اصالت صلح در روابط بین الملل
در برخی از آیات صلح با دولتهای صلحطلب، هر چند سابقه عناد و دشمنی با مسلمانان را داشته باشند، الزامی و در بعضی دیگر، تعرض به دولتهای بیطرف و همپیمان ممنوع شمرده شده است.
چکیده
در این مقاله به منظور دستیابی به «اصل و قاعده در روابط خارجی دولت اسلامی» به دو دسته از آیات قرآن استناد شده است. دستة اول، آیات مربوط به «صلح» و دستة دوم، آیات «جنگ و جهاد» میباشد.از آیات صلح استفاده میشود که «برقراری روابط حسنه و عادلانه با دولتهای کافر غیر معاند»، مشروع و بلکه شایسته است و «ممنوعیت برقراری رابطة دوستانه»، تنها محدود به «دولتهای معاند و متخاصم» است؛ چنانکه صلح با «دولتهای صلحطلب» الزامی و تعرض به «دولتهای بیطرف» و «همپیمان» در نزاع بین دولت اسلامی با دُوَل متخاصم، ممنوع است.
از آیات جهاد نیز استفاده میشود که جنگ و جهاد، نیازمند مجوّز است. مجوّز جهاد در صورت «حمله دوّل متخاصم به سرزمینهای اسلامی»، «آزار و اذیت مسلمانان»، «توطئه و فتنه بر ضد دین آنان»، «آزار و اذیت و ستم به موحّدان و بهاستضعافکشیدن آنان» و «قتل و فساد در زمین» صادر میشود.بنابراین، اصل در روابط بینالملل «صلح و همزیستی مسالمتآمیز» است و «جنگ و درگیری»، در صورتی که دولتی یکی از رفتارهای یاد شده را مرتکب شود، مجاز شمرده شده است.
واژگان کلیدی: صلح، جنگ و جهاد، روابط بینالملل، آیات قرآنمقدمه
پرسش اصلی این است که اصل و قاعده در روابط دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی چیست؛ «جنگ و جهاد» یا «صلح و همزیستی مسالمتآمیز»؟ مهمترین منبع دستیابی به پاسخ این پرسش، قرآن کریم است که معتبرترین سند قواعد و احکام شرعی است. فرضیهای که در این مقاله با استناد به آیات قرآن به اثبات میرسد، «قاعدة صلح در روابط دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی» است.
مفهوم صلح
پیش از استناد به آیات قرآن برای اثبات این نظریه، توضیحی مختصر دربارة واژة صلح، لازم و ضروری است. صلح در لغت به معنای «سلم و دوستی» و در برابر حرب (جنگ) و دشمنی است؛ چنانکه توافق گروهی با یکدیگر را صلح گویند (ابن منظور، 1408ق، ج 7: 384).راغب اصفهانی، صلح را مخصوص «برطرفکردن نفرت و دشمنی میان مردم» دانسته است؛ چنانکه قرآن، زن و شوهر را به آشتی دعوت مینماید؛ از آن رو که آشتی و صلح بهتر از قهر و دشمنی و نزاع است (راغب اصفهانی، بیتا: 284): «وَإِنِ امْرَأَةٌ خَافَتْ مِن بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلاَ جُنَاْحَ عَلَیْهِمَا أَن یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحًا وَالصُّلْحُ خَیْرٌ» (نساء(4): 128).
در اصطلاح فقهی صلح به عقدی گفته میشود که بر اساس آن، نزاع و درگیری میان دو طرف برچیده شود (نجفی، 1981م، ج 26: 211). البته صلح لزوماً پس از منازعه و درگیری نیست (رفع منازعه)؛ بلکه میتواند پیش از منازعه و نوعی پیشگیری از درگیری باشد (دفع منازعه) (همان). بنا بر این تعریف، عقد صلح با عقد هُدنه متفاوت خواهد بود. هُدنه در لغت عرب و اصطلاح فقهی به «ترک مخاصمه و آتشبس» گفته میشود؛ حال آنکه صلح به معنای «آشتی و همزیستی مسالمت آمیز» است و میتواند قبل از بروز جنگ منعقد گردد.
البته از این نکته نباید غافل شد که مراد از صلح در این بحث، غیر از «رابطة دوستانه، صمیمی و محبتآمیزی» است که در قرآن کریم و روایات از آن به «رابطة ولایی» یاد میشود؛ بلکه صرفاً «همزیستی مسالمتآمیز» است. در قرآن، رابطة ولایی، تنها میان مسلمانان تعریف و تجویز شده است و آن فراتر از همزیستی مسالمتآمیز میباشد؛ مانند رابطهای که اعضای یک خانواده با یکدیگر دارند. در قرآن کریم از برقراری چنین رابطهای میان مسلمان و کافر ـ به معنای عام آن که شامل اهل کتاب هم شود ـ نهی شده است:
- «لاَّ یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُوْنِ الْمُؤْمِنِینَ» ( آل عمران(3): 28).
- «الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاء مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَیَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعًا» (نساء(4): 139).اگر چه برقراری روابطی از این نوع با دولتهای غیر اسلامی ممنوع است، اما نفی این نوع رابطه، به معنای جنگ و درگیری با آنان نیست؛ بلکه غیر از «رابطة ولایی» و «جنگ و جهاد»، رابطة دیگری متصور است که از آن به «صلح و همزیستی مسالمتآمیز» یاد میشود و امروزه هم با قید «با احترام متقابل» به کار برده میشود.
