چگونه اخلاق، ضعف قانون را ترمیم می کند

خبرگزاری فارس: و این اخلاق گذشته از اینکه سطحش خیلی عمیق‌تر از علوم دیگر است قلمرو نفوذش هم بیش از علوم دیگر است قانون فقط روابط اجتماعی ما را تأمین میکند اخلاق هم روابط اجتماعی ما را تکمیل میکند ضعف قانون را ترمیم میکند (یک) هم روابط خانوادگی و قوم و قبیله و عشیره و جیران را تأمین میکند (دو) هم رابطه خودمان با خودمان را تنظیم میکند(سه) هم رابطه خودمان با خدایمان را برقرار میکند (چهار)
در مباحث اخلاقی اصولی وجود دارد که قبل از ورود به آن باید مورد توجه قرار گیرد. اصل اول اینکه انسان یک موجود حقیقی و تکوینی است امر اعتباری و قراردادی نیست. اصل دوم این است که این موجود حقیقی تکوینی, متکامل و پویاست راکد و جامد نیست نظیر یک تكّه سنگ بلکه پویا و متحرّک است اصل سوم این که یک موجود متکامل حقیقی هم راهش باید حقیقی باشد هم رفتنش باید تکوینی و حقیقی باشد هم مقصدی که در پیش دارد باید حقیقی باشد و هم مقصودی که آن را در مقصد می‌یابد باید حقیقی باشد با امور اعتباری نمی‌شود مسائل حقیقی را اداره کرد. اصل بعدی آن است که ما با قوانین زندگی می‌کنیم که همه اینها اعتباری است مسئله ریاست, مرئوسيّت, حليّت, حرمت, وجوب اینها عناوین اعتباری است که وجود واقعی ندارد یک سلسله قراردادهایی است که بین افراد است. با امور قراردادی نمی‌شود موجود متکوّن حقیقی را به مقصد رساند و کامل کرد. اصل بعدی آن است که آنها که قوانینشان از عادات, از آداب, از رسوم, از رسوبات قومی و قبیلگی گرفته شده به پشتوانه تکوین تکیه نمی‌کنند لذا تعبیر قرآن کریم درباره این گروه این است که اینها به مقصد نمی‌رسند اینها ﴿ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ﴾ یا گاهی تعبیر می‌کند ﴿أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ﴾ و مانند آن.  
برای اینکه موجود تکوینی را که نمی‌شود به امور قراردادی و اعتباری و ریاست و مرئوسيّت وهمی اداره کرد, پس حتماً این قوانین, باید و نبایدها باید یک تکیه‌گاه تکوینی داشته باشد که آن امور حقیقی تکوینی وقتی بخواهد به صورت قانون در بیاید می‌شود حلال و حرام, مالکيّت و مملوکيّت, ریاست و مرئوسيّت, باید و نباید و مانند آن. آن امور تکوینی را که عقل اجمالش را درک می‌کند حقیقتش را نمی‌یابد .کسی که صدر و ساقه عالم را, آغاز و انجام عالم را, گذشته و آینده جهان را آفرید یعنی خدا او از آن حقایق باخبر است آن حقایق را به صورت قانون دینی از راه وحی به انبیا و اولیا ارائه می‌کند آنها به ما می‌فهمانند ما می‌فهمیم چه چیزی بد است چه چیزی خوب است, چه چیزی حلال است چه چیزی حرام است, چه چیزی پاک است چه چیزی نجس.  اگر خواستیم به زبان فقهی سخن بگوییم به ما می‌گویند رشوه حرام است, فلان کار حرام است, فلان چیز حلال است, فلان چیز باید, فلان چیز نباید. اگر خواستیم به زبان اخلاق سخن بگوییم نه به زبان فقه؛ نمی‌گوییم ظلم حرام است می‌گوییم ظالم هیزم جهنّم است. دیگر نمی‌گوییم که این کار حرام است ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ﴾ که بشود یک حکم فقهی، آن آیه را باید بخوانیم که ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ یعنی شنیدید جهنم هست؟! شنیدید آتش هست؟! شنیدید هیزم هست؟! هیزم جهنم خود ظالم است این آتش می‌گیرد این را در فقه تدریس نمی‌کنند این را در اخلاق و تفسیر تدریس می‌کنند.  
