سکوت اخلاقی و عرفانی در مثنوی
از نظر مولانا، آدمی در مسیر رسیدن به حقیقتِ ناب نیازمند سکوت سالکانه و عارفانه است؛ زیرا سالک در سیر و سلوک گاه به مراتبی میرسد که نمیتواند از آن سخن براند، ازاینرو، بهناچار حرکت در ساحل آرام خاموشی را برمیگزیند.
بخش دوم و پایانیدو. سکوت عارفانهسالک پس از طی مراحل اولیه سلوک و عبور از مرحلۀ سکوت سالکانه، به مقام سکوت عارفانه میرسد. ازاینرو، سکوت سالکانه مرکبی است که سالک با آن به مقصد میرسد، اما سکوت عارفانه حالِ آن سوار مرکب است. به سخنی دیگر، مقام سالک قبل از رسیدن به مرتبۀ سکوت عارفانه، مقام خوف و رجاست که نسبت به مقام معرفت در مرتبۀ پایینتری است.(12)سکوت عارفانه را میتوان سکوت مقام حقیقت وجودی عارف در تجربه دیدار نیز دانست؛ زیرا عارفی که به مقام مشاهده برمیآید و به دیدار محبوب میرسد، بهناچار خموشی پیش میگیرد. برخی این سکوت را از لحاظ فلسفی ـ نظری، بر دو قسم میدانند: «سکوت وجودشناختی» و «سکوت معرفتشناسانه».1. سکوت وجودشناختیاین سکوت مربوط به «بیکرانگی و بیصورتی هستی» است. بهبیانی دیگر، سالک هنگامی که در سلوک «عرفانی ـ وجودی» است، به مرحلهای قدم مینهد که در آن هیچگونه تکثری نیست و حتی خود را نمیبیند و فانی در حقیقت میشود که بدانْ مقامِ مدهوشی و فنا گویند. سکوت در این مقام را که حکایتگر اتحاد سالک با حقیقت است، سکوت وجودشناختی نامیدهاند.
(دباغ، 1386: 34)در حقیقت این مقام در چنگ لفظ نیست و چون در این مرتبه، کثرتی وجود ندارد، زبان نیز بیکاربرد است:من شدم عریان ز تن او از خیال می خرامم در نهایات الوصالاین مباحث تا بدینجا گفتنی است هر چه آید زین سپس بنهفتنی است (همان: دفتر 6، بیت 4620 ـ 4619)مولانا در این مرحله به اوج سلوک خود نزدیک میشود و میگوید: روح من لباسِ تن را افکند و هستی مطلق او نیز لباس «خیال» را ـ که تجلی صوری او بود ـ رها کرد و اکنون من خود را برای همیشه پیوسته به دریای هستی مطلق مییابم (استعلامی، 1372: 6 / 454)این همان مقام سکوت است که مولانا میفرماید از این پس، هیچ مرحلهای را نمیتوان به زبان آورد یا دربارة آن توضیح داد. برخی این مقام را چنین تبیین کردهاند: تجربۀ عرفانی در هنگامی که دست میدهد، بهکلی مفهومناپذیر و بنابراین بهکلی بیانناپذیر است. باید همْ همینطور باشد. در وحدتِ بیتمایز نمیتوانی مفهومی از هیچچیز بیابی؛ چراکه اجزا و ابعاضی در آن نیست که به هیئت مفهوم درآید.مفهوم فقط هنگامی حاصل میشود که کثرتی از اجزا و ابعاض مشابه میتوانند بهصورت صنف درآیند و از سایر گروهها متمایز شوند. آنگاه میتوانیم «مفاهیم» و به تبع آن، «الفاظ» داشته باشیم. بنابراین نمیتوانیم در همان حال آن را در ردۀ خاصی بگنجانیم و عنوان «نامتمایز» بهآن بدهیم؛ زیرا لازمهاش آن است که آن را در ردهای غیر از ردۀ «متمایز» بگذاریم.