فرضیة مورد ادعا در این پژوهش، آن است که قرآن، مسلمانان را به برقراری چنین رابطهای با کافران فرا میخواند؛ هر چند چون اموری مانند جنگ و صلح، در اختیار دولتها و از شؤون آنان شمرده میشود، عنوان بحث، «رابطة دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی» قرار گرفته است و رابطة آحاد مسلمانان با آحاد کفّار، تابعی از رابطة دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی میباشد و خود دارای حکم مستقلی نیست.در ادامه، آیاتی که بر اصل و قاعدهبودن صلح دلالت میکنند، مورد بررسی قرار میگیرد. مراجعه به آیات قرآن نشان میدهد که دست کم، سه گروه از آیات میتوانند در این بحث مورد استناد قرار گیرند.
گروه اول: آیات صلح1- روابط حسنه و عادلانه با دولتهای غیر معاند
قرآن کریم، نوع روابط مسلمانان را با دیگران بر مدار نوع رفتار آنان با مسلمانان تنظیم کرده و در دو آیة پی در پی چنین فرموده است:«لَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقَاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَلَمْ یُخْرِجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ إِنَّمَا یَنْهَاکُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِینَ قَاتَلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَأَخْرَجُوکُم مِّن دِیَارِکُمْ وَظَاهَرُوا عَلَى إِخْرَاجِکُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَمَن یَتَوَلَّهُمْ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ» (ممتحنه(60): 8-9)؛ خداوند شما را باز نمیدارد از اینکه با کسانی که در امر دین با شما نجنگیده و شما را از شهر و دیارتان بیرون نکردهاند، نیکی کنید و با آنان به عدالت رفتار نمایید؛ چرا که خداوند، عدالتپیشگان را دوست دارد. خداوند شما را فقط از دوستی با آنان که در امر دین با شما جنگیده و شما را از شهر و دیارتان بیرون کردندهاند، باز میدارد و کسانی که با آنان، رابطة دوستانه برقرار کنند، قطعاً ستمکارند.
1-1- جواز رابطه با کفار غیر معاند
در آیة نخست «نیکیکردن و رابطة عادلانه برقرارنمودن» با «کسانی که با مسلمانان بر سر دینشان نجنگیده و آنان را از سرزمینشان بیرون نکردهاند»، جایز دانسته شده است و دلیل آن «محبوبِ خدا بودن عدالتپیشگان» است.
اولاً: عبارت «لا ینهاکم» (خداوند شما را نهی نمیکند) به معنای «ممنوعنبودن» است که بر «جواز بالمعنی الاعم» دلالت دارد که هم فعل واجب را شامل میشود، هم فعل مستحب و هم فعل مباح را؛ به عبارت دیگر، نهینکردن از فعلی، نشانة مشروعیت آن فعل نزد خداوند است.
ثانیاً: جملة پایانی آیة «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» که در حکم تعلیل است، معنایی فراتر از «مشروعیتِ» برقراری رابطة عادلانه با این گروه را میرساند؛ چون فعلی که محبوب خداوند باشد، صرفاً مباح نخواهد بود؛ بلکه ممکن است واجب یا مستحب باشد. پس هر چند صدر آیه بر «جواز» و مشروعیت «نیکیکردن و رفتار عادلانهداشتن» با گروه مذکور دلالت دارد، ولی ذیل آیه بر «حُسن» چنین رفتاری دلالت میکند و برقراری چنین رابطهای با این گروه، «مطلوب» خداوند ذکر شده است.
ثالثاً: تنها خصوصیت و رفتاری که برای گروه یاد شده برشمرده، این است که «با شما بر سر دینتان نجنگیده و از شهر و دیارتان بیرون نراندهاند». به عبارت دیگر، برقراری رابطة حسنه و عادلانه با این گروه بلامانع و بلکه محبوب خداوند است و گروه معرفیشده، هیچ قید دیگری ندارد؛ یعنی کسانی هستند که با مسلمانان عناد و جنگی ندارند، چه از سرزمین اسلامی دور باشند و چه نزدیک؛ چه همپیمان مسلمانان باشند و چه نباشند؛ چه دارای قدرت و سازمان سیاسی باشند و چه فاقد آن.
ازاینرو، اطلاق آیه، هرگونه قیدی را نفی میکند. بنابراین، نظر کسانی که موضوع آیه را «کفاری دانستهاند که از دسترس مسلمانان دورند یا همپیمان مسلمانانند و یا فاقد قدرت و سازمان سیاسیاند» و در نتیجه، مسلمانان را مجاز به برقراری رابطه با «کفّار نزدیک» یا «فاقد پیمان با مسلمانان» یا «دارای قدرت و سازمان سیاسی» نمیدانند (آصفی، 1379: 44 - 52)، با ظاهر آیه ناسازگار است.
آنچه به عنوان دلیل برای وجوه احتمالات فوق گفته شده است، مدعا را اثبات نمیکند. مثلاً آیة شریفة «قَاتِلُواْ الَّذِینَ یَلُونَکُم مِّنَ الْکُفَّارِ» (توبه(9): 123) نمیتواند آیة مورد بحث را مقیّد سازد تا در نتیجه گفته شود: رابطة حسنه و عادلانه با کافرانی مجاز و پسندیده است که دور از دسترس مسلمانان باشند؛ چرا که باید با کافرانی که در دسترسند جنگید و پس از فراغت از جنگ با آنان، به جنگ کافرانی رفت که دور از دسترس بودند.
