نبرد با مذهب، تغییر ساختارها و نهادها در عصر پهلوی اول
از دیرباز مذهب یکی از مهمترین عناصر تعیین کنندهی هویت اجتماعی مردم ایران بوده است و این اعتقاد تنها به دورهی ورود اسلام به ایران محدود نمیشود بلکه در ایران باستان هم مردم این سرزمین معتقد به آیینهای دینی مثل زرتشت و...
مقدمه از دیرباز مذهب یکی از مهمترین عناصر تعیین کنندهی هویت اجتماعی مردم ایران بوده است و این اعتقاد تنها به دورهی ورود اسلام به ایران محدود نمیشود بلکه در ایران باستان هم مردم این سرزمین معتقد به آیینهای دینی مثل زرتشت و... بودهاند و این اعتقاد مذهبی در زندگی سیاسی اجتماعی آنها نیز دخالت داشته است تا حدی که حتی پادشاهان ایرانی در دوره قبل از ظهور اسلام، خود را برگزیده از جانب اهورا مزدا میدانستند و برای خود مشروعیت دینی قائل بودند. این علقهی دینی ایرانیان پس از ورود اسلام به ایران شدیدتر شده و پادشاهان اموی و عباسی برای مشروعیت بخشی به حکومتشان، خود را ظل الله یعنی سایه خدا مینامیدند.رضاخان که از اعتقادات مذهبی مردم ایران بهخوبی مطلع بود، برای جلب آرای ملت و روحانیون، دست به ظاهرنمایی و فریب افکار عمومی زد بهنحویکه بهشدت خود را یک مسلمان متعصب معرفی میکرد، به زیارت عتبات میرفت، مدال مولای متقیان برگردن میآویخت، در دستههای عزاداری محرم شرکت میکرد و به نشانهی عزاداری، گِل به سر میریخت و مجلس روضهخوانی تشکیل میداد.این جریان پس از روی کار آمدن حکومت شیعی صفوی و قوت گرفتن روحانیت شیعه، بیش از پیش تقویت شد، زیرا ایرانیان که مذهب شیعه را بهعنوان مذهب رسمی خود انتخاب کرده بودند، فقهای جامعالشرایط را نایبان امام زمان (عج) میدانستند و حکومتها نیز برای کسب مقبولیت مردمی ناچار بودند که به علمای دینی احترام گذاشته و حتی تاجگذاری آنها توسط روحانیون انجام میگرفت.
[1] این جریان ادامه داشت تا زمانی که حکومت قاجار به روزهای پایانی عمر خود نزدیک شد و یک قزاق به اسم رضاخان میرپنج خود را آمادهی ورود به عرصهی سیاسی ایران میکرد رضاخان که از اعتقادات مذهبی مردم ایران به خوبی مطلع بود، برای جلب آرای ملت و روحانیون، دست به ظاهرنمایی و فریب افکار عمومی زد بهنحویکه به شدت خود را یک مسلمان متعصب معرفی میکرد، به زیارت عتبات میرفت، مدال مولای متقیان برگردن میآویخت، در دستههای عزاداری محرم شرکت میکرد و به نشانهی عزاداری، گِل به سر میریخت و مجلس روضهخوانی تشکیل میداد. به همین جهت بود که او وقتی خود را حامی مذهب معرفی کرد، دیگر کسی تردید نکرد. بسیاری از روحانیون برجسته شیعه که از عمال ظالم قاجار صدمه دیده بودند، به مردی که خود را متعصب در مذهب نشان میداد، اعتماد کردند.[2]امام خمینی (ره)، ظاهرسازیهای رضاشاه را اینگونه توصیف میکنند:«رضاخان بعد از اینکه کودتا کرد و آمد تهران را گرفت، بهصورت یک آدم مقدس و خدمتگزار به ملت درآمد؛ حتی جلسههایی که در محرم انجام میگرفت، در تکیههای زیادی که در تهران بود، آنوقت میگفتند او میرود و شرکت میکند و دستجاتی که از نظامیها در تهران بیرون میآمد من خودم دیدهام و مجلس روضهای که از طرف خود رضاخان با شرکت خودش تأسیس میشد من یکیاش را خودم دیدهام. این بود تا وقتی که حکومتش مستقر شد اغفال کرد مردم را، اغفال کرد همهی قشرها را تا اینکه جای پایش محکم شد.