همچنین نمیتوانیم از آن بهعنوان «وحدت» یا «واحد» سخن بگوییم؛ چه لازمهاش این است که فاصلهای بین آن و کثرت قائل شویم (استیس، 1367: 310)2. سکوت معرفتشناسانهپس از آنکه آشکار شد در مقام مدهوشی امکان استفاده از زبان نیست، این پرسش بهذهن میرسد که پس از آن چطور؟ زمانی که: سالک از مقام مدهوشی بهدرمیآید و هشیار میشود، حال در مقام گزارشدهی و صورتبندی زبانی آنچیزی است که ترجمان احوالِ خوش عرفانی و روحانی وی است.در اینجاست که سالکِ طریق درمییابد که نمیتواند تمامی اذواق و مواجید خویش را چنانکه اتفاق افتاده است، در قالب زبان بریزد و دیگران را از آن بهرهمند سازد. تمامی آنچه که تحت عنوان شِکوۀ عرفا از تنگنای زبان عنوانشده، متعلق به این مقام است. کُمیت زبان در اینجا لنگ میشود؛ چراکه تاب کشیدن این حقایق معنوی بلند را ندارد و در انتقال آنها کامیاب نیست. (دباغ، 1386: 245) بر پایه این دیدگاه، عارف در دو حیطه نمیتواند از زبان بهره گیرد و منویات و تجارب عرفانی خویش را بازگوید. مولانا سکوت در این مقام را از سر ناچاری میداند. به بیانی دیگر، زبان یارای بازگویی این حالات عرفانی را ندارد.
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پردهها برداشتیهر چه گویی ای دم هستی از آن پردۀ دیگر بر او بستی بدان(همان: دفتر 6، بیت 4725 و 4726)اما چرا این مراحل ناگفتنی است؟ به بیانی چرا خود انسانها که دمی از نفحات هستیاند، نمیتوانند از راز هستی پرده بردارند؟ در پاسخ باید گفت بهواقع هرچه در این راه، حال و قالی به آنها دست دهد، دامنة خود هستی بوده و شأنی از شئون آن است (جعفری، 1363: 9 / 250) اما برخی بین این دو مقام تفکیک قائل شده و معتقدند: گرچه در مقام فنا امکان بهکارگیری زبان وجود خویش را بیان نماید. (استیس، 1367: 234) این دو سکوت را میتوان بدینگونه نیز تبیین کرد که عارف در سیر سلوکی خود برای رسیدن به وادی حق باید سه مقام یا سه مرتبه را طی کند که در هر سه نیز موانع زیادی برای بهکارگیری زبان وجود دارد. در ادامه به این مقامات سهگانه میپردازیم.مقامات سکوت عارفانهیک. سکوت در مقام معرفتاین سکوت بر اثر شناخت و معرفتی است از حقیقت که سالک، بیواسطه بهدست میآورد. با این معرفت و شناختِ ناشی از آن دیدار، زبان در کام محبوس میماند؛ چنانکه پیامبر اکرم| میفرماید: «من عرف الله کلّ لسانه.» این مقام را علمالیقین خوانند. سالک در این مقام پس از فراگیری علوم ظاهری، به «طریقت» علم مییابد؛ علمی که او را به احوال و معارف راهنماست. به بیانی دیگر: هرگونه دانشی که بشر را به سیر باطنی و شناختن واقعی عالم و حق رساند و انجامش به عینالیقین و کشف و مشاهده رسد، آن را علمالیقین نامند.
