اسلام و دموکراسى؛ خوانشها و چالشها
خبرگزاری فارس: از دیدمستشرقین غربی، مسیحیت در حوزه قدرت سیاسى ثنویتگرا است و دو نهاد دین و نهاد دولت را از هم تفکیک مىکند، در حالى که اسلام از آغاز دینى سیاسى بوده است و گسترش آن از طریق قدرت سیاسى امکانپذیر شده است .
یکى از موضوعات اساسى که به تبع وضعیت سیاسى و اجتماعى خاورمیانه و ظهور جنبشهاى بنیادگرایى اسلامى در محافل فکرى و آکادمیک مطرح شده، این پرسش است که آیا اسلام با دموکراسى سازگار است؟ این پرسش از جانب گفتمانهاى فکرى و سیاسى مختلف، پاسخهاى گوناگونى یافته است؛اسلامگرایان یک پاسخ به آن مىدهند. شرق شناسان غربى یک پاسخ به آن مىدهند؛ سکولارهاى مسلمان به آن پاسخ دیگرى مىدهند و به هرحال طیف متنوعى از پاسخها به این سؤال داده شده است.
مسئلهاى که نگارنده در این نوشته دنبال مىکند، این است که دین اسلام، متفاوت از ادیان دیگر بهویژه مسیحیت نیست. اغلب مستشرقان غربى، هم چون برنارد لوئیس، از زاویه تمایز میان مسیحیت و اسلام به تحلیل نظامهاى سیاسى و فرهنگ سیاسى موجود در خاورمیانه پرداختهاند. از دید آنها مسیحیت، در حوزه قدرت سیاسى ثنویتگرا است و دو نهاد دین و نهاد دولت را از هم تفکیک مىکند، در حالى که اسلام از آغاز دینى سیاسى بوده است و گسترش آن از طریق قدرت سیاسى امکانپذیر شده است.
این دیدگاهى است که درواقع، هم اسلامگرایان از طیفهاى گوناگون بدان معتقدند و هم مستشرقین بر آن تأکید قرار مىکنند. این فکر، به نتایج نادرستى از منظر سازگارى اسلام و دموکراسى منجر مىشود. در واقع هیچ مذهبى قابلیت همزیستى با دموکراسى را ندارد. (Valireza nasr ، 2006)به هر حال نویسندگان در پاسخ به پرسش فوق، معمولاً به یکى از دو اردوگاه "تقابل گرایان" و "سازش گرایان" یا "نوشرق شناسان" و "نوجهان سومىها" تعلق دارند.
1. تقابل اسلام و دموکراسى:
برخى محققان معتقدند که اسلام و دموکراسى، با یکدیگر سازگارى ندارند و در این زمینه، میان اسلام گریان حداقلگرا (میانه رو) و حداکثرگرا (رادیکال) تفاوتى نیست. از دید آنان، مشکل از آنجا آغاز مىشود که اسلامگرایى، غرب را به عنوان "دیگرى" تعریف کرده است، از اینرو ارزشهاى آن را هدف قرارمىدهد.اگر هم گرایشى به برخى ارزشها یا نهادهاى غربى مشاهده مىشود، تاکتیکى بیش نیست، چنان که لوئیس، رویکرد اسلامگرایان به مسئله انتخابات راچنین خلاصه مىکند: »یک نفر، یک رأى، یک بار« »Bernard lewis ،1993: 61« به همین، از نگاه وى، از وقتى اسلامگرایان در حکومتها نفوذ کردهاند، اوضاع به مراتب بدتر شده است.(63: ibid)
پایپز هم اساساً شریعت اسلامى را در تضاد با ارزشهاى دنیاى مدرن فرض مىکند، به همین دلیل، مبارزهجویى بنیادگرایان اسلامى نسبت به غرب را جدىتر و عمیقتر از مبارزه طلبى کمونیستها مىداند. با چنین مقدماتى، وى به این نتیجه مىرسد که "با اسلامگرایان باید جنگید و آنها را شکست داد". ژیل کیپل نیز از جمله کسانى است که میان اسلام ولیبرال دموکراسى تضاد مىبینند. به نظر وى در ذات آموزههاى اسلامى، هیچگونه مفهومى از دموکراسى نمىتوان یافت.