» [3]اما دیری نپایید که رضاخان که حال دیگر رضاشاه شده بود، ماهیت حقیقی خود را به همه نشان داد و در حالی که پیش از این خود را به عنوان یک چهرهی طرفدار مذهب نشان داده بود، رسالت اصلی خود را که نابودی مذهب و روحانیت بود، به اجرا درآورددو رویکرد در بررسی اقدامات ضد دینی پهلوی اول با محکم شدن پایههای قدرت رضاشاه، چالش حکومت با روحانیون وارد مرحلهی حساس و بحرانی خود میشود، زیرا وی بانی رژیمی شد که سیاست اصلیاش مبتنی بر سکولاریسم، ناسیونالیسم، باستانگرایی، نوسازی یا به عبارت بهتر «غربی کردن» جامعه ایران بود.[4] اجرای این سیاست مستلزم محدودساختن نقش اجتماعی علما و در انزوا قرار دادن روحانیت شیعه و دولتی کردن آن بود. اقدامات رضاشاه اعم از تحبیب و جذب عدهای معدود، تهدید و ضرب و شتم و قتل و تبعید برخی از علماء، استهزاء و تمسخر و تحقیر آنان در مجامع عمومی و مطبوعات، تبلیغات شدید برضد آنها و قطع ارتباط عاطفی آنها با مردم و نیز کوشش در جهت پروراندن روحانیون درباری و اجرای شدید سیاست تغییر لباس و غیره، همه و همه در جهت اجرای سیاست فوق بود.[5] اما به طور کلی اقدامات رضاشاه برای ریشهکن کردن دین اسلام را از دوحیث میتوان مورد مطالعه قرار داد. رویکرد اول به رفتارهای مقطعی و موردی رضاشاه میپردازد و رویکرد دوم نیز، تغییرات ساختاری و نهادی را که رضاشاه برای ریشهکن کردن مذهب در دستور کار خود قرار داد، مورد مطالعه قرار میدهد.
بررسی اجمالی کتب تاریخ معاصر نشان از آن دارد که تاکید بیشتر نویسندگان بر رویکرد اول بوده است حال آنکه در اغلب مواردی که رضاشاه برخورد مقطعی با مذهب تشیع یا علمای دینی داشته است، نتوانسته موفقیت چشمگیری بهدست آورد برای مثال اقداماتی چون مسأله نظام اجباری یا قانون کشفحجاب یا قانون لباس متحدالشکل همگی با اعتراض روحانیون روبرو گردید و بعضی از آنها مثل قانون نظام اجباری در دورهی خودِ رضاشاه و بعضی پس از سقوط حکومتش لغو گردید. حتی فجایعی مثل ورود با چکمه در صحن مطهر حضرت معصومه(س) و فاجعهی کشتار مسجد گوهرشاد نیز نتوانست اهداف شوم رضاشاه را بهنحو مطلوبی محقق کند و همگی با شکست و مقابلهی روحانیونی چون مدرس و حائری یزدی و... روبرو شد. اما در باب رویکرد دوم یعنی تغییرات ساختاری و نهادی این دوره، باید بگوییم که رضاشاه سنگ بنایی را گذاشت که تا امروز نیز دست به گریبان ما شدهاست.این یادداشت در پی آن است تا به صورت مختصر، برخی از مصادیق رویکرد دوم یعنی تغییرات ساختاری انجام گرفته در زمان پهلوی اول که با هدف تخریب سازمان روحانیت و در پی آن برچیدن بساط دیانت در این کشور بوده را مورد مطالعه قرار دهد چراکه کمتر بر روی آن تمرکز و دقت صورت گرفته و ضربههای اصلی نیز از اینجا به پیکرهی تفکر دینی وارد شده و اثرات آن همچنان نیز ادامه دارد.
