داغ شهادت «محمد توسلى» پشت احمد را شكست

خبرگزاري فارس: داغ شهادت محمد توسلى، هرچند پشت احمد را شكست - اما هيهات! - هرگز نتوانست خللى در عزم استوار اين سرباز سلحشور حسين زمان وارد آورد. بلافاصله دست به كار يك رشته عمليات تهاجمى با هدف پاكسازى نوار مرزى مريوان گرديد.
مهابت و رعبى كه از وجود پرصلابت احمد بر قلوب سياه و سنگى ضدانقلابيون نشسته بود، تا بدان پايه، مايه هراس و وحشت عناصر مسلح ضدانقلاب را فراهم آورد كه به قول يكى از رزمندگان سپاه مريوان: "... كافى بود در جايى به ضدانقلاب خبر برسد كه احمد قصد حمله به مواضع آنها را دارد. قواى ضدانقلاب، مثل دسته‏اى شغال كه بوى شير شنيده باشند، فرار را بر قرار ترجيح مى‏دادند و از معركه مى‏گريختند. " شگفتا! آخر اين مجاهد فى سبيل الله با آن دل دريايى‏اش كه معدن ناب‏ترين عواطف انسانى بود، چگونه مى‏توانست چنين رعب و هراسى را در قلوب قواى خصم ايجاد كند كه حتى صرف شنيدن نامش، آرام و قرار را از دشمن سلب نمايد؟ اگر در عرصه جهاد؛ ايمان، زره مجاهد راه خداست، پس نه عجب اگر سلاح او در اين ميدان پرخوف و خطر دعا و نيايش باشد؛ نيايشى آتشناك، برخاسته از سينه‏اى سوزناك: "... در ابتداى شهر مريوان، قله‏اى مشرف به اين شهر بود كه اسم آن را گذاشته بوديم قله روح‌الله. در ايامى كه ستون نيروهاى سپاه مريوان راهى مأموريتى مى‏شد كه به هر دليل احمد نمى‏توانست همراه آنها برود، مى‏ديديم از احمد خبرى نيست... سرانجام به راز اين غيبت واقف شديم. اين سردار رشيد اسلام، مثل مولا و سرورش حضرت رسول اكرم‏r كه براى مناجات به غار حرا مى‏رفتند، در چنين مواقعى به قله روح‏الله مى‏رفت. در آنجا نماز مى‏خواند، با يك سوزى با خدا راز و نياز مى‏كرد و براى سلامت و موفقيت نيروهايش به درگاه خدا استغاثه مى‏كرد.
حالا با توجه به اينكه عمده اين نيروها جزء عناصر رزمى كيفى سپاه بودند و تجربه عملياتى زيادى هم داشتند، شايد اين طور به نظر مى‏رسيد كه اين همه حساسيت به خرج دادن نسبت به وضع آنها، چندان ضرورتى ندارد؛ ولى احمد مثل همه جوانمردان مؤمن بِالله و شيران روز و زاهدان شب، اين‏طور عمل مى‏كرد. به خدا توكل داشت، به ائمه اطهارعليهم السّلام متوسل مى‏شد و توفيق و عزت بچه‏ها را از خداوند مسألت مى‏كرد. "
آرى، مؤمن در دو جبهه مى‏جنگد؛ جبهه درون و جبهه بيرون. و جهاد اكبر، در حقيقت همان جنگى است كه در آوردگاه روح آدمى برپاست. مظاهر استكبارى قدرت كه ريشه در كبر شيطانى دارند، در نظر اهل بصيرت، توهم و فريبى بيش نيستند. نيل به قدرت حقيقى، در گرو درك فقر و عجز كامل آدمى در مقابل ذات غنى قادر مطلق است و نماز و نيايش خاكسارانه، نشانه حصول آدمى به چنين ادراك نابى است. اين چنين است كه اراده انسانى بدل به ارادت محض مى‏شود و دست قادر متعال از آستين ارادت و بندگى مجاهد راه خدا ظاهر مى‏گردد و سنگرهاى كفر زده اردوى ظلمت را برق‏آسا تسخير مى‏كند. عابد دريادل قله روح‏الله و سردار صف‏شكن سپاه مريوان، در جهاد اكبر نيز بر محاصره قواى نفس اماره خويش غلبه يافت و پيروز از ميدان به در آمد؛ ضمن آنكه جبهه جهاد اصغر را حتى براى يك روز رها نكرد و اين است فتح‏الفتوح. آوازه صلابت و قدرت الهى احمد، به زودى كران تا كران جبهه‏هاى كردستان را درنورديد، از حصار مرزهاى غرب كشور بيرون رفت و موجب گشت تا رزمندگان و مردم رنج‏كشيده كردستان عراق به او لقب "احمد اَسد " - احمدِ شيروَش - را بدهند. همين سردار شير صولتِ اُحُدِ كردستان، در برابر كمترين كم توجهى‏اى به بسيجيان، چون رعد مى‏خروشيد و با كوچك‏ترين مسأله‏اى كه خاطر يك بسيجى را آزرده مى‏ساخت، همچون پدرى دلسوز، بى‏وقفه باران اشك از چشمان پرفروغش مى‏باريد. مسؤول بيمارستان مريوان، همان رزمنده باصفايى كه پيش‏تر از او داستان آزادسازى مريوان را نقل كرديم، مى‏گويد:
"... چند روزى به مرخصى رفته بودم. نيم ساعت از بازگشت من سپرى نشده بود و داشتم توى غذاخورى بيمارستان ناهار مى‏خوردم كه شهيد محمدحسين ممقانى (مسؤول بهدارى سپاه مريوان)، سراغم آمد و دستپاچه گفت: بلند شو! برو توى بخش، احمد آمده با تو كار دارد!... به سرعت رفتم داخل بخش بيمارستان. ديدم با چهره‏اى غضبناك، جلو بخش منتظر ايستاده. تا مرا ديد، پرسيد: برادر مجتبى‏ كجا بوديد؟ گفتم: داشتم غذا مى‏خوردم. دست انداخت زير يقه‏ام را گرفت و كشان كشان، مرا با خودش برد. خدايى‏اش را بخواهى، بدجورى عصبانى بود، داشت خفه‏ام مى‏كرد. رسيديم بالاى تخت يكى از بسيجى‏هاى مجروح كه بچه شمال بود و حدوداً هفده سال داشت. احمد به دست‏هاى او اشاره كرد و از من پرسيد: روى اين دست چيه؟! ديدم باندهايش حسابى سرخ است. گفتم: خون! بعد، از همان مجروح پرسيد: چند وقته اينجا خوابيدى؟ گفت: يك هفته. پرسيد: وقتى اينجا آمدى، با تو چطورى برخورد كردند؟ گفت: هيچى، مرا روى همين تخت به حال خودم گذاشتند. پرسيد: ظرف اين مدت چطور غذا خوردى؟ گفت: با همين دستهايم. پرسيد: گفتى دست‏هايم را بشوييد؟ گفت: بله، گفتم. پرسيد: پس چرا نشستند؟ گفت: چند بار گفتم؛ ولى كسى به حرفم گوش نداد. بعد احمد رو كرد به من گفت: مگر من روز اول كه تو را اينجا فرستادم، نگفتم چه مسؤوليتى دارى؟ مگر...
يقه‏ام را به هزار زحمت از گيره قرص انگشتان او خلاص كردم و عقب رفتم. داد زد: بيا اينجا! و الا اين بيمارستان را روى سرت خراب مى‏كنم! پرسيدم: چرا؟ گفت: اينجا ديگر با يك كارشكنى ضدانقلابى طرف نيستم. اينجا يك خودى دارد ضربه مى‏زند! سعى كردم با مطرح كردن سلسله مراتب و به اصطلاح، برخورد تشكيلاتى، از برابر غضب آتشناك احمد جاخالى بدهم. گفتم: برادر احمد، اينجا مديريت تشكيلاتى دارد؛ يعنى شما از من نبايد بازخواست كنيد. بيمارستان، مدير داخلى دارد، بايد ايشان توضيح بدهد... آقا تا اين حرف را شنيد، گفت: اين تشكيلات توى سرت بخورد! ديدم دارد دنبال چيزى مى‏گردد، مثل تير از چله كمان، در رفتم. بعد حس كردم انگار يك چيزى مثل برق از بيخ گوشم رد شد. نگو چنگالِ روى ميز را برايم حواله كرده!...
