بررسى انتقادى شش سفرنامه مهم اروپایى دوره صفوى

خبرگزاری فارس: سفرنامه‏ها على‏رغم ارائه اطلاعات مفید اجتماعى در انعکاس واقعیت‏هاى جامعه ایران دقیق نیستند و یکی از علل دقیق نبودنشان این است که به خاطر بیگانگى از فرهنگ ایرانى ـ شیعى، در فهم بسیارى از کنش‏هاى مردم ایران،بخصوص رفتارهاى دینى ایرانیان دچار مشکل هستند.
نکات مهم در تاریخ‏نگارى اروپاییان از دوره صفویه در تاریخ‏نگارى، منابع و اسناد نقش مهمى را ایفا مى‏کنند، بخصوص اگر این منابع دست اول بوده و حاکى از مشاهدات نویسنده باشند. اما در عین حال، باید توجه داشت که صرف معاصر بودن و حتى شاهد ماجرا بودن نباید خواننده را به اشتباه بیندازد؛ چراکه در برخى از موارد، سندى با وجود دست اول بودن، از اعتبار کافى برخوردار نیست. در تنظیم یک سند تاریخى، هریک از عوامل «نویسنده»، «مخاطب»، «شرایط تنظیم سند» نقش اساسى را ایفا مى‏کنند؛ به این معنا که گاهى نویسنده داراى عقاید و اعتقادات خاصى است و حوادث اطراف خود را با عینک اعتقادات خود مى‏نگرد؛ مسئله‏اى که موجب مى‏شود نویسنده اصل حادثه را وارونه درک کند. گاهى اوقات، براى خوشایند مخاطبان خود که از اقشار خاصى هستند واقعیت را طبق میل آنها معنا مى‏کند و گاهى نیز به خاطر موقعیت خاصى که در آن قرار دارد، مجبور است از برخى از واقعیات چشم‏پوشى کند. بنابراین، پیش از هرچیز باید در مراجعه به سفرنامه‏هاى دوره صفوى به نکات زیر توجه داشت: 1. مخاطبان سفرنامه‏ها
با توجه به اینکه مخاطب سفرنامه‏نویسان، ایرانى نیستند و از طرفى، غالب این سفرنامه‏ها براى شناساندن مردم ایران به سایر ملل (عمدتا مسیحى) تألیف شده‏اند، از این‏رو، طبیعى است که نویسنده خود را ملزم به رعایت دغدغه دنیاى مسیحیت بداند نه مردم ایران یا مسلمانان. براى مثال، اگر به کرات شنیده باشد که در عید قربان مردم به یادبود قربانى حضرت اسماعیل علیه‏السلام گوسفند یا شتر قربانى مى‏کنند، باز در نوشتن، کلمه «اسحاق» را جایگزین نام «اسماعیل» مى‏کند؛ چراکه مى‏داند که با توجه به اعتقادات مسیحیان در مورد اسحاق و اسماعیل، آوردن نام «اسماعیل» ممکن است براى او دردسرآفرین باشد.البته شاید تا حدى حق با آنها باشد؛ زیرا امثال شاردن مى‏دانند که اگر از برترى‏هاى اسلام و خوبى‏هاى مسلمانان بنویسند، کتابشان به چاپ نخواهد رسید؛ چنانکه در کتاب شاردن و ایران: آثار شاردن گزینش شده و تنها بخش‏هایى از آن چاپ شده است.615 2. عدم توان درک فرهنگ و اعتقادات ایرانیان از نظر جامعه‏شناسان تفهم‏گرا616 براى آنکه یک محقق بتواند به درستى افعال و رفتار کنشگران را درک کند باید خودش را در اذهان مردمى بگذارد که رفتارشان ممکن است نزد محقق غیرمعمول جلوه کند و از دید آنها به قضایا بنگرد. در اصطلاح به این روش «مشاهده مشارکتى»617 گفته مى‏شود. در این روش، محقق ابتدا باید به درکى از اعتقادات، ارزش‏هاو هنجارهاى کنشگران مورد مطالعه دست یابد و سپس رفتارهاى آنها را بر اساس آن اعتقادات (نه اعتقادات خودش) تفسیر نماید.618
در میان شش سفرنامه مزبور، تنها شاردن نکته فوق را تا حدى رعایت نموده و سعى کرده درک تقریبا درستى از رفتار ایرانیان داشته باشد. حتى گاهى به اشتباهِ خود در عدم درک درست یک رفتار اعتراف مى‏کند؛ مثلاً، در موردى شاردن نقل مى‏کند که یک بار زنى موقّر به او مقدارى کشمش و گردو تعارف کرد. او خیال کرده بود که این زن هرزه است و منظور بدى دارد، اما بعد فهمید که این کار طبق یک رسم قدیمى در ایران انجام مى‏شود.619بجز شاردن، اغلب این سفرنامه‏نویسان کم و بیش اعتقادات مردم و فرهنگ ایرانى را به درستى نمى‏شناختند و رفتار ایرانیان را با عینک فرهنگى خاص خود، نگریسته‏اند. شاید علتش این است که برخى از سفرنامه‏نویسان همانند دلاواله، على‏رغم سکونت زیاد در ایران، زبان فارسى را نیاموختند و تنها با زبان ترکى با مردم تعامل مى‏کردند و طبیعى است که از تعامل با بخش اعظم مردم ایران و فرهنگ فارسى‏زبانان محروم ماندند. علاوه بر اینکه اغلب این سفرنامه‏نویسان به علت آنکه مأمور رسمى دولت یا کلیسا بودند، تعلّق خاص آنها به دولت متبوع خود یا به کلیسا مانع مى‏شد که بخواهند درک درستى از فرهنگ ایرانى و مذهب تشیع داشته باشند. آنها دین خود را بالاتر مى‏دانستند. مثلاً، تاورنیه در شرح داستان یک فرانسوى به نام برنار که شاه سلیمان صفوى از او مى‏خواهد مسلمان شود، مى‏نویسد: «در این مدت "پدر رافائل" فرصت یافت تا با برنار حرف بزند و او را تشویق به استوارى و مقاومت کند و رستگارى جاودانه را به تمامى وعده‏هاى شاه ترجیح دهد.»620
خلاصه اینکه: سفرنامه‏نویسان که در فضاى فرهنگى کاملاً متفاوت از فضاى فرهنگى ایران پرورش یافته بودند، کمتر موفق به درک درستى از فرهنگ و اعتقادات ایرانیان شدند و همین امر موجب مى‏شود که گاهى حتى یک گزارش ساده را غلط ارائه کنند. مثلاً، کمپفر، قربانى عید قربان را یادآور قربانى اسحاق معرفى کرده است،621 در حالى که هرکس که کمتر آشنایى با دین، فرهنگ و آداب و رسوم ایرانیان داشته باشد مى‏داند که هرگز براى یک مسلمان قربانى عید قربان، یادآور اسحاق نیست. یا وقتى شاه عباس سر قبر جدش صفى‏الدین رفته و به دعا و گریه و زارى مى‏پردازد، دلاواله این رفتار شاه را حمل بر ضعف و احساساتى بودن او مى‏کند و عنوان مى‏کند که «احتمال دارد آن روحیه سلحشورى سابق را از دست داده باشد.»622 دلاواله از دعا و راز و نیاز با خدا چیزى نمى‏فهمد؛ زیرا او در فرهنگ مسیحى با چنین چیزى آشنا نبوده و نمى‏داند که گریه و زارى در حضور خداوند به چه معناست. نیز از آن‏رو که اینان درک درستى از ازدواج موقت در اسلام نداشتند، اغلب آن را با رفیقه‏هاى اروپایى یا فحشا اشتباه مى‏گرفتند. مثلاً، شاردن گفته: در سال 1666م، نام و نشان 14 هزار روسپى در در دفتر حکومتى اصفهان به ثبت رسیده بود.623 با توجه به اینکه به چنین چیزى در سایر منابع تاریخى اشاره نشده، احتمال مى‏رود که شاردن با دیدن زنان صیغه‏اى که در جامعه اصفهان آن روز خیلى هم زیاد بودند، آنها را روسپى تصور کرده است.
