دشواريهاي حكومت ديني در روزگار غلبه مدرنيته
خبرگزاري فارس: مهمترين پرسش كه البته بهطور صريح مطرح نشد، اين بود كه آيا مهدي نصيري همچنان به نظرات گذشتهاش پايبند مانده است؟
"اسلام و تجدد" عنوان كتابي از مهدي نصيري است كه آرايي "غير از مشهورات زمانه" در باب اين نسبت مبهم زمانه ما گرد آورده است. مصاحبه زير با محوريت پرسش از اين كتاب و ديگر آراي مهدي نصيري، در منزل او در تهران انجام شده است. مهمترين پرسش كه البته بهطور صريح مطرح نشد، اين بود كه آيا مهدي نصيري همچنان به نظرات گذشتهاش پايبند مانده است؟
آراي نصيري در بسياري از موارد جالب وشنيدني است، اما اين بدان معنا نيست كه اين ديدگاه ها خالي از نقد و بحث اند. اميدواريم اين گفت وگو سرآغاز طرح نظرهاي تازه باشد:
شما از افرادي هستيد كه در نقد مدرنيته صاحب ايده بودهايد و در برهههايي از زمان، بحثهاي بديعي را طرح كرديد كه در فضاي جامعه مورد توجه قرار گرفت. فارغ از مباحث شما در نشريه صبح، دو كتاب با عنوان "اسلام و تجدد" و "فلسفه از منظر قرآن و عترت" داريد. كتاب "اسلام و تجدد" شما مورد نظر ماست، اما اگر در مورد ارتباط اين دو كتاب هم اگر نكتهاي وجود دارد بفرماييد.
هم كتاب "اسلام و تجدد" و هم كتاب "فلسفه از منظر قرآن و عترت" ناشي از نگاهي است كه ظرف سالهاي اخير و در طول بيش از يك دهه اخير بهتدريج براي من مطرح شد. به نظر من "قرآن و عترت" مرجع منحصر معارف و بايدها و نبايدهاي ماست كه هر حركت و اقدام و معرفت و دانش ما بايد مستند به اين دو باشد. روايت متواتر ثقلين هم بر همين امر دلالت دارد كه فريقين (شيعه و سني) آن را نقل كردهاند. در اين روايت حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله ـ توصيه فرمودهاند به تمسك به اين دو منبع و در واقع تكليف همه را مشخص كردهاند. البته در مقام كليگويي و ادعا عموما به اين مسئله معتقد هستيم كه ما بايد به قرآن و عترت متوسل شويم، اما در عمل، داستان به صورت ديگري است.
من معتقدم اين دو مرجع و منبع انحصاري، دچار حجابها و موانعي شده كه مانع از رجوع تام و جامع ما به قرآن و عترت شده است و اين منشأ گرفتاريهاي نظري و عملي فراواني بوده و هست و ما درواقع به توصيه حضرت رسول (ص) كه تمسك به ثقلين باشد به نحو شايسته عمل نميكنيم. بنده سه حجاب و مانع اساسي ميبينم كه البته ممكن است موانع ديگري را هم بتوان در كنار آنها ذكر كرد، اما بهنظر من اساسيترين موانع عبارت است از: 1. مدرنيته، 2. فلسفه، 3- عرفان مصطلح يا به تعبير بهتر تصوف. دو حجاب فلسفه و عرفان سابقه ديرينه دارند، اما مدرنيته در جامعه ما سابقهاي حدودا صد ساله دارد.
به همين دليل، درباره دو موضوع مدرنيته و فلسفه كتاب نوشتهام و در مورد عرفان هم فيشهايي را فراهم كردهام. بنابراين به زعم خودم وجه ارتباط اين دو كتاب، تلاش براي خرق حجاب از آن دو منبع معرفتي اصيل است و لذا منطق مشترك نگارش آنها استناد به قرآن و عترت است و از اين رو سعي بر اين بوده كه آن چه گفته ميشود و اگر رد و قبول ميشود، مستند به اين دو منبع باشد.