بعد از چند ساعتى ديدم مى‏گويند برادر احمد تو را احضار كرده. با يك دنيا ترس و لرز رفتم پيش او. تا مرا ديد، دوباره شروع كرد به داد و فرياد. گفتم: بابا، من تازه دو ساعت نمى‏شد كه از مرخصى آمده بودم. چه مى‏دانستم توى بخش چه خبر است؟ گفت: تو يك ساعت و نيم است از مرخصى‏آمده‏اى. به جاى اين‏كه اول بيايى به مجروح سر بزنى، به بيمارستان و امور مجروحين آن برسى، رفتى نشستى پاى بشقاب غذا، به كِيفِ خودت مى‏رسى؟!... خلاصه! شروع كرد به گله كردن و گفت: برادر مجتبى! شما خائنيد! توى قضاياى رسيدگى به اين بچه‏هاى مجروح خيانت كرده‏اى. تو به عنوان فردى كه امين من توى تشكيلات اين بيمارستان بودى، امانتى را كه به تو داده بودم، رعايت نكردى. من ديگر چه بگويم؟ تو مى‏دانى آن بسيجى مجروح را مادرش با چه اميدى، با يك دنيا آرزو بزرگ كرده و مثل امانتى به دست من و تو سپرده؟... شروع كرد مثل ابر بهار، هاى هاى گريه كردن. ما هم به تبع ايشان زار زار گريه كرديم. گفت: نه، برادر جان! اين جورى فايده ندارد. اگر بخواهى اين جورى ادامه بدهى، كلاهت پس معركه است. ببين! بيا فكرى بكن. اگر نمى‏توانى، خيلى رك بگو! عرضه ندارى اين كار را انجام بدهى؟ به دَرَك! ول كن بگذار كس ديگرى آن را انجام بدهد... خلاصه! با وجود اينكه با من برخورد تندى كرد، هر چه به وجدانم رجوع كردم، ديدم جاى گلايه نيست.
چون مسؤول بودم و بايد به كار آن بچه بسيجى مجروح رسيدگى مى‏كردم؛ و الا خودم هم مى‏دانستم كه احمد قلبى داشت به صافى و صفاى شبنمى كه روى گلبرگ آلاله‏هاى بهارى مريوان مى‏نشيند فقط زمانى با كسى تندى مى‏كرد كه از او خطايى، خصوصاً نسبت به بچه بسيجى‏ها سر زده بود. " .
مقارن همين ايام بود كه احمد يار و همرزم ديرينه‏اش محمّد توسّلى را از دست داد. رادمردى كه از ابتداى حضور احمد در جبهه‏هاى غرب كشور، همه جا دوش به دوش او به جنگ رجّاله‏هاى ضدانقلاب رفته بود. احمد با كفايت رزمى فراوانى كه در محمد سراغ داشت، پس از فتح مريوان، علاوه بر تعيين وى به جانشينى خود، مسؤوليت فرماندهى واحد عمليات سپاه مريوان را نيز به او محول كرده بود. ضدانقلابيون بُزدل، محمد توسلى را حين تردد در منطقه و طى يك كمين غافلگيرانه در تنگه گاوان به شهادت رساندند. عجيب آن كه صبح روز واقعه، محمد غسل شهادت كرده و با حالتى متفاوت با هميشه، جهت اعزام به مأموريت با احمد وداع كرده بود. يكى از بسيجيان سپاه مريوان، از اين واقعه تلخ چنين حكايت مى‏كند: "... شهادت محمد توسلى توسط ضدانقلاب، آنقدر براى احمد سنگين بود كه همان روز رفت توى اتاق خودش، در را به روى خودش قفل كرد و ‏و ساعت ها اشك ريخت. حتى موقع غذا هم كه مى‏شد، هر چه مى‏كرديم در را به روى ما باز نمى‏كرد... هيچ وقت باورم نمى‏شد مردى كه صلابت او كوه‏هاى كردستان را به لرزه درمى‏آورد، مى‏تواند چنين روح حساس و قلب لطيفى هم داشته باشد! ".
داغ شهادت محمد توسلى، هر چند پشت احمد را شكست - اما هيهات! - هرگز نتوانست خللى در عزم استوار اين سرباز سلحشور حسين زمان وارد آورد. بلافاصله دست به كار يك رشته عمليات تهاجمى با هدف پاكسازى نوار مرزى مريوان گرديد. آماج نخستين ضربت كوبنده احمد، "دزلى " بود. تصرف دزلى كه حكم سرپل اصلى نفوذ عناصر ضدانقلاب به داخل خاك كردستان ايران را داشت، از مهمترين دستاوردهاى مهارت رزمى درخشان احمد و فئه قليل رادمردان همرزم او در جبهه مريوان به شمار مى‏رود. براى پى بردن به عظمت كارى كه احمد با فتح ارتفاعات دزلى انجام داد، بايد ابتدا با دزلى و نقشى كه اين منطقه در معادلات سياسى - نظامى نبرد براى ضدانقلاب و حاميان بعثى و شرقى و غربى آن ايفا مى‏كرد، آشنا شويم.
دزلى منطقه‏اى كوهستانى و مرتفع در محدوده اورامان و در مجاورت نوار مرزى كردستان ايران با خاك عراق است. در آن مقطع - اواخر تابستان 59 - روستاى دزلى، در اشغال عناصر مسلح حزب منحله دمكرات و به مثابه مستحكم‏ترين دژ براى ضدانقلاب بود. موقعيت سوق‏الجيشى دزلى، حساسيت خاصى به اين منطقه كوهستانى بخشيده بود. از حيث وضعيت جغرافيايى، اين روستا، در يك فرورفتگى كاسه مانند قرار داشت. اطراف آن را ارتفاعات صعب‏العبورى احاطه كرده بود و يك راه مواصلاتى به سمت پاوه به آن منتهى مى‏شد كه در ضمن، مسير تردد مردم بومى منطقه نيز بود. در دو سوى اين معبر، حدود يك تا دو كيلومتر، صخره‏هاى بزرگى قرار داشت كه ضدانقلاب در پناه آنها به راحتى قادر بود با استقرار قواى معدودى يك ستون عظيم نظامى را در سطح معبر به تله انداخته، نابود كند؛ همچنان كه در دوران رژيم طاغوت، چنين واقعه‏اى اتفاق افتاد. احمد در اين باره مى‏گويد: "... منطقه دزلى در زمان رژيم شاه كلاً دو بار از دست اين گروه‏ها گرفته شده بود و اين دو بار را در آن دوران به‏عنوان وقايع تاريخى در كتيبه مسجد جامع سنندج ثبت كردند... پشت روستاى دزلى را ضدانقلابيون براى خودشان دژى محسوب مى‏كردند. آنها تمام صخره‏هاى مشرف بر مسير راه مزبور را با خرج‏گذارى ديناميت و تى.ان.تى بمب‏گذارى، و عرض كنم كه تله‏گذارى كرده بودند. "
همين مسأله باعث پررويى و گزافه‏گويى فراوان ضدانقلاب در تبليغات مسموم آنان شده بود. به‏عنوان مثال، در يكى از اعلاميه‏هاى گروهك دموكرات ، چندى پس از آزادسازى مريوان توسط احمد و همرزمانش، آنان وقيحانه شكست خود در نبرد مريوان را "عقب‏نشينى تاكتيكى " وانمود ساخته و نيروهاى انقلاب را به زورآزمايى در تله دزلى دعوت كرده بودند: "... مضمون اعلاميه دموكرات اين بود: احمد متوسليان و قواى حكومت اگر راست مى‏گويند و قدرت دارند، بيايند و دزلى را از پيشمرگان ما بگيرند! ". ديگر اينكه موقعيت سياسى خاص دزلى را نبايد ناديده گرفت. در حقيقت، دزلى، حكم قرارگاه فرماندهى كل و ستاد مشترك سران ائتلاف باندهاى ضدانقلاب در غرب كشور را داشت؛ ائتلافى شيطانى، شامل طيف متنوعى از آخوندهاى جيره‏خوار دربار پهلوى نظير شيخ عثمان نقشبندى و شيخ عزالدين حسينى تا قاسملوى دموكرات، ژنرال‏هاى فرارى سلطنت‏طلب از قماش عزيزالله پاليزبان و غلام‏على اويسى، دار و دسته شاپور بختيار و سرانجام گروهك‏هاى افراطى ماركسيستى نظير كومله و متحدان چپ آمريكايى آن؛ فدايى و پيكار. جلسات ادوارى سران اين ائتلاف هفت جوش ضدانقلاب، به‏طور منظم در دزلى و با حضور افسران عالى‏رتبه سرويس اطلاعات سپاه يكم ارتش بعث عراق برگزار مى‏شد. سردار رشيد سپاه اسلام شهيد محمّدابراهيم همت در مورد دستور كار يكى از اين جلسات مى‏گويد:
"... قبل از فتح دزلى توسط سپاه مريوان، يكى از جلسات كه خيلى هم مهم بود، در دزلى برگزار شد. در جلسه مزبور، پاليزبان به اتفاق قاسملو و تنى چند از افسران طاغوتى، به شيخ عثمان نقشبندى پيشنهاد مى‏دهند كه تو بايد سپاه رزگارى را در اورامان تشكيل بدهى و مردم آنجا را مسلح كنى. اين جلسه، با كنفرانس سران عرب در طائف عربستان همزمان بود...به اصطلاح خودشان فتوا هم داده بودند كه جنگ عليه شيعه و پاسدار حلال است و شما مردم، بايد عليه اين دو بجنگيد! ". احمد در بخشى از خاطرات خود از نبردهاى غرب، اشاره‏اى هم به توطئه استكبارى تشكيل سپاه رزگارى داشته است: "... شيخ عثمان را وامى‏دارند كه گروهك رزگارى را تشكيل بدهد. او هم نام نيروهاى مسلح خود را "سپاه عمربن خطاب " گذاشته بود. علت انتخاب نام خليفه دوم براى شاخه نظامى اين گروهك اين بود كه مى‏خواستند از اعتقادات مذهبى مردم اهل سنت منطقه غرب كشور سوء استفاده كنند. چنان كه خود شيخ عثمان هم به چنين سفسطه‏اى متوسل شده و گفته بود: همان‏طور كه سپاه اسلام در زمان خليفه دوم به ايران حمله كرد و ايرانيان مجوس را مسلمان كرد، حالا هم اين سپاه، كارش مشابه همان سپاه دوران عمر است كه مى‏خواهد ايرانِ - به زعم او - كافر را مسلمان بكند! ".
