بني صدر به شهيد بهشتي مي گفت دروغگو
خبرگزاري فارس:شهيد بهشتي مجسمه خدمت بود، مجسمه تقوا بود.در تمام جلساتي كه بعد از انقلاب داشتيم، از شوراي انقلاب تا جلسات شوراي عالي قضايي كه براي مسائل امنيتي شركت ميكرديم، يك ربع به اذان ظهر كه ميشد، ميگفت نماز. ميگفتند: «آقا! بحث تمام نشده و مسئله مهمي است.» ميگفت: «خدا دعوت كرده و بايد برويم.»
اشاره:
آيت الله محمد رضا مهدوي كني از اولين مبارزين انقلاب اسلامي بود. او در سال 58 و در دوران شوراي انقلاب، وزير كشور شد و در كابينه شهيد رجايي و شهيد باهنر نيز عهده دار اين مسئوليت بود. او مدت كوتاهي نيز نخست وزير بود. آيت الله مهدوي كني هماكنون دبير جامعه روحانيت مبارز و رئيس دانشگاه امام صادق(ع) است.
* آشنايي شما با شهيد بهشتي از چه زمان و به چه نحو بوده است؟
آن طور كه يادم هست، بنده از سال 1330شمسي در قم در مدرسه حجتيه كه هر دو حجره داشتيم و درس مرحوم آيتالله بروجردي و درس مرحوم علامه طباطبايي ميرفتيم، آشنايي ما شروع شد و بعدها حتي هنگامي كه ايشان به تهران آمدند و در كنار دروس حوزوي به دروس دانشگاهي هم ادامه دادند و نيز به هنگام تأسيس «مدرسه دين و دانش» در قم و بعد هم مسافرتشان به اروپا و آلمان، اين دوستي برقرار بود و هر وقت ايشان از خارج ميآمدند، جلساتي داشتيم تا رسيد به تشكيل جامعه روحانيت. تشكيل رسمي جامعه روحانيت چند سال قبل از انقلاب بود، وگرنه جمع غيررسمي آن از همان سال 42 توسط روحانيون اهل مبارزه كه اغلب هم از شاگردان امام بودند و با يكديگر ارتباطات ديني و اجتماعي و سياسي داشتند، شكل گرفت، اما نام خاصي نداشت.
دو سه سال قبل از انقلاب، اين جامعه رسميت پيدا كرد و شهيد بهشتي جزو اعضاي مؤسس آن بودند. اين جريان تا قبل از تشكيل شوراي انقلاب در قبل از انقلاب، مسافرت امام به پاريس، مسافرت مرحوم آيتالله شهيد مطهري و نيز سفر شهيد مظلوم دكتر بهشتي به پاريس و ذكر مقدمات تشكيل شوراي انقلاب ادامه داشت و پس از بازگشت آنها به ايران در يكي دو ماه قبل از پيروزي انقلاب كه به تشكيل شوراي انقلاب منجر شد، ادامه داشت. افرادي كه براي شوراي انقلاب معرفي و منصوب شدند، به معرفي اين دو نفر بود. اين خلاصهاي از آشنايي ما بود تا پيروزي انقلاب.
* شكلگيري شوراي انقلاب به چه نحو بود؟
دو نكته مهم در اين باب، يكي ساختار شوراي انقلاب بود و ديگري هدف از تأسيس آن. در مورد ساختار قرار شد نمايندگاني از اقشار مختلف مردم از جمله روحانيون، دانشگاهيها، ارتشيها و كساني كه قرار بود در پيروزي انقلاب نقش داشته باشند، در اين شورا شركت كنند، از جمله از روحانيون قم و تهران و نهضت آزادي، مرحوم مهندس بازرگان و مرحوم دكتر سحابي حضور داشتند. اين ساختار شوراي انقلاب قبل از پيروزي انقلاب بود، چون هنوز معلوم نبود كه انقلاب پيروز خواهد شد يا نه. در آن زمان هدف شورا رهبري حركت نهضت بود. امام در ايران نبودند و مردمي كه در اين مبارزه از امام تبعيت ميكردند، نياز به هدايت داشتند و اين، مسئله بسيار مهمي بود.