ايدههايي كه در كتاب اسلام و تجدد طرح شده است مسائلي نظري است كه خواننده ميتواند خود به آنها مراجعه كند.
اما مسئله و پرسش اصلي من بر سر همان مسئله فصل آخر است كه گفته ايد چه بايد كرد؟ در واقع، بحث اين است كه نه انبياء و نه امامان معصوم بين ما حاضر نيستند. در حال حاضر ما در حوزه سياست، علم، هنر، تكنولوژي و نظاير آنها چه بايد بكنيم؟
ما در بخش آخر كتاب اين نكته را مطرح كرديم كه اين مدرنيته با همه مباني غيردينياي كه داشته، امروز بر همه شئون عالم تأثير خودش را گذاشته است. اين تاثير بر همه جوامع بوده است از جمله جامعه ما. درواقع اين جريان و قطار مدرنيته حداقل يكصد سال است كه در جامعه ما به راه افتاده است، در اوايل هم مقاومتهايي صورت گرفت، اما مقاومتها نتوانست مانع از ورود و بسط مدرنيته شود، اگرچه وقفههايي ايجاد كرد و از هضم كامل در مدرنيته جلوگيري كرد. آن چه مسلم است اين است كه ما به طور جدي متأثر از مدرنيته هستيم و اگر بگوييم كه اكنون ما در عالم مدرن زندگي ميكنيم و نه در عالم اسلامي فقط اندكي مبالغه كردهايم. ما در مَلغمهاي از اسلام و مدرنيته زندگي ميكنيم. نهضت مشروطه از زمينهسازان ورود مدرنيته به ايران است و ماهيتا پديدهاي مدرن است. نكتهاي كه بسياري از متدينين نتوانستند آن را دريابند و هنوز نيز درنيافتهاند.
در كتابتان گفتهايد كه مشروطه به انحراف كشيده شد.
يادم نيست، اما به هر صورت اگر هم گفته باشم الان تمايل به اين دارم كه بگويم مشروطه ذاتا و ماهيتا يك امر مدرن بود و زمينهساز حاكميت رژيم شبهمدرن پهلوي شد كه رضاخان و محمدرضا با ديكته غرب بهدنبال مدرنيزاسيون ايران بودند و تا حدود زيادي هم در به هم ريختن ساخت و شاكله سنتي جامعه ايران موفق بودند. تا اينكه ميرسيم به انقلاب اسلامي؛ انقلاب اسلامي صورت گرفت، اما با دو ضعف و مانع جدي مواجه بوديم؛ اول اينكه ما فهم و تحليل جامع و عميق از مدرنيته در آغاز انقلاب نداشتيم و هنوز هم نداريم، اگرچه پيشرفتهايي داشتهايم، ولي هنوز هم آن درك عميق را نداريم؛ به تعبيري، ما هنوز بر اساس همان نگاه مشهور تفكيك بين مثبتات و منفيات مدرنيته به ماجرا نگاه ميكنيم. بنابراين عمده حساسيتهاي ما متوجه برخي از ابعاد فرهنگي و اخلاقي و سياسي مدرنيته شد آن هم با تحليلي ناقص و نه عميق از فرهنگ، اخلاق و سياست مدرن. اصلا بهدنبال اين نبوديم كه با مدرنيته مصاف جدي داشته باشيم ـ الان هم نيستيم ـ بلكه در پي اين بوديم كه يكسري چيزهاي مدرن را رها و چيزهاي مدرن ديگري را بگيريم. فيالمثل شما تاثير انگارههاي مدرن را در قانون اساسي كنوني و خيلي ديگر از آنچه پس از انقلاب بهدنبال آن بودهايم، ميتوانيد مشاهده كنيد.
مانع دوم اين بود كه سيطره مدرنيته در يك قرن اخير تا آن حد جدي شد كه اگر حتي آن نگاه جامع و دقيق و عميق به مدرنيته هم در آن زمان وجود ميداشت، به نظر من اين "توانايي" نبود كه بتوانيم اين جامعه مدرن شده را به دوران ماقبل مدرن برگردانيم و تمدن اسلامي به معناي واقعي كلمه را تأسيس كنيم. چنين چيزي "ممكن" نبود و اكنون هم همينطور است. گذشت سي سال از انقلاب اگرچه در جاهايي وقفهها، زحمتها و موانعي را در مسير پيشرفت مدرنيسم ايجاد كرده و در جاهايي به تقويت و احياي سنت انجاميده است، اما در جاهايي هم اساسا مدرنيته را تشديد، تقويت و تعميق كردهايم.
