزد اهل بیت، لغو و بیهوده بود.»[25]     چنان­که پیش­تر گفتیم بحـث ما در صحـت و سقـم ایـن دیدگاه نیست؛ بلکه می­خواهـیم نشان دهیـم که این پیش­فـرض و مبـنا چـگونه می­تواند ذهـن قائلین به آن را بـه ایـن جـانب سوق دهـد که تفکر فلسفی بـرای کشـف اسـرار هستی، نـه تنـها تلاشی بیهـوده و بی­ثمر است؛ بلکه از جـانب شـریعت نهـی شده است.
واضح است که اگر در هر حوزه این مطلب مورد تصدیق قرار گیرد] که شریعت برای اصلاح فلان بخش آمده و نظر نهایی را بدون کم و کاست و بدون ابهام و ایجاز و مجاز، در آن باب آورده است، به نحو طبیعی آن حوزه را باید بی کم و کاست به شریعت واگذار کرد به گمان ما در طول تاریخ این نکته اتفاق افتاده است.     برای تکمیل فایده بحث ذکر یک مورد تاریخی نیز خالی از لطف نیست. مورخین فلسفه همه دریافته­اند که برای فارابی حکمت عملی خیلی جدی بود. ولی از ابن­ سینا به بعد این توجه افول کرد، در مورد این افول و کم­توجهی ادله فراوانی را مطرح کرده­اند، من در مقام نفی آن تحلیل­ها نیستم؛ اما می­خواهم این نکته را نیز به آن­ها اضافه کنـم که ابن­ سینا، بر آن بود که حکمت عملی و اخلاق از علوم نقلـی و از اعتبـارات شرعی است.[26] و پیامبران برای تعلیم آن آمده­اند؛ پس باید آن را از شریعت جستجو و مطالبه کرد؛ لذا خود پیشقدم شد و چنین کرد.
او در یکی از رسائل خود، پس از تقسیم حکمت به نظری و عملی، و تقسیم حکمت عملی به سه قسمِ: حکمت مدنی، منزلی و خلقی می­نویسد: «و مبدأ هذه الثلاثة مستفادة من جهة الشریعة الالهیة و کمالات حدودها تستبین بالشریعة الالهیة »[27]     بعدها می­بینیم دوانی در اخلاق جلالی، در مقام تحلیل کم کاری حکما، در قلمرو حکمت عملی، چنین می­نویسد: «لهذا حکمای متأخرین چون بر دقایق شریعت حقه محمدیه مطلع شدند، و احاطه آن بر تمام تفاصیل حکمت عملی مشاهده نمودند، به کلی از تتبع فواید اقوال حکما و کتب ایشان در این باب دست کشیدند»[28]     ایـن شواهد تأیید می­کنند که اگر ایـن بـاور شکل گـرفت که شریعت همه گفتنی­ها را در بابی گفته است، تفکر در آن قلمرو بیهوده و در بهترین فرض تحصیل حاصل است.     اکنون اگر این تلقی و پیش­فرض مورد قبول کسی قرار گیرد که همه مضامین فلسفه اسلامی به نحو کامل­تر و بدون هرگونه خطا، که فیلسوفان ممکن است مرتکب شوند، در کتاب و سنت تعلیم داده شده است، و نیز توجه کنیم که شناخت­های عقل انسانی در این قلمرو حجیت و اعتبار ندارند، حق آنست که صرف وقت در تعلیم و تعلم فلسفه بیهوده است. اما تمام سخن در این است که این پیشفرض نادرست است.     سخن را در باب دومین عامل نیز به پایان می­بریم و به نکته دیگر می­پردازیم.
     3- ضعف نظام آموزشی در قلمرو فلسفه     از دیگر عوامل ناکارآمدی حکمت اسلامی آنست که نظام آموزشی ما حکیم­پرور و محقق­ پرور نیست بیش از آن­که فلسفه ­پژوه و فیلسوف تربیت کند، فلسفه ­دان و فلسفه­ خوان می­پرورد. به برخی از ادله این نقیصه اشاره می­کنیم.     الف: به دلایلی محصلین خـوش استعداد به رشته فلسفه جذب نمی­شوند. چـرا که اولاً تصـور صحیحی از کارکرد و فواید فلسفه به آنان عرضه نمی­شود. همان­طور که (در بند 1) بیان کردیم، حتی این تصور صحیح در نزد بسیاری از متعاطیان فلسفه نیز وجود ندارد. ثانیاً ترویج ایده رقیب ­انگاری دین و فلسفه نیز در این مسأله بی ­تأثیر نیست. کدام محصل مؤمن و خداترس دل به فلسفه می­ سپارد، هنگامی که باور کند؛ فلسفه عبور از مرزهای شریعت و تخطی از دیانت است. ثالثاً نگرانی از آینده شغلی نیز مزید بر علل گذشته است.     ب: برنامه ­ریزان نظام آموزشی ما و تعیین ­کنندگان سرفصل­های دروس، مسیر جریان آموزش را چنان تنظیم کرده­اند که بجای آموزش اندیشیدن، اندیشه­ها آموزش داده شوند. البته شاید بر آن­ها حرجی نباشد چون خود چنین آموخته و تعلیم دیده­اند. در شیـوه آموزشی کتاب محور، آن­چه تعلیـم داده می­شود، اندیشه­های فیلسوفان است. و بدین ترتیب است که دانشجویان فارغ­التحصیل می­شوند، حال آن­که شیوه تحقیق و نوآوری و جرئت و شجاعت پرسش و اندیشیدن، حتی در یک مسأله را نیازموده­اند.