یکى از مشهورترین صاحب نظران این گروه هانتینگتون است. در این زمینه، اغلب به مقاله مشهور رویارویى تمدنها استناد مىشود؛ ولى او در کتاب موج سوم دموکراسى گفته بود که "هر قدر هم که اسلام و دموکراسى در تئورى، با یکدیگر موافق و همگام باشند، در عمل با هم ناسازگارى دارند". این ایده بعدها در قالب برخورد تمدنها فرمول بندى گردید؛ برخوردى که بر تعارضات ایدئولوژیک یا اختلافات اقتصادى استوار نیست، بلکه ریشه در ارزشهاى متفاوت فرهنگى دارد.
در یک سوى این برخورد، تمدن غرب قرار دارد و در سوى دیگر، ائتلاف احتمالىکشورهاى کنفوسیوسى اسلامى.چنین تفسیرهایى نشان مىدهد که اغلب تقابل گرایان میان اسلام به عنوان یک دین و اسلامگرایى به عنوان یک ایدئولوژى تفکیکى قائل نمىشوند و دین وموکراسى را دو دنیاى کاملاً متفاوت ارزیابى مىکنند.
2.امکان همزیستى اسلام و دموکراسى:
تأکید بر سه موضوع موجب مىشود که عدهاى دیگر از پژوهشگران، رویکرد دیگرى را پیش گیرند: نخست آنکه اسلام متفاوت از اسلامگرایى است؛ دوم آنکه جریان اسلامگرایى را نباید پدیدهاى یک دست در نظر گرفت و انواع گروههاى میانهرو و تندرو درآن یافت مىشود؛ سوم آنکه دموکراسى با لیبرال دموکراسى مترادف نیست. اسپوزیتو، فولر و تیبى، مشهورترین نویسندگانى هستند که در این زمینه سخن گفتهاند.
اسپوزیتو بر این نکته تأکید مىورزد که ارایه تصویرى خشن از اسلام، نوعى تقلیل گرایى محسوب مىشود که مانع از درک درست ارزشهاى اسلامى مىگردد. در واقع، این دین مىتواند، در معرض تفسیرهاى گوناگون قرار گیرد، چنانکه تاکنون چنین بوده است و تجربه ایران هم چنین نشان مىدهد. ظهور گروههاى اسلامگراى رادیکال بیش از آنکه در جهان بینى دینى ریشه داشته باشد، از مشکلات اقصادى و سیاسى کشورهاى اسلامى و واکنش به وابستگى حکومتهاى منطقه و حمایت غرب از اسرائیل ناشى مىشود. (,1992 John sposito: 275)
فولر نیز چنین ایدهاى دارد و در جدیدترین اثر خود استدلال مىکند که "دموکراسى و اسلام به طور بالقوه کاملاً آشتى پذیرند". (,2004 Graham fuler: 3) از اینرو نسبت به توانمندى دراز مدت این روند، امیدوار است. به نظر وى، "پرسش منطقىمربوط به اینکه آیا اسلامگرایان حاضر به برد و باخت در انتخابات هستند یاخیر، بیش از آنکه به اسلام ربط داشته باشد، به فرهنگ سیاسى کشور مورد بحث ربط دارد". (8 :Ibid)
بسام تیبى، گرچه در جرگه سازشگرایان قرار دارد، نگاه نسبتاً متفاوتى را عرضه کرده است. او اسلام را یک اعتقاد مذهبى و نظام فرهنگى و اسلام سیاسى را یک ایدئولوژى در واکنش به مدرنیته فرهنگى و واقعیتى به نام سلطه غرب مىبیند. از نگاه تیبى، اسلام سیاسى، نشانگر بحران دو گانه در جهان اسلام است: هم بحران معنا و هم بحران ساختارى (سیاسى و اقتصادى اجتماعى). از این جهت، وى مىکوشد تا بر اسلام به عنوان یک نظام فرهنگى تأکید کند. (2-3: tibi 2001 ، bassam،)، تا خط تمایز روشن میان اسلام و آن چه وى "مطلقهگرایان جدید" مىنامد کشیده شود. مطلقهگرایان جدید نامى است که تیبى به بنیادگرایان اسلامى مىدهد. (Ibid : 6)
احمد موصلى هم دیدگاه مشابهى دارد. وى با شناسایى دو طیف رادیکال و میانهرو در گفتمان بنیادگرایان مسلمان در جهان عرب، یادآور مىشود که جنبشهاى بنیادگراى رادیکال، نماینده اکثریت مسلمانان نیستند. (Ahmad Moseleli ، Op . cit : 78 _ 81)به هرحال، با وجود دیدگاههاى فوق، باید گفت که این سوال به صورت جدى غلط مطرح شده است؛ براى مثال اکنون در اغلب جوامع مسیحى اروپایى، دموکراسى حاکم است و در اغلب جوامع مسیحى غیر اروپایى دولتهاى غیر دموکراتیک حاکم است.