حجاب زنان از مهم‏ترین چیزهایى است که اکثر این سفرنامه‏نویس‏ها نتوانستند درک درستى از آن داشته باشند؛ از این‏رو، تلاش کرده‏اند آن را به حسادت مردان624 و خودخواهى مردانه و زندگى مردسالارانه در ایران معنا کنند و چنین وانمود کنند که زنان در زندان همیشگى به سر مى‏برند و اگر روزى بتوانند، از آن خارج خواهند شد.625 حتى پیترو دلاواله که با یک بانوى مسیحى شرقى در عراق به اسم بانو معانى ازدواج کرده بود و به همراه این خانم مسافرت‏هاى خود را پى مى‏گرفت، نیز حجاب را از دید یک زن شرقى غیرمسلمان معنا کرده است. هرچند او در قضاوت خود درباره حجاب، پیش از هر چیز تفکر و پیش‏داورى اروپاییانى که آن را نوعى فشار مردان بر زنان مى‏دانستند، رد مى‏کند و همچنین حجاب را ناشى از حسادت مردان نمى‏داند، اما در عین حال، او حجاب را از محتواى دینى آن خارج کرده و آن را صرفا یک امر فرهنگى مى‏داند و ریشه‏هاى آن را به قبل از اسلام برمى‏گرداند.626
علت آن این است که همسر او با آنکه مسیحى است، رعایت حجاب مى‏کند و حتى وقتى که از او مى‏خواهد در مقابل افراد خاصى حجابش را بردارد تا آنها بتوانند صورتش را ببینند، ناراحت شده و به حالت خشم جواب مى‏دهد: «مگر آنان چه کسانى هستند که من در مقابلشان حجاب از چهره برگیرم؟»627 سپس نویسنده به خودش دلدارى مى‏دهد که وقتى به ایتالیا رفتم زنم را مجبور مى‏کنم حجابش را بردارد! در ادامه، وى انواع حجاب زنان را برشمرده و حجاب در اقشار مختلف را متفاوت مى‏داند و باز تأکید مى‏کند که حجاب یک مؤلفه فرهنگى است و ربطى به اسلام ندارد: «معمولاً در بین ایرانیان زنان با روى باز در حضور مردان حاضر نمى‏شوند و حتى عیسوى‏هاى مقیم ایران نیز به تبعیت از آداب و رسوم کشور این کار را نمى‏کنند.»628 پیترو دلاواله تحت تأثیر همین ذهنیت (البته برخلاف سایر اروپایى‏ها) حجاب را مانع حضور زن در جامعه نمى‏شمارد؛ از این‏رو، در مورد قزوین مى‏نویسد: «زن در کوچه‏هاى قزوین فراوان است، ولى همه پیاده هستند و روى خود را پنهان مى‏کنند... زنان نسبت به مردان این رجحان را دارند که مى‏توانند طرف مقابل را ببینند و خود دیده نشوند، در حالى که مردان متقابلاً قادر به این کار نیستند.»629
دلاواله این درک ناقص خود از حجاب را مدیون زن شرقى خود است که در بین مسلمانان زندگى کرده و بدون آنکه الزام دینى داشته باشد، حجابش را رعایت مى‏کند. با این حال، دلاواله نیز تا درک درست از حجاب فاصله زیادى دارد. از دیگر مواردى که اروپاییان در درک آن فرومانده بودند مسئله عزادارى براى امام حسین علیه‏السلام مى‏باشد. براى نمونه، کمپفر در سفرنامه خود مى‏نویسد: ایرانیان ده روز اول ماه محرم را هر ساله به تجدید خاطره این واقعه جان‏سوز مى‏گذرانند... . به زودى رقصى آغاز مى‏گردد که در ضمن آن، نام حسین را به صداى بلند ذکر مى‏کنند نه با ناله و شکوه، بلکه با صدایى خشمناک، به تبعیت از آهنگ آواز، نوحه‏خوانان در دایره‏اى کنار هم جمع مى‏شوند و در عین اینکه پا بر زمین مى‏کوبند سینه را با مشت مى‏زنند. کسى که با این مراسم آشنا نباشد شاید بپندارد که ساحران را در حال رقص مى‏بیند. آرى حرکات و چهره کسانى که در عزادارى شرکت کرده‏اند حالتى چنین خشن و انتقام‏جویانه دارد. این نمایش ساعت‏ها به طول مى‏کشد.630 کمپفر به خود این اندازه زحمت نداده که فلسفه این حرکات مخصوص در عزادارى، یا علت آنها را از مردم بپرسد و از نزد خود، اسم آن حرکات را رقص مى‏گذارد؛ تشبیهى که به شدت مورد نفرت مى‏باشد. از موارد دیگر، قضاوت در مورد نگرش دینى مردم نسبت به شاه مى‏باشد. با آنکه شاردن بیشتر با آداب و فرهنگ ایرانیان آشنا شده، با این حال باز اشتباه مى‏کند.