چون نتیجة این برداشت آن است که توصیة خداوند به برقراری رابطة عادلانه و حسنه با گروه یاد شده، به دلیل آن است که مسلمانان، ابتدا باید به سراغ کفار نزدیکتر بروند که خطرشان بیشتر است و در حقیقت، رابطة حسنه و عادلانه، موقتی و از روی ناچاری است، در حالی که لسان آیه با «موقتی و ناچاریبودن رابطة حسنه و عادلانه» ناسازگار است و به اصطلاح فقها، آبی از تخصیص و تقیید است.
احتمال اینکه مسلمانان به سبب فقدان قدرت کافی برای جنگ در جبهههای مختلف ـ دور و نزدیک ـ مجاز به برقراری رابطة حسنه و عادلانه با گروه دورتر شده باشند، بسیار بعید مینماید. اصولاً برقراری رابطة حسنه و عادلانه در زمان برخورداری از قدرت، زیبنده و پسندیده است؛ نه در موقع ضعف و فقدان قدرت که به ناچار مجبور به چنین رابطهای هستند و اصلاً نیازی به توصیة خداوند ندارد.
افزون بر آن، اگر چنین بود، میبایست تنها به جواز برقراری چنین رابطهای اکتفا کند؛ نه محبوببودن برقرارکنندگان رابطة عادلانه.همچنین، آیة «وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِکِینَ کَآفَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَآفَّةً» (توبه(9): 36) نمیتواند شاهدی بر اختصاص آیة مورد بحث به کافرانی باشد که فاقد قدرت و سازمان سیاسی هستند و گفت: نمیتوان با کافرانی که دارای قدرت و سازمان سیاسیاند روابط حسنه و عادلانه داشت؛ با این استدلال که کافران فاقد قدرت سیاسی، قادر به جنگ با مسلمانان نیستند و چون قادر نیستند، توصیه شده است که با آنان روابط حسنه و عادلانه برقرار کنید.
آیا همة اقوام و قبایل و دول عربی و غیر عربی دارای قدرت سیاسی در صدر اسلام با مسلمانان سر ستیز داشتند تا آیة مورد بحث بر افراد فاقد قدرت سیاسی و نظامی حمل شود؟ آنچه از آیة مورد بحث، استفاده میشود، آن است که معیار جنگ و جهاد «تخاصم دولتی با دولت اسلامی و مسلمانهاست»؛ نه چیز دیگر. نه قدرت سیاسی داشتن معیار «جنگ و جهاد» است و نه فقدان قدرت سیاسی، معیار «صلح و آشتی».
واقعیت خارجی هم چنین نیست که همة دولتها و سازمانهای دارای قدرت سیاسی و نظامی با مسلمانان سر جنگ داشته باشند.گویا قائلین به این تفسیر، قاعده را در روابط دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی، «جنگ و جهاد» دانستهاند که برای توجیه آیة مورد بحث که «روابط حسنه و عادلانه با دولتهای غیر معاند و غیر متخاصم» را تجویز و بلکه توصیه کرده است، به چنین سخنانی رو آوردهاند و با استناد به آیات دیگر، برقراری چنین روابطی را مخصوص کفار دور دست و یا فاقد قدرت سیاسی شمرده و در نتیجه آن را موقتی دانستهاند، در حالی که اگر پیشاپیش، جنگ و جهاد را قاعده و اصل نشماریم، میتوانیم اساساً اصل و قاعده در رابطه با دولتهای غیر اسلامی را «صلح و همزیستی مسالمتآمیز» بدانیم و آن را از آیة مورد بحث اصطیاد کنیم.
1-2- تحریم رابطة ولایی با کفار معاند
در آیة دوم، برقراری رابطة ولایی با کافرانی که با مسلمانان سر ستیز داشته و آنان را از شهر و دیارشان بیرون راندهاند، نهی شده که ظاهر در حرمت است. استفاده از کلمة «انّما» نشانگر آن است که برقراری رابطة ولایی، منحصراً با این گروه ممنوع است و با گروههای غیر معاند که در آیة پیشین مطرح شد، ممنوعیتی ندارد.
با توجه به تقابلی که میان «جواز برقراری رابطة حسنه و عادلانه» با «حرمت برقراری رابطه ولایی» با دو گروه از کفار ایجاد شده است، میتوان اینگونه توضیح داد که همان رابطهای که با گروه اول تجویز شده، با گروه دوم منع گردیده است؛ یعنی «رابطة حسنه و عادلانه و همزیستی مسالمتآمیز»؛ هر چند از آن به «رابطة ولایی» تعبیر شده که به معنای رابطة دوستانه و صمیمی است و میان مسلمانان برقرار میشود.
به نظر میرسد در اینجا نمیتواند نفی چنین رابطهای مورد نظر باشد؛ چون در آن صورت به معنای «جواز برقراری رابطة ولایی با کافرانی است که با مسلمانان سر ستیز نداشته و آنان را از شهر و دیارشان بیرون نراندهاند»، در حالی که رابطة ولایی، مخصوص مسلمانان با یکدیگر است.در آیاتی از قرآن، برقراری رابطة ولایی با کفار به طور مطلق (که شامل هر دو گروه در آیات فوق میشود) ممنوع شمرده شده است.