اين به اصطلاح سپاه رستگارى! براساس رهنمودهاى سران مرتجع كشورهاى عربى منطقه - به‏ويژه وهابيت حاكم بر حجاز - در كنفرانس سران عرب كمتر از يك ماه پيش از حمله سرتاسرى ارتش بعث عراق به خاك جمهورى اسلامى ايران تشكيل گرديد. استكبار جهانى به سركردگى آمريكا و ارتجاع عرب حاكم بر كشورهاى حاشيه جنوبى خليج فارس، در استمرار روند ثبات‏زدايى از حاكميت انقلابى نظام مقدس جمهورى اسلامى، يك رشته تدابير عاجل و ضربتى را در دستور كار خويش قرار دادند. رئوس تدابير متخذه در اجلاس طائف از اين قرار بود: 1- تشديد حركت‏هاى تجزيه‏طلبانه در مناطق مختلف ايران اسلامى، به‏ويژه دو استان حساس مجاور مرز عراق، (خوزستان و كردستان)، از طريق يك دست كردن فعاليت عناصر متشتت ضدانقلاب. 2- برنامه‏ريزى جهت اجراى موفق يك كودتاى نظامى برق‏آسا، با بهره‏گيرى از عناصر سلطنت‏طلب و پاكسازى نشده در ارتش ايران. 3- و سرانجام، در صورت به بن‏بست رسيدن تدابير فوق، دادن چراغ سبز به ماشين جنگى رژيم توسعه‏طلب بعث عراق كه به ويژه پس از سرنگونى رژيم شاه معدوم، رهبرى آن در آتش اشتياق ايفاى نقش ژاندارمى استكبار در خليج فارس مى‏سوخت.
بر همين اساس، جهت تحقق بند يك تدابير متخذه در اجلاس طائف، در قدم نخست سپاه رزگارى در كردستان تشكيل گرديد. دشمنان جهانى و منطقه‏اى جمهورى اسلامى ايران كه از بى‏رنگى حناى شعر و شعارهاى خلقى و دموكرات مآبانه گروهك‏ها در نزد افكار عمومى مردم مسلمان كردستان، در گذر نزديك به سه سال جنگ در اين استان به خوبى آگاه شده بودند، ضمن تشكيل سپاه رزگارى و سپردن فرماندهى اسمى آن به شيوخ خودفروخته نقشبندى، در صدد برآمدند با دامن زدن به تعصبات مذهبى اهالى مناطق كردنشين غرب كشور و طرح ضديت ميان شيعه و سنى، بن‏بست جنگ‏افروزى گروهك‏ها در كردستان را بشكنند. فتواى معروف شيخ عثمان مزدور كه گفته بود: "هر كس ده پاسدار [امام‏] خمينى را سر بِبُرَد، بهشت بر او واجب مى‏شود "! تبلور عينى عزم استكبار براى تبديل بحران كردستان به يك جنگ خونين مذهبى بود. سردار رشيد اسلام حاج همت درباره تأثير اين فتواى رذيلانه گفته بود:
"... اين جريان كثيف و خائنانه بلافاصله در منطقه دامنگير شد و حتى دامنه اين جريان به پاوه هم رسيد. به عنوان مثال، بعد از صدور اين به اصطلاح فتوا، چندين حمله از طرف گروهك رزگارى به پاسداران ما صورت گرفت. موقعى كه برادران سپاه مريوان و ارتش حمله كردند تا منطقه اورامان را آزاد كنند، طى حمله، چند تن از برادران ما كه زخمى شده بودند، به دست عوامل رزگارى اسير شدند. اين از خدا بى‏خبرها، روى زخم‏هاى اين مجروحين، آب نمك ريخته بودند، آب جوش ريخته بودند؛ چرا كه آن روحانى‏نماهاى مزدور آمريكا، در جلسات‏شان، جنگ عليه شيعه و به اصطلاح خودشان، عليه پاسدار را حلال كرده بودند. ريختن آب‏جوش بر سر اينها را هم حلال كرده بودند و حتى بعضى زن‏ها هم روى سر اين بچه‏ها آب جوش مى‏ريختند و اين‏ها همه، گوشه‏اى كوچك از عذابى بود كه ما از دست اين جنايتكارها كشيديم. "
بارى! با چنين اوصافى، در حقيقت، دزلى، به دُمَلى چركين بر قامت جبهه‏هاى كردستان و كانون اصلى پرورش ميكروب تجزيه‏طلبى ضدانقلاب مبدل گشته بود. حال، دست طبيبى حاذق و مسلح به نيشترى برنده لازم بود تا اين غده سرطانى چركين را با مهارت جراحى كند. چه كسى حاذق‏تر از احمد؟ همو كه بارها پوزه عفن ضدانقلاب را در عرصه جنگ‏هاى كردستان به خاك مذلت ماليده بود. احمد براى تصرف دزلى، از تاكتيك بسيار جالبى استفاده كرد؛ مكتوم نگاه داشتن هدف عمليات، تا آغاز لحظه تهاجم و حركت دادن ستون نيروها به‎خلاف مسير منتهى به هدف اصلى، جهت به انحراف كشاندن اذهان عوامل ستون پنجم دشمن از نيت واقعى سپاه اسلام. همان روشى كه رسول مكرم اسلام صلّي الله عليه و آله در جريان لشكركشى سپاه توحيد از مدينه براى فتح مكه به كار بسته بود. يكى از همرزمان احمد، ماجراى فتح دزلى را اين‏گونه روايت مى‏كند: "... پيغام رسيد كه برادر احمد از كليه نيروها خواسته تا غروب آفتاب خودشان را به پشت ايستگاه رله صدا و سيماى مريوان برسانند. كل نيروها كه جمع شدند، ديدم مى‏شويم 200 نفر بچه‏هاى سپاه و پيشمرگان مسلمان كُرد. بعد در قالب يك ستون نظامى، همراه برادر احمد حركت كرديم. بين راه هر چه پرسيديم مقصد كجاست، او از جواب طفره رفت. خلاصه، بعد از دو - سه ساعتى ديديم داريم به طرف خاك عراق مى‏رويم. برادر احمد دستور توقف ستون را صادر كرد و بعد گفت: برادران! لازم است مطلبى را به شما توضيح بدهم. ما به حول و قوه الهى قرار است دزلى را بگيريم.
آقا، ما خيلى تعجب كرديم؛ آخر، مسيرى كه آمده بوديم، درست 180 درجه مخالف جهت دزلى بود. يكى از بچه‏ها گفت: برادر احمد! آخر اين راهى كه ما آمده‏ايم، كجا به دزلى مى‏رسد؟ تازه، شما امكانات ما را در نظر نگرفته‏ايد. احمد با يك طمأنينه‏اى گفت: به خدا توكل كنيد. هيچ مشكلى پيش نخواهد آمد. خلاصه، از نو دستور حركت داد و راهى شديم. ساعت ?:??دقيقه شب بود كه رسيديم روى ارتفاعات اورامان. نگو با تدابير احمد، ما اين ارتفاعات را دور زده‏ايم و بدون كوچكترين خطرى رسيده‏ايم بالاى قله مشرف به دزلى؛ بدون آن كه حتى رنگ آن معبر مرگبار را هم ديده باشيم. احمد طورى برنامه‏ريزى كرده بود كه هر كس ستون نيروهاى ما را در راه مى‏ديد، فكر مى‏كرد هدف ستون‏كشى احمد از مريوان، حمله به عراق بوده.