(گوهرین، 1382: 7 / 215)از نظر مولانا، این علم با کتاب و درس حاصل نمیشود:دفتر صوفی سواد و حرف نیست جز دل اسپید همچون برف نیستزاد دانشمند آثار قلم زاد صوفی چیست آثار قَدَم (همان: دفتر 2، بیت 159 و 160)حال پرسیدنی است چرا در این وادی، سالکان به علوم رسمی بیاعتنایند؟ این پرسش چندان بهصواب نیست بیگمان مقصود مولانا و مشایخ عرفا و اکابر صوفیه این نیست که باید کسب علوم و سعی و تلاشهای علمی را تعطیل کرد؛ چنانکه برخی از عوام صوفیه بر این گمان رفتهاند؛ چه همین بزرگانی که علوم رسمی را وافی به مقصود نمیدانند، خود در آن ماهر و متضلّع بوده و در عرصة علوم و دانش، سرآمد دوران و یگانة زمان خود بهشمار میآمدند، نظیر مولانا، غزّالی، فارابی و ... . (زمانی، 1372: 2 / 76)مولانا معتقد است که حوزۀ ایندو با هم تفاوت دارد و از سویی ابزار و وسایل هریک نیز با دیگری متفاوت است:علم تقلیدی وبال جان ماست عاریهست و ما نشسته کان ماستزین خرد جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدنآزمودم عقل دوراندیش را بعد ازین دیوانهسازم خویش را (همان: دفتر 2، بیت 2329 ـ 2327)اما اینکه چرا عارف و سالک در این مقام خموش میماند، مولانا آن را به دو علت میداند:1.
شهود جلال و عظمت حقیقت: در این شهود برای عارف امر عظیمی نمایان میشود که از حدود فهم او درمیگذرد؛ امری که طبعاً به زبان درنمیآید:لفظ در معنا همیشه نارسان ز آن پیمبر گفت قد کلّ لساننطق، اسطرلاب باشد در حساب چه قَدَر داند ز چرخ و آفتابخاصه چرخی کین فلک زُو پرّهای آفتاب از آفتابش ذرّهای است(همان: دفتر 2، بیت 3015 ـ 3013)این سکوت بر اثر حیرت عارف در برابر عظمت حق است که میتوان آن را «سکوت جلالی» نامید2. شهود جمال حقیقت: برای عارف، حقتعالی جمیل و زیباست و این جمال، دلربایی به همراه دارد. عارف در شهودِ جمال باریتعالی چنان از خود بیخود میشود و دل از کف میدهد که از سر حیرانی، زبان او درمیبازد. این سکوت را «سکوت جمالی» گویند که ناشی از حیرانی روح عارف در برابر زیبایی و جمال معشوق است.بوی آن دلبر چو پرّان میشود آن زبانها جمله حیران میشود (همان: دفتر 3، بیت 3842)در واقع چون عطرِ آن معشوق به مشام رسد، همة آن زبانها حیران میشوند و به سکوت فرو میروند. (گوپینارلی، 1371: 3 / 398) در هر حال، اگر نتوان این نوع معرفت را با بیانی ایجابی و ثبوتی مطرح کرد، میتوان آن را با زبانی سلبی بازگفت.دو. سکوت در مقام عشقاز نظر مولانا هنگامی که عارف به مرتبه و مقام معرفت میرسد، اگر سیر صعودی خود را ادامه دهد، به وادی عشق گام مینهد. بهواقع راهیان کوی یار، تنها ملاک معرفت حق را عشق میدانند. از نظر آنان عشق، یگانه مرکبی است که با آن میتوان بهسرمنزل مقصود رسید.
همچنانکه پیشتر گفته شد، جمال و زیبایی معشوق، عشق را در درون عارفِ عاشق شعلهور میسازد از سوی دیگر، حیرت و بهتِ حاصل از زیبایی معشوق نیز عارف را شیفته و شیدا میکند. در این مقام، او به وادی حق گام مینهد و محرم حق میشود. در این پیوند، «هزاران ترجمان خیزد ز دل» و برای مفاهمه، لطیفترینِ معانی رد و بدل میشود.