بسياري از انقلابها چون كور حركت ميكنند، به نتيجه نميرسند. به نظر من يكي از عواملي كه موجب پيروزي شد، همين رهبري نهضت در سال آخر بود كه مردم فهميدند چه كار بايد بكنند و وظيفهشان چيست؟ اعتصاب كنند؟ تظاهرات كنند؟ در مجالس جمع شوند؟ چه صحبتهايي بكنند؟ چه صحبتهايي نكنند؟ در عاشورا چه كنند؟ حتي شعارها هم از رهنمودهاي شوراي انقلاب به ميان مردم ميرفت و لذا رهبريهاي اين شورا بسيار تأثير گذاشت. اينكه در تظاهرات چه بگوييم و موضعگيري ما در برابر دشمن چه باشد و مخصوصاً اعتصابات، از جمله اعتصاب بسيار مهم صنعت نفت با رهبريهاي اين شورا برنامهريزي و اجرا شد. به دستور امام پنج نفر از اعضاي اين شوراي انقلاب معين شدند و به هدايت اعتصاب شركت نفت پرداختند و گفتند اعتصاب شركت نفت، مطلق نباشد و طوري باشد كه در داخل كشور، مردم فلج نشوند، چون زمستان بود و سوخت لازم بود.
يادم هست كه كاركنان صنعت نفت، چيزي به خارج نميفرستادند، اما از اين طرف كار ميكردند كه سوخت مردم تأمين شود و واقعاً هم با اينكه دولت سر كار نبود و برنامهها با يك گروه مردمي اداره ميشد، هر چند مردم يك قدري براي دريافت سوخت معطل ميشدند، اما در مضيقه نبودند. همچنين حقوق كارمندان از اين طريق به دستشان ميرسيد، چون از وقتي اعتصاب كرده بودند، دولت به آنها حقوق نميداد و امام دستور دادند از طرقي كه ممكن هست حقوق حداقلي آنها تأمين شود. واقعاً ميتوان گفت شهيد بهشتي در اين شورا نقش رهبري داشت. گرچه شهيد مطهري هم بودند، ولي ايشان بيشتر ذوق فرهنگي داشت. در آن ايام يادم هست هنگامي كه انقلاب به پيروزي رسيد، ايشان پس از سه چهار جلسه گفتند: «هر چند من عضو اين شورا هستم، ولي اجازه بدهيد كه دنبال كارهاي علمي خود بروم. من فيشهايي نوشته و مطالعاتي كردهام و اينها ناتمام ماندهاند.» كه نشد و ايشان خيلي زود شهيد شدند و بسياري از نوشتهها و يادداشتهاي ايشان بعد از شهادتشان تنظيم و چاپ و شدند.
در هر حال مرحوم شهيد بهشتي علاوه بر علم و اجتهاد و تقوا و شجاعت، مديريت بسيار خوبي داشتند و لذا در غيبت امام، شوراي انقلاب را هدايت ميكردند تا امام تشريف آوردند و مسائل آن گونه كه ميدانيد، پيش رفت.
* تحليل شما از نقش شهيد بهشتي در تصويب قانون اساسي چيست؟
در اين مورد هم مرحوم شهيد بهشتي در دو جهت نقش اساسي داشت: يكي در تنظيم محتوا و اصول. گر چه آقاي دكتر حبيبي در فرانسه پيشنويسي را براي قانون اساسي نوشته بودند، ولي خيلي از موارد آن با اصول ما منطبق نبود و فقط ميشد از آن به عنوان يك استخوانبندي براي قانون اساسي استفاده كرد، چون فرانسويها از نظر حقوقي در دنيا پيشرو و پيشگام بودند. حتي الگوي شوراي نگهبان ما هم از قانون آنها گرفته شده است. البته من نميدانم آنها به آن چه ميگويند، ولي ظاهراً 9 نفر هستند. در هر حال، مرحوم شهيد بهشتي با مديريتي كه داشت و با جمع كردن علما و دانشگاهيان، اصول قانون اساسي را جمعآوري و تنظيم كرد.