معلوم میشود برقراری رابطة دوستانه و صمیمی میان مسلمانان و کفار، مطلوب خداوند سبحان نیست و وجود نوعی حریم میان مسلمانان و کفار مدّ نظر بوده است؛ مانند آیات: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِکُمْ لاَ یَأْلُونَکُمْ خَبَالاً وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ» (آل عمران(3): 116-118)؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، محرم اسراری از غیر خودتان انتخاب نکنید. آنها از هرگونه شرّ و فسادی دربارة شما کوتاهی نمیکنند. آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید و نشانههای دشمنی از دهان و کلامشان آشکار است و آنچه در دلهایشان پنهان میدارند، مهمتر است... .
به مقتضای این آیه، مؤمنان مجاز نیستند با کافران به عنوان عضوی از پیکرة امت اسلامی رفتار کرده و اسرار مسلمین را در اختیار آنان قرار دهند. هر چند رفتار نیکو و عادلانه منافاتی با آن ندارد (شهید مطهری، 1378، ج3: 258-262).بر این اساس، دولت اسلامی میتواند با کافرانی که با آنان سر ستیز ندارند، رابطه حسنه و مبتنی بر عدالت برقرار کند، ولی ولای آنان را نپذیرد و ایشان را جزء پیکرة امت اسلامی نداند. اما همین مقدار رابطه با دولتهای کافری که با مسلمانان سر جنگ دارند هم روا نیست.
نتیجه آنکه، قاعده در روابط دولت اسلامی با هر دولت غیر اسلامیای، «صلح و همزیستی مسالمتآمیز و رابطة حسنه و مبتنی بر عدالت» است؛ مگر آنکه دولتی با مسلمانان جنگ و عناد داشته باشد و یا مسلمانان را از سرزمینشان بیرون براند که صلح و همزیستی با چنین دولتی ممنوع است.
2- صلح با دولتهای صلحطلب
آیة دیگری که نوع رابطة مسلمانان با کافران را برخاسته از نوع تعامل آنان با مسلمانان میداند، آیهای است که دستور برقراری صلح با صلحطلبان را میدهد و میفرماید:
«وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» (انفال(8): 61)؛ اگردشمنی به صلح و آشتی تمایل پیدا کرد، آن را بپذیر و بر خدا توکل کن که او شنوای داناست.این آیه و چند آیة قبل از آن دربارة یهود بنیقریظه نازل شده است که چند بار پیمان خود را با رسول خدا شکستند. ابتدا دستور لغو پیمان با کافران پیمانشکن را میدهد (همان: 58). سپس فرمان آمادگی نظامی صادر میکند (همان: 60)؛ ولی در نهایت به رسول خدا امر میکند که در صورت تمایل آنها به صلح و آشتی، تو نیز بپذیر و بر خدا توکل کن. در آیة بعدی به پیامبر نوید میدهد که اگر دشمن قصد خدعه و نیرنگ داشته باشد، خداوند تو را بس است که تو و مؤمنان را یاری داده و تأیید کرده است.
برخی از مفسران معتقدند که آیة فوق با نزول آیات برائت و دستور جنگ با مطلق کفار، نسخ شده و دیگر پیغمبر و مسلمانان مجاز به پذیرش درخواست صلح کافران نیستند.برخی دیگر با توجه به صلح رسول خدا با مسیحیان نجران بعد از نزول سورة برائت، نسخ آیه را نپذیرفتهاند. عدم پذیرش نسخ یا بدین سبب است که آیات مورد بحث، دربارة یهودیان پیمانشکن است و آیات سورة برائت دربارة کفار و مشرکان و از این رو، منافاتی با هم ندارند تا با احتمال نسخ آن آیات، در صدد رفع تعارض برآییم، یا به این دلیل که صلح در اختیار دولت اسلامی قرار دارد و در صورت صلاحدید میتواند بدان اقدام نماید؛ مثل وقتی که مسلمانان در موضع ضعف باشند یا امیدوار به هدایت سپاه دشمن باشند یا... (طبرسی، 1403ق، ج3: 555؛ فاضل سیوری، بیتا، ج1: 380).
برخی دیگر از علما با پیروی از علامة حلّی (علامه حلّی، 1419ق: ج9: 14- 15) برای نزول آیات جهاد، چهار مرحله قائل شدهاند: مرحلة صبر و استقامت و ممنوعیت جهاد (هر چند دفاعی)؛ مرحلة جهاد دفاعی و اذن دفاع؛ مرحلة جواز جهاد و صلح و مرحلة جهاد و عدم جواز صلح.ایشان آیة مورد بحث را مربوط به مرحلة سوم دانستهاند که با ورود به مرحلة چهارم؛ یعنی نزول آیات سوره برائت، نیازی به نسخ نبوده و دوران عمل به دستورهای مرحلة سوم به پایان رسیده است (آصفی، 1379: 18-20).
از آیة فوق چند نکته به دست میآید:
اولاً: اگر میتوان با دشمن پیمانشکن که عهدشکنیهای متعددی در کارنامة خود با مسلمانان دارد، در صورت تقاضای صلح و آشتی صلح کرد، پس به طریق اولی میتوان با دشمنی که چنین سابقهای ندارد نیز صلح نمود. حتی میتوان به ظاهر آیة «وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» (انفال(8): 61) استناد کرد و گفت: حتماً کسانی که تمایل به صلح نشان میدهند، دارای سابقة پیمانشکنی نیستند؛ بلکه دشمن به طور مطلق اگر تقاضای صلح کرد، باید به تقاضای او پاسخ مثبت داد؛ مگر آنکه صلح با دشمن خاصی به ضرر مسلمانان بوده و مصالح آنان در پرتو آن صلح تأمین نشود.قطعاً آیة شریفه، شامل صلحی که مصالح مسلمین را تأمین نکند، نمیشود.