در هيچ دورهاي از تاريخ مانند امروز، ما شيعيان فكر نميكرديم كه دموكراسي پديدهاي اسلامي است و حتي عدهاي تا آنجا پيش بروند كه بگويند اساسا غربيها دموكراسي را از آموزههاي اسلامي گرفته اند! و لذا يكي از رسالتهاي دين تحقق دموكراسي است!
اما در فصل "چه بايد كرد؟" كتاب، اصلا توصيه نكردهيايم كه مظاهر مدرن را به كل كنار بگذاريم. اين كار شدني و عملي نيست و تكليف به "مالايطاق" است و منجر به اخلال در نظام معيشت و زندگي ميشود. دين هم به ما نگفته از چاله دربياييد و در چاه بيفتيد.
پس چه ميخواهيم بگوييم؟ اين سئوال پيش ميآيد كه همه اين حرفهايي كه زديم و اثبات تعارض اسلام و مدرنيته را مطرح كرديم، چه فايدهاي داشته است؟ غرض از اين سخنان اين بود كه بياييم عرصه نظر را از عمل تفكيك كنيم. اين مباحث خاصيت نظري و اعتقادي و ايماني بسيار مهمي دارد. من معتقدم كه بسياري از ريزشهاي عقيدتي در جامعه ما ناشي از خودباختگي و ضعف تحليلي است كه ما در مقابل مدرنيته و تمدن غرب داريم. ناشي از اين صورت مسئله غلط است كه غرب پيش رفته است و ما عقب ماندهايم. اين صورت مسئله غلط است كه همچنان از ما تلفات ميگيرد و همچنان كشتار معنوي و اعتقادي ميكند و ما با امواجي از سوالات به خصوص در ميان جوانان مواجه هستيم. سوالاتي از اين قبيل كه چرا كفر پيشرفت كرده و ما در جا زدهايم؟ در حاليكه اين يك صورت مسئله از اساس غلط است. اگر ما بفهميم كه آن چيزي كه غرب به عنوان مدرنيته به آن رسيده، انحطاط و انحراف از مسير وحي و عقل است و پيشرفت و تعالي و كمال نيست بلكه ضايعه براي بشريت است، آنگاه بسياري از گرهها و عقدههاي فكري و نظري باز خواهد شد و خودباختگيها و احساس حقارتها جاي خود را به اعتماد به نفس و عزت خواهد داد. دليلي ندارد كه ما در برابر غربيها سرافكنده باشيم و سرمان را پايين بيندازيم. ما مبدأ تمدني نبوديم كه ويرانكننده عالم و آدم بوده است. بسياري از اين دگرديسيها و ريزشهاي عقيدتياي كه سنتيهاي ما كه يكباره مدرنٍِِِِ و سكولار و لاييك ميشوند، ناشي از عدم فهم اين مسئله است.
مثلا گرايشي در برخي از طلبهها و روحانيون پيشآمده كه در صدد تغيير احكام دين يا در صدد انطباق دين و احكام خدا با مقتضيات زمانه هستند در برخي مسائل به رغم وجود نصوص صريح قرآني و روايي و در حالي كه هيچ متديني از صدر اسلام تاكنون نه از شيعه و نه از سني چنين فتوايي نداده، آقاي فقيه و روحانياي خلاف آن فتوا ميدهد و گمان ميكند كه در كار تكامل فقه و پاسخ به مقتضيات زمان است. بهنظر من بخشي از اين مسئله به اين مربوط است كه اينان دچار همان صورت مسئله غلطاند كه ميگويد جامعه و تاريخ تكامل پيدا كرده است و دين و فقه هم بايد با اين تكامل همراه شوند و بسط پيدا كنند.