اين از جهت محتوايي بود، اما جهت ديگر، اداره جلسات بود، چون ميدانيد اداره جلساتي كه در آن علما و دانشگاهيان باشند و بخواهند در باره مطالب به اين مهمي بحث كنند، كار سادهاي نيست. گاه در باره يكي از اصول قانون اساسي روزها مباحثه ميشد. به نتيجه رساندن اين بحثها و جمعبندي موضوعات و به تصويب رساندن آنها، آن هم غالباً با اكثريت آرا از جمله اقدامات كمنظير شهيد مظلوم مرحوم بهشتي بود كه اين نقش را بهدرستي و كامل ايفا كرد.
* شهيد بهشتي چه قبل از انقلاب و چه پس از پيروزي انقلاب، همواره با نفاق و التقاط مبارزه ميكردند. از اين جنبه نيز نقش ايشان را تحليل بفرماييد.
مرحوم شهيد بهشتي با آنكه يك روحاني روشنفكر دانشگاه ديده اروپا ديده و سالها در آلمان اقامت كرده بود، ولي اگر تعبير اصولگرايي تعبير درستي باشد، ايشان يك اصولگراي معتدل بود، به اين ترتيب كه در تنظيم قانون اساسي كه البته با همفكري و همراهي علما و متفكران و دانشگاهيان صورت گرفت، نهايت تلاش را داشت كه اين اصول عاري از التقاط و در عين حال ديني، امروزي، سياسي و حكومتي باشد و فردي نباشد و اصولي در آن باشد كه رعايت عدالت را ممكن سازد، از طبقه يا گروه خاصي طرفداري نشود و در عين حال محتواي آن اسلامي باشد. يادم هست كه ايشان در اصول 43 و 44 ميگفت: «نبايد كاري كنيم كه دولت به صورت يك كارفرماي بزرگ درآيد.» اين حرف در برابر افكار سوسياليستي و كمونيستي گفته شد. ايشان ميگفت كه اقتصاد ما نبايد دولتي بشود. در عين حال در اصل 44 آمده بود كه اقتصاد ما به بخشهاي دولتي و خصوصي و تعاوني تقسيم ميشود، ولي باز در ذيل همان اصل 44 ايشان نكتهاي را اضافه كرد تا مبادا اين تقسيمبندي سهگانه در بعضي از موارد منافي با اسلام يا مصالح كشور باشد، لذا آخر اين اصل نوشتند كه: «اين تقسيمبندي درست است و بايد رعايت شود، به شرط آنكه با منافع عاليه كشور منافات نداشته باشد.» همين كاري كه مقام معظم رهبري كردند و خصوصيسازي را در ذيل اصل 44 آوردند، مستفاد از ذيل اصل 44 است، والا به اول اصل 44 كه نگاه كنيد، خيلي چيزها را ميگويد دولتي است و به همين دليل هم اقتصاد ما عمدتاً دولتي شد. ذيل اين اصل هم باز از پيشبينيهاي مرحوم شهيد بهشتي بود.
اگر ما بگوييم بازرگاني خارجي بايد در دست دولت باشد، با اصل 43 جور در نميآيد كه گفتيم دولت نبايد تبديل به كارفرماي بزرگ شود ايشان گفتند بايد دولتي شدن حدي داشته باشد و اين حد را بايد قانون معين كند. قانون ممكن است در زمانهاي مختلف تفاوت كند. يك زمان بگويند اين قدر بايد در دست دولت باشد، كيفيتش اين طور باشد، محدودهاش اين باشد و تمام اين نكات چيزهايي بودند كه به نظر من مرحوم شهيد بهشتي پيشبيني كرد.
.
