متن كامل نمايشنامه «مادر»

خبرگزاري فارس: فاطمه بنت حزام (ام‌البنين) در مدينه به قبرستان بقيع مي‌رفت و چهار صورت قبر مي‌كشيد و براي پسران دلاورش شعر مي‌سرود و زار مي‌گريست.
محيط صحنه، بياباني و هوا گرم و خشك است؛ سكوتي سنگين حكم فرماست. نور صحنه روي گوشه گوشه محيط به ترتيب قرار مي‌گيرد. به ناگاه باد شديدي مي‌وزد و گرد و خاك بلند مي‌شود؛ بوته‌هاي سست از جا در مي‌آيند و به اطراف پراكنده مي‌شوند. فضا تيره و دوباره روشن مي‌شود. اين بار صداي نهر آب شنيده مي‌شود؛ نواي دعا و مناجات در فضا گسترده مي‌شود و لحظاتي بعد كارواني متشكل از زنان و مردان وارد صحنه مي‌شوند. همه خسته به نظر مي‌رسند، اما شور و شوقي وجودشان را در بر گرفته است كه از لحن دعا خواندشان مشهود است. دعا به پايان مي‌رسد و همه صلوات مي‌فرستند. مداح كاروان [مي‌ايستد، روبه جمعيت]: خواهرا، برادرا! خسته نباشيد، ما كنار نهر منتظر مي‌مونيم تا گروه امداد به ما برسد. مي‌دونم همه شما بي‌صبرانه در انتظار حركت هستيد. چه خوبست اين انتظار و با ياد روز عاشورا زيباتر كنيم، چرا كه اين نهر نيز [با دست نهر را نشان مي‌دهد] ما را به ياد نهر علقمه مي‌اندازد. [با صداي بغض‌آلود] فعلاً سخن را كوتاه مي‌كنم. يا حق! همه باهم بلند صلوات مي‌فرستند و پراكنده مي‌شوند. نور صحنه اين بار روي افراد كاروان مي‌افتد و بعد از يك دور گردش نور روي زني ميانسال مي‌ايستد. نگاه زن روي مرد و زن جواني است كه دختري خردسال را در كنار خود دارند. قطرات اشك از ديدگان زن پايين مي‌چكد. زن ميانسال [با خود صحبت مي‌كند]: شاهرخ تو مي‌تونستي زنده باشي... مي‌تونستي زن و بچه داشته باشي و مي‌تونستي خوشبخت باشي.
دختر جواني به زن ميانسال نزديك مي‌شود. كنارش مي‌ايستد و خط نگاه او را مي‌پيمايد. سپس كنار زن ميانسال مي‌نشيند. دختر جوان [با لبخند]: بازم يه لحظه ازتون غافل شدم، اشك تو چشاتون جمع شد. آخه چرا انقدر خودتونو زجر مي‌ديد؟ زن ميانسال [هنوز نگاهش روي آن زن و مرد جوان است]: چرا شاهرخ ترجيح داد به جنگ بره؟ چرا نخواست پيش من بمونه؟ دختر جوان [با حس همدردي]: شما اين روزا يه جور ديگه حرف مي‌زنيد. از وقتي راه افتاديم همش اين سئوال‌ها رو مي‌پرسيد؛ همش بي‌قراري مي‌كنيد... مي‌شه بگيد چه اتفاقي افتاده؟ زن ميانسال [نگاهش را از روي آن زن و مرد بر مي‌دارد و به دختر جوان مي‌نگرد]: راستش خودم هم نمي‌دونم فقط اينو مي‌دونم كه پر از سئوالم... پر سئوال‌هاي بدون جواب ... الآن چند شبه كه ديگه خواب شاهرخو نمي‌بينم. احساس مي‌كنم از دستم ناراحته [اشك از گونه‌هاي زن ميانسال به پايين مي‌چكد] احساس مي‌كنم تا حالا خواب بودم... توي يه خواب سنگين... خيلي چيزهاست كه نمي‌دونم... دارم دق مي‌كنم. دختر جوان [دستان زن ميانسال را مي‌گيرد]: تو رو خدا خودتونو عذاب نديد. زن ميانسال [اشك ريزان]: قسمم نده دختر! دختر جوان [اشك از گونه‌هايش جاري مي‌شود]: نمي‌دونم چي بگم... بهتون حسوديم مي‌شه. زن ميانسال [به حالت نيم رخ]: به چي حسوديت مي‌شه، به سردرگمي من؟ دختر جوان [دستان زن را مي‌فشارد]: نه، به صداقتتون...به پاكي وجودتون...مطمئن باشيد جواباي سئوالاتونو مي‌گيريد. زن ميانسال: آخه از كي؟
دختر جوان [با دست اشك‌هاي زن ميانسال را پاك مي‌كند]: نمي‌دونم... اما مطمئنم كه مي‌گيريد. زن ميانسال [بلند مي‌شود، چند قدم به سوي تماشاچيان]: اي كاش موقعي كه مي‌خواست بره اين سئوال‌هارو ازش مي‌پرسيدم. دختر جوان [بلند مي‌شود]: شايد تو نگاهش خونديد اما بي‌تفاوت رد شديد. زن ميانسال: شايد...نمي‌دانم... اون موقع يه شور و شوق عجيبي داشت. وقتي گفت مي‌خواد به جبهه بره، يه نور خاصي تو چشماش برق مي‌زد. براي جنگ كردن شوقي داشت كه تا اون زمان براي هيچ كاري اون طوري نشده بود. دلش مي‌خواست بره من هم گفتم برو، با خوشحالي هم گفتم برو گرچه ته دلم راضي راضي هم نبودم...شايد هم بودم ... نمي دونم در هر صورت نمي‌خواستم وقتي داره مبارزه مي‌كنه، ياد من... ياد ناراحتي من ... مانع كارش بشه... مانع مبارزش بشه... من مي‌خواستم دلش قرص و محكم باشه، بدونه مادرش راضيه.... [با گريه] بدونه اگر شهيد هم بشه مادرش تحمل داره. [زن ميانسال به سوي دختر جوان مي‌نگرد]: اما من اون چيزي كه وانمود مي‌كردم، نبودم. دختر جوان [به سوي زن ميانسال مي‌رود و او را در آغوش مي‌كشد] : اين طوري در مورد خودتون قضاوت نكنيد شما يه فرشته‌ايد ... يه فرشته. زن ميانسال [سربلند مي‌كند و به دختر جوان مي‌نگرد] : فرشته تويي... مادرت ... شماها فرشته‌ايد نه من؛ من درس صبر و بردباري و از شما ياد گرفتم... خواهر و مادر شهيد بودن لايق شماست. دختر جوان [اشك مي‌ريزد]: اين حرفو نزنيد.