وى در این خصوص مى‏نویسد: ایرانیان مى‏پندارند، که شاه ایشان با عنوان جانشین و خلیفه امام، واجد نیروهاى ماوراى طبیعى و من جمله داراى استعداد شفابخش بیمارى‏هاست. من دیده‏ام که بیماران، خود را در پاى سلطان به زمین مى‏کشیدند یا در راهى که وى مى‏رفت فنجانى آب به دست مى‏گرفتند و از وى استدعا مى‏کردند انگشتان خود را در آن خیس کند و آن‏گاه به صداى بلند اعلام مى‏داشتند که یقین دارند با این کار نیروى کافى براى درمان ایشان اخذ خواهند کرد. البته هر کسى درخور چنین شفاى عنایت‏آمیز نیست. تنها نسبت به رجال مورد توجه، آن هم بسیار به ندرت چنین عنایتى مبذول مى‏گردد.631 ممکن است شاردن شاهد چنین چیزى بوده باشد، ولى باید توجه مى‏کرد که ممکن است آن شخص صرفا از سر چاپلوسى چنین کرده باشد (بخصوص که با صداى بلند اعتقاد خود را نزد دیگران اعلام مى‏کند) یا از پیروان فرقه صوفیه است که شاه را مرشد و امام خود مى‏دانند، ولى قاطبه مردم که شیعه دوازده امامى هستند چنین اعتقادى ندارند. از این‏رو، او باید این مسئله را از افراد بیشترى پرس‏وجو مى‏کرد تا معلوم شود که عقاید ایرانیان در مورد شاه چیست؟ 3. اغراق یا وارونه‏نگرى به دلیل داشتن اغراض سیاسى
برخى از این نویسندگان، گاهى انگیزه‏ها و اغراض سیاسى در کارهاى خود داشته‏اند که این اغراض سیاسى در گزارش‏هاى آنها تأثیر گذاشته و بعضا درستى آن گزارش‏ها را زیر سؤال برده است؛ زیرا گاهى براى اهمیت دادن به نقش سیاسى خود، در گزارش اغراق کرده یا امر غیرواقعى را مطرح مى‏کنند تا خود را فرد موفقى جلوه دهند. مثلاً، در سفرنامه برادران شرلى مى‏خوانیم: شرلى به پادشاه اظهار داشت که در صورتى که آن اعلیحضرت از این طرف با عثمانى‏ها در جنگ هستید، من هم کارى خواهم کرد که سلاطین عیسوى از طرف دیگر به محاربه پرداخته، سلطنت عثمانى را به واسطه این اتحاد منقرض سازیم. پادشاه از این مطلب نهایت خوشحال شد و از جهت این تدبیر خوب، از سر آنتوان خیلى تشکر کرد و فورا سفیر عثمانى را که براى انعقاد عهدنامه صلح مابین سلطان عثمانى و شاه ایران آمده بود پس فرستاد... این جواب پادشاه اسباب خوشحالى اهل ایران شد؛ زیرا که در ایران از قدیم مَثَل معروفى بوده است به این مضمون که یک نفر عیسوى از خارج خواهد آمد و به تدبیر او، ایرانى‏ها که جمیع حقوق دیرینه خود را از دست داده بودند دوباره از عثمانى پس خواهند گرفت.»632
بعید نیست که این سخنان نوعى اغراق باشد تا مأموریت خود را موفق جلوه دهد. جالب آنکه مى‏گوید شاه فورا او را سردار کل قشون خود در جنگ با عثمانى کرد، اما او به خاطر مأموریت سفارت نزد دول اروپایى، قول داد که بعد از مراجعت از سفر، این فرمان را اجرا کند.633عجیب‏تر اینکه وقتى شاه در حضور شرلى از یک کشیش درباره پاپ سؤال مى‏کند و به دنبال جواب کشیش، شاه خود شرح مفصلى از داستان حضرت عیسى علیه‏السلام ارائه مى‏دهد که همه عیسویان حاضر در مجلس از گستردگى اطلاعات شاه از دین عیسوى تعجب مى‏کنند، شرلى در توجیه معلومات نسبتا خوب شاه، مى‏گوید که علت معلومات جامع و کامل شاه از مسیحیت به این خاطر است که شاه به او گفته بود: «از وقت آمدن شما به نزد من، من تقریبا عیسوى هستم»؛634 یعنى تنها عیسوى‏ها مى‏توانند چنین اطلاعاتى در مورد حضرت مسیح علیه‏السلام داشته باشند و شاه نیز بعد از آمدن او مسیحى شده است! 4. نقش تعصبات قومى در تحریف واقعیت (برتر پنداشتن اروپاییان)
علایق و ارزش‏ها به صورت ناخواسته در قضاوت‏ها و حتى گاهى اوقات در مشاهدات انسان‏ها تأثیر مستقیم مى‏گذارند. افراد مورد بررسى ما نیز از این قاعده مستثنا نیستند، بخصوص که تفاوت در خصوصیات ظاهرى، فرهنگ، و مذهب مزید بر علت شده است.از این‏رو، از اینکه بعضا دیده مى‏شود به صورت بسیار واضح و صریح ملت ایران را تحقیر مى‏کنند، نباید تعجب کرد: «بعد از چند روزى رسیدیم به کردستان که مملکتى است بسیار وحشى و مسکون از دزدان.»635 «تمام زنان در ایران... حلقه‏اى به بزرگى یک انگشتر با سه سنگ گران‏بها یا مروارید که به آن آویخته است در سوراخ چپ بینى به نشانه تعلق و وابستگى دارند... .»636 برخى همانند دلاواله (که به اعتراف خود، از اشعار فارسى چیزى نمى‏داند)،637 با وجود آنکه زبان فارسى و دقایق آن را درست نمى‏شناسند، نه تنها ادبیات اروپایى را برتر از ادبیات و شعر ایرانى مى‏دانند،638 بلکه با جملات سخیف، ادبیات ایرانى را تحقیر مى‏کنند: «این زبان از لحاظ اصطلاحات فقیر است و به قرارى که حدس مى‏زنم، طرز ترکیبات و جمله‏بندى‏هاى آن نیز مشابه زبان‏هاى دیگر شرقى است و تقریبا همه آنها از زیبایى و ابتکار و خلاقیت بهره نبرده‏اند! و فکر نو در آنها کمتر یافت مى‏شود! بنابراین، حدس مى‏زنم شعر فارسى نیز چیز زیاد دلچسبى نباشد!»639
کمپفر وقتى به بحث رشد علمى ایرانیان مى‏رسد، ایرانى‏ها را از نظر فکر و تربیت و علوم، بر ترک‏ها برترى مى‏دهد.640 اما زیرکانه تلاش دارد به نوعى با ابهام سخن بگوید تا به او انتقاد نشود که ایرانیان را بر اروپاییان برترى داده است. او به صورت جزئى افراد دانشمندى را نام مى‏برد که در زمان شاه عباس دوم تلاش کردند از طریق علم و دانش به عظمت ایران بیفزایند. از جمله اینها اعتمادالدوله (محمد بیک) است که اقدام به کشفیات جدیدى در معدنى‏جات زد تا از مواد خارجى بى‏نیاز شوند.641 در مورد کتاب‏هاى درسى ایرانیان نیز مى‏خواهند چنین القا کنند که ایران به نوعى وام‏دار غرب است: «کتاب‏هاى آنها اغلب اثر یک نویسنده قدیم ایران به نام خواجه نصیر از شهر طوس در ایالت خراسان است و حقیقت این است که او در زبان‏هاى یونانى و عربى کاملاً متبحر بوده و بعضى از آثار علماى این دو زبان را به فارسى ترجمه کرده است و آنها حتى ترجمه بعضى از تصنیفات ارسطو را که در مغرب‏زمین مفقود مى‏دانند در اختیار دارند.»642