ثانیاً: شأن نزول آیه که دربارة یهودیان پیمانشکن است، نمیتواند حکم موجود در آیه را به یهود یا اهل کتاب اختصاص دهد؛ بلکه کفار پیمانشکن نیز مشمول همین حکمند؛ چرا که به تعبیر مفسران و فقیهان، مورد آیه، مخصّص نیست.
ثالثاً: ملاک جنگ و جهاد با دشمن، «کفر» آنان نیست؛ بلکه جنگطلبی آنهاست؛ به طوری که اگر به صلح و همزیستی مسالمتآمیز گرایش داشتند، میتوان با آنان صلح کرد. وقتی بتوان با جنگطلبان پیشین صلح کرد، با آنان که اصولاً جنگطلب نیستند، میتوان روابط حسنه داشت و این در صورتی است که صلح به ضرر و زیان مسلمانان نباشد.
رابعاً: هر چند پیامبر، مخاطب آیه است، ولی شخصیت حقوقی آن حضرت به عنوان رئیس دولت اسلامی مورد نظر است. بنابراین ، اقدام به صلح از شؤون دولت اسلامی است.
خامساً: درخواست صلح از سوی دشمن موضوعیت ندارد و اگر صلح و آشتی به مصلحت مسلمانان باشد، دولت اسلامی نیز میتواند در این خصوص، پیشقدم باشد، مگر آنکه اقدام ابتدایی به صلح، بر ضعف و ذلت مسلمانان حمل شود که در آن صورت ممنوع است؛ چنانکه در آیة شریفه میفرماید: «فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَکُمْ وَلَن یَتِرَکُمْ أَعْمَالَکُمْ» (محمد(47): 35).
با توجه به این آیه، مسلمانان در حالی که برتری دارند، نباید سست شده، با ذلت از دشمن تقاضای صلح کنند؛ زیرا صلحی مطلوب است که مصلحت و عزت مسلمانان را تأمین نماید.از آیة مورد بحث هم استفاده میشود که اگر دشمن تقاضای صلح کرد و به حسب متعارف، نشانة ضعف دشمن یا تمایل او به همزیستی مسالمتآمیز بود، میتوان صلح کرد؛ چرا که وقتی دشمن پیمانشکن تقاضای صلح میکند، نشانة پشیمانی از عملکرد گذشته است.
سادساً: دستور آمادگی نظامی در آیة قبلی و دستور صلح در این آیه، نشانگر آن است که آمادگی نظامی، لزوماً برای جنگ و جهاد نیست؛ بلکه برای دفاع است و نسبت به دشمن، جنبة بازدارندگی دارد و قبول تقاضای صلح دشمن با وجود آمادگی نظامی، موجب میشود که صلح از موضع قدرت و قوّت باشد، نه از روی ضعف. بدیهی است چنین صلحی، مصالح مسلمین را تأمین خواهد کرد.در این زمینه به آیة شریفه زیر، استدلال شده است (القاسمی، 1982م: 153-154):
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُواْ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا» (نساء(4): 94)؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که در راه خدا به جهاد میروید و با افرادی روبهرو میشوید، تحقیق کنید تا مبادا کسی را که به رسم مؤمنان به شما سلام میکند، کافر پندارید و بگویید: تو مؤمن نیستی و او را به طمع متاع دنیا به قتل برسانید [و بدانید] غنایم بسیاری نزد خدا هست. شما پیش از مسلمانشدن چنین در پی دنیا بودید؛ ولی خداوند به شما منت نهاد و آن ویژگی را از شما دور کرد. پس تحقیق کنید که خداوند به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
استدلال به این آیه، مبتنی بر آن است که «سلام» به معنای صلح باشد یا بنا بر یکی از قرائتها، «سَلَم» باشد که به معنای صلح است. در این صورت، معنای آیه، چنین خواهد بود: کسانی که تقاضای صلح میکنند، به بهانة اینکه آنها دروغ میگویند و در تقاضای خود صداقت ندارند، تقاضایشان را رد نکنید و به جنگ ادامه ندهید؛ بلکه بررسی کنید که در پیشنهاد صلح و آشتی صادقند یا نه؟ در صورت پیبردن به صداقتشان، تقاضای صلح را بپذیرید و بر شما روا نیست که به انگیزة رسیدن به غنایم و زخارف دنیا جنگ را ادامه دهید؛ ولی مشکل این استدلال این است که:
اولاً: قرائت مشهور و مورد استناد، «سلام» است، نه «سَلَم» و سلام به معنای صلح و آشتی متعارف نیست و ظاهر آیه نیز این است که به مؤمنان دستور تحقیق در ادعای اسلام کافران را میدهد.
ثانیاً: تعبیر «لست مؤمناً» با تقاضای صلح و آشتی تناسب ندارد. کسی که تقاضای صلح و آشتی میکند، به او نمیگویند: «تو مؤمن نیستی»؛ بلکه قاعدتاً به وی گفته میشود: «تو در درخواست صلح، صداقت نداری و دروغ میگویی». سخن فوق به کسی گفته میشود که ادعا کند: «من ایمان آوردهام».