زن ميانسال: سرنوشت منم اينه... اينه كه پسرم بره جنگ و هيچ وقت برنگرده؛ انگار حتي لايق وجودشم نيستم. دختر جوان: آخه چرا در مورد خودتون اين طوري قضاوت مي‌كنيد. مطمئناً مصلحت خدا در اين بوده كه پسرتون مفقودالاثر باشه... خدا هيچ كارش بدون حكمت نيست... چه بسا زن... زن ميانسال: نگو... نمي‌خوام اميد واهي داشته باشم. دختر جوان: اما انسان با اميد زندست. زن ميانسال: درسته ... ولي بهتر فقط گوشه قلبم باشه و به زبون نيارم. دختر جوان: باشه... هر جور شما راحت تريد. * مادر 4 شهيد صحنه تيره شده و گرد و خاك بلند مي‌شود. باد شديدي مي‌وزد؛ لحظاتي بعد، باد فروكش مي‌كند و صحنه دوباره روي زن ميانسال روشن مي‌شود اما اين بار دختر جوان دركنار او نيست بلكه زني ديگر در كنارش نشسته است. زن ميانسال [دستش را در آب فرو مي‌برد و با آن بازي مي‌كند]: شاهرخ دلم مي‌خواد جوابمو بدي ... بگي تا رنج سال‌هاي دوري از تو رو فراموش كنم... بگي تا بفهمم منم كي‌ام؟ زن دوم [سرش پايين است]: دونستنش راحت نيست؟ زن ميانسال [بر مي‌گردد و به زن دوم مي‌نگرد]: چهرتون برام خيلي آشناست ولي شما رو به خاطر نمي‌يارم. زن دوم [سرش را بلند مي‌كند و به زن ميانسال نگاه مي‌كند يك نوع وقار خاص در چهره‌اش مشاهده مي‌شود]: من حالت و مي‌فهمم. زن ميانسال: پس پسر شما هم شهيد شده؟ نه؟ زن دوم: بله... اما نه پسرم... پسرهايم.... هر چهار پسرم.
زن ميانسال [با حس همدردي]: خدا رحمتشون كنه... خدا بهتون صبر بده... مي‌دونم خيلي سخته. گرچه كه من نمي‌تونم سختي از دست دادن چهار فرزند و درك كنم. زن دوم: [با همان وقار بلند مي‌شود و چند قدم راه مي‌رود]: نه سخت نيست. زن ميانسال [بلند مي‌شود و به سوي زن دوم گام بر مي‌دارد]: چطور سخت نيست... براي من لحظه به لحظه يادآوري خاطرات پسرم دلم را به درد مي‌ياره . مگر مي‌تونم آخرين ديدارمون و فراموش كنم. * خداحافظي آخر صحنه تيره مي‌شود و با روشن شدن دوباره آن، جوان بلند قامتي ظاهر مي‌شود. لباس رزم برتن دارد و چفيه‌اي نيز بر گردنش خودنمايي مي‌كند. ساكي نيز در كنارش قرار دارد. جوان [خم مي‌شود و زيپ ساك را مي‌بندد]: مادر! مادر! داري چكار مي‌كني؟ تو رو خدا ديگه هيچي نيا تو ساكم ديگه جا نيست... زن ميانسال [به سوي جوان مي‌رود]: نه كه تا حالا هر چي دادم تو ساكت گذاشتي! جوان [ بلند مي‌شود با لبخند]: ما مخلص شماييم مگه مي‌شه مادر عزيزم دستوري بده و ما انجام نديم. زن ميانسال [لبخند مي‌زند] : خوب زبون مي‌ريزي ولي با اين حرف‌ها نمي‌توني وسايلي رو كه گذاشتم بر نداري. جوان [دست روي چشمانش مي‌گذارد]: به چشم... هر چي شما بگيد. زن ميانسال [چند قدم ديگر به جوان نزديك مي‌شود]: (با مهرباني) دستت ديگه درد نمي‌كنه؟ جوان [با مهرباني به زن ميانسال مي‌نگرد]: نه مادر اصلا ً [دستش را بلند مي‌كند]: مگه مي‌شه با حوله‌هاي داغ، كيسه آب گرم و ماساژهاي شما درد هم بكند... نمي دونم چه جوري تشكر كنم... واقعاً ممنون
زن ميانسال [لبخند زنان]: انقدر شلوغش نكن... منكه كاري نكردم (ناراحتي از چهره‌اش هويداست) براي لحظاتي‌سكوت جوان [بغض كرده]: مادر مي‌خواي پيشت بمونم؟ زن ميانسال: اولاً اگه قرار باشه هر وقت مرخصي مي‌آي موقع رفتن اين حرفا رو بزني يك دفعه مي‌بيني تعارف اومد، نيومد داره جوان [با تعجب]: منظورتون چيه؟ زن ميانسال: منظورم اينه، يكدفعه مي‌بيني بهت مي‌گم باشه پسرم پيشم بمون. جوان [لبخندي بر لبانش نقش مي‌بندد]: شما جون بخواه مادر زن ميانسال: بي‌خود براي من فيلم بازي نكن، من كه مي‌دونم تو دلت چي مي‌گذره جوان: مادر، كاري به دلم نداشته باش. هر چند دل من اول مي‌گه رضايت شما. زن ميانسال [ناگهان در فكر فرو مي‌رود، سرش را بر مي‌گرداند و از جوان چند قدم دور مي‌شود]: شاهرخ! جوان: بله مادر زن ميانسال: دلم برات تنگ مي‌شه... مي‌ترسم اين بار كه بري ديگه بر نگردي ... مي‌ترسم از دست بدمت جوان [به شوخي اخم مي‌كند]: اِ مادر... اين جور حرف نزن... طوري حرف مي‌زني انگار من خيلي سنگدلم. زن ميانسال [قطرات اشك از گونه‌هايش به پايين مي‌چكند]: من فقط گفتم دلم برات تنگ مي‌شه جوان: مادر، تو دعا كن ما حق اين عراقي‌هاي متجاوز كف دستشون بزاريم. آن وقت براي هميشه پيشت مي‌مونم. زن ميانسال: انشاء الله... انشاء الله اين جنگ با پيروزي شماها تمام مي‌شه. جوان: انشاء الله ... خب مادر بايد برم... [خم مي‌شود تا ساك را بردارد ولي بر نمي‌دارد]: ديشب فال حافظ باز كردم اين غزل اومد: روي بنما و مراگو كه زجان دل برگير پيش شمع آتش پروانه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ بر سرگشته خويش آي و ز خاكش برگير مادر فكر مي‌كني تعبيرش چي باشه؟ زن ميانسال [سرش را بر مي‌گرداند اشك از گونه‌هايش جاري مي‌شود]: خيره جوان: مادر... فكر مي‌كني ديگه بر نمي‌گردم. زن ميانسال [اشكش را پاك مي‌كند رو به جوان]: راضي باش به رضاي خدا كه منم راضيم به رضاي اون. جوان [اشك از گونه‌هايش جاري مي‌شود]: مادر ... خيلي دوست دارم... خيلي. زن ميانسال: منم همينطور. جوان [به روي زمين زانو مي‌زند]: دوستون دارم. * فاطمه دختر حزام دوباره باد شديدي مي‌وزد و گرد و خاك بلند مي‌شود . صحنه تاريك مي‌شود. لحظاتي بعد گرد و خاك فرو مي‌نشيند؛ صداي خمپاره، شليك گلوله و رزمندگان شنيده مي‌شود. صحنه روشن مي‌شود به غير از زن ميانسال و زن دوم كسي در صحنه نيست؛ زن ميانسال كنار نهر آب است و زن دوم به فاصله چند قدم از او ايستاده است. زن ميانسال [در حالي كه دستاش را در كنار گوش‌هايش قرار داده]: اون روز آخرين ديدارمون بود و رفت ... خيلي ساده... هنوز باورم نمي‌شه كه ديگه نيستش... هنوز باورم نمي‌شه از دست دادمش. موسيقي ملايمي پخش مي‌شود زن دوم [به سوي زن ميانسال نگاه مي‌كند]: چرا؟ زن ميانسال [بلند مي‌شود]: نمي دونم... شايد چون خودم هنوز زند‌ه‌ام. شايد بايد من زودتر از اون مي‌مردم. زن دوم [لبخند تلخي بر لب مي‌راند]: واقعاً اين طوري فكر مي‌كني؟
زن ميانسال [به سمت زن دوم نگاه مي‌كند]: ما زندگي خيلي خوبي داشتيم از كوچكي هر چي مي‌خواست در اختيارش بود. ما فقط همين يه فرزند و داشتيم. شاهرخ مثل اسمش شاه رخ بود. از همون كوچيكي چهره قشنگش همه رو مجذوب خودش مي‌كرد. وقتي مي‌خنديد دندوناي سفيدش مثل الماس مي‌درخشيدند... يه كمي شيطون و شلوغ بود اما همون شيطنتش هم قشنگ بود. هر روز كه مي‌گذشت، به زيبايي اون اضافه مي‌شد [زن بغض مي‌كند] شاهرخ تا اونجايي كه مي‌تونست به مردم كمك مي‌كرد نمي‌دونم تأثير دوستايي كه باهاشون مي‌گشت بود يا چيز ديگه كه مسير زندگيش و تغيير داد، خيلي دوست داشت مطالعه كنه.بعضي اوقات با خودم فكر مي‌كنم اگه من انقدر مطالعه مي‌كردم حتماً ‌يه مهندسي، دكتر، ... يه چيزي مي‌شدم اما شاهرخ راهي جبهه شد... يكبار بهش گفتم "هدفت از رفتن به جبهه چيه؟" گفت "گرفتن حقم يعني نگذارم هر متجاوزي به خاك كشورم حمله كنه، بايد به كشورم خدمت كنم". آخه من مي‌خوام بدونم چرا اين جوري فكر مي‌كرد مگه جور ديگه نمي‌تونست به كشورش خدمت كنه. زن دوم [لبخند ملايمي بر لب مي‌راند]: خب فكر مي‌كني اگه به جبهه نمي‌رفت فرقي هم مي‌كرد؟ زن ميانسال [ريشخند مي‌زند]: پس تا حالا داشتم چي مي‌گفتم... شاهرخ مي‌تونست سعادتمند زندگي كنه. زن دوم: يعني فكر مي‌كني الان سعادتمند نيست؟ زن ميانسال [با تعجب]: نمي‌دونم منظورتون از اين سؤال چيه؟ ولي من اگه گفتم سعادتمند، منظوم اينه كه در اين دنيا مي‌تونست خوشبخت باشه... من مشكلي با جهان ديگه ندارم.. شايدم الان تو بهشت داره بهترين زندگي و مي‌كنه.