تغییرات نهادی و ساختاری رضاشاه در راستای نابودی مذهبرضاشاه مذهب را عامل عقب ماندگی ایران میدانست و میخواست آن را از میان بردارد و از سوی دیگر در جامعه مذهبی یک دستگاه مستقل اجتماعی به نام روحانیت میدید که این نهاد رسالت خود را پاسداری از حریم دین و مصالح ملت مسلمان میدانست، لذا برای رسیدن به هدفش باید در اولین قدم این سد را از میان برمیداشت بنابراین ایجاد نهادهایی به موازات نهاد روحانیت را در دستور کار خود قرار داد تا ابتدا به وسیلهی این نهادهای جدیدالتاسیس بتواند نقش روحانیون را کمرنگ کند و سپس به کلی نهاد دین را از جامعه ایران ریشهکن نماید. وی بهخوبی میدانست تا زمانی که روحانیون در جامعه حضور دارند و مردم ارتباط خود را با علمای دین ضروری تلقی میکنند، نمیتواند کاری از پیش ببرد، بنابراین دست به یک سری تغییرات ساختاری زد بلکه بتواند نهاد اجتماعی اسلام و روحانیت را به کلی ریشهکن کند.1. ایجاد قوه قضائیه به جای محاکم شرعیاز قدیمالایام مردم ایران برای رفع و رجوع اختلافات میان یکدیگر به علما و ریشسفیدان و بزرگان دینی محل زندگی خود مراجعه میکردند، لذا مرجع اصلی حل اختلافات مردم که روزانه با آن سروکار داشتند، علمای دین بودهاند و همین هم باعث می شد تا مردم مراجعه و ارتباط وثیقی با روحانیت داشته باشند. رضاشاه برای ازبین بردن این نهاد قضایی، دست به تاسیس قوه ی قضائیه به سبک غربی زد.
وزارت دادگستری بهشخصی بهنام داور که تحصیلکردهی کشور سوئیس بود، واگذار شد و او حقوقدانان دارای تحصیلات جدید را جانشین قضاتی کرد که تعلیمات سنتی داشتند متون اصلاحشدهی قانون مدنی فرانسه و قانون جزایی ایتالیا را حتی با آنکه در مواردی با احکام قرآن تضاد داشتند، تهیه کرد و مقررات شرعی را مدون ساخت تا به حلوفصل مسائل شخصی بپردازد.[6] داور همچنین امتیاز ثبت اسناد رسمی را از روحانیون گرفت و به دفاتر و محاضر غیرمذهبی سپرد. با این اقدامات، روحانیت بخش عمدهی مواضع خویش را در زمینههای قضایی از دست داد و بهجای قوانین اسلامی، قوانین کشورهای غربی بر کشوری که مردم آن دلدادهی اسلام و علمای دینی بودند، حاکم گردید.2. ایجاد مراکز آموزشی دولتی در مقابل مدارس عالی و حوزه های علمیهدر زمان قبل از پهلوی، پیوند ناگسستنی بین مراکز آموزشی و مراکز مذهبی وجود داشت و مدارس علمی در کنار مساجد بنا میشد تا این پیوند عمیق برای همگان روشن گردد. برای مثال مدرسه عالی سپهسالار در کنار مسجد سپهسالار بنا گشت و نمونههای این نوع معماری بهوفور یافت میشود. لذا رضاشاه یکی دیگر از راههایی که برای مبارزه با فرهنگ دینی ملت ایران انتخاب کرد، دخالت در قلمرو آموزشوپرورش بود.
در قدیم مکتب خانهها تنها جایی بود که مردم برای یادگرفتن سواد میشناختند و سپس این مدرسههای عالی بودند که با عنایت حوزههای علمیه و نظارت عالیهی علمای اسلام، فرزندان این مرز و بوم را آموزشهای دینی و مذهبی میدادند و مردم مسلمان از این طریق آموزههای ناب اسلامی را میآموختند کسی که در مکتب خانه و مدارس عالی تحصیل کرده بود، در صورت تمایل برای ادامه تحصیل وارد حوزههای علمیه میشد و بدینصورت هم از جهت آموزشی و هم از لحاظ تربیتی زیر چتر حمایتی علمای دین قرار میگرفت. رضاشاه که از نقش این مدارس علمیه به خوبی باخبر بود، تصمیم گرفت با تاسیس مدرسههای دولتی که جلوی تفکر آزاد را میگرفت و نوعی همگونی فکری را به دانش آموزان تحمیل میکرد، مدارس و به طور کلی آموزش را از دست روحانیت خارج کند. بنابراین مدرسههای زیر کنترل روحانیت، که شکل عمدهی تحصیل در عصر قاجار و پیش از آن بود، اهمیت خود را در حد زیادی از دست دادند و آموزشوپرورش بهدست حکومتی افتاد که اندک اعتقادی به آموزههای اسلامی نداشت و کعبهی آمال خود را در غربی کردن ایران میدید.[7]اینگونه در مقابل مکتب خانهها، مدارس دولتی تاسیس میشود و در مقابل حوزههای علمیه که نقش تحصیلات تکمیلی را داشتند، اولین دانشگاه رسمی ایران در تهران تاسیس میشود تا نیاز مردم در زمینهی آموزشوپرورش بهطورکلی از نهاد روحانیت جداشده و زیر نظر دولت پهلوی و با آموزش دروس غربی انجام گیرد.