حال اگر پرسش شود که مسیحیت با دموکراسى سازگار است یا خیر، پاسخ چه خواهد بود؟ به لحاظ نظرى قطعاً هیچ دینى با آموزههاى دموکراتیک در حد نهایى آن سازگارى نخواهد داشت. دین مشروعیت حکومت را از منابع فرا انسانى مىگیرد. این آموزه اولیه با هرگونه دموکراسى ناسازگار است. با این همه در همه ادیان، آموزههاى سازگار و متضاد با دموکراسى، هر دو پیدا مىشود. مهم این است که کدام روایت حاکم باشد.
افزون بر این، پاسخهایى هم که به این پرسش داده شده است، چندان واقع بینانه نیست. واقعیت این است که در غرب تمایلى وجود دارد که آنچه مىتواند بر دموکراسى و حکومت مطلوب و حکمرانى خوب دلالت داشته باشد، صرفاً متعلق به فرهنگ غرب معرفى کند و کوچکترین نشانههاى آن را از فرهنگ شرقى و آموزههاى اسلامى نفىکند. (هانتینگتون، پیشین: 338-328)
اگر چه منطق ما در این نوشته این نیست که از آموزههاى اسلامى، دموکراسى را استخراج کنیم. (ر.ک: محمد مجتهد شبسترى ،1382)ولى بحث بر این است که آیا ارزشهاى مورد تاکید در اسلام، با حقوق اساسى و سیاسى در تضاد است یا نسبت به آن بىتفاوت است؟ باید گفت که در این زمینه، تعمیمهاى کلى رایج است، و بعصاً احکام مطلقى داده مىشود که ارزشهاى اسلامى با حقوق اساسى در تضاد است.
ولى باید گفت که رهیافتهاى اسلامى آنقدر گوناگون هستند و در کشورهاى مختلف خاورمیانه آنقدر تجربههاى متفاوت وجود دارد که دادن حکم کلى در این زمینه، به هیچ عنوان نمىتواند درست باشد. ارزشهاى چنین سرزمین وسیع و با تنوع بسیار زیاد را چگونه مىتوان در یک قالب کلى جاى داد. در واقع ارزشهاى معرف واقعى که قابل تعمیم به چنین جمعیت کثیر و ناهمسان باشد و آنها را به عنوان گروهى خاص از مردم دنیا جدا سازد، وجود ندارد.
باید گفت که این موضوع که مثلاً اسلام با دموکراسى سازگار نیست، از سوى عدهاى معدود و در دنیاى اسلامى به دلایل و انگیزههاى مختلف مطرح مىشود، معمولاً از سوى غرب پشتیبانى غیر مستقیم دریافت مىکند. آمارتیاسن در تحلیلى مشابه در این باره مىنویسد:در امریکا و اروپا، تمایل واضحى وجود دارد که حتى به صورت حتمى هم که شده، تفوق آزادىهاى سیاسى مردم سالارى را جنبهاى بنیادى و باستانى از فرهنگ غرب به حساب آورند، چیزى که به آسانى در آسیا یافت نمىشود؛ براى مثال چنین وانمود مىشود که بین استبداد ضمنى منتسب به مکتب کنفوسیوس وآزادى و خود مختارى فردى ریشهدار منتسب به فرهنگ لیبرال غرب، تضاد وجود دارد. (آمار تیاسن، پیشین: 370)
این تمایل به صورت جدى در غرب وجود دارد. آنچه در گذشته، در نظام سیاسى موجود در دنیاى اسلام (و نه در ایدههاى اسلامى) بوده، به هیچ عنوان به حال و اکنون قابل تعمیم نیست. چنانکه ارزشهاى جدید غرب را نمىتوان از مدرنیته جدا کرد. به قول آمار تیاسن در تمامى این احوال، تمایلى فراوان به فرافکنى حال به گذشته وجود دارد.