شنیدید که رومیزی و زیرمیزی حرام است؟! شنیدید که رشوه حرام است؟! شنیدید که ﴿أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾ حرام است؟! اگر سخن از زیرمیزی و رومیزی و امثال ذلک باشد بله بحث فقهی است که این حرام است که او نباید, ولی اخلاق کاری به این ندارد کاری به این قوانین اعتباری و باید و نباید ندارد کاری به آن بود و نبود دارد نه باید و نباید آن را از بیانات نورانی حضرت امیر که در ذیل داستان عقیل مطرح کرد بازگو می‌کند که رشوه سمّ است در قیامت به عدّه‌ای سمّ می‌خورانند می‌گویند این همان رشوه‌ای بود که تو خوردی. آنچه حضرت در ذیل داستان عقیل که در نهج‌البلاغه آمده بیان کرد که کسی زیر لباسش حلوایی آورده به من داده من گفتم اگر زکات و صدقه و اینهاست که به ما نمی‌رسد و اگر قصد دیگری داری مگر مُخَبَّطی؟ «أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ» من بگویم آن حلوای شیرینی که زیر لباس داری و در حقیقت رشوه است آوردی آن چیست؟
اگر غذایی را مار بخورد (یک) بعد بالا بیاورد (دو) بالا آورده مار را کسی به صورت خمیر در بیاورد (سه) هیچ عاقلی به او دست می‌زند (چهار) این همان است. وجود مبارک حضرت امیر که نخواست قصّه بگوید یا اغراق و شاعرانه سخن بگوید که باطن رشوه سمّ است این کاری به فقه ندارد فقه که این مسائل را بحث نمی‌کند فقه می‌گوید ﴿أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ﴾ می‌گوید این حرام است ﴿لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ﴾ این کار فقه است اما اخلاق که قدری جلوتر از فقه است دقیق‌تر از فقه است عمیق‌تر از فقه است ملاّتر از فقیه می‌طلبد این ثابت می‌کند که باطن رشوه سمّ است این سمّ زندگی آدم را می‌سوزاند دیگر.  
در بخشهایی قرآن فرمود ما چیز دیگری نیاوردیم این ﴿جَزَاءً وِفَاقاً﴾ یک جای قرآن است یک جا یعنی یک جا تکرار هم نشده یعنی جزا, متن عمل است بیشتر از او نیست یعنی این سمّی که می‌دهند همان است. یک وقت است می‌گویند آبروی کسی را بردن, تهمت زدن, دروغ گفتن, نیش زدن به این, نیش زدن به آن حرام است این کار فقه است که غیبت نکنید دروغ نگویید تهمت نزنید, اما اخلاق که نمی‌گوید شما به دیگری تهمت نزن دروغ نگو غیبت نکن, اخلاق می‌گوید تیغ نخور, ضَریع همین تیغهای بیابانی است که غذای شترهای حجاز بود اینکه در قرآن دارد که ﴿لَيْسَ لَهُمْ طَعَامٌ إِلَّا مِن ضَرِیعٍ﴾ همین است به او می‌گویند نیش زدی این نیش را باید بخوری, گرسنه است, چون انسان در هر مرحله باشد بالأخره بدن دارد غذا می‌خواهد آب می‌خواهد خب چه غذایی به جهنّمی بدهند؟ این ﴿طَعَامُ الْأَثِیمِ﴾ است ﴿لاَيَأْكُلُهُ إِلَّا الْخَاطِئُونَ﴾ است این کاری به فقه ندارد که رشوه حرام است یا تهمت زدن حرام است یا دروغ گفتن حرام است. انتقال از اینکه کسی زبان‌درازی بکند چگونه این زبان‌درازی به ضریع درمی‌آید کار فقیه نیست کار فقه هم نیست .این کار فقه اکبر است.  