اين پيشبينيهاي مدبرانه در برخورد با گروهها هم بود. مرحوم شهيد بهشتي در خارج هم كه بود با سعهصدر با التقاطيون و مجاهدين خلق و گروههاي چپ برخورد ميكرد و اين طور نبود كه دانشجويان را طرد كند. روش مرحوم شهيد بهشتي، طرد نبود و بيشتر نظرش به جذب بود، اما جذبي كه اصول در برابر آن هضم نشود، يعني مرزها بايد مشخص باشد. ايشان همواره بر حفظ اين مرزها اصرار داشت. سعه صدر مرحوم شهيد بهشتي در حدي بود كه دكتر پيمان و نيز يكي از سران منافقين را دعوت كرد كه به شوراي انقلاب بيايند. جلسهاي در مجلس شوراي قديم تشكيل شد و بنده و شهيد باهنر هم بوديم. خدا خواست و آنها ديگر نيامدند، اما مرحوم شهيد بهشتي ميخواست كه همه گروههاي كشور در جلسات شركت داشته باشند و زير چتر انقلاب بمانند، منتهي آنها آمدند و گفتند ما يك اصولي داريم كه شما بايد آنها را بپذيريد تا ما به شوراي انقلاب بياييم. مرحوم شهيد بهشتي گفت: «اصول ما كه همان اصول انقلاب است، ما اصول شما را نميپذيريم، بلكه اين شما هستيد كه بايد اصول انقلاب را بپذيريد.» و به همين جهت هم آنها الحمدلله نيامدند.
مقصود اينكه ايشان فكر بازي و شرحصدري عجيبي داشت و ميخواست همه گروهها را زير چتر انقلاب جمع كند، اما معتقد بود كه در عين حال بايد چارچوبها و اصول اسلامي خود را نيز حفظ كنيم و همين سبب شد كه عدهاي نيامدند. امام در پاريس گفتند كه كمونيستها هم ميتوانند بر اساس اصول پذيرفته شده يك حكومت اسلامي مشاركت و آراي خود را هم ارائه كنند، ولي پذيرش آنها به معناي زير پا گذاشتن اصول اسلامي و گردن نهادن به اصول آنها نيست. مرحوم شهيد بهشتي هم سعي داشت اين كار را بكند، ولي آنها البته اين اصول را قبول نداشتند و ميخواستند اصول خود را تحميل كنند كه شدني نبود.
* شما در آن مقطع از افراد مؤثر نظام بوديد و همه مسائل را رصد ميكرديد. به نظر شما علت و ريشه اختلاف بنيصدر با شهيد بهشتي در چه بود و او چرا با اين اصولي كه همه در جهت خير و صلاح نظام بودند، مخالفت ميكرد؟ و آيا اين مخالفتها به دليل ارتباط بنيصدر با بيگانگان نبود؟
اگر مقصود ارتباط فكري باشد، شايد، ولي ارتباط رسمي را من نميتوانم بگويم، چون اطلاعي ندارم. اين را كه بگوييم آنها از بنيصدر سوءاستفاده ميكردند، نميتوان انكار كرد، ولي اينكه بگوييم جاسوس يا نوكر آنها بود، من نميتوانم چنين چيزي را بگويم، ولي اين را ميتوانم بگويم كه بنيصدر افكاري داشت كه با انقلاب اسلامي ما سازگار نبود. در مورد تحصيلات عاليه، البته ايشان ادعا زياد داشت، ولي در هر حال در فرانسه تحصيل كرده بود و در همان حدي كه بلد بود، افكار اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي و حتي ديني او اروپايي بود. به عنوان مثال وقتي بحث حجاب در ادارات شد، امام گفتند كساني كه حجاب را رعايت نميكنند، بازنشسته يا بازخريد شوند. يادم هست كه بنيصدر گفت: «لچك سر كردن كه جزو انقلاب نيست. من به خانمم هم نميگويم لچك سر كن. دلش خواست سر كند، دلش نخواست سر نكند. حجاب يك امر شخصي است، يك امر اجتماعي نيست. هر كس خواست رعايت ميكند، هر كس نخواست نميكند.» چنين تفكرات روشنفكري جديدي داشت كه با اصولي كه به خاطر آنها انقلاب كرده بوديم، نميساخت.