پرواضح است که هدف رضاشاه و روشنفکران غربگرای حول وی از مقابله با روحانیت یک مبارزهی جناحی نبود بلکه یک مبارزهی عقیدتی بین تفکرات اسلامی و افکار وارداتی غربی بود که نمایندگی این دو را از یک طرف روحانیون و از طرف دیگر رضاشاه و دستگاه حاکمیتی وی بر عهده گرفته بودند3. حذف نهاد روحانیت از عرصه سیاسییکی از مظاهر این تغییر را میتوان در کمیت و کیفیت حضور روحانیت در مجلس شورای ملی آن روز مشاهده کرد، به نحوی که در عصر اول مشروطیت شمار روحانیون عضو مجلس شورای ملی به 24نفر میرسید که این عدد حدود18درصد از کل نمایندگان را تشکیل میدهد اما در مجالس دورهی رضاشاه این عدد به کمتر از 8درصد کاهش پیداکرد. رضاشاه به شدت از قدرت سیاسی روحانیت کاست و تعداد نمایندگان روحانی در مجلس شورای ملی از 24 نفر در مجلس ششم به 6 نفر در مجلس دهم کاهش یافت.[8]مهمتر از تعداد کمی روحانیت در مجلس، حضور کیفی علمای دین بود که در قالب اصل دوم متمم قانون اساسی به دست میآمد. مطابق این قانون، حضور 5مجتهد طراز اول در راس مجلس شورای ملی برای نظارت بر قوانین مصوب مجلس از جهت میزان مطابقت با احکام شرع مقدس اسلام، ضروری بود. اساسا هدف از وضع این اصل که با همت مرحوم شیخ فضل الله نوری به تصویب رسید آن بود که قوانینی که در مجلس شورای ملی تصویب میشود، مغایر با احکام و قوانین اسلامی نباشد لکن این بند از متمم قانون اساسی در زمان رضاشاه به طور کامل به دست فراموشی سپرده شد تا راه برای وضع قوانین غیردینی و حتی ضد دینی مثل کشف حجاب و...
باز گردد4. ایجاد سازمان وعظ و خطابهارتباط روحانیت شیعه با مردم از طریق واعظان و منبریان صورت میگرفت و ازاین طریق معارف اسلامی به مردم آموزش داده میشد. گروه بزرگ واعظان بود که آموزهها و مفاهیم دینی را به اقصی نقاط کشور میبرد و در غیبت رسانه و وسایل ارتباطی، نقطه ی اتصال توده ی مردم با نهاد روحانیت و مرجعیت بود. رضاشاه که نقش این نهاد قدیمی و موثر را در ترویج فرهنگ اسلامی فهمیده بود، تصمیم گرفت با ایجاد یک نهاد مشابه و موازی، نقش نهاد روحانیت را به کلی از بین ببرد. از همین رو در نوزدهم خرداد1315، هیئت وزرا اساسنامهی موسسه وعظ و خطابه را تصویب کرد، موسسهای که در تعریف هدف آن، تربیت اکابر و روشن ساختن عامه به اوضاع عصر جدید ایران آمده بود که معنی آن ترویج فرهنگ وارداتی غربی در بین ملت ایران بود.[9]طبق این قانون تنها وعاظی می توانستند به سخنرانی و خطابه بپردازند که از این موسسه جواز گرفته و شهربانی عدم سوء سابقهی آنان را تصدیق کرده باشد و واعظانی که این شرایط را دارا نبودند حتی از پوشیدن لباس روحانیت نیز محروم میشدند. اگرچه موسسه وعظ و خطابه در کنترل بدنه روحانیت توفیق چندانی نداشت و بسیاری از اهل منبر با وجود محدودیتهای فراوان حکومتی، حاضر به همکاری با دولت نشدند ولی توانست پرده از افکار پلید رضاشاه که درصدد ازبین بردن فرهنگ اسلامی و حک کردن فرهنگ غربی بود، پرده بردارد.