ارزشهایى که روشنفکرى اروپا وسایر رویدادهاى متأثر شایع و معمول کردهاند، نمىتوانند به عنوان بخشى از میراث بلند مدت غرب، طى هزاره به حساب آیند. (آمار تیاسن، پیشین: 370) یا آنها را از فرهنگهاى دیگر به طور کامل نفى کرد. چنین مدعایى، افزون بر اینکه فطرت انسان را در جست وجو آزادى نادیده مىگیرد، وضع کنونى تفکر در دنیاى اسلام را نیز نادیده مىانگارد که در سطح نخبگان و عموم، تمایل فراوانى به ارزشها و ایدههاى آزادى و دموکراسى وجود دارد.
بنابراین فرافکنى حال بر گذشته از یک سو (در مورد غرب)، فرافکنى گذشته به حال از سوى دیگر (در مورد دنیاى اسلام)، به معناى نادیده گرفتن تحولات عمیق در باور به ارزشهاى دموکراتیک در دنیاى اسلام است و تاکیدات فراوان بر ارزش آزادى در آموزههاى اسلامى است. این موضوع، چه از سوى تحلیلگران غربى مطرح شود و چه از سوى سیاستمردان، صاحبان قدرت و تحلیل گران خاورمیانه ، به معناى غفلت از بسیارى مسائل مهم است.
باید گفت که صرف نظر از واقعیت نظامهاى سیاسى حاکم در دنیاى اسلام که اقتدارگرا بوده و هستند. (ر.ک: داود فیرحى، پیشین: مقدمه)، به همان میزان که ایدههاى ضد آزادى وجود داشته، ایدههاى طرفدار آزادى هم وجود داشته است؛ وانگهى هم اینک رویکردهاى طرفدار آزادى، روز به روز در حال گسترش است و حتى بنیادگرایان هم از آن متأثرند.
موضوع را از منظرى دیگر مىتوان مطرح کرد. باید گفت که در سنتهاى فکرى و سیاسى غرب نیز به وضوح ایدههاى ضد آزادى فراوان است. حتى در غرب معاصر، هم تأکید بر نظم و انضباط به صورت استبدادى، در اندیشههاى فاشیستى به اوج خود رسید، آن هم در بستر یک جامعه مدرن در اروپاى غربى؛ بنابراین باید گفت که همه فرهنگها، مستعد پذیرش استبداد هستند، بسته به این که چه طرز فکرى در آنها حاکم باشد. نقض مدارا که معمولاً نقض شدید مدارا هم (مثل رفتار هیتلر با یهودیان ورفتار اسرائیل با فلسطینیان) هست، در همه فرهنگها به آسانى یافت مىشود.
افزون بر دین اسلام، در سنتهاى ایرانى هم ، سنتهاى دموکراتیک، به ویژه تأکید بر مدارا مشاهده مىشود که بخشى از میراث دنیاى اسلام است.سنت اسلامى بسیار پیچیدهتر از آن است که با چند برداشت ساده، آن را ضدآزادى و استبدادى معرفى کرد. اساساً آزادى فردى ایدهاى است که همگان و هر انسان، صرف نظر از اعتقاد خود، آن را به سهولت مىپذیرد. آمارتیاسن درباره این مىنویسد:
به دلیل پیکارهاى سیاسى عصر حاضر، به ویژه در خاورمیانه، غالباً اسلام را از بنیاد دشمن آزادى فردى تصور مىکنند. وجود تنوع و گوناگونى در درون سنت، درباره اسلام نیز کاملاً صادق است. در این زمینه، مثالهاى فراوانى وجود دارد. نکتهاى که باید درک شود آن است که حامیان جدید، وجود دیدگاههاى استبدادى در »ارزشهاى آسیایى«، قرائت خویش را براساس تفسیرهاى بسیار دلخواه و انتخاب بسیار محدود مولفان و سنتها بنا نهادهاند.
ارزش مدارى آزادى آنها به یک فرهنگ محدود نمىشود، سنتهاى اروپایى تنها سنتى نیستند که ما را براى پذیرش یک روش درک اجتماعى، مبتنى بر آزادى آماده مىکنند، بلکه باید گفت که اساساً در سنتهاى اروپایى قدیم هم ایدههاى ضدآزادى فراوان دیده مىشود. (همان: 378و على میر سپاسى ،1386: 18)باید گفت که ایدههاى آزادى در اسلام فراواناند و این تحلیل، البته تنها به ابعاد فکرى اسلام محدود است و نه ابعاد تاریخى آن و براى این بحث از بحث، عباس، نویسنده عرب استفاده کردهایم.