در واقع باید گفت مقام عشق مقام همدلی است:پس زبانِ محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی بهتر استغیر نطق و غیرِ ایما و سِجِل صد هزاران ترجمان خیزد ز دل(همان: دفتر 1، بیت 1208 و 1209)از نگاه مثنوی، این همدلی و جذب محبوب شدن، بهوصف نمیآید؛ زیرا همچنانکه گذشت، این همدلی از سیاق دیگر است و برای بیان آن، ابزار زبان و قلم بهکار نمیآید:عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دلعلت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداستعاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرستهرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آنچون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم برخود شکافتعقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفتآفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب (همان: دفتر 1، بیت 116 ـ 110)از اینرو عارف در این مقام، گویا و خموش است:تَرکِ جَلدی کن کزین ناواقفی لب ببند الله اعلم بالخفیاین سخن را بعد ازین مدفون کنم آن کشنده میکشد من چون کنمکیست آن کِت میکَشَد ای مُعتنی آنکه مینگذاردت کین دَم زنی (همان: دفتر 3، بیت 4455 ـ 4453)بر پایه این ابیات، وادی عشق و عاشقی، گسترهای است که مولانا نمیتواند آن را بازگوید و اگر هم بتواند چنین کند، حقتعالی به او اجازه نمیدهد از نگاه مولانا، سالک و عارفی که به مقام خاموشی میرسد، خموشی او بهدلیل لبریزی از خداوند است.
درواقع سکوت او بدین دلیل است که با یار خود در حال معاشقه است به این مرتبه، سکوت در مقام عشق گویند.سه. سکوت در مقام فناابتدا باید گفت که مقام فنا، مقام نیستی است که در آن، عارف قادر به بیان موقعیت خود نیست و نمیتواند دربارۀ آن بیانی داشته باشد. سکوت او در این حالت از سر مجذوبی است. از نگاه مولوی، تنها راهرسیدن به بارگاه کبریایی، فنای فی الحق است. مولانا دربارۀ مقام فنا میگوید:هیچ کس را تا نگردد او فنا نیست ره در بارگاهِ کبریاچیست معراجِ فلک؟این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی (همان: دفتر 6، بیت 233 ـ 232)مولانا بهحق این مقام را درک کرده بود. او دریافت که در حال درنوردیدن فاصله خود و معشوق است و فراق بین او و حق از میانه برمیخیزد و نشانهها دیگر کاربردی ندارد.این مباحث تا بدینجا گفتنی ست هرچه آید زین سپس بنهفتنی است (همان: دفتر 6، بیت 4620)مولوی بر این موضوع تأکید میکند که روابط عاشقی در حجاب است و هیچگاه آشکار نمیگردد:ور بگویی ور بکوشی صد هزار هست بیگار و نگردد آشکار (همان: دفتر 6، بیت 4621)حال که چنین است، پس چه باید کرد؟ مولانا پاسخ میدهد:تا به دریا سَیرِ اسپ و زین بود بعد ازینت مرکبِ چوبین بودمرکبِ چوبین، به خشکی ابترست خاص آن دریاییان را رهبرست(همان: دفتر 6، بیت 4622 و 4623)در پایان رواست که به دو نکته اشاره شود:1. عارفِ فانی به مرتبهای میرسد که سکوت نیز برای او حجاب میشود.
این مرکب چوبین در این مقام نیز میشکند و مانند «ماهی» در دریای حق غرقه میشود بنابراین او نه خاموش است و نه گویا؛ آنگونه که به وصف درنیاید:و آن کسی کِش مرکبِ چوبین شکست غرقه شد در آب، او خود ماهیستنه خموشست و نه گویا نادریست حالِ او را در عبارت نام نیست (همان: دفتر 6، بیت 4630 و 4631)2. خموشی و سکوت عارف دلیل بر خموشی درون نیست، بلکه گاه حاکی از نعرههای عشقِ حقیقی است. ازاینرو، عارف هیچگاه دوست ندارد از آن مقام خارج شود، مگر بهضرورت. اما این مقام، نمادی بیرونی دارد که همسو با برخی سلیقهها نیست و به همینرو گاه دیگران را به واکنش وامیدارد. بنابراین اجازه دهیم هرکس در حالات خود، آن باشد که خود میخواهد. مولوی این موضوع را به زیباترین شکل بیان میکند:این خموشی که ملولت میکند نعرههای عشق آن سو میزندتو همیگویی عجب خامش چراست؟ او همیگوید عجب گوشش کجاستمن زنعره کَر شدم، او بیخبر تیزگوشان زین سَمَر هستند کرآن یکی در خواب نعره میزند صد هزاران بحث و تلقین میکنداین نشسته پهلوی او بیخبر خفته خود آنست و کَر ز آن شور و شر (همان: دفتر 6، بیت 4629 ـ 4625)نتیجهبنابر آنچه گفته آمد، سکوت یکی از راهکارهای مقابله با هجوم دادههایی است که تعادل و شخصیت انسان امروزی را به چالش میکشد.