زن دوم [با تعجب]: شايد! زن ميانسال [باسردرگمي]: منظورتون چيه؟ زن دوم: مي‌خواهم بگويم مشكل شما با شاهرخ نيست، با خودتونه زن ميانسال: چرا همچين فكري مي‌كنيد؟ زن دوم: مي‌دانيد همه چيز به خود ما بستگي داره ... ما بايد گمشده‌مون و تو خودمون پيدا كنيم... دوست داري سرگذشت زني را برات تعريف كنم؟ زن ميانسال: نمي دونم... ماجراي جالبيه؟ زن دوم: خب ، به نظر من بله... البته اگر مايل هستيد؟ زن ميانسال: راستش شما انقدر قشنگ صحبت مي‌كنيد كه نمي‌شه بهتون نه گفت... تعريف كنيد. زن دوم [چند قدم به سوي تماشاچيان بر مي‌داد، خيلي آرام و شمرده صحبت مي‌كند] موسيقي ملايم داستان زني به نام فاطمه است (چند لحظه سكوت) نام پدرش حزام بود. حزام از استوانه‌هاي شرافت در ميان عرب به شمار مي‌رفت و در بخشش، مهمان نوازي، دلاوري و رادمردي مشهور بود. خاندان او از خاندان‌هاي ريشه‌دار و جليل‌القدر بود كه به دليل دليري و دستگيري معروف بودند. مادش ثمامه نام داشت. زني مهربان، پاكدل، صبور و با گذشت و مادر بزرگش عمره دختر طفيل بود و طفيل مردي دلاور، شجاع ، رشيد و شيرافكن بود؛ جد مادري او در ابوالبراء است كه او را "ملاعب الاسنه" مي‌ناميدند مي‌داني چرا؟ زن ميانسال: نه... چرا؟
زن دوم [چند گام بر مي‌دارد]: چون نيزه‌ها را به بازي مي‌گرفت و مانند او دلاوي در عرب نبود. فاطمه دختري از قبيله بني كلاب بود. قبيله بني كلاب داراي مردان دليري بود و فاطمه در اين خاندان و در دامان مادري پاك و با تقوي رشد پيدا كرد. زماني كه به پيشنهاد عقيل برادر امام علي (ع) ايشان به خواستگاريش رفتند. خانواده‌اش كه دامادي چون علي(ع) مي‌يافتند با آغوش باز و دلي سرشار از شادي و اميد از اين پيشنهاد استقبال كردند و فاطمه افتخار همسري علي (ع) را يافت و به خانه مولاي متقيان گام نهاد. فاطمه از زمان ورود به خانه علي (ع) خود را كنيز فرزندان زهرا (س) ناميد و به حسن و حسين، زينب و ام كلثوم (ع) گفت "من به عنوان همسر علي به اين خانه نيامده‌ام بلكه براي كنيزي شما، آل محمد (ص) خود را آماده ساخته‌ام". زن ميانسال: چرا كنيز؟ مگر او از قبيله معروفي نبود؟ زن دوم: فاطمه توجه به فرزندان پيامبر را فريضه‌اي ديني مي‌شمرد زيرا خداوند متعال در كتاب خود به محبت آنان دستور داده بود و آنان امانت و ريحانه پيامبر بودند، فاطمه با درك عظمت آنان به خدمتشان قيام كرد و حق آنان را ادا نمود و شايد هم از اين خدمتگزاري تقرب به خدا را مي‌جست. زن ميانسال: خب بعد چي شد؟ زن دوم: اولين فرزندش نوزاد پسري بود. نامش را عباس گذاشتند. مي‌داني عباس به چه معناست؟ زن ميانسال: البته معناي خشمگين... ولي چرا عباس؟ چرا خشمگين؟
زن دوم [لبخند مي‌زند]: عباس صيغه مبالغه است. به معناي خشمگين، بسيار سخت و با صولت و يكي از نام‌هاي شير نيز عباس است. اميرالمؤمنين (ع) از پس پرده‌هاي غيب جنگاوري و دليري فرزند را در عرصه‌هاي پيكار دريافته بود و مي‌دانست او يكي از قهرمانان اسلام خواهد بود. علي (ع) مي‌دانست پسرش چون شير، دلير و با مهابت و صولت خواهد بود و در ميدان جنگ به مانند شير خشمگين به دشمن حمله خواهد برد لذا او را عباس ناميد چرا كه در برابر كژي‌ها و باطل ترشرو و پر آژنگ بود و در مقابل نيكي خندان و چهره گشوده. * فرزندم از هم اكنون فداي شماست زن دوم با دست گوشه ديگر صحنه را نشان مي‌دهد. صحنه روي زن دوم و زن ميانسال خاموش مي‌شود و روي فرشتگان روشن مي‌شود؛ زني كاملاً آبي پوش در ميان فرشتگان قرار دارد كه نوزادي در آغوشش است، زن آبي پوش از ميان جمع بلند مي‌شود. نوزاد را در آغوش دارد و به سمتي كه پارچه سبزي آويزان است حركت مي‌كند. فرشته‌اي [دو دستش را به سمت زن آبي پوش مي‌گيرد]: فاطمه كجا مي‌روي... نوزادت تازه به دنيا آمده بايد استراحت كني. زن آبي پوش [به سمت فرشته مي‌نگرد لبخندي بر لب مي‌راند]: فرزندم را مي‌برم تا به دور سر علي و فرزندان فاطمه دخت پيمبر بگردانم. فرشته‌اي ديگر: چرا فاطمه؟ زن آبي پوش: زيرا مي‌خواهم بگويم فرزندم از هم اكنون فداي شماست [ به طرف پارچه سبز حركت مي‌كند] فضا تيره مي‌شود و دوباره روي زن ميانسال و زن دوم روشن مي‌شود. زن ميانسال: چرا... چرا اين كار را كرد... چرا جگر گوشه‌اش را فدا كرد؟