حسن عباس، استاد اندیشه سیاسى اسلامى در دانشگاه بیروت، به درستى نشان داده است که تمایز منطق بازسازى شده و منطق واقعى اسلام، اساسى است. در واقع منطق بازسازى شده، همان منطقى است که در سایه دولتهاى اقتدارگرا، در طول تاریخ از اسلام حاکم شده و در خلال آن، بخشى از نصوص دینى مورد استفاده قرار گرفته که چهره عمومى آن توصیه اقتدار است.
در این نظریهها، همواره گرایش بر این است که دیگر نصوص اسلامى که منطق اسلام را بیان مىکنند و برجنبههاى فردى و مسئولیت مدنى انسان مسلمان تأکید مىکند، به حاشیه رانده شوند و این تنها در سایه حضور دائمى و بدون انقطاع سلسلههاى حکومتى اقتدارگرا (سنى و شیعه) در طول تاریخ اسلام میسر شده است. (حسن عباس حسن، 1412 /1992، :45 42)
باید گفت که تمام تحلیلهایى که درباره تضاد دموکراسى و آزادى با اسلام انجام مىشود بر همین اساس است. منطق بازسازى شده توسط خلفا و سلاطین مستبد و اقتدارگر را، همان منطق اصیل اسلام معرفى مىکند، در حالى که منطق اصیل اسلامى به دنبال رهایى انسان از همه ناآزادىهاست. آزادى از بند خرافات، آزادى از بند استبداد و آزادى از بند بى عدالتىها و همه نا آزادىهاست. چنانکه انسان هم فطرتاً در جست وجوى آزادى و رهایى است و دین اسلام منطبق با فطرت انسان است، بنابراین باید محدودیتها را بر این قدرتها که آزادى انسان را سلب مىکنند، به رسمیت بشناسیم.
اما ایدههاى اسلام درباب آزادى و تأکید بر دموکراسى، از جنبههاى مختلف قابل تأکید است قرآن معتقد است که اگر انسان احساس بىنیازى کند، طغیان مىکند، در نتیجه بر ضرورت مهار قدرت تأکید کرده است. در اسلام، خود قدرت شر نیست، بلکه نوع استفاده از آن است که تفاوت مىکند. از قدرت مىتوان در راستاى اهداف مثبت و اهداف منفى استفاده کرد، بنابراین فرق است بین اینکه بگوییم قدرت مساوق فساد است یا این که قدرت مىتواند به فساد منجر شود. از این جهت که قدرت احتمالاً موجب فساد مىشود، نیازمند مهار است.
در آیات قرآن مىتوانیم به مواردى مهم در ضرورت مهار قدرت مثال بزنیم »ان الانسان لیطغى ان راه استغنى«(علق: 6-7). به نظر مىرسد که این آیه مىتواند اساس هرگونه مهار قدرتى باشد. یا حضرت على در روایتى مىفرماید که آن کس که به حکومت رسید. خود را بر دیگران مقدم شمرد و استبداد به خرج داد (نهج البلاغه، کلمات: قصار،160) هم ایشان مىفرماید که انسان در سه مورد ممکن است تغییر کند: نزدیکى به پادشاهان، قبول مسئولیت و ریاست، و بىنیازى از فقر و تهىدستى (ج2، 146)، یا اینکه قدرت سیاسى و مال، همانند شراب انسان را مست مىکند یا انسان را به تکبر و فخر فروشى وا مىدارد. (همان، ج3: 108)از این موارد، در آیات و روایات فروان است که منطق واقعى اسلام را در مورد ضرورت مهار قدرت نشان مىدهد؛ ولى مسئله این است که در طول تاریخ اسلام، نهادى براى مهار قدرت مطلقه ایجاد نشد.
زمانى که بنیادگرایان اسلامى دموکراسى را رد مىکنند، در واقع ناخواسته ضرورت اساسى مهار قدرت را که به شدت برآن تأکید شده است، رد مىکنند یا نهادهاى برآمده از غرب را که مطلوبیت خود را در مهار قدرت به خوبى نشان داده است، رد مىکنند، باز ماجرا از همین قرار است. آمار تیاسن از واژه پرواپیشگان براى توصیف آنان استفاده مىکنند.