     آن­چه فرا گرفته­اند تقلید و تکرار اندیشه­های دیگران است وگاه گمان می­کنند که اساساً مسأله ­ای برای اندیشیدن باقی نمانده است. به­ کرات با دانشجویان مقطع دکتری مواجه می­شویم که حتی یک مسأله برای فکرکردن و تحریر مقاله یا رساله به خاطرشان خطور نمی­کند.     ج: از آنجا که درک صحیحی از چیستی فلسفه اسلامی وجود ندارد (چنان­که در بند 1 گفته شد)، کتب درسی، سرفصل­ها و منابع آموزشی، از مسائل زنده و روزآمد فلسفه اسلامی به شدت عقب مانده­اند. ده­ها مسأله از حکمت مشاء و اشراق و حکمت متعالیه امروز در اولویت اندیشیدن و صرف وقت نیستند، حال آن­که ده­ها مسأله ضروری بر زمین مانده است؛ حال آنکه نه تنها دانشجویان؛ بلکه حتی پاره­ای از مدرسین فلسفه اسلامی نمی­دانند که پرداختن به آن­ها وظیفه فیلسوف مسلمان است.     د: دانش روش­شناسی پژوهش و نوآوری، امروزه با این باور شکل ­گرفته است که ترقی و تحول در دانش­ها یک حرکت جمعی و قابل کنترل و محاسبه است. لذا برای ترقی و تحول در علوم نباید ـ چنان­که پیشینیان می­کرده­اند ـ منفعلانه به انتظار ظهور نوابغ نشست. ترقی روزافزون دانش­های مختلف بدون به ظهور رسیدن شخصیت­های پرنفوذی چون نیوتن و انیشتین و بقراط و سقراط، مؤید این مدعاست که نوآوری، امری روشمند و قابل کنترل و قاعده­مند است و بر آن، منطقی حکمفرماست و اگر آن منطق بدرستی اعمال شود، حتی افراد متوسط می­توانند به حل مسائل علمی دشوار توفیق یابند.
حکایت روش­شناسی پژوهش نسبت به پژوهش و نوآوری همانند حکایت منطق تدوینی به منطق تکوینی است اعمال دقایق منطق تکوینی هنگام فکرکردن، فقط از نوابغ بر می­آید؛ اما اعمال منطق تدوینی از متوسطین نیز ساخته است.     اما با کمال تأسف باید پذیرفت که، ما اهل فلسفه، روش پژوهش در فلسفه را خود به خوبی نمی­دانیم، و طبعاً نمی­توانیم بـه دانشجویانمان آموزش دهیم؛ لذا باید به انتظار مادرهایی بنشینیم که فرزندانی چـون ابن­ سینا، سهروردی و ملاصدرا بزایند و بپرورند. بلکه با ظهور نوابغی وضع فلسفه متحول شود و در کانون توجه قرارگیرد. بنابراین از ضعف نظام آموزشی بعنوان عاملی از عوامل ناکارآمدی فلسفه نمی­توان چشم­ پوشید.     4- خودباختگی و خودکم­بینی     بر اساس آنچه در بند 3 گفته شد، معلوم می­شود چرا اندیشه­های دیگران این­قدر برای ما مهم و پرطمطراق هستند. چـون خـود اندیشیدن نمی­دانیم حتـی مسائل خـود را نمی­شناسیم و از قلمروها و ظرفیت­های فلسفه اسلامی آگاهی نداریم؛ درعین حال می­خواهیم رزومه ی مان خالی نباشد، یکی از کوتاه­ترین راه­ها، ترجمـه است.