اخلاق هم غیر از آن روضه‌خوانی و مجلس وعظ و نصیحت است. آن کسی که دارد می‌گوید این کار را نکنید این حرام است این واعظ است نه عالم به فنّ اخلاق او همان حرفهای رساله را برای مردم دارد می‌گوید این درس اخلاق نیست این موعظه است اخلاق این است که انسان محقّقانه باید ثابت بکند چرا این نیش زدن به آن ضریع در می‌آید. این ستم کردن به صورت گُر گرفتن خود آدم در می‌آید. ﴿وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً﴾ این آتش‌های دنیا اول از بیرون است بعد به درون سرایت می‌کند آنجا شعله‌ای است که اول از درون می‌جوشد ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ﴾ حالا اگر کسی خانهٴ کسی آتش گرفت می‌تواند بیرون برود نجات پیدا کند, لباس کسی آتش گرفت می‌تواند بیرون بیاورد, بدن کسی آتش گرفت می‌تواند بمیرد و آرام بشود چون بعد از مرگ دیگر سوخت و سوزی نیست اما «چه سازم به خاری که در دل نشیند» اگر آتش از دل برآمد خب کجا فرار بکند؟! این ﴿نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ﴾ همان جریان نفاق, همان جریان کفر, همان عقیدهٴ بد, همان نيّت زشت و اینهاست اخلاق یعنی این.  و این اخلاق گذشته از اینکه سطحش خیلی عمیق‌تر از علوم دیگر است قلمرو نفوذش هم بیش از علوم دیگر است قانون فقط روابط اجتماعی ما را تأمین می‌کند اخلاق هم روابط اجتماعی ما را تکمیل می‌کند ضعف قانون را ترمیم می‌کند (یک) هم روابط خانوادگی و قوم و قبیله و عشیره و جیران را تأمین می‌کند (دو) هم رابطه خودمان با خودمان را تنظیم می‌کند(سه) هم رابطه خودمان با خدایمان را برقرار می‌کند (چهار)  
اخلاق می‌گوید شما دو لایه هستید یک لایه به حسب ظاهر در اختیار شماست آن لایه دیگر به عنوان امانت در اختیار شما قرار دادند برای شما نیست. کم نیست آیاتی که می‌گوید کسانی که شرک می‌ورزند و تبهکاری دارند اینها به خودشان ظلم می‌کنند ﴿وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾ اینها به خودشان ظلم می‌کنند این به خودشان ظلم می‌کنند یعنی چه؟ انسان به خودش ظالم باشد, مظلوم باشد نسبت به خودش این یعنی چه؟
بعضی از الفاظ‌اند که مفاهیمشان با هم می‌توانند یک مصداق داشته باشند مثل اتحاد عالم و معلوم, عاقل و معقول این دوتا مفهوم می‌تواند یک مصداق داشته باشد کسی به خودش علم دارد کسی تعقّل می‌کند خودش را، این اتّحاد عالم و معلوم چون طردی از دو طرف نیست یکجا جمع می‌شوند اما ظالم و مظلوم, علت و معلول, محرّک و متحرّک, خالق و مخلوق اینها مفاهیمی‌اند که حتماً دو موضوع باید باشد یک شیء ممکن نیست علّت خودش باشد, خالق خودش باشد, محرّک خودش باشد, ظالم خودش باشد چرا؟ چون ظلم معنایش این است که ظالم از مرز خود تعدّی کرد (یک) وارد محدودهٴ ممنوعه دیگری شد (دو) این می‌شود ظلم, اگر کسی در محدوده خودش حرکت می‌کند که ظلم نیست ما به خودمان ظلم می‌کنیم یعنی چه؟ به کجا تجاوز می‌کنیم؟ آیا اینها مجاز است یا حقیقت؟ آیا اینها تأویل و تشبیه است یا حقیقت؟ سرّش این است که انسان دو لایه دارد دو «من» دارد یک «من» است که خدای سبحان به حسب ظاهر در اختیار او قرار دارد یک «من» است که خدای سبحان او را به عنوان راهنما و چراغ راه در کنار جانش مستقر کرد این امانت خداست برای او نیست.