بعد احمد گفت: خوب، برادران، نگاه كنيد! پايين اين ارتفاع، زير پاى شما دزلى قرار گرفته. بعد هم بلافاصله ضمن تماس بى‏سيم با توپخانه بچه‏هاى ارتش، درخواست اجراى آتش كرد. با اصابت سومين گلوله توپ، ريختيم داخل دزلى و آنجا را به صورتى برق‏آسا بدون درگيرى تصرف كرديم. جالب اينجا بود كه در همين لحظات ديديم صداى بوق ماشين مى‏آيد. به دستور برادر احمد، من و يكى از بچه‏ها كنار جاده مستقر شده بوديم. ديديم از دور، يك كاميون كمپرسى، تخت گاز دارد مى‏آيد و لاينقطع بوق مى‏زند. نگو ضدانقلاب وقتى فهميد در دزلى درگيرى شروع شده، اين كاميون را براى رساندن ادوات خمپاره و تقويت نيروهايش راهى دزلى كرده بود. با رسيدن كاميون به نزديكى ما، ديديم ترمز كرد. آن برادر ما از ركاب ماشين بالا رفت و گفت: چه خبرته بابا! چرا اين قدر بوق مى‏زنى؟! راننده كه از دموكرات‏ها بود و به هواى اينكه ما هم از خودشان هستيم، توقف كرده بود، تا لباس فرم آن بنده خدا را ديد، پشت فرمان كمپرسى از ترس غش كرد! بار اين كاميون، چند قبضه خمپاره‏انداز 80 ميليمترى، يك قبضه كاليبر 50 و مهمات معتنابهى بود كه به دست ما افتاد. بدون تعصب مى‏گويم كارى كه احمد با فتح دزلى انجام داد، بيشتر به يك معجزه شبيه بود. "
از ديگر تبعات آزادسازى دزلى، برملا شدن ماهيت همدستى عناصر به ظاهر موجه جريان ليبراليزم خزيده در دستگاه اجرايى حاكميت انقلاب با تجزيه‏طلبان وطن فروش بود. به محض تسخير دزلى و به اسارت درآمدن تنى چند از كادرهاى بالاى ضدانقلابيون توسط احمد و همرزمان او، ليبرال‏هاى فريبكار ناچار شدند دست از بازى يك بام و دو هواى خود در بحران كردستان برداشته، در دفاع از سركردگان جنايتكار ضدانقلاب مستقيماً وارد عمل بشوند. به گفته يكى از رزمندگان سپاه مريوان: "... در دزلى تعدادى از سران گروهك دموكرات را به اسارت گرفتيم. يادم هست برادر ممقانى داشت دست يكى از آنها را كه مجروح شده بود، بخيه مى‏زد كه من و يكى از بچه‏هاى پيشمرگ كرد مسلمان به آنها رسيديم. تا پيشمرگ مزبور، آن اسير ناشناس را ديد، مرا كنارى كشيد و گفت: اين را مى‏شناسيد؟ گفتم: نه، چطور مگر؟ گفت: اين كال كال است. خنده‏ام گرفت و گفتم: كال كال ديگر چه صيغه‏اى است؟ گفت: اين اسم مستعار اوست. اين آقا معاون سياسى - نظامى عبدالرحمن قاسملو، رييس حزب دموكرات است. مگر تو اعلاميه دموكرات را نديده بودى كه از قول كال كال نوشته بود: من 9 پاسدار خمينى را اعدام كرده‏ام؟ خوب، اين همان كال كال است ديگر!
تا خبر به برادر احمد رسيد، سريع آمد و پرسيد: ببينم! قضيه چيست؟ ماجرا را براى او تعريف كرديم. احمد گفت: اين امكان ندارد! اگر اين‏طور باشد، طرف رده‏اش خيلى بالاست. بعد سروقت او رفت و پرسيد: تو كال كال هستى؟ او هم با يك تفرعنى بادى به غبغب انداخت و گفت: بله، خودم هستم! ببينيد، من هيچ مشكلى ندارم. بهتر است بدانيد من با آقاى رييس‏جمهور - بنى‏صدر - از قديم رفاقت دارم. ما از فرانسه با هم همكلاس بوديم. ايشان مرا خوب مى‏شناسد. شما اگر مرا به مريوان برسانيد، آزاد مى‏شوم. احمد بلافاصله از آن اتاق بيرون آمد. ديديم خيلى آشفته است. پرسيدم: برادر احمد، آخر چه شده؟ گفت: كارمان درآمد، مى‏خواستى چه بشود؟! گفتم: آخر براى چه؟ گفت: فقط يادتان باشد چه مى‏گويم! همين فرداست كه بنى‏صدر به دست و پا بيفتد و اين را به تهران احضار كند. آن وقت، همه زحمات ما بر باد مى‏رود. ما كه فكر مى‏كرديم حرف‏هاى كال كال مشتى لاف و گزاف بوده، اين نگرانى برادر احمد خيلى باعث تعجب ما شده بود... درست فرداى همان روز، ديديم پيامى از سنندج مخابره شد، با اين مضمون: از مركز دستور اكيد رسيده، تمام كسانى را كه در دزلى اسير گرفته‏ايد، سريع به سنندج منتقل كنيد!... ما از تعجب شوكه شديم. در تهران از كجا فهميده بودند كه شب قبل ما در دزلى عمليات كرده و كادرهاى دموكرات را اسير گرفته‏ايم؟ آن هم در شرايطى كه تا لحظه شروع عمليات، حتى خود بچه‏هاى سپاه مريوان هم نمى‏دانستند هدف حمله، تصرف دزلى است!...
همان جا برادر احمد به بچه‏ها گفت: به شما نگفته بودم؟! صدور اين دستور علتى ندارد، مگر خلاص كردن همين آقاى كال كال و رفقاى او از مهلكه. پس متوجه شده‏اند كه ما اين را اسير گرفته‏ايم! در تمام ايام جنگ‏هاى كردستان، هيچ وقت احمد را مثل آن روز گرفته و مكدر نديده بوديم. " احمد درباره عاقبت اين ماجرا مى‏گويد: "... كال كال معاون سياسى - نظامى قاسملو و يكى از اركان اصلى ضدانقلاب در كردستان بود. وقتى در دزلى دستگيرش كرديم، خودش مى‏گفت: اگر مرا به مريوان برسانيد آزاد مى‏شوم. من خواهشم از شما اين است كه مرا به مريوان ببريد. وقتى ديديم ليبرال‏ها مى‏خواهند آزادش كنند، برادرهاى ما او را بردند همان جايى كه دموكرات‏ها دو تن از برادران ما را شهيد كرده بودند و آنجا پس از صحبت‏هايى، بچه‏ها كال كال و يكى ديگر از كادرهاى مؤثر دموكرات را اعدام كردند. بعدها وزارت كشور و همه ارگان‏هاى دولتى كه كارگزار بنى‏صدر و دفتر هماهنگى رييس‏جمهور بودند، شروع كردند به اعتراض و ما را هم - حقيقتش را بخواهيد - دادگاهى كردند... به هر جهت نهايتاً مسأله حل شد و عوامل بنى‏صدر نتوانستند كارى از پيش ببرند. " در جريان دومين كنگره سراسرى فرماندهان سپاه در پادگان غدير اصفهان، احمد طى يك سخنرانى پرشور، اشاره‏اى نيز به نبرد دزلى داشت:
"... در منطقه مريوان، دزلى پايگاهى براى كل ضدانقلاب بود كه خوشبختانه توسط برادران ما به طرز معجزه‏آسايى تصرف شد. ما از يك مسيرى كه ضدانقلابيون حتى فكرش را هم نمى‏كردند، شبانه حمله كرديم. چندين ساعت راهپيمايى شبانه بدون استراحت داشتيم تا رسيديم به نقطه‏اى كه قله‏هاى پشت روستاى دزلى قرار دارد. هنگامى كه ما به بالاى قله مشرف به دزلى رسيديم، عوامل ضدانقلاب در ساختمان‏هايشان داشتند خواب‏هاى خوش مى‏ديدند. هنوز صبح نشده بود كه ما به خوبى در منطقه مستقر شديم، سلاح‏هايمان را كار گذاشتيم و درگيرى شروع شد... ". به گفته سردار رشيد اسلام حاج همت، بلافاصله پس از فتح دزلى توسط احمد و رزمندگان سپاه مريوان: "... جريان ديگرى به وجود آمد كه در راستاى آن، ابتدا شيخ عثمان نقشبندى را به شهر بياره عراق منتقل كردند و از آنجا هم او را به بغداد بردند. در بياره، رژيم صدام يك كاخ هم در اختيار شيخ عثمان گذاشته بود. او را به آنجا بردند؛ چرا كه مى‏خواهند توى مشت‏شان باشد. بعد اسلحه مى‏فرستند و با اين توجيه كه شيخ دستور داده مسلح شويد، نزديك به دو هزار نفر از مردم ناآگاه را فريب داده، مسلح مى‏كنند. اين بيچاره‏ها را فريب دادند و مسلح كردند و به‏عنوان سپاه رستگارى! آنها را وادار به جنگ در مقابل دولت و پاسداران انقلاب كردند. "
انتقال شيخ عثمان به بغداد در اواخر تابستان سال 59، جهت مشاركت در اجلاسى بود كه آمريكا، اعراب مرتجع و رژيم بعث عراق، در جهت همگون‏سازى كوشش‏هاى تجزيه‏طلبانه و زمينه‏چينى براى شروع تجاوز مسلحانه 31شهريور 59 ارتش عراق به ايران اسلامى برگزار كرده بودند. خصوصاً تذكر اين نكته، واجد اهميت است كه به دنبال شكست طرح ننگين كودتاى نوژه و دستگيرى عوامل آن، اين اجلاس براى دشمنان جهانى و منطقه‏اى انقلاب اسلامى، از حساسيت مضاعفى برخوردار بود. بنا به اخبار مندرج در روزنامه لوموند(15) چاپ فرانسه: "... مخالفان سلطنت‏طلب ايرانى اخيراً در بغداد كنفرانسى تشكيل دادند. براساس مصوبات اين كنفرانس، كليه امكانات، از سوى دولت عراق در اختيار وفاداران به شاه سابق كه هدفى جز سرنگونى رژيم اسلامى در ايران نداشتند، قرار گرفت. شخصيت مهم و قدرتمند اين دسته از مخالفان، ژنرال غلامعلى اويسى بود كه گفته مى‏شد قادر است از حمايت 15000 چريك كرد، به‏ويژه از ميان نيروهاى قبايلى كه هنوز به شاه سابق وفادار مانده بودند [بخوان فرقه نقشبندى، دار و دسته رزگارى و مؤتلفين دموكرات و چپ آنان‏]، بهره‏مند گردد. اين واقعه، با مجموعه‏اى از سوء قصدها و عمليات خرابكارانه [عوامل بعث عراق موسوم به خلق عرب‏] در خوزستان ايران، همزمان گرديد ".