زن دوم [لبخند مي‌زند]: خواهي دانست... اما بگذار برايت از عباس بگويم... آيا كنيه‌هايش را مي‌داني؟ زن ميانسال: البته... ابوالفضل.. ابوالقاسم زن دوم: احسنت... القابش را مي‌داني؟ زن ميانسال: همه را نه... ولي فكر مي‌كنم قمر بني‌هاشم... پرچمدار... سقا و همچنين باب الحوائج. زن دوم: آفرين بر شما، به نظر شما چرا اين القاب را به او دادند؟ زن ميانسال: خب قمر بني‌هاشم چونكه مانند ماه زيبا بود... سقا به خاطر آب آوردن و پرچمدار چون در جنگ پرچمدار امام حسين (ع) بود. زن دوم: درست است * شجاع، دلير و حامي بانوان موسيقي ملايم زن دوم: همانطور كه گفتي قمر بني هاشم ... آري عباس زيبا بود... او با رخسار نيكو و تلألو چهره يكي از آيات كمال و جمال به شمار مي‌رفت. چند لحظه سكوت
عباس از كودكي سقايي مي‌كرده و منصب سقايت و رفع تشنگي مردم هم، از شبه جزيره عربستان، مقامي عالي و بزرگ بوده است. خاندان بني‌هاشم روسا سازمان آب مكه بودند البته بايد ياد‌آور شوم كه اين خاندان پرده‌دار مكه بودند و آب آشاميدني شهر و زائرين خانه خدا را تأمين مي‌كردند. آنها مي‌كوشيدند اين مايه حيات را هر چه بيشتر و به رايگان در دسترس همگان قرار دهند در مدينه نيز چنين منصبي وجود داشته كه عباس(ع) از كودكي به دنبالش مي‌رفته است... به او قهرمان علقمه مي‌گويند. علقمه رودي بود كه عباس بر كناره آن به شهادت رسيد و پرچمدار و همانطور كه گفتي پرچمدار امام حسين (ع). حضرت به دليل ديدن توانايي‌هاي نظامي فوق‌العاده در برادر خود پرچم را تنها به ايشان سپردند زيرا در آن هنگام سپردن پرچم سپاه از بزرگ‌ترين مقام هاي حساس سپاه به شمار مي‌رفت و تنها دلاوران و كار‌آمدان بدين امتياز مفتخر مي‌گشتند... همچنين اطلس به معناي شجاع و دلير و حامي بانوان است؛ اين لقب از القاب مشهور ايشان است. زن ميانسال: چرا؟ زن دوم: به دليل نقش حساس حضرت در حمايت از بانوان حرم و اهل بيت نبوت، چنين لقبي به حضرت دادند ايشان تمام تلاش خود را مصروف بانوان رسالت و مغدرات اهل بيت (ع) نمود و فرود آوردن هودجها يا سوار كردن به آنها را به عهده داشت و در طي سفر به كربلا اين وظيفه دشوار را به خوبي انجام داد. زن ميانسال: لقب باب الحوئج را چگونه به او دادند؟ زن دوم: چون حاجات مردم به وسيله حضرتش روا و دردهاي دردمندان به وسيله ايشان دوا مي‌شد.
عباس نسيمي از رحمت‌هاي الهي، در رحمتي از درهايش و وسيله‌اي از وسائل اوست و او را نزد خداوند منزلتي والاست اين موقيعت نتيجه جهاد خالصانه در راه خدا و دفاع از آمان ها و اعتقادات اسلامي و پشتيباني از سالار شهيدان، سخت ترين شرايط است، دفاع از ريحانه رسول خدا تا آخرين مرحله و جانبازي در راه هدف مقدس. زن ميانسال: عجب فرزندي... خوش به سعادتش... آيا باز هم القابي داشت؟ زن دوم: البته. القاب بسياري نظير كيش الكتبه.... لقبي كه بالاترين رده فرماندهي سپاه به سبب حسن تدبير و دلاوري كه از خودنشان مي‌دهد و نيروهاي تحت امر خود را حفظ مي‌كند، داده مي‌شود و همچنين سپهسالار.. عبد صالح * در جنگاوري بي‌مانندست صحنه دوباره تاريك و گوشه‌اي از آن روشن مي‌شود. سه مرد ايستاده‌اند و با هم صحبت مي‌كنند. مرد اول [با دست نقطه‌اي را نشان مي‌دهد]: آن زيبارو كيست كه بر اسبي سوار است؟ مرد دوم: او عباس بن علي است. مرد اول: آوازه‌اش را شنيده بودم. مرد سوم: مرد عجيبي است و در جنگاوري بي‌مانندست. مرد اول: مگر چگونه مي‌جنگد؟ مرد دوم: ريزه كاري‌هاي سواري را نيكو مي‌داند. مرد سوم: در حال پيشروي، روي اسب از كمر بر مي‌گردد تا بتواند از پشت سر هم دفاع كند. مرد دوم: حركت دست خود را با حركت اسب جفت مي‌كند تا قدرت شمشيرش بيشتر شود و در هر ضربتي يك نفر را از كار بيندازد. مرد اول: باور نكردني است.
مرد دوم: و اين را گوش كن... در جنگ در حالي كه با سرعت مي‌تازد عباس بن علي انقدر روي زمين خم مي‌شود كه نوك شمشيرش به زمين مي‌رسد بعد كه حريف نزديك مي‌شود، ناگهان بر مي‌خيزد و از پايين به طرف بالا شمشير مي‌اندازد و همان طور كه مي‌داني كم هستند افرادي كه به اين فن آشنا باشند و چون همه سپر را روي سر نگه مي‌دارند غافلگير مي‌شوند و سرشان با شمشير عباس بن علي از تنشان جدا مي‌شود. مرد اول: شما اين مطالب را از كجا مي‌دانيد؟ مرد سوم: ما، در جنگ بارها و بارها او را ديده‌ايم. مرد دوم: او باعث افتخار ماست. * دانشگاه علي (ع) صحنه خاموش مي‌شود و باز روي زن ميانسال و زن دوم روشن مي‌شود. زن ميانسال: من در مورد حضرت عباس خيلي مطالب شنيده بودم ولي اين اولين بارست كه اين گونه در مورد زندگيش مي‌شنوم... راستي... يه سئوال ... چرا خواست شهيد بشه؟ زن دوم: مي‌دانم سئوالت چيست مي‌خواهي بپرسي چرا او با اين همه خصلت و ويژگي عالي كه داشت راه شهادت را برگزيد؟ درسته؟ زن ميانسال: بله، دقيقاً سئوالي است كه مي‌خواهم بدونم.