ايشان به دليل همين اعتقادات همكاراني را انتخاب ميكرد كه همسنخ خودش باشند. ايشان مرحوم شهيد رجايي را نميپسنديد. ماها را هم نميپسنديد. يادم هست در شوراي انقلاب بهزور ما را تحمل ميكرد و ميگفت: «به هر حال آخوند هستيد. مبارزاتي هم كردهايد، اما سواد نداريد و به درد نميخوريد. من اصلاً شما را به اجتهاد قبول ندارم. من مجتهدم، چون 140 علم بلدم و شما بلد نيستيد.» من كه كوچكم، بزرگتر از من را هم قبول نداشت. امام را هم به عنوان رهبر سياسي و انقلابي قبول داشت، نه به عنوان يك رهبري ديني، و تقدسي را كه ما براي ايشان قائل بوديم، قائل نبود. معتقد بود كه ايشان يك كاريزمايي دارد و از آن جهت انقلاب را رهبري ميكند، لذا بعد از آنكه امام سكته كردند و پزشكان اعلام كردند كه ايشان بيش از شش ماه زنده نخواهند ماند، او به خودش وعده داد كه بعد از امام زمام امور را در دست ميگيرد و ميگفت: «ملت پدر ميخواهد و آن پدر، منم!» او اصلاً افكار ما را قبول نداشت و لذا وقتي شهيد رجايي به عنوان نخستوزير معرفي شد، ميگفت كه ايشان خشكمغز است. براي رياست بانك مركزي هم هر كسي را معرفي ميكرديم، نميپذيرفت و از افراد خودش سر كار ميگذاشت. براي وزارت دارايي ميگفتيم، همين طور. فقط كساني را قبول داشت كه در امريكا و اروپا تحصيل كرده بودند و علاوه بر اين همفكر او بودند. اين اواخر مرحوم آقاي نوربخش را بهزور براي وزارت دارايي قبول كرد. همه را ميخواست از دوستان خودش بياورد. اين طرز تفكر و طرز انتخاب او بود.
مرحوم شهيد بهشتي كه انصافاً در حفظ اصول و روش اسلامي و انقلابي از همه ما پايداري بيشتري به خرج ميداد، طبيعتاً با مشاهده اين برخوردها و روشها معتقد بود كساني كه ايشان منصوب كرده، انقلاب را به قهقرا ميبرند، كانّه انگار كه انقلابي در كار نيست و يك شاهي رفته و شاه ديگري آمده! امام در ابتدا به اين سختي با بنيصدر برخورد نميكردند، اما شهيد بهشتي از همان ابتدا با او مخالف بود. البته در مواقعي كه امام ميگفتند سكوت كنيد، ايشان سكوت ميكرد. حتماً قضيه هيأت حل اختلاف را شنيدهايد كه من و جناب آقاي يزدي و مرحوم اشراقي بوديم و مربوط به همين قضيه بود كه امام گفتند كه آقايان، ديگر در روزنامهها و سخنرانيها دعوا و با هم مخالفت نكنند. دو سه ماهي هم آتشبس داده شد. امام ما را مأمور كردند كه مواظب اين آقايان باشيم كه هر كدام تخلف كنند، به آنان تذكر بدهيم و اگر گوش نكردند، به امام گزارش بدهيم. مرحوم بهشتي واقعاً در آن سه ماهي كه ما در اين هيأت بوديم، تخلف نكرد. ميگفت چون امام فرمودهاند سكوت، ما هم سكوت ميكنيم، ولي بنيصدر حرف خودش را ميزد و در روزنامه انقلاب اسلامي هر چه دلش ميخواست، مينوشت. احضارش ميكرديم و ميگفتيم آقا! نگو، ولي او به كار خودش ادامه ميداد. گاهي هم نهضت آزاديها در روزنامه ميزان حرفهاي او را بازگو ميكردند.
مقصود اينكه طرز تفكر بنيصدر قبول ولايتفقيه و انقلاب اسلامي و اين حرفها نبود و ولايت مطلقه فقيه را قبول نداشت و ميگفت اينها درست نيست، به همين دليل مرحوم بهشتي احساس خطر ميكرد، ولي تحمل كرد تا سرانجام بنيصدر باطن خود را ظاهر كرد و امام هم راضي شدند تا او را بردارند
.