رقم مكارانه و اغراق‏آميز 15000 چريك كرد، خصوصاً با توجه به آمارسازى‏هاى ساخته و پرداخته گروهك‏هاى ضدانقلاب، از آن ادعاهاى گزافى بود كه تنها مى‏توانست سر مستكبران خردمند! غربى و عروسك جنگ افروز بعثى آنها را بيشتر از پيش، در خمره "مكر الله " فرو كند! چرا كه به گفته حاج همت: "... [ضدانقلابيون‏] آمارهاى عجيب و غريبى از منطقه و شمار طرفداران‏شان به رژيم بعث عراق مى‏دادند تا ارزاق و تجهيزات زيادترى بگيرند و ذخيره كنند. با همين روش، از ارتش عراق سلاح‏هايى خيلى بيشتر از آن حدى كه مورد لزوم‏شان بود و بايد مى‏گرفتند، دريافت كردند و با اين حساب مى‏بينيم كه اينها حتى به خود رژيم بعث هم خيانت كرده‏اند! ". درست همزمان با تحولات موصوف، حركت نيروهاى انقلاب جهت آزادسازى مجدد شهر مهاباد نيز آغاز گرديد. مهاباد به سان شهرهاى ديگر كردستان، در پى اقدامات خائنانه هيأت حسن نيت بار ديگر به محاصره ضدانقلابيون درآمده بود و در وضعيتى فوق‏العاده وخيم قرار داشت. على‏اى‏حال، با به بن‏بست رسيدن سرخطهاى اول و دوم توطئه آمريكايى - ارتجاعى اجلاس طائف و در شرف نابودى قرار گرفتن آخرين سنگر كليدى تجزيه‏طلبان در مهاباد، زمان اجراى سومين و آخرين تدبير نظام سلطه جهانى جهت ساقط كردن انقلاب اسلامى ايران فرا رسيده بود. احمد طى سخنانى در مورد مجموعه حوادثى كه منجر به تسريع روند اجراى سرخط سوم تدابير اجلاس طائف و آغاز يورش ماشين جنگى رژيم توسعه‏طلب صدام حسين به خاك جمهورى اسلامى ايران گرديد، از جمله گفته است:
"... نكته قابل توجه اين است كه دو روز پيش از سقوط مهاباد كه در آن زمان، پايگاه اصلى ضدانقلاب در كردستان بود، جنگ علنى رژيم بعث عراق شروع مى‏شود؛ يعنى وقتى امپرياليزم، از گروهك‏هاى ضدانقلاب داخلى نااميد مى‏شود، دستور آغاز جنگ تحميلى را به عراق صادر مى‏كند. " در باب آمادگى رزمى ارتش بعث عراق براى يورش به خاك ايران، طى 15 سال گذشته بسيار گفته و نوشته‏اند. در اينجا ما تنها به ذكر يكى از اين نوشتارها اكتفا مى‏كنيم. مجله فرانسه زبان آفريقاى جوان مى‏نويسد: "... در پنجم اوت 1980 [نيمه مرداد 1359]، زمامداران عربستان، در جريان برپايى اجلاس طائف و هنگام استقبال از صدام، درست يك ماه و نيم مانده به شروع جنگ، هديه شاهانه‏اى به وى دادند. اين هديه، گزارشى تهيه شده از سوى سرويس‏هاى سرى اطلاعاتى آمريكا بود كه در آن به تفصيل، اوضاع اقتصادى، اجتماعى و نظامى ايران تشريح شده بود. حتى بيش از اين! در اين اسناد، واقعيات دقيقى درباره وضعيت ارتش ايران، تعداد نفرات آن، مواضع و تجهيزات آن كه هنوز قابل بهره‏بردارى است، و نيز اطلاعات متنوع ديگرى كه بسيار حساس و محرمانه بود، به صدام حسين هديه شد. خلاصه، اين يك نقشه تهاجم كامل بود! ".
با چنين اوصافى، بايد ديد از نظر تدابير دفاعى مناسب، كشور در چه وضعيتى قرار داشت؛ به ويژه آنكه زمام امور اجرايى مملكت، سرپرستى نيروهاى مسلح ايران اسلامى و طراحى سياست كلان دفاعى نظام، يكسره در اختيار جريان "تخصص سالار " ليبراليزم و سمبل آن ابوالحسن بنى‏صدر بود. عجالتاً تأملى داريم بر ماهيت بنى‏صدر و چگونگى رخنه او در سطوح عالى نظام جمهورى اسلامى. احمد به يمن كياست مكتبى و دانش سياسى - مبارزاتى عميق خويش، از همان نخستين روزهاى پيروزى انقلاب تحركات ليبراليزم را با دقت زير نظر گرفته بود و هم از اين جهت، خيلى زود به ماهيت منافقانه بنى‏صدر واقف شد. به همين خاطر نيز، تحليل ظريف و جالبى درباره روند چهره‏سازى استكبار و مهره‏تراشى غرب جهت به انحراف كشانيدن نهضت اسلامى ايران، كه ماجراى بنى‏صدر تجسم عينى اين روند بود، ارائه داده است؛ آنجا كه مى‏گويد: "... درباره بنى‏صدر و نحوه نفوذ اين آدم در دستگاه انقلاب لازم است ما دقت زيادى به خرج بدهيم. در همان اوان انقلاب بنى‏صدر مى‏خواست به يك نحو مردم‏پسندى خودش را به جريان انقلاب بچسباند و به اصطلاح خودش را روى صحنه بياورد. لذا در همدان يك نطق مغلطه‏آميزى با چاشنى تند حمله به گروهك‏ها كرد.
سران گروهك‏هاى ضدانقلاب هم كه به واسطه سنخيت فكرى و سياسى مشترك با او، خوب مى‏دانستند سير ماهوى روند حركت بنى‏صدر چگونه است، بلافاصله عوامل خودشان را راهى اين جلسه سخنرانى كردند. آنها هم آمدند و در انظار عموم مردم، وسط سخنرانى شروع كردند به فحاشى نسبت به بنى‏صدر... او هم از خدا خواسته، نهايت استفاده را از اين مسأله به عمل آورد و بعد هم روزنامه‏هاى معلوم‏الحال و وابسته، اين قضيه را با آب و تاب منعكس كردند. همين ماجرا باعث شد كه خيلى‏ها بازى بخورند و گمراه شوند. حال آنكه حقيقت از اين قرار بود كه ضدانقلابيون قصد داشتند با فحاشى به بنى‏صدر در ملأ عام، او را بين مردم عزيز كنند و چهره مثبتى از اين آدم منحرف در بين افكار عمومى ملت حزب‏الله بسازند؛ و الا اصلى‏ترين نقطه اتكاى جريان بنى‏صدر و ديگر ليبرال‏ها، چنان كه بعدها ديديم، معطوف به سازش و تبانى با سران جنايتكار همين گروهك‏ها بود. " به فاصله كوتاهى از پايان كار اجلاس طائف و بازگشت صدام از عربستان به بغداد، ارتش عراق عمليات مهندسى وسيعى را در مجاورت مرزهاى جنوبى و غربى ايران آغاز كرد. از آماده‏سازى پل‏هاى شناور نظامى در كرانه غربى اروند گرفته تا احداث كانال‏ها و سنگرهاى بتُن آرمه در مجاورت مرزهاى ميانى و شمالى خود با ايران.
تحركات بى‏سابقه يگان‏هاى اكتشافى عملياتى ارتش عراق و عمليات پيچيده و انبوه مهندسى ماشين جنگى صدام آن چنان حساسيت برانگيز بود كه فرماندهان رده بالاى نيروهاى سپاه و ارتش را واداشت تا از بنى‏صدر - كه در آن مقطع مسؤوليت جانشينى فرماندهى كل قوا را به‎عهده داشت - خواستار تشكيل جلسه‏اى اضطرارى، براى بررسى انگيزه‏هاى تحركات ارتش بعث در مرز مشترك و اتخاذ تدابير عاجل و ضرورى براى مقابله با هر گونه تهديد خارجى از مرزهاى غرب و جنوب شوند. سرانجام جلسه مزبور در تاريخ 31 مرداد سال 59 در كرمانشاه تشكيل گرديد. احمد از اين نشست نظامى و ماوقع آن روايت مى‏كند: "... من دقيقاً يادم هست كه درست يك ماه قبل از شروع جنگ، جلسه‏اى در اتاق جنگ لشكر 81 زرهى كرمانشاه به رياست بنى‏صدر تشكيل شد. در اين جلسه آقايان ظهيرنژاد و صياد شيرازى، به همراه فرماندهان ارتشى 30 منطقه نظامى از استان‏هاى آذربايجان غربى، كردستان و كرمانشاه و نيز برادران مرتضى رضايى [فرمانده كل وقت سپاه‏] و محمد بروجردى به اتفاق مسؤولان سپاه در كل مناطق غرب حضور داشتند.