زن دوم [روي سن نمايش راه مي‌رود]: عباس در خانه‌اي پرورش پيدا كرد كه همه كارها براي خدا بود از اين رو عباس هم، در اين خانه براي خدا تربيت مي‌شود، عباس در دانشگاه علي (ع) آموخت كه دنيا سراب است سراب فريب، پس عطش تشنه‌اي فرو مي‌نشيند كه بر سراب پشت كند و به آب روي آورد و آبي كه پيش روست آخرت است كه باقي است نه سرابي كه فاني است . علي مي‌گويد "دنيا جاي ماندن نيست و چون بايد مرد، مرگ را پذيرا باشيد و از آن نهراسيد و به بنايي كه سرنوشتش ويراني است دل نبنديد تا دلتنگ نباشيد". زن ميانسال: صبر كنيد، ببينم اگه قرار باشه انسان زنده به فكر مرگ باشه كه نمي‌تونه زندگي كنه. زن دوم: البته... اما شما منظور حضرت و متوجه نشديد... انسان در اين دنيا زندگي مي‌كند اما اين زندگي در اصل جمع‌آوري توشه آخرت است... اين دنيا پلي است كه ما را به بهشت و جهنم رهنمون مي‌سازد. زن ميانسال: بله... بله درسته. زن دوم: امام علي (ع) فرمودند "دانش هر كجا بود آن را فراگير، زيرا حكمت گمشده مؤمن است" سكوت عباس از پدرش شنيد كه بهترين ياران تو كسي است كه تو را دلباخته آخرت نسازد و در دنيا به زهد و پارسايي‌ات وادارد و بر فرمان خدا ياري‌ات دهد و عباس اين سخن را تا پايان عمر در گوش داشت و در آزمايشگاه كربلا، دروس فراگرفته را به نيكوترين وجه، امتحان داد. زن ميانسال: اما پسر من چي؟ اون از چه كسي درس‌ آموخت؟
زن دوم [لبخندي مي‌زند]: او از كتاب خدا... حضرت محمد (ص) ... حضرت علي (ع) .... عباس(ع) مي‌داني مهم‌ترين درسي كه در دانشگاه علي (ع) تدريس و به وسيله اساتيدش عملاً تفسير مي‌شد چه بود؟ زن ميانسال: نه نمي‌دانم. زن دوم: آن درس شهادت است. شهادت به اينكه جز الله كه خداي يكتاست خدايي نيست و محمد(ص) رسول و فرستاده اوست و پايان اين درس نيز ، شهادت است كه با ستيزه و با ستمگري و دشمني با كفر و بي‌ديني، تحصيل مي‌شود [بغض مي‌كند] دانشگاه علي (ع) زندگاني را معني مي‌كند و به دانشجويانش مي‌فهماند كه زندگي هدف است. چه اگر زندگي بي‌هدف باشد، رفع هر نيازي هدف مي‌شود و چون نيازها كه بيشتر برخاسته از آرزوهاست بي‌شمارند، رسيدن به هدف‌هاي بي‌شمار غير ممكن مي‌شود. زن ميانسال: ببخشيد ولي من متوجه نمي‌شوم... منظور از زندگي هدف است، چيست؟
زن دوم: خب به كوتاهترين سخن، اشخاص بي‌هدف، در طلب جلب منفعت و دفع ضرر از خويشند و اين خودمحوري، سبب مي‌شود كه به حقوق ديگران تجاوز كنند و براي رسيدن به هر آرزويي و به دست آوردن هر متاع و مقامي، به هر كار زشتي رو آورند و به هر دسيسه‌اي دست يازند. از اين رو دنياپرست شده و كردارشان زشت مي‌شود اما آنان كه در زندگي هدف واحد دارند، از احد اطاعت مي‌كنند و سر برفرمان او كه همه هستي از آن اوست مي‌نهند و هركس اعمالش براي خداست و مقصودش جلب رضاي اوست. خدا را فراموش كرده و در خدمت به خلق قرار مي‌گيرد و براي نجات ديگران از فقر و بدبختي، خويش را به آب و آتش مي‌زند و با هر ستمگري مي‌ستيزد و به جاي هر از پا افتاده‌اي قيام مي‌كند . هر چند جان عزيز خود را در اين راه ببازد. * امان نامه صحنه تاريك مي‌شود و با روشن شدن آن شمر در حال چرخاندن شمشير و هلهله‌كنان ظاهر مي‌شود. مردي او را مي‌بيند و به طرفش مي‌رود. نواي نوحه مرد [با تعجب]: شمربن ذي الجوشن چرا انقدر خوشحالي؟ شمر: مي‌خواهم پشت حسين را خالي كنم. مرد [متعجب]: چگونه مي‌خواهي اين كار را بكني؟ آن هم با بودن عباس، برادران و يارانش. شمر [خنده كنان]: مي‌خواهم عباس، عبدالله، عثمان و جعفر را از حسين جدا كنم. مرد: آخر چگونه؟ شمر: برايشان امان نامه آورده‌ام. آنها وقتي مرا ببينند ديگر به امان‌نامه نگاه نخواهند كرد. خودشان خواهند آمد. مرد: اگر بتواني كاري بس مهم انجام داده‌اي شمر [خنده كنان]: خواهم توانست.
