علت فرار نيروهاي مخصوص عراق چه بود
خبرگزاري فارس: عراقيها با قايق از راه آبي اومده بودن تو جاده. دويست نفري ميشدن. صد و پنجاه نفرشون روي جاده بودن. بقيهشون هم براي احتياط مانده بودن توي قايق. همينطور مشغول تيراندازي بوديم كه ديدم كسي نيست. تعجب كرديم. از دپو رفتيم بالا. ديديم سوار قايق شدن و فرار ميكنن.
به گزارش گروه «حماسه ومقاومت » خبرگزاري فارس، امداد غيبي جزو مواردي است كه در جبهه هاي جنگ حق عليه باطل زياد به چشم آمد. اين خاطره نوعي از اين امدادهاست:
مشغول خوردن ناهار بوديم كه عراقيها منطقه را زير آتش خمپاره گرفتند. بچهها هركدام به گوشهاي پناه بردند.
- "تا حالا سابقه نداشته اينجا رو با اين شدت بكوبند"
- "يعني چه شده؟"
دو روز بود وارد محور جاده خندق شده بوديم. دو سه ماهي از عمليات بدر ميگذشت. جاده خندق يك جاده خاكي بود. به طول سيزده كيلومتر. قسمت اصلي آن دست ما بود. جاده از حساسيت خاصي برخوردار بود. ما ميتوانستيم از آن به اتوبان العماره - دجله برسيم و عراقيها ميتوانستند از راه آب وارد خاك ايران بشوند. جاده به چهار مقر تقسيم شده بود. منطقهاي كه ما مستقر بوديم، بين مقر سه و چهار قرار داشت.
فرمانده گروهان گوشي بيسيم را گذاشت. نگران بود. صدايش ميلرزيد:
"به پد چهار حمله شده، شايد سقوط كرده زود خودتونو برسونيد اونجا."
فوري حركت كرديم. تا "پدچهار" راهي نبود. وقتي رسيديم، خبري از درگيري نبود. همه چيز روال عادي خودش را داشت:
"چي شد؟ عراقيها رفتن؟"
فرماندهان آهسته با هم حرف ميزدند. هيچ كس نميدانست چي شده. از دور يكي از نگهبانهاي زخمي را ميآوردند.
فرمانده جلو رفت: "قضيه چيه؟ عراقيها كجان؟"
همراه زخمي نگاهي به فرمانده كرد. خسته بود. نشست روي زمين. همه دورهاش كردند. صدايش ميلرزيد:
"من پاسخش بودم. اومدم بيرون، يه سري به سنگرها بزنم. ديدم داخل يكي از سنگرها نيرو نيست. رفتم سنگرها بعدي. اونجا هم نيرو نبود. ديدم از گوشه پد صداي درگيري مياد. خواستم از دپو بيام بيرون و به بچهها آماده باش بدم، كه متوجه شدم يه عراقي تو سنگره. سنگرها زير دپو بودن. چهار دست و پا رفتم داخل سنگر و به رگبار گرفتم اون تو. بعد اومدم بيرون سنگر گرفتم. يه مرتبه ديدم عراقيها از پشت دپو بالا اومدن حالا بچهها هم از صداي رگبار اومده بودن بيرون. تيراندازي شروع شد. عراقيها با قايق از راه آبي اومده بودن تو جاده. دويست نفري ميشدن. صد و پنجاه نفرشون روي جاده بودن. بقيهشون هم براي احتياط مانده بودن توي قايق. همينطور مشغول تيراندازي بوديم كه ديدم كسي نيست. تعجب كرديم. از دپو رفتيم بالا. ديديم سوار قايق شدن و فرار ميكنن. با آرپيچي افتاديم به جون قايقهاشون، پنج شش تاشونو زديم. بقيه فرار كردن. بعد رفتم سراغ نگهبان دومي. ديدم تو سنگرش نيست. نگاه كردم ديدم رو دپو افتاده زخمي شده بود. همين برادر. گفتم كجا بودي."
تمام نگاهها متوجه مجروح شد. پايش گلوله خورده بود. لبخندي به لب داشت. ميتوانست حرف بزند:
"يه نفر ما رو صدا زد. فكر كردم از بچه هاي اطلاعات عملياته از سنگر اومدم بيرون. رفتم از دپو بالا. اون هم از اون طرف اومد. ديدم عراقيه. يه دفعه پام ليز خورد. افتادم زمين. فكر كرد سنگر گرفتم و ميخوام به طرفش تيراندازي كنم. يه رگبار طرفم خالي كرد. پام گلوله خورد. من هم ماشه رو چكوندم. رو رگبار بود. پهن شد رو زمين. بچهها تيربار و راه انداختن. ديدم عراقي ها از گوشه و كنار پد بلند شدن و فرار كردن.
نفسش به شماره افتاده بود. فرمانده اشاره كرد ببرندش اورژانس. منطقه آرام بود. حالا بايد برميگشتيم. بچهها ميگفتند سي چهل نفر از نيروهاي عراقي كشته شدهاند. تمام اين نيروها از كلاه سبزهاي عراقي بودند. نيروهاي مخصوص.
انتهاي پيام/
09:40 - 30 فروردین 1390