شاید به سبب ظهور آیه، برخی آن را دلیل بر جنگ و جهاد ابتدایی دانستهاند (طبرسی، 1403ق، ج2: 91) که با شأن نزول آیه نیز سازگارتر است. «اسامة بن زید» در جنگ با یهودیان فدک، مردی را که شهادتین گفته بود، کشت و وقتی خبر به رسول خدا رسید، به او اعتراض کرد و فرمود: «قتلت رجلاً شهد ان لا اله الّا الله و انی رسول الله؟!» و وقتی اسامه، عذر آورد که او از ترس جانش شهادتین بر زبان جاری کرد، حضرت فرمود: «تو نه پرده از قلب او کنار زدی و نه آنچه بر زبانش جاری شد، پذیرفتی و نه آنچه در نفس او بود، دانستی» (قمی، 1411ق، ج1: 176).
اما در بحث مبانی فقهی جهاد ابتدایی، پاسخ این استدلال داده شده است که اثبات جهاد ابتدایی به معنای وجوب جنگ با مطلق کفار و مشرکان با چنین تعابیر کناییای مشکل است (ورعی، 1388: 40).در هر صورت، برای اثبات لزوم صلح با دولتهای صلحطلب، آیة پیشین کافی است و نیازی به استدلال به این آیه نیست.
3- صلح با دولتهای بیطرف و همپیمان
دو گروه دیگری که صلح با آنان مجاز و بلکه لازم است، یکی «دولتهای بیطرف» در منازعة بین مسلمانان و دولتهای متخاصم است و دیگری و «دولتهایی که بر پیمان خود با دولت اسلامی پایبندند». قرآن کریم در این زمینه میفرماید:«وَدُّواْ لَوْ تَکْفُرُونَ کَمَا کَفَرُواْ فَتَکُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِیَاء حَتَّىَ یُهَاجِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِیًّا وَلاَ نَصِیرًا إِلاَّ الَّذِینَ یَصِلُونَ إِلَىَ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِّیثَاقٌ أَوْ جَآؤُوکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن یُقَاتِلُونَکُمْ أَوْ یُقَاتِلُواْ قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ فَلَقَاتَلُوکُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقَاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْاْ إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً» (نساء(4): 89-90).
خداوند در این آیات، دستور درگیری و جنگ و قتال با منافقانی را میدهد که دوست دارند مسلمانان نیز مانند آنان کافر شوند. آنان در صورتی که حاضر به هجرت به سرزمینهای اسلامی نشوند، باید با آنان جنگید و نباید از آنان سرپرست و یار و یاوری گرفت. باید توجه داشت که مقصود، کافرانی هستند که با مسلمانان عناد و سر جنگ دارند و به همین دلیل، حاضر به هجرت نمیشوند. امّا دو گروه را استثنا میکند که مسلمانان مجاز به جنگ و تعرض به آنان نیستند:
1- آنان که به گروه و دولتی پیوستند که با شما همپیمانند؛ پیمان ویژهای که بر اساس آن نمیتوان متعرض پناهندگان به طرفین پیمان شد (هاشمی رفسنجانی، 1377، ج3: 510)، قهراً نمیتوان برای تعقیب آنان با گروهِ همپیمانِ خود درگیر شد. دولت اسلامی باید پیمان خود را با دولتهای طرف پیمان خود، محترم بشمارد. نقض پیمان در بیان نبوی در حکم بیدینی است: «لا دین لمن لا عهد له» (مجلسی، 1403ق: ج72: 97) و در بیان علوی، تنها فریضة الهی است که همة مردم با تفکرهای مختلف بر آن اتفاق نظر دارند: «فانّه لیس من فرائض الله شیئ الناس اشدّ علیه اجتماعاً مع تفرّق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظیم الوفاء بالعهود» (نهج البلاغه، نامة53).
2- آنان که موضع بیطرفی اتخاذ کرده، نه با مسلمانان درگیر میشوند و نه با دشمنان آنان. اگر این گروه از جنگ با مسلمانان پرهیز کرده، تقاضای صلح نمودند، مسلمانان نمیتوانند این تقاضا را نادیده گرفته، متعرض آنان شوند. از تعبیر (فما جعل الله لکم علیهم سبیلاً) در انتهای آیه بر میآید که تعرض، درگیری و جنگ با آنان جایز نیست.
گروه دوم: آیات جهاد
دستة دیگری از آیات که میتواند برای اثبات صلح، مورد استناد قرار گیرد، آیات جهاد است. بدین معنا که هیچ یک از آیات جهاد، بر لزوم جهاد با کافران و مشرکان به صرف کفر و شرکشان دلالت ندارد؛ بلکه در هر کدام دلیل و موجبی برای جهاد وجود دارد، این آیات عبارتند از:
ـ در برخی، دستور جهاد با کسانی صادر شده است که با مسلمانان سر ستیز دارند (بقره(2): 190-191)؛
ـ در برخی دیگر از این آیات، دستور جهاد با کسانی داده شده است که بر ضد مسلمانان توطئه و فتنه میکنند (بقره(2): 193؛ انفال(8): 38-39)؛
ـ در بعضی نیز، دستور قتال با کسانی داده شده است که عدهای را به استضعاف کشیده و به آنان ستم میکنند (نساء(4): 75)؛
ـ در تعدادی هم برای پایاندادن به آزار و اذیت مشرکان و امنیتیافتن مسلمانان برای حفظ اعتقادات دینیشان، تشویق به جهاد میکند (بقره(2): 191-195؛ انفال(8): 38).