در اين جلسه فرمانده سپاه قصر شيرين به مسأله عدم آمادگى دفاعى نيروهاى مسلح اشاره كرد و گفت: از اين حيث نيروهاى ما كمترين آمادگى رزمى ندارند در صورتى كه ارتش عراق از خيلى وقت پيش شروع به ساختن استحكامات نظامى خودش كرده و در حاشيه مرز دارد سنگرهاى بتُنى مى‏سازد؛ بعد هم به تفصيل به وضعيت بد نيروهاى ارتش از اين لحاظ و نيز حملات مكرر ارتش عراق به پاسگاه‏هاى مرزى ما اشاره كرد. نهايتاً از بنى‏صدر سوال كرديم: اگر به احتمال يك درصد عراق به ايران حمله كند، شما چه تدبيرى براى دفاع داريد؟ بنى‏صدر گفت: عراق هرگز جرأت چنين كارى را ندارد. اين بار برادر بروجردى گفت: آقاى رييس‏جمهور! اگر به احتمال يك در هزار، عراق به ايران حمله كند و فرضاً بخواهد در غرب بيايد جلو، شهر قصر شيرين را بگيرد، شما براى مقابله با چنين مسأله‏اى چه تدبيرى داريد؟ بنى‏صدر مجدداً گفت: عراق هيچ وقت چنين غلطى نمى‏كند. براى اينكه هم در سطح بين‏المللى و سياست جهانى محكوم مى‏شود و هم امنيت داخلى خودش به خطر مى‏افتد و عراق خودش را به خطر نمى‏اندازد.
اين مغز بى‏شعور در آن جلسه براى ما از سياست بين‏المللى صحبت مى‏كرد. با آنكه خودش بهتر از همه مى‏دانست كه سياست بين‏المللى هميشه تابعى از منافع متغير امپرياليست‏هاى غرب و شرق است، با اين حال براى ما از وحشت عراقى‏ها از محكوميت بين‏المللى در صورت حمله به ايران صحبت مى‏كرد. به هر جهت جلسه را به اينجا ختم كردند كه مقرر شد بازديدى از مناطق مرزى به عمل بيايد. رفتند به اصطلاح منطقه را بازديد هوايى كردند و در راه بازگشت، هلى‏كوپتر بنى‏صدر به علت نقص فنى در منطقه تحت كنترل ضدانقلاب سقوط كرد و افتاد و متأسفانه اين مغز بى‏شعور هيچ آسيبى نديد. ضدانقلاب هم به او هيچ تعرضى نكرد و بعد هم رفتند لاشه آن هلى‏كوپتر را با تراكتور آوردند. "
براى اداى حق مطلب در توصيف موقعيت بحرانى وضعيت مديريت نيروهاى مسلح انقلاب كه ملعبه دست ليبراليزم تخصص سالار گشته بود، حتى به كار بردن واژه‏هايى همچون فاجعه نيز بسيار نارسا و گنگ به نظر مى‏رسد. در چنين شرايطى است كه رژيم توسعه‏طلب بغداد پس از دريافت چراغ سبز از كاخ سفيد، عمليات تهاجم سرتاسرى ارتش بعث به خاك ايران اسلامى را با نام رمز "يوم‏الرعد " در سى و يكم شهريور 1359 آغاز مى‏كند. در جبهه غرب يگان‏هاى مجهز ارتش عراق، شامل لشكر 7 كركوك و لشكر 91 سليمانيه از مرز خسروى و قصر شيرين عبور كردند. لشكر 7 كركوك به راحتى منطقه نفت شهر را اشغال كرد و لشكر 91 سليمانيه به سهولت به طرف مناطق خسروى و قصر شيرين پيشروى و اين دو منطقه را اشغال نمود. عراق همزمان با اين يورش گسترده، نيروهاى تيپ 81 سوار زرهى خود را از محور مرزى پاسگاه هدايت - حدفاصل سر پل ذهاب و قصر شيرين - وارد خاك ايران كرد و تيپ مزبور ضمن بستن عقبه قصر شيرين، امكان عقب‏نشينى را از معدود قواى ايرانى حاضر در منطقه سلب كرد. حركت بعدى ارتش بعث، پيشروى به شهر سر پل ذهاب با هدفِ اشغال اين شهر سوق‏الجيشى بود.
به دنبال آغاز جنگ، شهسوار اردوى ليبراليزم منحط كه اينك به القاب و عناوين سابق خود لقب "سپهسالار ايران! " را هم افزوده بود، با ژستى حاضر به رزم وارد ميدان شد و ضمن طرح شعارهايى همچون: مديريت تخصصى جنگ و ضرورت اتخاذ سياست جنگ كلاسيك، شمشير چوبى خود را از غلاف خيانت بيرون كشيد و به اتفاق عوامل دست نشانده خود در نيروهاى مسلح، شاهكارهايى از خود به منصه ظهور رسانيد كه شايد در تاريخ فرماندهى جنگهاى معاصر دنيا بى‏سابقه باشند. احمد ضمن تشريح موقعيت بحرانى جبهه‏هاى غرب در آغازين روزهاى تهاجم ارتش عراق، اشاره‏اى نيز به ثمرات مديريت جنگى فوق تخصصى بنى‏صدر دارد؛ آنجا كه مى‏گويد:
"... خلاصه عراقى‏ها آمدند سرپل ذهاب را هم بگيرند و تانك‏هايشان تا داخل شهر گيلان‏غرب هم آمدند. در اين هنگام بود كه وضعيت عجيبى در منطقه نفت‏شهر پيش آمد كه بد نيست شما هم از آن مطلع شويد. ببينيد! در هيچ قانون نظامى، شما به اين مسأله كه بيايند و توپخانه را در خط مقدم بچينند برنمى‏خوريد؛ اما اين آقايان كه به‏نظر من جز خيانت، كار ديگرى نمى‏توانستند بكنند، در منطقه نفت شهر، يك گردان توپخانه سنگين ما را كه قبضه‏هاى آن از نوع 155 ميليمترى بود، كشيده بودند جلو و در خط مستقر كرده بودند! فرمانده اين گردان توپخانه زرهى كه افسر با غيرتى بود به همه در زده بود: آقا! اين توپخانه در خطر است و مى‏آيند عراقى‏ها توپخانه را مى‏گيرند! امّا كسى به حرفهايش توجهى نكرد. موقعى كه حمله دشمن آغاز مى‏شود، عراق ابتدا با يگان پياده حمله مى‏كند. خدمه توپ‏هاى ما كه در خط بودند، حدود 400 نفر از قواى گردان پياده عراق را اسير مى‏گيرند. جالب اين است كه نفر توپخانه ما پياده‏هاى دشمن را اسير مى‏گيرد. به اين ترتيب است كه عراقى‏ها در مرحله اول حمله به توپخانه ما شكست مى‏خورند. بلافاصله همان شب عراق حمله مى‏كند و اين بار با يك گردان تانك حركت مى‏كند و كل توپ‏ها را به غنيمت مى‏گيرد.
الان تمام اين توپ‏ها در خط، عليه خود ما به كار مى‏روند و مهمات اين توپ‏ها براى عراق، از طريق عربستان، كويت و اسراييل تأمين مى‏شود. اى واى بر ما، كه مملكت را داديم دست چه بى‏عقل‏هايى؛ تا كارى كنند كه توپخانه مملكت ما را عراقى‏ها به اين راحتى به تاراج ببرند و غنيمت بگيرند...در ماجراى اشغال قصر شيرين، باز همين بى‏عقل‏ها باعث شدند نيروهاى مستقر در آنجا تمام وسايل و تجهيزات خودشان را بگذارند و فرار كنند. قسمت اعظم تانك‏ها، توپ‏ها و تجهيزات سبك ما در قصرشيرين به اين شكل، خيلى راحت دست عراقى‏ها مى‏افتد. " سپهسالار پوشالى ليبراليزم كه از وقاحت و مظلوم‏نمايى بهره‏اى وافر برده بود، براى انحراف افكار عمومى ملت از علل واقعى شكست‏هاى خفت‏بار و بازماندن دست ماشين جنگى بعث عراق جهت اشغال هر چه بيشتر خاك كشور و توجيه بى‏كفايتى نظامى خويش، شعار مزورانه دادن زمين در قبال گرفتن زمان و جنگ به شيوه اشكانيان! را مطرح كرد. سردار رشيد اسلام حاج همت در اين‏باره مى‏گويد: "... قبل از شروع جنگ، برادران سپاه در مناطق غرب و جنوب، به دفعات مكرر اخطار مى‏كردند عراق چند ماهى است كه نيروهايش را در مرز جا به جا كرده؛ اما هر بار كه ما اين را مى‏گفتيم، بنى‏صدر و عوامل دست‏نشانده او در ارتش مى‏گفتند: چنين چيزى امكان ندارد. عراق غلط مى‏كند به ايران حمله كند!