گاهى نیز ایرانیان را مردمى بى‏حال و بى‏رمق که از بى‏حالى پذیراى هر ستم و ظلمى هستند، معرفى مى‏کنند و در عوض، مردم اروپا را سرزنده و پر جنب و خروش مى‏دانند: «ایرانیان نسبت به فرمان‏هاى سلطان خود فرمان‏بردارى صمیمانه‏اى دارند که از ته دل برمى‏خیزد، و... اگر برخى از فرمان‏هاى آنان ظالمانه و خشن باشد، ناگزیر باید آنها را اطاعت کرد،... و از دو قرن تاکنون سخنى درباره شورش یا انقلاب در ایران به گوش کسى نخورده است. من این فرمان‏بردارى آرام را نتیجه خلق و خوى ایرانیان مى‏دانم؛ زیرا مانند مردم کشورهاى سردسیر ما پر جوش خروش نیستند.»643 5. تحقیر شیوه حکومتى ایران و برتر دانستن پادشاهى اروپایى یکى دیگر از وجوه قوم‏پرستى اروپاییان در این سفرنامه‏ها، تحقیر حکومت در ایران و برتر دانستن شیوه‏هاى حکومت غربى است. این نگرش، بر اثر دو عامل زیر شکل گرفته بود: 1. قضاوت کلى از مشاهده یک واقعه خاص: یکى از اشکالات اصلى در تاریخ‏نویسى سفرنامه‏ها آن است که با دیدن یک واقعه خاص در حکومتِ یکى از پادشاهان صفوى، بدون توجه به همه جوانب قضایا، در مورد کل نظام حکومت ایران قضاوت کرده‏اند.644
روشن است که شاهان صفویه یک دست نبودند؛ برخى از پادشاهان صفویه، همانند شاه طهماسب، بسیار مؤمن و محتاط بودند و تا حدّ ممکن از جنگ با سایر مسلمانان خوددارى مى‏کردند و طالب صلح با عثمانى و مشتاق جنگ با غیرمسلمانان بودند. (شاه تهماسب چهار بار به کشورهاى مسیحى لشکرکشى کرد.)645 برخى دیگر، مانند شاه عباس اول، بسیار مقتدر عمل مى‏کردند و در عین حال، مردم‏دار بودند. برخى نیز، مانند جانشینان شاه عباس، بسیار خودرأى و مغرور و نالایق بودند. از آن‏رو که سفرنامه‏نویسان فوق‏الذکر در زمان شاه عباس و جانشینان او، در ایران حضور داشتند و کم و بیش به دربار رفت و آمد مى‏کردند، با دیدن یک صحنه از خشونت ـ مثلاً ـ شاه صفى، درباره حکومت ایرانیان قضاوت مى‏کردند. مثلاً، شاردن مى‏بیند که شاه سلیمان در حالت مستى دستور داد سرهنگى را بى‏رحمانه و «تقریبا براى هیچ و پوچ» چوب زدند که دو روز بعد بر اثر جراحاتش مرد و یا دست یک مشعل‏دار را که بسیار دور پیشاپیش او گام برمى‏داشت جلوى چشمانش بریدند.646 شاردن تحت تأثیر نتیجه کلى که از امثال حوادث فوق گرفته، در مورد نوه دخترى شاه عباس کبیر مى‏نویسد: «وى بیست سال داشت و به هیچ وجه چشمانش را بیرون نیاورده بودند و این امر در ایران معجزه به شمار مى‏رود؛ زیرا هر که در خانواده شاهى به دنیا آید، چشمانش را بیرون مى‏آورند، خواه از طرف زنان خاندان سلطنتى باشد و خواه از جانب مردان؛ یا آنکه به هنگام تولد، چنین نوزادان را شیر نمى‏دهند، تا بمیرند.»647
شاردن تحت تأثیر همین تفکر نتیجه مى‏گیرد: «در ایران وقتى شاه کسى را محکوم کرد، دیگر نمى‏توان در این باب با او سخنى گفت و درخواست بخشش هم نمى‏توان کرد. حتى اگر در مستى و خارج از حال عادى فرمان داده، باید فرمان او اجرا شود، وگرنه سخن خود را که در حکم قانون است، نقض کرده و قانون نمى‏تواند ناقض خود باشد!»648 سخن شاردن موهم این اندیشه است که در ایران استبداد و ظلم شاه بر اساس یک قانون لازم‏الرعایه صورت مى‏گیرد. البته شاهان در طول تاریخ ظلم‏هاى فراوانى نسبت به مردم و خودشان روا داشته‏اند، اما مسلم است که قانونى به این شکل در ایران وجود نداشته است، بلکه این موارد از بى‏قاعدگى و لجام‏گسیختگى برخى از شاهان بوده است که نظیر آن در تمام دنیا یافت مى‏شود؛ اما از نظر این سفرنامه‏نویسان هیچ‏گاه این بى‏قاعدگى در کشورهاى اروپایى به عنوان قانون تلقّى نمى‏شود.در ادامه روشن خواهیم کرد که چگونه پادشاهان ایران نیز توسط قوانین دینى، علما و مردم محدود مى‏شدند.
2. مقایسه بین حکومت ایران و اروپا: مقایسه حکومت ایران با اروپا موجب شده تا این دسته از اروپاییان دچار قضاوت‏هاى نادرست از نوع حکومت در ایران گردند؛ زیرا اینان در اروپا با دو نوع حکومت مواجه بوده‏اند: 1. حکومت‏هاى داراى قانون اساسى و مقید به مجلس سنا یا مجلس اعیان که قانون اساسى قدرت شاه را محدود مى‏کرد؛ 2. حکومت‏هاى استبدادى و مطلق‏العنان. آنها خیال مى‏کردند که حکومت باید یکى از این دو باشد و از آن‏رو که آثارى از مجلس سنا یا مجلس اعیان در ایران دیده نمى‏شد، پس باید حکومت مطلق‏العنان و مستبد باشد. براى مثال، کمپفر در مقایسه این دو نوع حکومت مى‏نویسد: «در بقیه جهان قدرت دولت یا با توافقى رسمى و شناخته‏شده یعنى توسط قانون اساسى محدود مى‏شود یا موانعى غیرمتعارف و در عین حال، غیرقابل غلبه در راه آن وجود دارد. اما پادشاه صفوى برخلاف آنچه گفته شد به هر کارى مجاز است و هیچ رادع و مانعى در سلطنت خود نمى‏شناسد. شاه صفوى ایران از حقوقى کاملاً نامحدودومستقل در اعمال‏قانون‏برخورداراست.»649 تاورنیه نیز شیوه حکومت در ایران را بسیار مستبدانه معرفى مى‏کند: «مى‏توان گفت که هیچ حکمرانى در جهان مستبدتر از شاه ایران نیست.»650 آیا حاکمان صفوى مستبدترین و ظالم‏ترین حاکمان دنیا بودند؟ واقعیت چیست؟ براى روشن کردن واقعیت باید دو نکته را مدنظر قرار داد (در سفرنامه‏ها نیز به این دو نکته اشاره شده است):
اولاً، تمامى شاهان صفوى کم و بیش با قوانین شرع محدود مى‏شدند، به گونه‏اى که حتى گاهى یک بار شاه نتوانست درباره کسانى که نسبت به او سوءقصد کرده بودند، تصمیم بگیرد، و چنان‏که پولاک نوشته: هنگامى که سه نفر به جان شاه سوءقصد کردند، علما با کشتن آنها به مخالفت برخاستند و مى‏گفتند: چون سوءقصدکنندگان سه نفر هستند بر حسب فقه شیعه نمى‏توان آنها را قصاص کرد، بلکه مى‏توانند با پرداختن مبلغ معین جریمه، آزادى خود را به دست آورند.651نمونه دیگر آنکه وقتى در حضور شاه بنا بر درخواست کمپفر آلمانى، شاه سلیمان صفوى بیگانگان را بر رعایاى خود ترجیح مى‏داد، شیخ‏الاسلام زبان به انتقاد گشود.652 شاردن نیز در توصیف نوع حکومت در ایران ابتدا متذکر مى‏شود که «در ایران، هیچ‏گونه شوراى دولتى وجود ندارد»653 اما در عین حال، یادآور مى‏شود: «یک چیز هست که گاهى مى‏توان در برابر اراده امیر و حاکم به میدان و مصاف آورد و آن مذهب است... زیرا قوانین شرع برترى دارد... .»654کمپفر نیز معترف است که حقوق در ایران به دو قسمت تقسیم مى‏شود: 1. حقوق عرف که متکى است به رویه‏هاى قضائى رایج در یک محل که دیوان‏بیگى یا داروغه‏ها، پرواى آن را دارند؛ 2. حقوق شرع که به عهده صدر قضات روحانى است که «حاکم شرع» نامیده مى‏شدند؛655 زیرا عالم شرع یا مجتهد قدرتى داشت که به سختى با قدرت شاه رقابت مى‏کرد.