يادم هست در مسئله رياست جمهوري، حزب ميخواست جلالالدين فارسي را بياورد كه نشد، بعد هم صحبت از آقاي دكتر حبيبي شد. من و مرحوم شهيد باهنر- احتمالاً آقاي هاشمي هم بود- رفتيم قم خدمت امام و عرض كرديم اجازه بدهيد آقاي بهشتي هم كانديدا شوند، حالا يا رأي ميآورند يا نميآورند. يادم هست ما سه ربع خدمت امام صحبت كرديم. امام در آن وقت ميفرمودند: «عقيده من اين نيست كه روحانيت وارد كارهاي حكومتي و اجرايي شوند، چون مردم فكر ميكنند كه ما انقلاب كرديم كه رئيس و حاكم بشويم. نگذاريد از اول انقلاب، فكر مردم به جاهاي بدي كشيده شود. شما ميتوانيد در مجلس، قانونگذاري، مسائل فكري و قوه قضائيه باشيد، اما به كار اجرايي وارد نشويد.» ما خيلي اصرار كرديم كه ايشان كانديدا شود و ممكن هم هست رأي نياورد، ولي ايشان گفتند نميشود. نشد و بعد آقاي دكتر حبيبي كانديدا شد كه رأي هم نياورد.
جامعه روحانيت متهم بود كه طرفدار بنيصدر است، در حالي كه اين طور نبود و خود مرحوم بهشتي جزو جامعه روحانيت بود. همچنين مرحوم باهنر، مرحوم مفتح، آقاي هاشمي، مقام معظم رهبري و…همه در جامعه روحانيت بودند، منتهي جامعه روحانيت، دو قسمت شده بودند؛ يك عده در حزب بودند، يك عده نبودند. من با اينكه در حزب نبودم، طرفدار بنيصدر نبودم، منتهي علني مخالفت نميكردم، چون بنيصدر رئيسجمهور شده بود و من هم وزير كشور بودم، ولي خصوصي با بنيصدر دعواهاي زيادي داشتم كه اگر بخواهم بگويم براي خودش كتابي ميشود. دائماً نصيحتش ميكردم كه اين كارها را نكن. از جمله قضيه 14 اسفند دانشگاه. همان سه ماه كار هيأت اختلاف هم اگر نوارهايش پياده شود، كتابها خواهد شد. من در آن اواخر رفتم خدمت امام و گفتم: «اين آقا دارد خراب ميكند. وضع جنگ كه به اين شكل است. بسيج را تحويل نميگيرد، سپاه را تحويل نميگيرد. به آنها سلاح نميدهد و حتي در جنگ هم افكار خاصي دارد. كارهاي اين آقا خطرناك است و شما هم هيچ چيزي نميگوييد.» امام فرمودند: «من دلم نميخواهد رئيسجمهور اول ما به اين شكل در بيايد كه بعد دنيا بگويد اينها انقلاب كردند و يك رئيسجمهور را هم نتوانستند براي خودشان نگه دارند. اين رئيسجمهور اول ماست و من با او مدارا ميكنم كه بلكه درست بشود. اين تصور ميكند به خودي خود داراي جايگاهي است و نميداند كه به اشارهاي ميشود او را برداشت».