شمر [ به سوي صحنه ديگر مي‌رود]: خواهر زادگان ما، عباس و برادرانش كجا هستند؟ در آن گوشه صحنه، مردي بلند قامت با هيكلي برازنده در پشت پرده سبزي قرار دارد طوري كه تماشاگران او را نمي‌بينند در كنارش چند نفر ديگر هم هستند كه باز هم ديده نمي‌شوند نواي نينوا صداي پاسخ دهندگان: اي پسر ذي الجوشن چه مي‌خواهي؟ شمر [ درحالي كه محبت دروغيني نشان مي‌دهد]: برايتان امان آورده‌ام. نيم تنه مردي بلند قامت پديدار مي‌شود [با عصبانيت]: بر اماني كه براي ما آورده‌اي لعنت باد. اي دشمن خدا از ما مي‌خواهي كه دست از برادر و پسر پيامبر خود برداريم و سر در خط فرمان لعنت شدگان نهيم؟! آيا به ما امان مي‌دهي ولي پسر دخت پيامبر خدا (ص) امان نداشته باشد؟ شمر [با عصبانيت و خشم آلود]: خب نخواهيد... به درك... مرا ببين براي چه كساني امان نامه مي‌آورم [و از آنها دور مي‌شود] شمر [با خود حرف مي‌زند]: خيال كردند اگر با حسين باشند زنده مي‌مانند. صحنه تاريك مي‌شود و نواي كربلا بلند مي‌گردد، دقايقي بعد صحنه روي زن دوم و زن ميانسال روشن مي‌شود. زن ميانسال: ماجراي اين امان نامه چيست؟
زن دوم: در فرماني كه عبيد الله زياد براي شمر صادر كرده و به عمر بن سعد ابلاغ نموده بود، فرماندهي سپاه كفر در صورت سهل‌انگاري ابن سعد، به شمر محول گشته بود چون در هنگام صدورفرمان، عبدلله بن ابي المحل برادرزاده ام البنين در مجلس ابن زياد، حاضر بوده به پا خاست و از وي براي پسرعمه‌هايش، عباس و برادران وي، امان طلبيد و شمر هم تقاضاي او را تكرار كرد لذا ابن زياد كه مصلحت سپاه كفر را در صدور امان نامه ديده تقاضاي عبدالله را پذيرفته و دست خط امان نامه را براي ارسال به كربلا به عبدالله مي‌سپارد. شمر براي عباس و ديگر برادران به گمان اين بود كه بدين ترتيب آنان را مي‌فريبد و از ياري برادرشان باز مي‌دارد و در نتيجه سپاه امام را تضعيف مي‌كند زيرا آنان از دليرترين جنگاوران عرب بودند. زن ميانسال [اشك مي‌ريزد]: بازم برام تعريف كنيد. زن دوم [با چهره غمگين به زن ميانسال مي‌نگرد]: ماجراي روز عاشورا تن هر شنونده‌اي را مي‌لرزاند. ماجراي شهادت يك يك عزيزان... ماجراي شهادت فرزندان فاطمه دختر حزام... به راستي فراموش كرده بودم كه بگويم او را ام‌البنين مي‌ناميدند چرا كه مادر پسران بوده و دختري نداشته است. زن ميانسال: همه فرزندانش روز عاشورا شهيد شدند؟ زن دوم: آري آنان جهت كارزار بپاخاستند و براي دفاع از برادرشان ريحانه رسول خدا (ص) آماده جانبازي و مرگ گشتند [صداي زن دوم بغض كرده است] ابتدا عبدالله بن علي پيش تاخت و با سپاهيان اموي درآويخت در حالي كه رجز مي‌خواند. * 4 برادر شهيد
زن دوم سكوت مي‌كند و صداي جواني در سالن به گوش مي‌رسد: پدرم علي صاحب افتخارات بلند، زاده‌ هاشم نيك پي و برگزيده است. اين حسين فرزند پيامبر است و ما با شمشير صيقل داده از او دفاع مي‌كنيم جانم را فداي چنين برادر بزرگواري مي‌كنم. پروردگارا! به من ثواب آخرت و سراي جاويد عطا كن. زن دوم [اشك صورت را پاك مي‌كند]: عبدالله در اين رجز سربلندي و افتخار خود را نسبت به پدرش اميرالمؤمنين ـ باب مدينه علم پيامبر و وصي او ـ و برادرش سرور جوانان بهشت ابراز داشت و اعلام در راه برادر جانبازي خواهد كرد و بدين ترتيب خواستار ثواب اخروي و درجات رفيعه‌اي است كه پروردگار عطا كند. آن رادمرد همچنان به شدت پيكار مي‌كرد تا آنكه يكي از پليدان اهل كوفه بر او تاخت و او را به شهادت رساند. آن زمان عبدلله 25 سال داشت. زن ميانسال نيز مي‌گريد. زن دوم: پس از آن، برادرش جعفر كه نوزده ساله بود به پيكار پرداخت و دليرانه جنگيد تا آنكه قاتل برادرش او را نيز به شهادت رساند. پس از آن برادر ديگر عثمان كه بيست و يك ساله بود به جنگ پرداخت. خولي او را با تير زد كه ناتوانش ساخت [اشك از گونه‌هاي زن دوم جاري مي‌شود] و مردي پليد از بني دارم بر او تاخت و سرش را برگرفت تا بدان نزد پسر بدكاره، عبيدالله بن مرجانه تقرب جويد. زن ميانسال: آه خدا... مادرشون چه مي‌كشيده؟ ... راستي مادرشان چه كرد؟ زن دوم [با دلتنگي]: چه بايد مي‌كرد... فاطمه يا ام البنين در مدينه به قبرستان بقيع مي‌رفت و چهار صورت قبر مي‌كشيد و براي پسران دلاورش شعر مي‌سرود و زار مي‌گريست.