کمپفر در مورد ویژگى‏هاى مجتهد مى‏نویسد: «تمام صاحبان مقامات عالى دینى... از نظر حیثیت و احترام در درجه‏اى بعد از کسى قرار دارند که عالم به کتاب است و "مجتهد" لقب دارد. این لقب حاکى از حد اعلاى روحانیت و پیشوایى بى‏چون و چند بر مؤمنین است. نه عنایت خاص شاه و نه همراهى و همدلى روحانیون یا بزرگان هیچ‏یک در رسیدن به این مقام مؤثر نیست... فرمانروا تنها وظیفه دارد به حفظ و اجراى نظرات وى همت گمارد. برحسب آنچه گفته شد، مجتهد نسبت به جنگ و صلح نیز تصمیم مى‏گیرد؛ بدون صلاحدید وى هیچ کار مهمى که در زمینه حکومت بر مؤمنین باشد صورت نمى‏پذیرد.»656 وى براى توجیه حقّ دخالت مجتهد در امور سیاسى، چنین استدلال مى‏کند: «هر گاه لازم باشد که مسلمانان طبق مشیت الهى هدایت شوند، پس ناگزیر خدا باید اراده‏اش را به یکى از مردم فانى، اعلام دارد. ولى کیست که براى این کار شایستگى دارد؟ آیا این شخص یکى از رؤساى دنیوى است که به خاک و تن بستگى دارد؟ چنین قالبى نمى‏تواند جاى مناسبى براى عنایت مخصوص ذات بارى باشد، مشیت خدایى فقط بر کسى تجلّى مى‏کند که عمرى را در معنویت گذرانده و با چشم‏پوشیدن از لذات دنیوى، دل را مهبط انوار الهى کرده باشد. اما شاه که خداوند، زمام رعایا و اداره کشورش را به دست او سپرده است باید از زبان مجتهد وقت نیت و مشیت او را دریابد.»657
ظاهرا این توجیه براى مجبور بودن شاه به اطاعت از مجتهدان، کمپفر را راضى نکرده است؛ چون در ادامه مى‏نویسد: «اما درباره احترامى که شاه صفوى به مجتهد مى‏گذارد این را مى‏توان گفت که قسمت زیادى از آن متصنع است و در این کار، شاه پرواى مردم را مى‏کند؛ زیرا پیروى مردم از مجتهد تا بدان پایه است که شاه صلاح خود نمى‏داند به یکى از اصول غیرقابل تخطى دین تجاوز کند و یا در کار مملکت‏دارى به کارى دست بزند که مجتهد ناگزیر باشد آن را خلاف دیانت اعلام کند.»658بنابراین، آن‏گونه که در برخى از سفرنامه‏ها آمده است، پادشاهان صفوى نه تنها مطلق‏العنان نبودند، بلکه از علما و مجتهدان حساب مى‏بردند و حتى جرئت نداشتند که در ملأ عام شراب بنوشند تا چه برسد به کارهاى دیگر.659 ثانیا، استبداد و ظلمى که اروپاییان از آن یاد کرده‏اند و خود شاهدش بودند خشم و استبدادى بود که نصیب اشراف و صاحب‏منصبان مى‏شد؛ ظلم شاهان صفوى بیشتر از آنکه متوجه رعایا گردد متوجه اشراف و صاحب‏منصبان و اطرافیان شاه بوده است. و در این میان، بیشترین آسیب را برادران شاه و حتى فرزندان برادران آنها مى‏بینند.660 مثلاً، وقتى که شاه احساس مى‏کند یکى از صاحب‏منصبانش قصد تملق او را دارد دستور مى‏دهد دو دندان او را بکنند.661
تاورنیه از نظم دقیق و شدید و رعایت حقوق مردم در میان لشکریان شاه عباس تعجب مى‏کند؛ اینکه چگونه یک لشکر چند صد هزار نفرى از منطقه‏اى عبور کنند، ولى به یک نفر یا اموال یک نفر آسیب وارد نشود و حتى وقتى مردم یکى از دهات، از فوجى که فرماندهى آن به عهده حاکم استراباد بود شکایت کردند که میوه‏هاى باغ ما را چیده است بدون آنکه پولش را بدهد، شاه عباس دستور مى‏دهد تیرى از وسط بینى آن فرمانده عبور دهند و او را در میان لشکر بچرخانند تا سایرین عبرت گیرند.662 مشاهده چنین صحنه‏اى، با وجود کِبَر سن فرمانده، بسیار رقت‏انگیز بود. وى همچنین مى‏نویسد: «انضباط شدید چنان برقرار بود که قوا از هر جا مى‏گذشت کاملاً به نفع سکنه محل تمام مى‏شد و هرچه سربازان مى‏خریدند پولش را فورا پرداخت مى‏کردند، به نحوى که اردو زدن قشون در یک محل براى مردم آنجا واقعا مفید بود و من به این مناسبت یاد عبور سربازان خودمان افتادم که در سر راه خود از مال دوست و دشمن چیزى باقى نمى‏گذارند و سکنه محلى همه از ترس ظلم و ستم آنها فرار اختیار مى‏کنند. در اینجا بر عکس، وقتى قشون از محلى رد مى‏شود، فروشنده‏هاى دوره‏گرد از تمام اطراف و جوانب به مسیر آنها هجوم مى‏آورند تا به سربازان اشیاى مختلف و آذوقه بفروشند.»663
این موارد نشان مى‏دهد که مردم نیز در حکومت صفویه نقش مهمى داشتند، به گونه‏اى که گاهى مردم شورش مى‏کردند و شاهان صفوى نیز از مردم حساب مى‏بردند. مثلاً، شاردن نقل مى‏کند که در اصفهان شاهد اعتراض جمعى بود که علیه تعدى و اجحاف میراب بزرگ پایتخت اقامه مى‏گردید.شاردن پس از تذکر این مطلب که دهقانان شاکى ایرانى چوب و شاخه خشک به دست مى‏گیرند، ادامه مى‏دهد: «آخرین بار که من دیدم این شکایت و عرض حال را دارند در سال 1676 علیه "میراب" یا امیر آب‏ها بود. مردم یک ناحیه نزدیک دو فرسخى اصفهان نه هزار لیره به او داده بودند که ده روز متوالى آب داشته باشند، اما فقط یک روز آب به آنان رسانید. کشاورزان با شاخه‏هاى درخت در دست به دادخواهى آمدند. و شاه نیز اقدام به جریمه میراب کرد.»664 هرچند این شورش بر علیه شخص شاه نیست، اما روشن است که شاه ملاحظه مردم را کرده و به خاطر جلب رضایت مردم، مأمور خود را تنبیه نموده است؛ زیرا بیم آن داشت که اگر چنین نکند، این شورش‏ها متوجه خود او خواهد شد.بنابراین، شاهان صفوى داراى اختیار مطلق نبودند. آنها نمى‏توانستند هر کارى که دلشان بخواهد، انجام دهند، بلکه باید ملاحظه خیلى چیزها از جمله مجتهدان و مردم را مى‏کردند.