به نظر وى پرواپیشگان فرهنگى، معمولاً نسبت به فرهنگها دیدگاهى شکننده دارند و توان بشر را درس گرفتن از سایرین، بدون غرق شدن در فرهنگشان دست کم مىگیرد. در واقع شعار، سنت ملى، پوشیده ماندن تاریخ، تأثیر نفوذ خارجى بر سنتهاى گوناگون کمک مىکند.اندیشمندانى چون محمد ارغون که به دنبال درک وفهم روشن بینانهاى از روابط تاریخى میان اسلام و غرب هستند، به نقد عمیق وتفسیر مجدد اندیشه وفرهنگ اسلامى تاریخى ومعاصر با دیدگاه ایجاد صورتهاى دموکراتیکتر در جوامع اسلامى پرداختهاند.
آنان در جستوجوى راههایى در مرز "نیندیشیدن"ها در فرهنگ وسیاست معاصرند. نقطه عزیمت ارغون، نفى تفسیر اسلام به مثابه آموزهاى بسته و جزم اندیش است. او استدلال مىکند که این مکتب باید، در معرض انتقاد از خود ریشهاى قرار بگیرد. در دل این موضعگیرى، با دیدگاهى تاریخى از گفتمان وسنت مواجهایم که این دین را نوعى تحول وشدن به شمار مىآورد؛ نه جوهرهایى ثابت. (على میر سپاسى ،1386: 16 و 33) این رویکرد با جهت گیرى بازگشت به خود تفاوت اساسى دارد.
علاوه بر این، اساساً اقتباس دموکراسى از غرب به عنوان مهمترین و کارآمدترین روش براى مهار قدرت سیاسى، به دلیل ابزارهایى که در اختیار مردم قرار مىدهد، هرگز تضادى با ارزشهاى مورد تأکید اسلام در منطق واقعى آن ندارد. این رویکرد بنیادگرایان، بیشتر به خاطر خصومت آنان با غرب است؛ اما موضوع از زاویه دیگرى هم قابل بررسى است. یکى از بحثهایى که بنیادگرایان اسلامى (در خاورمیانه) مطرح مىکنند، این است که برخى سنتهاى موجود در دنیاى اسلام، با ورود دموکراسى و ارزشهاى غربى در معرض تهدید قرار مىگیرد.
پرسش این است که آیا حفظ ارزشها سنتى، باید براساس خواست عدهاى معدود از صاحبان قدرت و طبق تشخیص آنها صورت گیرد که حفظ ارزشهاى سنتى به بهاى سلب آزادىهاى اساسى از جوامع اسلامى تمام شود. واقعیت این است که بنیادگرایان اسلامى، دفاع از ارزشهاى سنتى را که امرى کاملاً معقول است، در فضایى مطرح مىکنند که در نقطه مقابل دفاع از آزادىهاى اساسى قرار مىگیرد.
در حالى که باید کاملاً بر عکس باشد و حتى حفظ ارزشهاى سنتى و روشهاى زندگى که هنوز براى برخى مطلوبیت دارد، نیازمند مشارکت مردم در بحثهاى عمومى است. بخشهاى گوناگون اجتماع (و نه فقط فرا دستان اجتماعى)، باید به مشارکت فعال در این تصمیم سازى باشند، چه چیزهایى را حفظ کنند و چه چیزهایى را به دست تغییر بسپارند.
هیچ اجبارى به حفظ کلیه روشهاى زندگى با هزینههاى گزاف نداریم و نیاز واقعى از دید عدالت اجتماعى آن است که مردم، در صورت تمایل قادر به مشارکت در این گونه تصمیمات باشند (ر.ک: آمار تیاسن: پیشین: 380) رویکرد فوق، با رویکرد کنونى غالب در دنیاى اسلام، چه در سطح دولتها و چه در سطح بنیادگرایان اسلامى، تفاوتهاى جدى دارد. رویکرد کنونى حاکم در دنیاى اسلام، رویکرد فرادستان براى حفظ ارزشها و تحمیل یک جانبه آن به فرودستان جامعه است که این با آزاد اندیشى در تعارض است.
مقصود رنجبرمنبع:ماهنامه پگاه حوزه،شماره293ادامه دارد.............
08:10 - 2 دی 1391