مـن هـرگز وجـود تـرجمه­های هدفمند و مؤثـر، که بـا برنامه انجام شـده­اند تـا خلائی را پـرکنند انکار نمی­کنـم؛ اما پرسش می­کنم تعـداد ایـن قبیل ترجمه­ها در مقـابل سـیل تـرجمه آثار دست­چنـدم و نویسندگان بی­نام و نشانی که نه فکری در آثار آن­هاست، نه نـوآوری و نه فرزانگی­ای، چه مقدار است؟ این خودکم­بینی بیـن ما رواج دارد چـون بر نقطه ضعف خویش آگاهیم و می­دانیم که تفکر و تفلسف را نیاموخته­ایم و انیشیدن برایمان دشوار استامید است با بازفهمی چیستی فلسفه اسلامی، و با درک درست مسائل فلسفی معاصر، و نیز با تبیین درست رابطه عقلانیت و دیانت، و با اصلاح نظام تعلیم و تعلم فلسفه هرچه زودتر بحران کنونی فائق آییم.نتایج مقاله:     اکنون ماحصل و نتیجه آنچه گذشت را در چند بند عرضه می­کنیم:     1- تصور رایج و مشهور از چیستی فلسفه اسلامی و هویت آن تصوری نادرست و مغشوش است. طبق این تصور فلسفه اسلامی با وجودشناسی یا فلسفه اولی معادل انگاشته می­شود، بدین ترتیب تأمل در موضوعات فلسفی روز، در قلمرو فلسفه اسلامی نمی­گنجد و از وظایف فیلسوف مسلمان محسوب نمی­شود. فلسفه اسلامی با وجودشناسی معادل نیست، و امروزه همه اندیشه­ها و پژوهش­های متفکران مسلمان در قلمرو فلسفه­ های مضاف و بسیاری از مقولات فکری دیگر را می­توان مظاهری از فلسفه اسلامی معاصر دانست. اگرچه خلاء حضور آن­ها در بسیاری عرصه ­ها مشهود است.
     2- رقیب­ پنداری دین و فلسفه از عوامل به حاشیه راندن و سردی بازار فلسفه اسلامی است بطلان این فرض نادرست آشکار است و سخن گفتن در بطلان این پیش فرض و نقد آن، و به عبارتی تبیین نسبت عقلا نیت و دیانت خود از موضوعات بسیار جذاب فلسفه اسلامی یا فلسفه دینِ مسلمانان است.     3- ضعف نظام آموزشی و خودکم­ بینی فکری در قلمرو فلسفه، متمم و مکمل سایر عوامل هستند، مجموعه این عوامل دست به دست هم داده تا وضعیت نامطلوب کنونی پدیدار شود.     4- در این وضعیت دو اقدام فوریت و ضرورت اکید دارند، یکی اصلاح تصور و تعریف ما از فلسفه اسلامی و دیگری اصلاح وضعیت تعلیم و تعلم فلسفه.فهرست منابعابن سینا، الهیات شفا، بی تا، تحقیق الاب قنواتی و سعید زاید، قاهرهابن­سینا، رسائل ابن ­سینا، 1400ق، قم، انتشارات بیدار.ابن ­سینا، عیون­الحکمة، 1980، بیروت، دارالعلـم.اصفهانی، میرزا مهدی، ابواب­الهدی، 1385، تصحیح حسن جمشیدی، قم، بوستان کتاب.بهشتی، ابراهیم، اخباریگری، 1390، قم، دانشگاه ادیان و مذاهب و موسسه دارالحدیث.جرجانی، علی­ بن­ محمد، شرح المواقف، 1998، بیروت، دارالکتب العلمیة.جرجانی، میر سیدشریف، حاشیه بر شرح مطالع، کتابخانه مجلس شورای اسلامی؛ شماره ثبت 26634، شماره قفسه 2453.خوانساری، آقا حسین، الحاشیة علی الشفاء (الالهیات)، 1378، تصحیح حامد ناجی اصفهانی، قـم، نشـر سلمان فارسی.ساوی، عمربن ­سهلان، البصائر النصیریه، 1993، بیروت، دارالفکر اللبنانی.
طباطبائی، جواد، زوال اندیشه­ سیاسی در ایران، 1375، تهران، انتشارات کویرطباطبائی، محمدحسین، المیزان، 1372، قم، انتشارات اسلامیه.طباطبائی، محمدحسین، نهایه الحکمه، 1420، قم، انتشارات اسلامیه.طوسی، خواجه ­نصرالدین، شرح الاشارات و التنبیهات، 1403ق، تهران، دفتر نشرکتاب.غفاری، حسین، جدال با مدعی، 1391، تهران، انتشارات حکمت.کلینی، الاصول من الکافی، 1407، تصحیح علی اکبر غفاری و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه.مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، 1403ق، بیروت، موسسـة الوفاء.ملاصدرا، اسفار، 1990، بیروت.ملاصدرا، تعلیقه بر الهیات شفا، 1383، تهران، بنیاد حکمت صدرا.     موسی ملایری، دانشیار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی، تهران، ایران. - [1]- ابن سینا، الهیات شفا، ص 5 [2]- ملاصدرا، اسفار، ج1، ص20 [3]- طباطبایی، محمد حسین، نهایه الحکمه، ص 9[4]- ملاصدرا، شرح الهیات شفا، ج1، ص15 [5]- همو، اسفار، ج1، ص 15[6][7] - آقا حسین خوانساری در شرح خود بر الهیات شفا این اشکال را چنین تقریر می­کند: «فلانَّ الالهی یبحث عن العدد و المقدار و عن العقول. و عروض العدد و المقدار للموجود یتوقف علی اَن یتخصص .... و عروضه للعقل یتوقف علی اَن یتخصص بالجوهر ....