علاوه بر این، قوانین دینى دست آنها را تا حدى بسته بود. حتى مى‏گسارى شاهان، که در این سفرنامه‏ها درباره آنها قلم‏فرسایى شده، در خلوت درباریان و سفراى خارجى صورت مى‏گرفته است. البته برخى از شاهان صفوى که اقدام به این کار در ملأعام مى‏کردند منفور جامعه شده و علما علنا در برابر آنها موضع مى‏گرفتند. مثلاً، شاردن مى‏نویسد: «اهل منبر مى‏گویند: چگونه ممکن است که این پادشاهان شرابخوار و هوسباز، خلیفه خدا باشند.»665 وى همچنین از شخصى به نام ملاکاظم نام مى‏برد و مى‏گوید: «پس از آنکه از راه زهد و ورع، قبول عام یافت، شروع کرد از اخلاق و عادات شاه عباس ثانى مذمّت کردن و کار را به جایى رسانید که مى‏گفت این پادشاه، دائم‏الخمر است و در نتیجه، کافر شده،... باید او را کشت و به جایش یکى از پسران شیخ‏الاسلام را که نوه شاه عباس کبیر است برگزید. من همچنین اهل منبر و اهل ادب و شخصیت‏هاى بسیار مبرّز و ممتاز را دیده‏ام که همین اعتقاد را داشتند.»666 6. تعصبات مذهبى و ندیدن واقعیات
همان‏گونه که پیش‏تر گفته شد، علایق و ارزش‏ها به صورت ناخواسته در قضاوت‏ها و حتى گاهى اوقات در مشاهدات انسان‏ها تأثیر مستقیم مى‏گذارند، بخصوص اگر این علایق، علایق دینى و ارزش‏هاى مذهبى باشد. از این‏رو، دیده شده که برخى از اروپاییان در مورد مذهب تشیع اظهارنظرهایى مى‏کنند که انسان را به تعجب وامى‏دارد. در ذیل، چند نمونه از این موارد ذکر مى‏شود و قضاوت در مورد آنها به خواننده واگذار مى‏گردد: تاورنیه معتقد است که شاه عباس قبر امام رضا علیه‏السلام را اختراع کرده تا بتواند زیارتگاهى در مقابل بقاع عراق و عربستان عَلَم کند.667 کمپفر نیز که از توجیه معجزات بى‏شمار امام رضا علیه‏السلام درمانده، تلاش مى‏کند به طریقى این معجزات را زیر سؤال ببرد: «خیلى شده است که براى تقویت اعتقاد زائران امام رضا علیه‏السلام خدام کسى را وادار کرده‏اند که خود را به نابینایى بزند. هنگامى که این مرد در اثر توسل به امام رضا ظاهرا بینایى خود را باز یافته را به نشان اجلال و اکرام شفادهنده مقدس با طبل و نقاره در کوچه‏هاى مشهد مشایعت کنند... هنگامى که این نمایش به پایان رسید بازیگر اصلى، از متولیان لباس نوى مى‏گیرد و در حالى که هدایاى بسیارى به چنگ آورده پى کار خود مى‏رود.»668
برخى از این سفرنامه‏نویسان هدف خود از سفر به ایران را خدمت به مسیحیت و مبارزه با عثمانى‏ها به منظور حمایت از مسیحیان عنوان مى‏کنند. براى مثال، کمپفر مى‏نویسد: «عشق به جنگ با این قوم، گویى از بدو تولد با وجود من عجین شده است و وقتى به اوج خود رسید که از سرزمین آنها عبور کردم و دیدم رفتار آنها با عیسویان چگونه است.»669 او در جاى دیگر آرزو مى‏کند که اى کاش دوباره جنگ‏هاى صلیبى از سر گرفته مى‏شد.670 تاورنیه در قدرت مسیحیان اغراق کرده و معتقد است که اگر کمک آنها نبود شاه ایران هرگز نمى‏توانست جزیزه هرمز را فتح کند.671 پیترو دلاواله صریحاایران‏را سرزمین کفار مى‏نامد.672 در جایى هم که از رشد علمى ایرانیان تمجید مى‏کنند، آنها را پایین‏تر از مسیحیان نشان مى‏دهند. شاردن مى‏نویسد: «ایرانیان بعد از مسیحیان اروپا دانشمندترین ملل روى زمین هستند.»673 یا وقتى کمپفر مى‏خواهد از ایران تعریف نماید تلاش مى‏کند بگوید که از این حیث ایران شبیه سرزمین‏هاى مسیحى است.674 (بعد از مسیحیان اروپایى، حتى در مقایسه با مردم چین، دانشمندترین مردم جهانند.»675 همان‏گونه که در جملات فوق دیده مى‏شود، تأکید روى «سرزمین‏هاى مسیحى» یا «مسیحیان اروپا» به نوعى جانب‏دارى مذهبى را در کلمات اینها نشان مى‏دهد.
طرف‏دارى از اقلیت‏هاى دینى در ایران: از دیگر وجوه تعصبات دینى که موجب شده بى‏طرفى این کتاب‏ها زیر سؤال برود، جانب‏دارى فاحش سفرنامه‏نویسان از اقلیت‏هاى دینى مسیحى، ارمنى، مجوسى و... است. با مطالعه این کتاب‏ها، کسى که اطلاع چندانى از تاریخ ایران نداشته باشد خیال مى‏کند این اقلیت‏ها نقش اساسى در تحولات سیاسى ایران داشته‏اند؛ حال آنکه مى‏دانیم اکثر مردم ایران مسلمان بوده‏اند. براى مثال، در سفرنامه تاورنیه در فصل مربوط به اصفهان، که حدود 40 صفحه است، 20 صفحه اختصاص به بخش مسلمان‏نشین اصفهان و 20 صفحه اختصاص به بخش ارمنى‏نشین آن (جلفا) دارد. وقتى هم از رسومات مذهبى ایرانیان سخن مى‏گوید، کلاً 8 صفحه را به عاشورا و عید قرآن و سایر اعیاد مذهبى شیعیان اختصاص مى‏دهد، در حالى که در ادامه، از رسومات مذهبى زرتشتیان 12 صفحه، و از رسومات مذهبى ارمنیان 15 صفحه قلم‏فرسایى مى‏کند. پیترو دلاواله نیز همان‏گونه که در سفرنامه‏اش از ابتدا موضع خود را روشن کرده است، از مسیحیان طرف‏دارى مى‏کند؛ چون فرستاده پاپ به دربار ایران است و این امر را رسالت خود مى‏داند. از آن‏رو که کتاب او رنگ و بوى سیاسى دارد، به نشست و برخاست با شاه و شرح چگونگى طى منازل سفر مى‏پردازد، و به مسائل اجتماعى و آداب و رسوم مردم کارى ندارد. اما با این حال، براى سایر فرق و اقلیت‏هاى دینى جایگاه خاصى قایل است.