به هر حال امام دو سال مدارا كردند و دائماً به ما ميگفتند نصيحتش كنيد و به مرحوم بهشتي هم ميگفتند با او مدارا كنيد كه البته اثري هم نداشت و او كار خودش را ميكرد. مرحوم بهشتي وقتي ميگفت: «ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت» اعتقادش عميقاً همين بود، واقعاً اين طور بود. مجسمه خدمت بود، مجسمه تقوا بود، البته مقدسمآبي نميكرد، اما واقعاً تقوا داشت. در تمام جلساتي كه بعد از انقلاب داشتيم، از شوراي انقلاب تا جلسات شوراي عالي قضايي كه براي مسائل امنيتي شركت ميكرديم، يك ربع به اذان ظهر كه ميشد، ميگفت نماز. ميگفتند: «آقا! بحث تمام نشده و مسئله مهمي است.» ميگفت: «خدا دعوت كرده و بايد برويم.» گاهي بقيه دوستان مينشستند كه بحث را تمام كنند، ولي ايشان براي تجديد وضو ميرفت و نماز را به جماعت يا فرادي انجام ميداد و هيچ وقت حاضر نبود نماز سر وقت را حتي براي بحثهاي انقلابي هم عقب بيندازد. ميگفت: «ما هر كاري كه ميكنيم بايد بر پايه نماز باشد.»
يكي هم مسئله نظم و انضباط ايشان بود كه كمنظير و فوقالعاده بود. قبل از انقلاب كه كارهاي ايشان زياد نبود، ميگفت روزهاي جمعه من، مال خانواده است. هر وقت ميخواستيم روزهاي جمعه جلسه بگذاريم، مرحوم شهيد بهشتي ميگفت: «اينها هم حق دارند. فرزندان من بايد تحت تربيت من باشند. اگر قرار باشد من شبانهروز بيايم بيرون، تكليف بچهها چه ميشود؟ جمعهها مال خانواده است». در اوقات ديگر هم مثلاً ساعت 7 قرار بود جلسه جامعه روحانيت در منزل ايشان برگزار شود و ما ساعت 5 دقيقه به 7 ميرسيديم. ايشان در را باز نميكرد و ميگفت: «من با شما رأس ساعت 7 قرار دارم. زودتر آمدهايد، به من ربط ندارد.» ساعت 8 هم كه ميشد، ميگفت جلسه تمام شد. همين نظم كمنظير بود كه مجلس خبرگان قانون اساسي را مجلس خبرگان كرد! در نظم و انضباط و وقتشناسي خيلي عجيب بود. اين را همه ما بايد ياد بگيريم كه دقايق زندگي بايد روي حساب و كتاب باشند.
* امام رحمهالله عليه سخني دارند كه فرمودند: «بهشتي مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار چشم دشمنان اسلام بود.» تحليل شما از اين سخن امام چيست؟
من اين طور ميتوانم تحليل كنم كه از همان روزي كه بحث رياستجمهوري پيش آمد و بنيصدر مطرح شد، مظلوميت شهيد بهشتي هم شروع شد. گرچه امام از روي مصلحت فرمودند كه از روحانيت كسي وارد امور اجرايي نشود، ولي ما ميگفتيم: «آقا! بهشتي نيايد، بنيصدر بيايد؟» اين مظلوميت نيست؟ غرض اين نيست كه امام ظلم فرمودند. امام روي مصلحت فرمودند كه يك وقت افكار مردم به اين جهت نرود كه آخوندها آمدند كه خودشان حكومت كنند، ولي بعد خود امام صريحاً گفتند: «ما اشتباه كرديم. ما فكر كرديم اگر روحانيون را كنار بگذاريم بهتر از آن است كه اشراف عملي و اجرايي بر امور داشته باشند، ولي فهميديم اشتباه كردهايم». اين يك نوع مظلوميت براي مرحوم آقاي بهشتي بود. بعد هم ايشان به خاطر رعايت مصالح ملت، حفظ حريم امام، حفظ حريم انقلاب صبر بسيار كرد. عرض كردم در آن سه ماهي كه بحث هيأت حل اختلاف بود، مرحوم بهشتي همه حرفها را ميشنيد و سكوت ميكرد. پاسخ هم نميداد. سه ماه در روزنامهها و سخنرانيها به او تهمت زدند و يك كلمه جواب نداد.