بیان ذلک این است که انسان خودی دارد یک خود حیوانی, وهمی دارد, خیالی دارد, شهوتی دارد, غضبی دارد, غذایی می‌خورد, استراحتی می‌کند, نکاحی دارد اینها در محدوده وهم و خیال و شهوت و غضب است که خودِ حیوانی است اینها باید تنظیم بشود یک رهبر می‌خواهد, یک امام می‌خواهد, یک قائد می‌خواهد. خدای سبحان آن فطرت را آن منيّت انسانيِ آن انسانيّت که لایه دوم است او را که روح الله است در حقیقت ﴿وَنَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی﴾ او را به عنوان سرپرست, قيّم, قائد قرار داد که این امور داخليِ پراکنده را سامان ببخشد یعنی هم در بخش اندیشه, وهم و خیال را رهبری کند هم در بخش انگیزه, شهوت و غضب را هدایت کند آن چراغ دیگر برای ما نیست آن چراغ را ما به عنوان امین باید حفظ بکنیم.  در سورهٴ مبارکهٴ «حشر» فرمود اینها خودشان را فراموش کردند یعنی این خودی که انسانيّت آنهاست و چراغ آنهاست و فطرت و عقل آنهاست و به عنوان امانت به اینها دادیم ﴿نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾ اینها خودشان را فراموش کردند. دربارهٴ همین گروهی که خودشان را فراموش کردند در سورهٴ «آل‌عمران» و «نساء» و اینها می‌فرماید اینها فقط به فکر خودشان‌اند وقتی جریان جبهه و جنگ می‌شد ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾ اینها فقط به فکر خودشان بودند خب این کدام خود است که هم مذکور است و هم مَنسی هم به یاد او هستیم هم او را فراموش کردیم. 
 آن خودی که به یاد او هستیم خود اندیشه وهم و خیال (یک) خود انگیزه شهوت و غضب (دو) در همان محدوده به فکر آنها هستیم می‌گوییم جبهه رفتن, كُشته شدن, مجروح شدن برای ما سخت است آن خودی که خلیفة الله است می‌گوید با خدا معامله کردی برو جبهه با خدا که رفتی جانباز شدی تمام خدماتی که در مملکت می‌شود اول ثواب را در نامه عمل امام و شهدا و جانبازان می‌نویسند بعد دربارهٴ مسئولان محترم ما که سعی همه مشکور باشد خب این کم نیست هر خدمتی که در این مملکت می‌شود اول ثواب را در نامه عمل امام و شهدا و جانبازان می‌نویسند بعد درباره مسئولان محترم این کار کمی نیست. این را فراموش می‌کند پس این خودی که خلیفة الله است و فطرت الهی است و عقل است و خدای سبحان به عنوان چراغ به ما داد این را فراموش می‌کند خود حیوانی را به یاد می‌آورد. 
 پس آنکه مذکور است حیوانيّت است آنکه منسی است انسانيّت است پس ما دوتا خود داریم چون قرآن فرمود اینها فقط به فکر خودشان‌اند (یک) اینها خودشان را فراموش کردند (دو) ﴿وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ﴾ درباره همینها که خودشان را فراموش کردند می‌فرمایند اینها فقط به فکر خودشان‌اند ﴿أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ﴾ اگر دوتا «من» هست دوتا هويّت است یک هويّت حیوانی است یک هويّت انسانی است آن هويّت حیوانی را به ما دادند آن هويّت انسانی را امانت خداست, خلیفه خداست آن چراغ الهی است آن را ما باید همیشه روشن نگه بداریم اگر ما از مرز حیوانيّت تعدّی کردیم به مرز انسانيّت رسیدیم او را به بند کشیدیم به خودمان ظلم کردیم اینکه فرمود: ﴿وَمَا ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلكِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ﴾ می‌شود این.  
خب اینها که در فقه نیست اینها که از فقیه برنمی‌آید اینها فنّ اخلاق است ما اگر دوتا خود داریم این رعایت امانت الهی را هم درباره خودمان حفظ می‌کنیم خودمان با خودمان, ما موظّفیم آبرویمان را حفظ بکنیم کاری که ما را کوچک می‌کند فرومایه نشان می‌دهد همیشه ممنوع است در بیانات نورانی سيّدالشهداء(سلام الله علیه) در آن وداع آخر این بود که «لا تشکوا و لا تقولوا بألسنتکم ما ینقص قدرکم» بچه‌های من, دختران من, خواهران من, سفر خیلی سنگین است هیچ حرفی, هیچ کاری که از عظمت و جلال و شکوه شما کم می‌کند نزنید این چه حرفی است این چه سفارشی است! خب بالأخره اینها اسیرند تازیانه هم می‌خورند گرسنه هم هستند لذا هیچ کدام از اینها غذا نخواستند با اینکه گرسنه بودند آب خواستن ننگ نیست ولی غذا خواستن ننگ است هیچ کدام تقاضای غذا نکردند فتوا را وجود مبارک امام سجاد می‌داد زینب کبری(سلام الله علیها) سخنگوی این قافله بود او که مرجع نبود مرجع امام زمان وجود مبارک امام سجاد بود امام سجاد به زینب(سلام الله علیهما) فرمود این نان و خرما که می‌دهند صدقه است صدقه بر ما حرام است لذا این دخترک به سایر دخترها گفت که «عمّتی تقول» فتوای عمه این است که این خرما حرام است دیگر نمی‌دانست فتوا برای زین‌العابدین است «عمّتی تقول إنّ الصدقة علینا حرام» که همه پرت کردند.  