فیلزم اَن لا تکون تلک الابحاث بحثاً عن العوارض الذاتیة لموضوع العلم» (خوانساری، شرح الهیات شفا، 61)- طوسی، نصیر الدین، شرح الاشارات، ج1، ص 60[8]- ساوی، عمرابن سهلان،بصائر النصیریه، ص 235[9]- جرجانی، نسخه خطی تعلیقه بر شرح مطالع، برگ 18[10]- جرجانی، میرسید شریف، شرح المواقف، ج1، ص 44-45[11]- خوانساری، آقا حسین، شرح الهیات شفا، 69[12][13] - شاهد این نکته ردیه­ هایی است که متکلمان نص­ گرای نخستین بر علیه جریان فکر فلسفی نوشتند که به چند مورد اشاره می­کنیم: "کتاب الرد علی الزنادقه" و "کتاب الرد علی ارسطالیس فی توحیده" منصوب به هشام بن حکم؛ "کتاب الرد علی اهل المنطق" منسوب به موسی نوبختی؛ "کتاب الرد علی الفلاسفة" منسوب به فضل بن شادان؛ و ده­ها رویّه دیگر که ذکر آن­ها موجب تطویل است- بهشتی، ابراهیم، اخباریگری، ص 349- 386[14]- مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج 57، ص 197[15][16] - عین عبارت او چنین است: «و من کان عارفاً بسیاسة الخلفاء یظهر له کالشمس انَّ العلة فی ترجمة الفلسفة و ترویج مذهب التصوف المأخوذین من یونان، ما کانت الا السیاسة لمغالبة علوم اهل البیت علیهم السلام و اغنا الناس عنهم .... و قد ظفروا بمقصدهم بعد اخذ النتیجة و غلبوا علیها کما غلبوا علیهم من حیث السلطنة الظاهریة؛ فان المسلمین اشتغلوا بالعلوم البحثیة النظریة ... و استغنوا بها عن علوم آل محمد علیهم  السلام». (میرزا مهدی اصفهانی، 1385، ص43)[17] - اصفهانی،میرزا مهدی، ابواب الهدا،ص 132.
این عبارت در نسخه مصحح در پانوشت و در نسخه افست خطی مرحوم نجفی یزدی ص73، در متن آمده- همان، ص 46[18][19] - برای مطالعه برخی موارد رک به: میرزا مهدی، ابواب الهدی، ص120؛ 122؛ 126- 129. و نیز رک به: اصفهانی، تقریرات، ص27 و مصباح الهدی ص5 (به نقل از بنیان مرصوص). و نیز رک به: شیخ مجتبی قزوینی، بیان الفرقان، 1387، 37- 39؛ ملکی میانجی، 1415، 50[20] - و نیز برای آیات دیگر رک به: انعام 38 و 59 و 114؛ یوسف 111؛ نحل 89؛ اسراء 12[21] - برای نمونه رجوع کنید به: کافی ج 1/59 و 60 و 61 و 62، ج2/599 و وسائل الشیعه ج18/135؛ تفسیر عیاشی ج1/17؛ بصائر الدرجات 195- کلینی، اصول کافی،ج1، ص60[22][23] - برای مطالعه تفصیلی دیدگاه­ها رک به: کریمی، مصطفی، جامعیت قرآن کریم، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، 1390- طباطبائی، محمد حسین، المیزان، ج 12، ص 347[24][25] - غفاری، حسین، جدال با مدعی،ص 76 همین­طورمراجعه کنید به صفحات 113، 115، 117 و 188، از همان اثر جالب این­که مصاحبه ­کننده چنان بر این موضع اصرار می­کند تا این که مصاحبه شوند چندین بار تسلیم موضع او می­شود.[26] - ابن سینا و غالب حکیمان مسلمان حسن و قبح را از مشهودات و اعتبارات بشری دانسته ­اند. و حکمت را بعنوان علمی حقیقی در مقابل علوم اعتباری می­ نهادند.- لبن سینا، رسلئل، ص30 و عیون الحکمه، ص 16[27]- طباطبایی، جواد، ص 251[28]موسى ملایرى / دانشیار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامى واحد تهران مرکز  انتهای متن/.
فلسفه
00:24 - 22 تیر 1396

74 بازدید




1 پاسخ