از آیات فوق، استفاده میشود که فلسفة جهاد، یکی از عوامل یاد شدة در آنهاست و هیچ کدام بر جنگ و جهاد با مشرکان، صرفاً به دلیل نپذیرفتن آیین اسلام دلالت ندارند. بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که قاعده در روابط دولت اسلامی با دولتهای دیگر، «صلح و همزیستی مسالمتآمیز» است؛ مگر آنکه دولتی با دولت اسلامی سر ستیز داشته باشد، یا به توطئه و فتنهگری بر ضد مسلمانان بپردازد و یا گروهی از موحدان را به استضعاف درآورد.
ازاینرو، همانگونه که جنگ و جهاد به دلیل و مجوز نیاز دارد و در آیات فوق، در واقع همان دلایل و مجوّزها بیان شده است، به مقتضای یکی دیگر از آیات قرآن، اصولاً کشتن هر فردی به مجوّز نیاز دارد و الّا کشتن بیدلیل یک نفر، برابر با کشتن همة مردم است: «مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الأَرْضِ فَکَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًاً» (مائده(5): 32).
چنانکه ملاحظه میشود، کشتن یک فرد، بدون آنکه کسی را کشته باشد یا در زمین فساد کرده باشد، در حکم کشتن همگان است و فرقی نمیکند که قاتل یا مقتول، چه کسی باشد، مسلمان باشد یا کافر یا کتابی. در عبارت «من قتل نفساً» از اطلاق (مَن) و (نفساً) برمیآید که هر کسی، دیگری را بدون موجب (قتل یا فساد در زمین) بکشد، گویی همة مردم را کشته است.
معلوم میشود که حیات هر انسانی با حیات همة مردم ارتباط دارد و در حکم آن است. اگر از این آیه، همین یک نکته استفاده شود که کشتن انسانها به مجوز نیاز دارد، بحث ما کافی است و چون دلیلی نداریم که کافر و مشرک را به سبب کفر و شرک میتوان کشت، پس قاعده در رابطه با دولتهای کافر غیر معاند و غیر متخاصم، نمیتواند جنگ و جهاد باشد؛ چون کشتن انسانها را در پی دارد. البته آیة فوق، ناظر به قتل در مقام مجازات است و تنها دو جرم «قتل» و «فساد فی الارض»، مجازات قتل را به دنبال دارد، اما یک قاعدة کلی را بهدست میدهد و آن عدم جواز قتل بدون مجوّز است.
سازگاری اصالت حکم (صلح) با جهاد برای حاکمیت دین خدا
در بعضی از آیات قرآن، تعبیری وجود دارد که جنگ را تا استقرار حاکمیت دین خدا لازم میشمارد و به نظر میرسد این با قاعدهبودن صلح و همزیستی مسالمتآمیز در تعارض باشد. این تعبیر در دو آیه ذیل آمده است:
ـ «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّه» (انفال(8): 39)؛
ـ «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَ تَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ» (بقره(2): 193).
در این آیات، غایت قتال با کفار «فقدان فتنه» و «حاکمیت دین خدا» دانسته شده است. هر چند عدهای با استناد به حدیثی، فتنه را در تفسیر آیه، «کفر و شرک» معنا کرده و وجوب جنگ و جهاد با مطلق کفار و مشرکان را نتیجه گرفتهاند که به حسب ظاهر با اصالت صلح و همزیستی مسالمتآمیز با دولتهایی که بر ضد مسلمانان توطئه و فتنه نمیکنند، منافات دارد، ولی چنانکه برخی از مفسران متوجه شده و تذکر دادهاند، هر کافر و مشرکی منشأ فتنه نیست؛ بلکه مشرکانِ دارای قدرت سیاسی و زیادهخواه و توسعهطلب، منشأ فتنه و آزار و اذیت مسلمانانند و باید با این گروه جنگید تا فتنه پایان یابد و با پایان فتنه و فتنهگری، دین خدا با حجت و برهانی که دارد و حکمت و موعظهای که ابزار تبلیغ آن است، در جهان، حاکمیت پیدا خواهد کرد.
به عبارت دیگر، «جنگ و جهاد» پایانبخش «فتنه» و «تبلیغ و ارشاد»، «تحققبخش دین خدا در پهنة گیتی» است (طباطبایی، 1412ق، ج9: 75-76؛ جوادی آملی، 1387، ج9: 624 ـ 625).شیخ طوسی «برچیدن کفر» را به عنوان «غایت جنگ و جهاد» در آیه نمیپذیرد و این پرسش را مطرح میکند که چرا نفرمود: «حتی لاتکون کفراً»؟ سپس پاسخ میدهد که کافرانِ اسیر و ذلیل، نمیتوانند مردم را به خود فرا بخوانند؛ بلکه کفار عزیز و قدرتمند چنین توانی دارند (شیخ طوسی، 1409ق، ج 5: 121)؛ یعنی وجود کافرانی در روی زمین که فاقد قدرت سیاسی هستند با حاکمیت دین خدا منافاتی ندارد.
وی در تفسیر آیة «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ» (توبه(9): 33)، غلبة اسلام بر ادیان را با «دلایل و حجج» میداند، نه با جنگ و جهاد (شیخ طوسی، بیتا، ج2: 548).طبرسی نیز فتنهگری را کار مشرکانی دانسته است که با مسلمانان همپیمان نیستند و چون در میان قوم و قبیلة خود، احساس قدرت میکنند، در دین خدا فتنهگری کرده و مردم را به عقاید خود فرا میخوانند (طبرسی، 1403ق، ج2: 543).