براى همین، از صفحه 65 تا 81 کتاب را به آداب و رسوم هندى‏هاى مقیم اصفهان و زرتشتى‏ها اختصاص داده است.به طور کلى، مى‏توان گفت که توجه به دین زرتشتى، حداقل از باب واکاوى حقیقت ایرانى یا بازگشت به ایران قبل از اسلام، براى سفرنامه‏نویسان جالب بوده است و در سفرنامه‏هایى مثل تاورنیه و شاردن مفصل به این مسئله پرداخته شده است.676 7. تک‏ساحت‏نگرى، مانعى براى واقع‏نگرى یکى از اشکالات عمده این سفرنامه‏ها این است که تنها به جنبه‏هاى مادى تمدن و فرهنگ ایرانى توجه دارند و از جنبه‏هاى معنوى و روحانى غافلند، به گونه‏اى که حتى از توجه به فیلسوفانى همچون میرداماد یا ملّاصدرا به خیال آنکه آنان متکلمان شیعى هستند، دورى کرده‏اند.677 این امر باعث مى‏شود که بخش زیادى از حقیقت بر آنها پوشیده بماند و چه بسا با ناقص دیدن، نتایج غلط گرفته شود. به عبارت دیگر، پایه‏هاى اولیه مدرنیته و فرهنگ تک‏ساحتى نوین توسط این مستشرقان پایه‏گذارى شد. اینان کسانى بودند که تلاش کردند دنبال تمدن مادى و توسعه صنعتى و ثروت مادى، سراسر عالم را طى کنند و خود را از هر نوع نسیم معنویت و فطرى محروم نمایند. و این را مى‏توان در تمامى گزارش‏هاى این سفرنامه‏نویسان ردیابى کرد.در اینجا به علت محدودیت ظرفیت مقاله، تنها به یک نمونه از این دست کفایت مى‏شود:
مادى‏نگرى، عامل ناتوانى درک مقام علم و عالم در ایران: بسیارى از سفرنامه‏نویسان به خاطر تک‏ساحتى‏نگرى از درک مقام علم (جداى از سود مادى آن) در نزد ایرانیان درمانده‏اند و حتى نمى‏توانند بفهمند که چرا یک ایرانى تا آخر عمر درس مى‏خواند؛ از این‏رو، همواره با تعجب این مطلب را طرح مى‏کنند: «ایرانیان علم را براى استفاده مادى از آن، کمتر فرامى‏گیرند، بلکه آنها بیشتر علم را به خاطر نفس علم تحصیل مى‏کنند، لذا برخى از افراد در ایران تمام عمر خود را صرف تحصیل علم مى‏کنند، بدون اینکه مشکلات خانواده و تعدد اطفال و یا مقامات دولتى بتوانند آنها را از این کار منصرف نمایند؛ حتى فقر مانع پرداختن آنها به علم نمى‏شود.»678 مسئله دیگرى که بر همین اساس مایه تعجب سفرنامه‏نویسان شده، احترام فوق‏العاده‏اى است که مردم و طلاب به دانشمندان و علما دارند. از این‏رو، این مسئله براى برخى از جهانگردان مثل شاردن تعجب‏برانگیز مى‏باشد؛679 زیرا وقتى علم‏آموزى براى کسب مال شد، دیگر وجهى براى احترام به عالم وجود نخواهد داشت.
مسئله دیگر، فراگیر و همگانى بودن علم‏آموزى در ایران است؛ زیرا از نظر آنان، وجهى ندارد که فردى همه شاخه‏هاى علمى را تحصیل کند؛ چراکه براى او قابل استفاده مادى نیست. شاردن با تعجب مى‏نویسد: «ایرانى‏ها تنها افرادى را واقعا دانشمند مى‏دانند که در کل علوم تبحر داشته باشند و کسى را که فقط در یک رشته تخصص داشته باشد، دانشمند به حساب نمى‏آورند. در نظر ایرانیان، علوم زنجیروار به هم مربوطند و شخص ناگزیر است از ابتدا تا انتها به مطالعه آنها بپردازد.»680در اینجا شاردن چنین اظهارنظر مى‏کند: «شاید به همین علت است که آنها نمى‏توانند در یکى از رشته‏هایى که در اروپا پیشرفت فراوان داشته تبحر کامل حاصل کنند.»681 اولئاریوس تا حدى به درک مسئله پى برده است. او فهمیده که ایرانى‏ها براى علم احترام ذاتى قایل هستند. از این‏رو، مى‏نویسد: «زیرا ایرانى‏ها به کسب دانش و هنر ارزش زیاد مى‏نهند.682 لذا کمتر ایرانى‏اى دیده مى‏شود که خواندن و نوشتن نداند، بدون در نظر گرفتن اینکه در کدام قشر اجتماعى قرار دارد؛ زیرا ایرانیان فرزندان خود را حتى زودتر از معمول به مدرسه مى‏فرستند.683
اما سایرین و حتى شاردن به خاطر نگاه مادى نمى‏توانند درک کنند که چرا علم بدون توجه به فواید مادى آن براى یک ایرانى مهم است. از این‏رو، بدون آنکه بخواهند مسئله را براى خود حل کنند صورت مسئله را تغییر داده و معتقدند که دو علم نجوم و طب به خاطر منافع مادى آن، بیشترین طالب را در ایران دارد: «باید بگویم ستاره‏شناسى آن‏قدر در ایران رایج است که حتى سربازان عامى و بى‏اطلاع نیز در صحنه‏هاى نبرد تقویم از حفظ دارند... تعداد اهل علم و مطلعین رشته‏هاى دیگر علوم نیز نسبتا زیاد است و این عده نوعا از مردمان زحمت‏کشیده‏اى تشکیل شده‏اند که شغل آنها نظامى‏گرى نیست.»684 مسئله دیگرى که ناشى از تک‏ساحتى‏نگرى آنهاست، توجه انحصارى به علوم مادى است. با اینکه آنها به کرّات از دانشمندان بزرگ ایرانى همچون ابن‏سینا و خواجه نصیرالدین نام مى‏برند و متون علمى ـ تجربى آنها را زیر و رو مى‏کنند، اما کوچک‏ترین اشاره‏اى به متون فلسفه مابعدالطبیعه و کلامى آنها نمى‏کنند و حتى به فلاسفه بزرگ معاصر خود، از جمله میرداماد، ملّاصدرا و شیخ بهایى توجهى نمى‏کنند؛ با آنکه برخى از این سفرنامه‏نویسان همچون برادران شرلى در زمان حیات علماى فوق در ایران بوده‏اند و برخى دیگر مثل شاردن وقتى به ایران مى‏آیند حدود 35 سال از فوت میرداماد و 25 سال از فوت ملّاصدرا مى‏گذشته است.