فرمود شما کاری نکنید حرفی نزنید که از جلال و عظمت شما کم بکند مگر انسان حق دارد مجاز است که خودش را ذلیل کند کوچک کند برده کسی بشود این اخلاق تأمین کننده حقوق ما با خود ما (این یک) وظیفه ما در پیشگاه ذات اقدس الهی بندگی محض است اخلاق این رابطه را تنظیم می‌کند (دو) اخلاق رابطه خانوادگی را تنظیم می‌کند هیچ شوهری خیال نمی‌کند که زن کارگر منزل است کارمند منزل است او ﴿جَعَلَ بَيْنَكُم مَوَدَّةً وَرَحْمَةً﴾ می‌بیند با ادب وارد می‌شود با ادب زندگی می‌کند با ادب همسرش را صدا می‌زند این ادب است ادب آن ظرافت زندگی است اینها را اخلاق می‌گوید بعد قوانین اجتماعی هم هر جا کمبود داشت اخلاق ترمیم می‌کند. بنابراین اصولی که در بحثهای سال قبل مطرح شد و این سه چهار ماه که تعطیل بود بازگو نمی‌شد اینها بود.
اما دیگر اگر فرصت باشد جمله‌ای هم از بیانات نورانی حضرت امیر(سلام الله علیه) در نهج‌البلاغه بخوانیم. معاویه به فکر یک دسیسه بود اینکه از وجود مبارک امام صادق رسید می‌خواهی شهر زندگی کنی مجازی, می‌خواهی روستا زندگی کنی مجازی ولی قبل از اینکه وارد آ‌ن شهر یا روستا بشوی ببین یک عالم دینی, یک محقّق, یک پژوهشگر دینی در آن هست یا نه, وگرنه نرو که نرو, اگر یک جایی روحانی بفهم نبود زندگی نکن. این معاویه خواست دسیسه‌ای بکند که مردم شام را علیه اهل بیت بشوراند البته تا حدودی هم متأسفانه موفق شد پیراهن عثمان را که مدّتها بهانه کرده بود برای اینکه تهییج عمومی بکند بیشتر مردم شام را علیه حضرت امیر(سلام الله علیه) بشوراند نامه‌ای نوشته گفته که شما را با طناب بردند در مسجد و در جریان سقیفه از تو بیعت گرفتند ـ معاذ الله ـ گردنت را بستند یا دستت را بستند و عمر چنین است, ابابکر چنین است فضایل آنها را ذکر کرده این نامه خیلی مفصّل است این نامه در نهج‌البلاغه نیست ولی جوابش در نهج‌البلاغه است. 
 حضرت فرمود نامه تو به گوش ما رسید شما رفتید فضایل اسلام را ذکر بکنید که «نقل التمر الی حجر» همان طوری که ما در فارسی مَثلی داریم می‌گوییم «زیره به کرمان بردن» است در عرب هم می‌گویند «تَمر الی هَجَر» هجر یکی از منطقه‌های بحرین است که ان‌شاءالله به برکت دعای وليّ عصر به سامان نهایی برسد و می‌رسد ان‌شاءالله. آ‌ن منطقه, منطقه‌ای است که خرمایش فراوان است می‌گویند مثل بردن خرما به هجر است حضرت این مثل را در همان نامه نوشت که حرفهایی که تو می‌زنی مثل اینکه خرما را به هجر آوردی تو راچه کار به حرفهای اسلام؟!