ابتدا اين درحكومت و حاكميت و مجلس يا شوراي انقلاب و شوراي قضايي بود، اما بعد كشيده شد به مردم. دائماً تهمت زدند و ايشان جواب نداد. مردم كه روي حساب و كتاب به حرفها گوش نميدهند و بالاخره شايعه كار خودش را ميكند. الآن هم چه در دنيا، چه در همين جا از اين شيوه استفاده ميشود. قرآن يكي از جاهايي كه نهي شديد كرده و وعده به عذاب اليم داده، همين جاست كه ميفرمايد: «ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه في الذين امنوا لهم عذاب اليم : كساني كه دوست داشته باشند چيزهاي بد در ميان مردم شيوع پيدا كند، بر آنان عذابي اليم است.» يك نفر ميتوانست در تاكسي بنشيند و شايعه را پخش كند. آن روزها كه سايت و اين حرفها هم نبود. حالا كه كار آسانتر هم شده! فلاني خورده، فلاني برده. نسبتهاي ناروا، نسبتهاي دروغ. يادم هست اواخر شوراي انقلاب بود و ما جلسات دورهاي گذاشته بوديم تا اعضاي شوراي انقلاب با هم باشيم. منزل آقاي مهندس نكوفر بوديم. در آنجا بنيصدر صريحاً سر مرحوم بهشتي داد زد كه: «تو دروغگو هستي!» باز مرحوم بهشتي سكوت كرد. او بعدها هم دائماً تكرار ميكرد كه اينها دروغگو هستند. مرحوم بهشتي ميگفت: «من كه در خارج بودم، شما را ميشناختم، معذالك به خاطر حفظ انقلاب خيلي چيزهايي را كه ميدانستم، نگفتم. اين طور برخورد نكنيد.
» ولي او كار را ميكرد و باز ايشان سكوت ميكرد تا حدي كه اين شايعات را ميان مردم بردند، بهطوري كه خيليها بعد از شهادت مرحوم بهشتي سر قبرش ميرفتند و گريه ميكردند كه خدايا ما را بيامرز كه چه نسبتها كه به اين مرد بزرگ نداديم و چه تهمتهايي كه به او نزديم اين مجموعه پديد آمده بود و ايشان نميتوانست صحبت كند و مظلوميت براي اين بود، يعني اگر اجازه داشت از خود دفاع كند، اين كار را ميكرد، ولي حفظ انقلاب وابسته به اين بود كه صحبت نكند. امام ميفرمود به جان هم نيفتيد، اختلاف نكنيد. شايد كساني هم كه اين كارها را ميكردند توسط منافقين و بنيصدر و طرفدارانش شست و شوي مغزي شده بودند. اين شهادت از يك طرف براي پاك شدن اسلام و تقويت انقلاب اثرات زيادي داشت، اما از طرف ديگر مرحوم شهيد بهشتي با مظلوميت زندگي كرد و بلاتشبيه گاه مثل اميرالمؤمنين(ع) كه ناچار ميشد نالههايش را با چاه بگويد، ايشان هم گاهي در خلوت با ما درددل ميكرد، ولي اغلب سكوت ميكرد و لذا با مظلوميت هم از دنيا رفت.
.
* روز حادثه كجا بوديد و پس از آنكه خبر را شنيديد، چه حالي داشتيد؟
من آن موقع وزير كشور بودم. شب بود. محل حزب با وزارت كشور فاصله چنداني نداشت. جايي كه الان شهرداري هست، آن موقع وزارت كشور بود و لذا صداي انفجار شنيده شد. من جويا شدم كه چه شده و صدا از كجا آمد؟ از كميته خبر دادند كه حادثهاي در حزب اتفاق افتاده. من زنگ زدم به مرحوم رجايي كه در نخستوزيري بود و ديدم كه ايشان زودتر از من خبردار شده. مرحوم شهيد رجايي گريه كرد و گفت: «همين قدر بدانيد كه كمرمان شكست. بهشتي رفت.» اوضاع خيلي ناامن بود و به ما اجازه نميدادند كه خودمان در اين حوادث شركت كنيم. شهيد رجايي خودش در حزب نبود، ولي بعد از امام، پشتوانه انقلاب را شهيد بهشتي ميدانست.
منبع:ويژه نامه رمز عبور 1 روزنامه ايران
انتهاي پيام/
09:39 - 7 تیر 1389