ازاینرو، حاکمیت دین خدا به معنای تحمیل ایمان و عقیدة توحیدی به کفار و مشرکان نیست و وجود کفار و مشرکان در دارالاسلام، با در نظرگرفتن شرایطی، منافاتی با حاکمیت دین خدا ندارد. بنابراین، مسلمانان وظیفه ندارند برای مسلمانکردن کفار و مشرکان بجنگند و اصولاً راه مسلمانکردن غیر مسلمانان، جنگ و جهاد نیست؛ بلکه دعوت با موعظه و حکمت و جدال احسن است (نحل(16): 123).
ملاحظه میشود که بنا بر تفسیر گروهی از دانشمندان و متفکران اسلامی، تعبیر «و یکون الدین لله» با تنظیم روابط دولت اسلامی با دول دیگر، بر اساس صلح و همزیستی مسالمتآمیز، هیچگونه تنافی و تضادی ندارد.نتیجه آنکه، با توجه به آیات جهاد، از آنجا که در تمامی آنها اسباب و عواملی برای جنگ و جهاد برشمرده شده است، قاعده در روابط دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی، صلح و همزیستی مسالمتآمیز است و جنگ و جهاد، تنها در شرایطی خاص و به عللی از عوامل، مشروع یا واجب میشود.
برخی از علمای اهل سنت برای اثبات قاعدهبودن صلح در روابط بینالملل، به آیات و تعبیرات دیگری از قرآن (بقره(2): 208؛ حشر(59): 23؛ یونس(10): 25؛ مائده(5): 25-26) استدلال کردهاند (القاسمی، 1982م: 145-153) که به نظر میرسد نمیتوان برای اثبات مدعا به آنها استناد کرد؛ ازاینرو، از طرح و بررسی آنها صرفنظر میشود.
نتیجهگیری
از آیات متنوعی از قرآن استفاده شد که اصل و قاعده در روابط دولت اسلامی با دولتهای غیر اسلامی، صلح و همزیستی مسالمتآمیز است. برخی از آن آیات، به برقراری روابط حسنه و عادلانه با دولتهای غیر معاند تشویق کرده و برقراری چنین رابطهای را تنها با کافران معاند منع نموده است. در برخی دیگر، صلح با دولتهای صلحطلب، هر چند سابقة عناد و دشمنی با مسلمانان را داشته باشند، الزامی و در بعضی دیگر، تعرض به دولتهای بیطرف و همپیمان ممنوع شمرده شده است.
در گروه دیگری از آیات، برای جنگ و جهادعلل و موجباتی ذکر شده است که معلوم میشود با هیچ دولت و گروهی- حتی اگر کافر و مشرک باشد ـ بدون دلیل و موجب نمیتوان جنگید و هیچ کافر و مشرکی را بدون دلیل نمیتوان به قتل رساند و دلیلی بر اینکه «کفر و شرک» صرفاً به عنوان یک باور نادرست، موجبی برای جهاد شمرده شده باشد، بدون آنکه به ارتکاب عمل مجرمانهای مانند: قتل، فساد در زمین، فتنهگری علیه دین مسلمانان، توطئه بر ضد مسلمانان، آزار و اذیت مسلمانان، حمله به سرزمینهای اسلامی و ظلم و ستم به عدهای موحّد مظلوم، منتهی شود وجود ندارد.
منابع و مآخذ1. قرآن کریم.2. نهج البلاغه.
3. آصفی، محمدمهدی، الجهاد، مقرر: ابومیثم الشبیب، قم، بوستان کتاب، 1379.
4. ابن منظور، لسان العرب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1408ق.
5. القاسمی، ظافر، الجهاد و الحقوق الدولیة العامة فی الاسلام، بیروت، دارالعلم للملایین، 1982م.
6. جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، قم، مؤسسه اسراء، چ2، 1387، ج9. .
7. حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر، تذکرة الفقهاء، قم، مؤسسه آل البیت:، 1419ق.
8. راغب اصفهانی، المفردات، قم، مکتبة المرتضویه، بیتا.
9. شیخ طوسی، تبیان، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1409ق، ج5.
10. ------- ، مبسوط، قم، مؤسسة النشر الاسلامی، بیتا.
11. طباطبایی، سیدمحمدحسین، المیزان، قم، مؤسسة اسماعیلیان، چ5، 1412ق.
12. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، قم، مکتبة آیت الله مرعشی نجفی، 1403.
13. فاضل سیوری، جمالالدین مقداد بن عبدالله (فاضل مقداد)، کنز العرفان، تهران، انتشارات مرتضوی، بیتا.
14. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، بیروت، دارالسرور، 1411ق.
15. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، الطبعة الثالثه، 1403ق.
16. مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، قم، انتشارات صدرا، چ4، 1378.
17. نجفی، محمدحسن، جواهر الکلام، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چ7، 1981م.
18. ورعی، سیدجواد، مبانی فقهی جهاد، قم، بوستان کتاب، 1388.
19. هاشمی رفسنجانی، اکبر، تفسیر راهنما، قم، بوستان کتاب، چ2، 1377، ج3.
سیدجواد ورعی /محقق حوزه و عضو هیأت علمی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه.
منبع: فصلنامه حکومت اسلامی شماره57انتهای متن/
02:30 - 4 اردیبهشت 1392