خبر قتل شهداي كربلا به زودي در همه جا پيچيد و به همه كس رسيد اما آنانكه با شهيدان قرابتي داشتند بيشتر در آتش غم سوختند كه يكي از آنان ام‌البنين بود. زن ميانسال [اشك ريزان]: بيچاره اون مادر چي مي‌كشيده؟ زن دوم: اين طوري فكر نكن، برخي تصور كرده‌اند كه گريه‌ ام‌البنين به خاطر حس مادري و محبت غريزي بوده است در صورتي كه چنين نيست بلكه ام‌البنين با گريه‌هاي خود بر مظلومان كربلا، مردم را بر ستم‌هاي يزيد و عمال او آگاه و از اين راه زمينه انقلاب عليه حكومت ظلم را فراهم مي‌كرده است زيرا اگر غير از اين مي‌بود. او در خانه خويش نيز مي‌توانست بر فرزندان خود بگريد و ديگر لزومي نداشت كه از آنجا خارج شده و در قبرستان بقيع كه محل تجمع مردم بوده گريه كند... [بغض آلود] گريه‌هاي ام‌البنين نه تنها دل دوستداران آل محمد(ص) را جريحه دار مي‌ساخت بلكه قلوب بزرگترين دشمنان اسلام از حمله مروان حكم را به لرزه مي‌انداخت. بارها اين دشمن خدا به اشعار سوزناك ام‌البنين گوش فرا داد و بر مظلوميت او و شقاوت امثال خويش گريست. [روبه تماشاچيان و با صداي بلند] از اين پس مرا ام البنين مخوانيد و بياد شيران بيشه نيندازيد زيرا وقتي مادر پسران بودم كه چهار فرزند رشيد داشتم اكنون آن شيران شجاع را مرگ در برگرفته و رگهاي قلبشان را از هم گسسته است آري همگان از طعن نيزه مجروح بر زمين افتاده‌اند. اي كاش مي‌دانستم اين خبر درست است كه دست عباسم از تن جدا شده است؟
زن ميانسال مي‌نشيند و روي سن، روبروي تماشاچيان زانو مي‌زند و سر به پايين مي‌افكند. صحنه تاريك مي‌شود و در گوشه‌اي از آن چند سرباز ايستاده‌اند. * از مرگ هنگامي كه روي آورد بيمي ندارم نواي كربلا سربازان در خود مي‌پيچند و عقب و جلو مي‌روند ترسي وجودشان را در برگرفته است. شمر [با عصبانيت]: چرا اينجا ايستاده‌ايد مگه نمي‌بينيد كه عباس دارد آب بر مي‌دارد؟ سرباز اولي: نمي‌شود جلو رفت؛ عباس چون شير ژيان حمله مي‌كند ... مگر نمي‌بينيد چند نفر را كشته است. شمر: اين چه حرفيست كه مي‌زنيد. خجالت بكشيد... او فقط يك نفر است. سرباز دوم: از شمشيرش باران مرگ مي‌بارد. سرباز اول: نگاه كنيد مشكش را داخل آب انداخت شمر: پس معطل چه هستيد... برويد جلو سرباز سومي: نگاه كنيد دارد آب مي‌خورد. شمر: بزنيدش سرباز دومي: نخورد فقط تا لبش نزديك كرد... نگاه كرد. سرباز اولي: كسي نيست... ولي دارد با خودش حرف مي‌زند سرباز سوم: سوار اسب شد،ه دارد به اين طرف مي‌آيد. همه سربازان به هم مي‌ريزند. حتي خود شمر هم دست و پايش را گم مي‌كند. شمر: بزنيدش عمر سعد: نبايد از اينجا سالم برود. صداي حضرت عباس: از مرگ هنگامي كه روي آورد بيمي ندارم. تا آنكه ميان دلاوران به خاك افتم جانم فداي نواده مصطفي باد! منم عباس كه براي تشنگان آب مي‌آورم و روز نبرد از هيچ شري هراس ندارم. شمر: بكشيدش.... بكشيدش.... نواي كربلا برمي خيزد بوي اسفند فضاي سالن را در بر مي‌گيرد. فضا مه آلود مي‌شود صداي طبل زنجير سينه زدن
صداي زن دوم: اي كسي كه عباس را ديدي در ميدان جنگ مي‌تازد و برجنگ آوران هجوم مي‌برد عباس و ساير فرزندان حيدر چون شير در نبرد مي‌شتابند. خبر يافته‌ام كه دست فرزندم از تن جدا شده است... واي بر من كه ضرب عمود مغز پسرم را متلاشي ساخته است. باد شديدي وزيد..... گرد و خاك بلند مي‌شود.... صداي دعا مي‌آيد.... * گرد و خاك فرود مي‌نشيند و همه مردم كاروان در صحنه حضور دارند. زن ميانسال در كنار نهر است و به تخته سنگي تكيه داده است. شاهرخ از ميان صحنه عبور مي‌كند صداي شاهرخ: مادر جوابتو گرفتي... من كه خيلي خوشحالم دختر جوان [با دست آهسته بر شانه زن ميانسال مي‌زند] : پروين خانم... گروه امداد رسيدند بايد حركت كنيم. زن ميانسال [چشم‌هايش را باز مي‌كند و به دختر جوان مي‌نگرد] :كشتنش... [اشك مي‌ريزد] دختر جوان [باتعجب]: كي رو كشتن؟ زن ميانسال: عباس بن علي را.... دختر جوان: خواب حضرت عباس را مي‌ديديد؟ زن ميانسال [متعجب]: خواب! دختر جوان: البته .... شما تموم اين مدت خواب بوديد... دلم نيومد بيدارتون كنم. زن ميانسال: پس اون زن چي؟ دختر جوان: كدوم زن؟ زن ميانسال: هموني كه داشت برام داستان ام‌البنين را تعريف مي‌كرد. دختر جوان: فكر مي‌كنم همش در خواب بوده... ببينم پروين خانم خوابتون و براي من هم تعريف مي‌كنيد؟ زن ميانسال [متفكرانه]: من به جواب همه سئوال‌هاي خودم رسيدم... پاشو تا خوابم و برات تعريف كنم. صداي موسيقي پرده كشيده مي‌شود صداي مداح كاروان شنيده مي‌شود: خواهرا... برادرا... خسته نباشيد... انتظارها ديگه به سر اومد..
داريم به سرزمين موعود نزديك مي‌شويم... دلاتون و از هر چي غم خالي كنيد تا عشق خدا رو جايگزين كنيد. .................... اين نمايشنامه با عنوان «مادر» چند سال پيش در سالن آمفي‌تئاتر شهر قدس (از شهرستان‌هاي استان تهران) روي صحنه رفته است. *ويژه‌نامه محرم و صفر خبرگزاري فارس/617 انتهاي پيام/
09:05 - 28 دی 1388

9 بازدید




1 پاسخ