با شروع جنگ هم بنى‏صدر، اين تز را مطرح كرد كه ما زمين مى‏دهيم و زمان مى‏گيريم. همين مسأله مشخص مى‏كند كه قبل از جنگ و حتى پس از آغاز جنگ، در داخل هم توطئه‏هايى براى سرگرم‏سازى ما و فرصت دادن به دشمن براى تجاوز هر چه بيشتر در كار بوده. اينها همه محصول توطئه‏اى بود كه جريان بنى‏صدر به كمك مجاهدين خلق و با هماهنگى عراق و آمريكا در منطقه به وجود آوردند. پس مى‏بينيم كه بعد از شكست دولت موقت، تصرف لانه جاسوسى و كشف اسناد، حمله نظامى نافرجام آمريكا به طبس و پس از شكست كودتا در ارتش، آمريكا براى به شكست كشاندن انقلاب چاره‏اى نديد جز حمله نظامى مستقيم از طريق يكى از وابستگان منطقه‏اى استكبار به ايران. " با آغاز تهاجم ارتش بعث عراق، احمد و يارانش با روحيه‏اى نيرومندتر از گذشته، بلافاصله سرگرم طراحى عملياتى تلافى‏جويانه و ضربتى براى تنبيه دشمن متجاوز شدند. به روايت يكى از رزمندگان واحد ادوات سپاه مريوان: "... ظهر روز سى و يكم شهريور 59، دو فروند هواپيماى جنگنده با سرعت زياد و از ارتفاع كمى از روى شهر مريوان گذشتند. اين مسأله باعث وحشت مردم شهر شده بود. بعضى‏ها مى‏گفتند هواپيماها عراقى‏اند و بعضى هم كه باور نمى‏كردند، مى‏گفتند لابد هواپيماها خودى بوده‏اند... ساعت 2 ديديم اخبار راديو اعلام كرد تهران و چند شهر ديگر توسط هواپيماهاى عراقى بمباران شده‏اند.
اين مسأله خيلى براى برادر احمد ثقيل بود كه هواپيماهاى عراق، از روى مريوان بروند و شهرهاى بى‏دفاع ما را بزنند. فرداى آن روز، به دستور برادر احمد قرار شد برويم و گراى پادگان شهر پنجوين عراق را بگيريم تا توپخانه ارتش، آنجا را بكوبد. بنده، همراه شهداى عزيزمان مهندس سيديوسف كابلى و على‏رضا ناهيدى، راهى اين مأموريت شديم. بعدازظهر همان روز اول مهر 59، به واسطه گراگيرى دقيق برادران كابلى و ناهيدى، توپخانه ارتش شروع به اجراى آتش كرد و آتش سنگين ايران، مستقيماً روى پادگان پنجوين ريخته شد. اين ابتكار برادر احمد، در واقع، اولين اقدام تلافى‏جويانه نيروهاى مسلح ايران در قبال تجاوز سرتاسرى ارتش عراق به خاك ما بود. " احمد و رزم‏آوران سپاه مريوان، با فراغت خاطر نسبى‏اى كه پس از فتح دزلى از وضعيت جبهه‏هاى كردستان به دست آورده بودند، اكنون در جبهه مريوان و امتداد يكصد و بيست كيلومتر از نوار مرزى، خود را آماده برنامه‏ريزى تعرضى عمقى، به قلب مواضع عراق، در شمال آن كشور مى‏كردند. يكى از همرزمان سردار شهيد حاج‏محمد بروجردى كه در اوان جنگ به جمع ياران احمد الحاق يافت، مى‏گويد: "... روز شانزدهم آذر 59، برادر احمد به ستاد منطقه 7 سپاه كشورى در كرمانشاه آمد. آن روزها بنده علاوه بر آن كه مسؤول دفتر برادر بروجردى، فرمانده منطقه 7 بودم، به تشويق ايشان، كارهاى شناسايى هم در جبهه‏هاى كانى سخت و شور شيرين و... انجام مى‏دادم.
آن روز احمد و بروجردى حدود يك ساعت پشت درهاى بسته با هم جلسه داشتند. جلسه آنها كه تمام شد، برادر احمد رو كرد به حاج محمد [بروجردى‏] و گفت: شما اين برادر را از ستاد آزاد كنيد، حكم انتقالش را هم بزنيد، ساير برنامه‏هايش را خودم رديف مى‏كنم. بعد جلو آمد و با نهايت محبت به ما گفت: برادر سعيد، ما طرح يك عمليات بزرگ در غرب را آماده كرده‏ايم. به حول و قوه خدا مى‏خواهيم با استعداد يك تيپ، خودمان را از يك محور به تنگه روكان و كانى‏مانگا، و از محور ديگر، به شهر سيد صادق عراق برسانيم... شما هم خودتان را آماده كنيد تا ان‏شاءالله برويم و راه‏كارهاى آنجا را شناسايى كنيم. درست است كه نيرو كم داريم، اما توكل ما به خداست. حرف‏هايش برايم مثل يك رؤيا بود! مگر مى‏شد باور كرد؟ لشكرهاى ارتش عراق، آبادان را در محاصره گرفته بودند. قصرشيرين، نفت شهر، خرمشهر، بستان، سوسنگرد، هويزه و كلى از مناطق سرزمين ما تحت اشغال عراق بود؛ آن وقت احمد طرح حمله به كانى‏مانگا و سيدصادق عراق را در سر داشت. "
طرح مزبور، نه يك بلند پروازى ايده‏آليستى و نشأت گرفته از عدم واقع‏بينى نسبت به شرايط جبهه‏ها در آن آغازين ماه‏هاى جنگ، بلكه با عنايت به تجارب رزمى فراوان و هوشمندى نظامى احمد، دقيقاً تبلور احساس تكليف اين سردار رشيد، در عمل به قدر مقدور خويش بود؛ ضمن آن كه نبايد از ياد برد حوزه استحفاظى سپاه مريوان، صرفاً محدود به حدود 120 كيلومتر از مناطق مرزى غرب كشور بود؛ نه جبهه‏هاى مناطق عملياتى جنوب. ديگر اين كه طرح‏هايى نظير آنچه احمد مدنظر داشت، صرفاً منحصر به او نمى‏شد. سردار رشيد اسلام محمدابراهيم همت نيز كه در آن برهه فرماندهى سپاه پاوه را به‏عهده داشت، طرح مشابهى جهت كار در جبهه "نوسود " را در دستور كار خود قرار داده بود. در همين رابطه، شهيد همت، دو ماه قبل از آغاز تهاجم ارتش عراق، طى گفت‏وگويى با خبرنگار مجله پيام انقلاب، در تيرماه 1359 گفته بود: "... كليد حل مشكلات كلى كردستان، در دست آقاى بنى‏صدر است. همان‏طور كه پاسداران به آقاى بنى‏صدر پيشنهاد كرده‏اند، دولت بايد قاطعانه به پاكسازى ادامه دهد و به محض گرفته شدن نوسود، مرز را كامل ببندد. اگر مرز بسته نشود، تا 10 سال ديگر هم مسأله كردستان تمام نخواهد شد. " در عوض، آقاى بنى‏صدر و همپالگى‏هاى ليبرال او، نه تنها به هشدار مؤكد اين سردار هوشمند خطه غرب توجهى نشان ندادند، بلكه از پشت به نيروهاى انقلاب در غرب كشور خنجر زدند.
دوازده سال پس از تهاجم ارتش عراق، بنى‏صدر فرارى، ضمن شركت در جلسه پرسش و پاسخى كه در محل "خانه فرهنگ ملت‏ها " - يكى از صدها شعبه و شاخه به ظاهر فرهنگى آژانس مركزى اطلاعات آمريكا CIA - در شهر برلين آلمان، در پاييز 1371 برگزار گرديد، با وقاحتى در خور بزرگترين انديشمند دوران! صريحاً اعتراف كرد: "... در سال 1359، اين من بودم كه به نيروهاى كُرد [!]، به كومله و دموكرات پيغام دادم كه اسلحه را زمين نگذارند! ". و اين "منِ بزرگ "، در سال 59، علاوه بر مسؤوليت رياست جمهورى، سِمَت جانشينى فرماندهى كل نيروهاى مسلح جمهورى اسلامى را نيز به‏عهده داشت! حال بايد ديد نوع برخورد اين عاشق سينه‏چاك تجزيه‏طلبان وطن‏فروشى از قماش دموكرات و كومله، با پرچمداران نبرد غريبانه فرزندان انقلاب در جبهه غرب، طى ماه‏هاى نخستين جنگ تحميلى چگونه بوده است. فرمانده وقت قرارگاه عملياتى غرب ارتش جمهورى اسلامى، امير سپهبد شهيد على صياد شيرازى، از تلاش بنى‏صدر و اطرافيان او براى انحلال قرارگاه غرب روايت مى‏كند:
"... نامه آمده بود كه فرمانده قرارگاه غرب؛ صياد شيرازى و رييس ستادش در جلسه با بنى‏صدر و مشاورين او شركت كنند. ما با تركيب جالبى شركت كرديم. به جاى بنده و رييس ستادمان سرهنگ جانباز خرسندى، پنج - شش نفر به جلسه آمديم. در اين تركيب، همه با هم بوديم. شهيد محمد بروجردى بود، شهيد ناصر كاظمى و تعدادى از فرماندهان رده پايين‏تر. وقتى كه نامه آمد، بچه‏ها گفتند: ما هم به اين جلسه مى‏آييم. گوش تا گوش، دور يك ميز بزرگ، مشاورين بنى‏صدر و خودش نشستند. اين صحنه هيچ‏وقت از يادم نمى‏رود. شروع كردند به بدگويى. تك تك گزارش دادند... بنى‏صدر به يكى از مشاورين خودش اشاره كرد و گفت: در ستاد صياد چه ديده‏اى؟ او گفت: ما ستادى نديديم. چند نفر به اسم ستاد، دور هم جمع شده‏اند. اينها از ستاد زمان طاغوت چيزى در سر داشتند؛ ستاد پرحجمى كه گوش تا گوش بنشينند و همه چيز، بدون بحث، اطاعت شود. در حالى كه ستاد ما، يك ستاد كيفى بود. هر كسى در آنجا به اندازه چند نفر كار مى‏كرد. و همه مخلص و متعهد بودند. هر كس را به ستاد نياورده بوديم. رييس ستاد ما، ناراحت شد. خواست صحبت كند كه به او گفتم: صحبت نكن، بگذار حرف‏هاى‏شان را بزنند، نوبت ما هم مى‏رسد...