البته مى‏توان حدس زد که شاید اسامى آنها در نزد مردم عامه شهرتى نداشته است یا اینکه سفرنامه‏نویسان بدون آنکه آثار آنها را بخوانند ایشان را جزو گروه متکلمان شیعى به حساب مى‏آوردند. نیز به دلیل آنکه مى‏ترسیدند عقایدشان سست شود (چنان‏که خود در جاهاى مختلف تأکید مى‏کنند باید افرادى به ایران اعزام شوند که عقاید محکم مسیحى داشته باشند، وگرنه در جو آزادى مذهبى که در ایران وجود دارد بسیارى از مسیحیان اروپایى و غیر اروپایى مسلمان شده‏اند685) به طرف آثار آنها نرفته‏اند.686 نتیجه‏گیرىدر بررسى شش سفرنامه از دوره صفوى نتایج زیر به دست آمد: 1. هرچند سفرنامه‏هاى دوره صفوى از منابع دست اول و مهمى هستند، اما توجه به جنبه‏هایى که مى‏تواند مقدار ارزش علمى آنها را براى ما روشن کند ضرورى و لازم است. 2. سفرنامه‏ها على‏رغم ارائه اطلاعات مفید اجتماعى که بعضا در منابع داخلى به آن توجه نشده، در انعکاس واقعیت‏هاى جامعه ایران دقیق نیستند و علت دقیق نبودنشان به یکى از دلایل زیر است: الف) مخاطبان سفرنامه‏ها اروپاییان هستند. از این‏رو، دغدغه‏هاى ایرانیان در این سفرنامه‏ها چندان رعایت نشده است. ب) به خاطر بیگانگى از فرهنگ ایرانى ـ شیعى، در فهم بسیارى از کنش‏هاى مردم ایران، بخصوص رفتارهاى دینى ایرانیان دچار مشکل هستند. ج) تعصبات قومى و مذهبى مانع بزرگى در فهم درست رفتار مردم ایران شده است.
د) مأموریت سیاسى برخى از آنها موجب شده که به خاطر ملاحظات سیاسى، در برخى از مسائل اغراق کنند یا برخى مطالب را ناچیز جلوه دهند. ه.) نگرش مادى سفرنامه‏نویسان باعث شده تا تحلیل‏ها و تفسیرهاى آنها از رفتارهایى که داراى جنبه‏هاى معنوى یا علمى است، نادرست باشد. 3. با توجه به دلایلى که برشمرده شد، آنها «حجاب» را یا معلول حسادت مردانه یا معلول فرهنگ عمومى جامعه معرفى مى‏کنند و از طرحِ مسئله‏اى که به خدا و جهان ماوراء ارتباط داشته باشد به شدت واهمه دارند.از این‏رو، با توجه به اشکالات فوق، رجوع به این منابع در کنار منابع فارسى کارى پسندیده است، اما اتکا به آنها بدون توجه به منابع داخلى، امرى خطرناک و چه بسا موجب تحریف وقایع تاریخى مى‏شود. پی نوشت:615ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 134ـ136. 616ـ این دسته از جامعه‏شناسان معتقدند که استفاده از روش‏هاى علوم طبیعى بهترین روش براى مطالعه و فهم زندگى اجتماعى نمى‏باشد. بنابراین، آنها ترجیح مى‏دهند که براى فهم رفتار دیگران، به جاى مشاهده از بیرون، سعى کنند با زندگى در درون آنها خود را جاى کنشگران قرار دهند تا بتوانند معانى رفتار آنها را درک کنند. Moore Stephoen, Sociology Alive, p. 31.617. Participant. 618. Moore Stephoen, Op.Cit, p. 13. 619ـ به شاردن توضیح داده شد که در اصفهان زنان نازا بر پله‏هاى مناره ته قلعى نوع خاصى از مناره مى‏روند و گردو مى‏شکنند و گرودها را
با کشمش در گوشه چادرشان مى‏ریزند. زن سپس به سوى خانه‏اش برمى‏گردد و به مردانى که سر راه خود مى‏بیند و از آنان خوشش مى‏آید، کمى از این کشمش و گردو تعارف و خواهش مى‏کند آنها را بخورند. ایرانیان معتقدند که این کار نازایى را درمان مى‏کند و آن را در زبان خود «باز کردن گره تنبان» مى‏خوانند... . دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 77ـ78. 620ـ ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 160.621ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 69ـ70. 622ـ پیترو دلاواله، همان، ص 376.623ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 78. 624ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 129.625ـ همان، ص 58؛ آدام اولئاریوس، همان، ص 352. 626ـ پیتر دلاواله، همان، ص 104.627ـ همان.628ـ همان، ص 446.629ـ همان، ص 296. 630ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 180ـ181. 631ـ ژان شاردن، سیاحتنامه شاردن، ترجمه محمد عباسى، ج 8، ص 137ـ149. 632ـ على دهباشى، همان، ص 98و99.633ـ همان.634ـ همان، ص 101.635ـ همان، ص 65. 636ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 216.637ـ پیترو دلاواله، همان، ص 156. 638ـ همان، ص 61.639ـ همان، ص 156.640ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 95. 641ـ ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 220ـ221.642ـ همان، ص 262. 643ـ رسول جعفریان، دین و سیاست در عهد صفوى، ص 55ـ56. 644ـ ر.ک: حسن حسین‏زاده شانه‏چى، «سهم سفرنامه‏هاى اروپایى در معرفى تشیع ایرانیان در غرب»، تاریخ در آینه پژوهش، ش 26، ص37ـ58. 645ـ راجر سیورى، ایران عصر صفوى، ترجمه کامبیز عزیزى، ص 61ـ63. 646ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 247ـ248.
647ـ ژان شاردن، سیاحتنامه شاردن، ج 8، ص 139.648ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 8. 649ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 14.650ـ ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 241. 651ـ ادوارد پولاک، سفرنامه پولاک، ترجمه کیکاوس جهاندارى، ص 226. 652ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 125ـ126.653ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 8.654ـ همان. 655ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 97.656ـ همان، ص 125ـ126.657ـ همان.658ـ همان. 659ـ البته حساب آخوندهاى دربارى را باید از علما و مجتهدان جدا کرد. 660ـ ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 242ـ243.661ـ همان، ص 212.662ـ همان، ص 281ـ282. 663ـ پیترو دلاواله، همان، ص 353.664ـ دیرک‏وان‏در کرویس، همان، ص 255ـ256. 665ـ رسول جعفریان، همان، ص 53. 666ـ ژان شاردن، سفرنانه شاردن، ترجمه حسین عریضى، ص 82. 667ـ ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 190.668ـ انگبرت کمپفر، همان، ص 133. 669ـ همان، ص 93.670ـ همان، ص 243.671ـ ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 364. 672ـ پیترو دلاواله، همان، ص 321.673ـ ژن رزفرانسواز شیبانى، همان، ص 88. 674ـ همان، ص 19.675ـ کریم مجتهدى، آشنایى ایرانیان با فلسفه‏هاى جدید غرب، ص 67. 676ـ ر.ک: ژان باتیست تاورنیه، همان، ص 94ـ108؛ پیترو دلاواله، همان، ص 65ـ81. 677ـ ر.ک: کریم مجتهدى، همان، ص 73.678ـ همان.679ـ همان، ص 67. 680ـ ژن رزفرانسواز شیبانى، همان، ص 90.681ـ همان. 682ـ آدام اولئاریوس، همان، ص 289.683ـ همان، ص 366.684ـ همان، ص 137. 685ـ همان، ص 137.686ـ ر.ک: کریم مجتهدى، همان، ص 73.
رضا رمضان نرگسى/عضو هیأت علمى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى قدس‏سره منبع: ماهنامه معرفت شماره 170انتهای متن/
سفرنامه
08:00 - 16 دی 1391

112 Views


1 Reply