از نظر مولانا، آدمی در مسیر رسیدن به حقیقتِ ناب نیازمند سکوت سالکانه و عارفانه است؛ زیرا سالک در سیر و سلوک گاه به مراتبی میرسد که نمیتواند از آن سخن براند، ازاینرو، بهناچار حرکت در ساحل آرام خاموشی را برمیگزیندپی نوشت12- برای اطلاع بیشتر ر.ک به: ملکیان، مصطفی، 1380منابع و مآخذ1. استعلامی، محمد، 1372، مثنوی، تهران، زوّار.2. استیس، و.ت، 1367، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، سروش.3. اکبرآبادی، ولیمحمد، 1383، شرح مثنوی مولوی موسوم به مخزن الاسرار، به اهتمام ن. مایل هروی، تهران، قطره.4. انقروی، اسماعیل، 1380، شرح کبیر انقروی بر مثنوی مولوی، ترجمه عصمت ستارزاده، تهران، برگ زرین.5. بحرالعلوم، محمد بن محمد، 1384، شرح بحرالعلوم، زیر نظر و مقدمه فرشید اقبال، تهران، ایران یاران.6. پرتو، ابوالقاسم، 1383، شور خدا، تهران، اساطیر.7. جعفری، محمدتقی، 1363، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی جلالالدین محمد بلخی، تهران، انتشارات اسلامی.8. جوادی آملی، عبدالله، 1377، تفسیر موضوعی قرآن، قم، مرکز نشر اسراء.9. دباغ، سروش، 1386، سکوت و معنا، تهران، صراط.10. زمانی، کریم، 1372، شرح جامع مثنوی معنوی، ج 6، تهران، اطلاعات.11. غزالی، ابوحامد محمد، 1368، احیاء علوم الدین، ترجمه مؤیدالدین محمد خوارزمی به کوشش حسین خدیوجم، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی.12. فروزانفر، بدیعالزمان، 1346، شرح مثنوی شریف، تهران، زوّار.13. گوپینارلی، عبدالباقی، 1371، نثر و شرح مثنوی شریف، ترجمه توفیق. ﻫ .
سبحانی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی14. گوهرین، صادق، 1382، شرح اصطلاحات تصوف، تهران، زوار.15. ملکیان، مصطفی، 1380، تنهایی، سکوت و عشق، تهران، روزنامه ایران، 28/8/80 .16. مولوی، جلالالدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، 1378، نسخه قونیه و مقابله با تصحیح نیکلسون، تصحیح قوامالدین خرمشاهی، تهران، دوستان.17. نوربخش، جواد، 1372، فرهنگ نوربخش، تهران، مؤلف.18. هاکسلی، آلدوس، 1381، سکوت، در: سیری در سپهر جان: مقالات و مقولاتی در معنویت، ترجمه مصطفی ملکیان، تهران، نگاه معاصر.19. یونگ، کارل گوستاو، 1370، روانشناسی و دین، ترجمه فؤاد روحانی، تهران، کتابهای جیبی.20. ـــــــــــــــــــــ ، 1383، روانشناسی و شرق، ترجمه لطیف صدیقان، تهران، جامی.الیاس عارفزاده/ مربی دانشگاه ادیان و مذاهب اسلامی.منبع: فصلنامه پژوهشی در اخلاق شماره10پایان متن/.
01:00 - 5 مرداد 1393