[10]رهبر معظم انقلاب اسلامی در باب ایجاد موسسه وعظ و خطابه در عصر پهلوی اول میفرمایند:«تأسیس موسّسهی «وعظ و خطابه» به سالهای 1316 و 1317 - یعنی دو یا سه سال بعد از شروع قلع و قمع روحانیت - برمیگردد تأسیس این مؤسّسه برای آن بود که هر کس میخواست روحانی بماند، میتوانست تحت نظر این موسّسه که وابسته به رضاخان بود، روحانی باقی بماند! به عبارتی آخوند باشد؛ اما آخوند رضاخانی، درباری و در خدمت سیاستهای استکبار باشد.»[11]نتیجه گیریاز آنجا که رضاشاه و دستگاه فکری وی رسالت خود را در نابودی دیانت و مذهب تشیع در ایران تعریف کرده بود ، تلاش کرد با انجام یک سری فعالیتهای دفعی و ضربتی مثل هجوم به مسجد گوهرشاد و کشتار مردم بی گناه و دستگیری و تبعید علما، ترس و دلهرهی خود را در دل مردم و روحانیت بیاندازد و سپس با انجام مجموعهای از تغییرات نهادی و ساختاری سازمان یافته، به صورت تدریجی و درازمدت، اسلام و علمای دینی را به کلی ریشهکن و نابود کند.
شدت تبلیغاتی که بر علیه نمادها و مراسمات مذهبی و روحانیون و علما میشد به حدی بود که کمکم باعث شد جامعه نیز زیر فشار این فضای تبلیغاتی نسبت به روحانیون بعضا واکنشهای منفی نشان دهد، بهنحوی که حضرت امام خمینی(ره) برای ترسیم این وضعیت، داستانی که برای یکی از رفقایشان در آن روزها رخ داده است را از زبان آن شخص اینگونه حکایت میکنند: «زمانی از اراک عازم قم بودم، وقتی خواستم سوار ماشین شوم، شوفر ماشین گفته بود ما دو دسته را سوار ماشین نمیکنیم؛ یکی آخوندها و دیگری فواحش»امام(ره) در ادامه می فرمایند:«تبلیغاتشان طوری در ملت تأثیر کرد که ملت هم، بسیاری از آنها، البته نه همه، بسیاری از قشرهای ملت هم مخالف شدند با روحانیت.»[12]منابع:http://www.haadi.
ir/s/684[1] علیرضا امینی، تحولات سیاسی اجتماعی ایران از قاجاریه تا رضاشاه، تهران، نشر قومس، 1385، ص45[2] جلال الدین مدنی، تاریخ سیاسی معاصر ایران، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1369، ج1، ص239 [3] امام خمینی (ره)، صحیفهی نور، تهران، مؤسسهی تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ج 12، ص 289[4] علیرضا امینی، تحولات سیاسی اجتماعی ایران از قاجاریه تا رضاشاه، تهران، نشر قومس، 1385، ص299[5]حمیدبصیرت منش، «سیاست مذهبی حکومت رضاشاه» تاریخ معاصر ایران (مجموعه مقالات)، کتاب دهم، موسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی بنیاد مستضعفان و جانبازان انقلاب اسلامی، (تابستان1375)، صص62-63[6] حمید بصیرت منش، علما و رژیم شاه، تهران، مؤسسه چاپ و نشر عروج، 1386، ج 2، ص59[7] جان فوران، مقاومت شکننده (تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا انقلاب اسلامی)، تهران، مؤسسهی خدمات فرهنگی رسا، 1386، ص 332[8] یرواند آبراهامیان، ایران بین دو انقلاب، ترجمهی کاظم فیروزمند، حسن شمسآوری، محسن مدیر شانهچی، تهران، نشر مرکز، 1382، ص 128[9]رضا مختاری اصفهانی، پهلوی اول از کودتا تا سقوط، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، 1394، ص312[10] همان، ص313[11] بیانات در جمع گروهی از دانشجویان و دانش آموزان در تاریخ 10/08/74[12]محمد هاشمی و حمید بصیرتمنش، تاریخ معاصر از دیدگاه امام خمینی، تهران، مؤسسهی نشر آثار امام خمینی، 1377، ص 126پایگاه هادیانتهای متن/
00:21 - 30 خرداد 1396