در اينجا، كنترل از دست من در رفت. به بچه سپاهى‏هايى كه با من بودند، نمى‏شد گفت صحبت نكنند. مخصوصاً شهيد ناصر كاظمى، تيپى بود كه هيچ مانعى در جلوى خود نمى‏ديد. جسارت عجيبى داشت. هم فرماندار پاوه و هم فرمانده سپاه آنجا بود. يك دفعه، با همان لهجه جنوب شهرى گفت: شما چه مى‏گوييد؟ بگذاريد من براى‏تان بگويم. اين حرف‏ها چيست كه مى‏زنيد؟ بى‏تقوايى مى‏كنيد. يكى از مشاورين بنى‏صدر گفت: آقاى رييس‏جمهور، اول از صياد شيرازى بپرسيد مگر نگفته بوديم كه فقط خودش و رييس ستادش بيايند. اين آقايان كى هستند؟ خودشان را معرفى كنند. بنى‏صدر هم يك آدمِ گوشى بود. به هر كسى از مشاورينش اگر كمى اعتماد داشت، حرف او را ملاك قرار مى‏داد و بر همان مبنا حرف مى‏زد. گفت: توضيح بدهيد اينها چه كسانى هستند كه آورده‏ايد؟ من هم برگشتم و گفتم، اولاً اين آقايانى كه اينجا هستند: اين رييس ستادمان است... براى هر كدام چيزى گفتم. گفتم همه از مشاورين و از همكاران نزديك من هستند و هر وقت عذر بنده را از جلسه خواستيد، اين آقايان هم مى‏روند.
بنى‏صدر ديد خيلى محكم صحبت كردم. گفت: اشكال ندارد، صحبت‏تان را ادامه بدهيد. آنها حرف‏هايشان را زده بودند و حالا نوبت ما بود. سرهنگ خرسندى، خيلى حساب شده و از روى موازين فنى و تخصصى ثابت كرد كه ستاد ما، ستاد كيفى است و از افراد انقلابى تشكيل شده و كارش را انجام مى‏دهد. شبانه‏روزى هم هست. شهيد ناصر كاظمى هم حرفش را زد. او فردى بود كه كسى نمى‏توانست جلويش را بگيرد. خيلى جالب حرفش را زد. بعد هر كدام از بچه‏ها: شهيد محمد بروجردى، برادر امينى و... در دفاع صحبت كردند. سپس بنى‏صدر گفت: ببينيم خود آقاى صياد شيرازى چه مى‏گويد. دلم از اين جلسه خون بود. دلم غم گرفته بود، از اين تركيبى كه داشتند و حرف‏هايى كه مى‏زدند. اصلاً بعضى مواقع، آدم دفاع هم نمى‏تواند بكند، آن‏قدر كه مسأله روشن و واضح است و مى‏بيند طرف مقابلش، پرت و منحرف است كه مى‏بُرَد. آنجا بود كه من از اين آدم بريدم. واقعاً از او بريدم. و بر مبناى همان چه كه در قلبم بود، اين جمله تاريخى را گفتم كه بعدها در ميان مسؤولين صدا كرد. اول دعاى فَرَجِ امام زمان(عج) را خواندم. بعد گفتم: آقاى رييس جمهور، عذر مى‏خواهم كه اين صحبت را مى‏كنم. در جلسه‏اى به اين اهميت كه براى امنيت جمهورى اسلامى تشكيل مى‏شود و در آن يك بسم‏الله گفته نشود، يك آيه قرآن تلاوت نشود، من آنقدر اين جلسه را آلوده و ناپاك مى‏بينم كه فكر مى‏كنم تمام وجودم آلوده شده است...
مطمئن هستم جمله‏هايى را كه گفتم خيلى از اين بهتر بود. بنى‏صدر از قيافه و چهره‏ام، همانى را كه مى‏گفتم، مى‏ديد. غير از آن نبود. و خودش باعث شده بود كه پرده‏ها دريده شوند و من با رييس‏جمهور مملكت اين گونه حرف بزنم، نه اين كه چنين نيتى داشته باشم كه به رييس‏جمهور توهين كنم. بنى‏صدر چيزى نگفت. هيچ صحبتى نكرد. بعد گفتم: ... نكته‏اى را كه مى‏خواهم بگويم اين است كه ما داريم در آنجا مى‏جنگيم. قبلاً هيچ‏كس نمى‏جنگيد. حالا ما براى جنگيدن، شهيد و تلفات مى‏دهيم. اگر بخواهيم نجنگيم، بايد در پادگان باشيم. مثل قبل در محاصره باشيم. ما آمديم در غرب باب جنگيدن را باز كرديم. از آنهايى نبوديم كه برويم توى قرارگاه بنشينيم و عمليات را هدايت كنيم. من خودم تفنگ به دست هستم. لباسم هم لباس چريكى است. به اسم، سرهنگ هستم، ولى دارم مى‏جنگم. بنابراين، دادن تلفات و ضايعات، يكى به خاطر بى‏تجربگى است؛ چون كه هنوز در اول جنگ و نبرد هستيم. يكى هم ناشى از شدت توطئه دشمن است. ولى به لطف خدا ايستاده‏ايم، توقف نكرديم و نترسيديم... ولى به شما آمار غلط مى‏دهند. ديگر اين كه،يادم هست كه از شما تقاضاى هزار قبضه تفنگ كردم. رزمنده دارم كه بجنگند، ولى تفنگ ندارم كه به آنها بدهم. از نيروهاى عشايرى منطقه، براى جنگيدن پيش ما آمده بودند. شما هنوز لُجستيك ما را تأمين نكرده‏ايد، آن وقت از ما انتظار ديگرى داريد!
اين جزو برگ‏هاى سياه زندگى آدم‏هاى بى‏لياقت است كه در انقلاب، خودشان را به حاكميت مملكت مى‏چسبانند. اين برگ‏هاى سياه هم باقى مى‏مانند. اصلاً بنى‏صدر، معنى لجستيك را، نمى‏دانست. يعنى جلوى همه اقرار كرد و گفت: من تازه فهميدم لُجستيك يعنى چه. بعد از صحبت‏هايى كه من كردم، ديگر هيچ‏كس بالاى آن صحبتى نكرد. جلسه حدود چهار ساعت طول كشيد... من از لحاظ مسؤوليت و نقش در عمليات و جبهه، به طرف سقوط ظاهرى مى‏رفتم. چيزى هم طول نكشيد. بنى‏صدر هيچ موقع مستقيماً تصميم نمى‏گرفت. يك عده از مشاورين دستور را صادر كردند. وقتى آمدم، ديدم كه زمزمه‏اى است، مبنى بر اين كه فرماندهى قرارگاه غرب را بگيرند و بدهند به سرهنگ معدوم هوشنگ عطاريان همشهرى بنى‏صدر. البته مى‏گويند: عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد. ... نامه آمد كه صياد شيرازى، فرماندهى قرارگاه غرب را در اختيار سرهنگ عطاريان قرار دهد و خودش به فرماندهى كردستان منصوب مى‏شود. يعنى بروم سنندج. در نتيجه، دو لشكر از سه لشكر ما، گرفته شد. براى‏مان يك لشكر و يك تيپ نيروى مخصوص، يعنى لشكر 28 سنندج و تيپ 23 نوهد مى‏ماند و تعدادى بچه‏هاى سپاه، كه سازمان آنها متغير بود. البته اصلاً ما آميخته بوديم. ديگر لزومى نداشت كه در دستور بنويسند، سپاه و ژاندارمرى، با ما بودند.
... مرا در انزوا قرار دادند. بدون اين كه از صحنه نبرد معذور كنند، مرا كنار گذاشته بودند. هر كار مى‏كردم و به اينها مى‏گفتم: حاضرم بروم در مريوان و از آن‏جا حمله كنم، نيرو هم از شما نمى‏خواهم؛ مى‏توانيم با نيروهايى كه داريم، به دشمن فشار وارد كنيم، جواب نمى‏دادند. در منطقه مرزى مريوان - پنجوين، شانه درى و دشت حلبچه مى‏خواستيم حمله كنيم تا دشمن مجبور شود نيروهايش را كنار بكشد. هر كار كردم، قبول نكردند. " ادامه دارد ويژه نامه سالگرد اسارت سردار جاويدان اثر "حاج احمد متوسليان " و همرزمانش در لبنان انتهاي پيام/
14:51 - 12 تیر 1389

21 بازدید




1 پاسخ