اما درباره فلان و فلان دیگر اسم اوّلی و دومی را نبرد حضرت فهمید که این قصد دارد این هم مثل همان پیراهن عثمان بهانه قرار بدهد گفت تو چه کار داری که فلان و فلان دیگر نام نبرد آنها فاضل‌اند یا مفضول «أین أنتم مِن الفاضل والمفضول مِن السائل والمسوس» تو راچه کار به این حرفها! چه کار به فرزندان افراد آزاد چون حضرت رسول(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در جریان فتح مکه فرمود: «اذهبوا انتم الطلقاء» فرمود شما اسیران جنگی بودید حضرت منّت گذاشت شما را آزاد کرده شما را چه کار به این حرفها؟! گفت شما خواستید مرا رسوا کنید خودت رسوا شدی بله من که انکار نکردم بله مرا با دست بسته بردند چون علی اگر بخواهد سقیفه را امضا کند باید با دست بسته باشد علی اهل غدیر است ما که انکار نکردیم این را بله ما را بستند و بردند این فخر ماست. «أردْتَ أن تَفْضحنی فافتضح» تو رفتی ما را خجل کنی خودت مفتضح شدی بله, ما اگر بخواهیم سقیفه را امضا کنیم باید با گردن بسته و دست بسته باشد بله ما که این را انکار نکردیم اما تو را چه کار به این حرفها؟!  و در اسلام خودستانی محمود است خودستایی مذموم است یعنی آدم باید هويّت خودش را از خودش بگیرد تخلیه کند و آزاد بشود این خودستانی است که تزکیه است و محمود است اما خودستایی من چنین هستم, من چنین هستم این مذموم است و در اسلام وجود مبارک حضرت نهی کرده فرمود این نهی شده ما ناچاریم ساکت باشیم و از دودمان خودمان سخن نگوییم ولی به حدّ ضرورت برای اینکه تو و امثال تو بفهمید من این چند جمله را می‌گویم. 
می‌گویم اولاً شما دودمانی بودید که انبیای الهی را تکذیب می‌کردید آنچه از دودمان ما برخاست «مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ» خاندان ما پیغمبر تحویل می‌دهد خاندان شما ابوسفیان و امثال ابوسفیان که پیغمبر را تکذیب کردند ابولهب تحویل می‌دهد حمّالةالحطب تحویل می‌دهد اینها خاندان شماست «مِنَّا النَّبِيُّ وَ مِنْكُمُ الْمُكَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْكُمْ أَسَدُ الْأَحْلاَفِ» این حمزه سيّدالشهداء تا زنده بود شیر بیشه ولایت بود شما شیر آن پیوندها و پیمانها و سوگندهای کاذبانه جاهلی بودید این را هم بدان که خیلیها می‌روند جبهه خیلیها کشته می‌شوند ولی از خاندان ما اگر کسی کشته شد می‌شود سيّد شهداء «مِنَّا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ» فرمود شهدا اجرشان خیلی است اما همه سيّد شهدا نیستند ما سيّد شهداییم البته تا امام زنده بود وجود مبارک حمزه سيّدالشهداء بود ولی بعد از جریان 21 ماه مبارک رمضان علی‌بن‌ابی‌طالب(سلام الله علیه) بعد در جریان کربلا امام معصوم سيّدالشهداء است. خب فرمود خاندان ما اگر شهید بدهند می‌شود سيّدالشهداء خیلیها می‌روند جبهه اعضا و جوارحشان را از دست می‌دهند اما برادرم جعفر که رفت جبهه و دو دستش را داد شده جعفر طيّار ذات اقدس الهی دو بال به جعفر در بهشت داد که «يَطیر بهما مع الملائکة فی الجنة» ذیل آیه ﴿أُوْلِی أَجْنِحَةٍ مَّثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ﴾. 
این است شاید در جمع جانبازان عزیزی که پیروان قرآن و عترت‌اند در همین هشت سال دفاع مقدس افراد این‌چنینی هم ما داشته باشیم خب این جای استبعاد نیست چون حمزه که نه امام بود نه پیغمبر, جعفر نه امام بود نه پیغمبر یکی شده سيّد شهدا یکی شده جعفر طيّار فرمود اینها مفاخر خاندان ما هستند تو چه کار به این حرفها داری؟! خب هم نامه را جواب داد هم آن مسائل اخلاقی را رعایت کرد هم بهانه به دست دیگری نداد. این گوشه‌ای از این نامه 28 حضرت امیر است که نامه مفصّل است . منبع : بنیاد بین المللی اسراءانتهای متن/
بدون عکس
13:37 - 22 آبان 1390

0 بازدید




1 پاسخ