.
شما ميان نظريه قبض و بسط و نظرياتي شبيه آن و آنچه از آن بهعنوان فقه پويا ياد ميشود، تفاوتي قائل نيستيد؟
من رفتن بهسراغ احكام ثانويه و احكام اضطراري و حكومتي براي اينكه جامعه و حكومت به بنبست نرسد را قبول دارم، اما قائل به تغيير و تكامل احكام اوليه نيستم. مدرنيته و تحولات زمانه نميتواند احكام اوليه را به عنوان اولياش تغيير دهد. شما ميتوانيد بگوييد براساس ضرورت، مصلحت و اضطرار، امروز از اجراي يك حكم دست ميكشيم و تن به حكمي جديد ميدهيم، اما اين حرف كه زمانه تكامل يافته است و بايد فقه ما نيز همپاي آن متكامل شود، از اساس غلط و ويرانگر است. مثلا بانكداري مدرن ذات و شاكلهاش ربوي است، اما ميتوان به دو صورت با آن برخورد كرد. ميتوان گفت چون نميتوان بساط اين بانكداري را برچيد و برچيدن آن منجر به اختلال در نظام معيشتي كنوني ميشود، لذا اضطرارا بايد حداقل در بخشهايي به آن تن داد. يك نوع برخورد ديگر اين است كه اينطوري به قصه نگاه نكنيم و در بانكداري مدرن هيچ اشكالي نبينيم و بگوييم كه بانكداري مدرن مثل هر امر مدرني محصول تكامل بشر است و از آن سو چون نميتوانيم ربا را از آن حذف كنيم، بياييم در حكم ربا بازبينيكنيم يا در آن تشكيك كنيم. اين چيزي است كه قابل قبول نيست.
بالاخره تكليف اصلاح عملي جامعه چه ميشود؟
نكته مهم اين است كه بدانيم در عرصه عمل به اندازه وسع و توانمان مكلف هستيم و نكته مهمتر اينكه اين وسع و توان محدود است و موانعي كه از مهمترين آنها مدرنيته است، عرصه را بر تحقق و اجراي مطلوب بسياري از احكام دين تنگ كرده است.
اين ضايعه بزرگي است كه ما بدون فهم اين مسئله كه تمدن الحادي و سكولار مدرن بر كل عالم و از جمله جامعه ما سيطره پيدا كرده و تأثيرات منفي خودش را بر همه شئون ما گذاشته و سيطرهاش هم بسيار قوي است و خلاص شدن از اين بهسادگي ممكن نيست، در چنين فضايي شعار تحقق يك مدينه اسلامي مثلا 70 درصدي بدهيم. خوشبختانه وعده صد در صدي را هيچكس نداده است. بهنظر من اين برخورد غيرواقعبينانه با قضاياست، اين زماننشناسي است، اين خلاف "العالم بزمانه لا يهجم عليه اللوابس" است.
يكي از تجاربي كه در اين 30 ساله بايد كسب كرده باشيم، اين است كه به اندازه توانمنديهاي واقعيمان وعده اصلاح به جامعه بدهيم و ادعاي اسلامي بودن داشته باشيم. بيش از آن وعده دادن و ادعا كردن ايجاد مشكل و تعارض براي خود و مردم و دين ميكنيم. البته در هر جايي بايد وسعمان را بسنجيم و مكلفيم تا هرجايي كه ميتوانيم پيش برويم و آفت مدرنيته را كم كنيم. اگر يكجايي هم كاملا ميتوان سنت را مستقر كرد تلاش كنيم، اما اگر شدني نيست و اگر مفسدهاش بر مصلحتش ميچربد، وعده ندهيم.
در حديثي است كه " الفرار مما لايطاق من سنن المرسلين".
از روايات و احاديث چنين فهميده ميشود كه قبل از ظهور حضرت مهدي (عجلا... تعالي فرجه الشريف) امكان تحقق يك مدينه اسلامي شصت ـ هفتاد درصدي موجود نيست. همينجا بايد صريحا بگويم تا سوءتفاهم پيش نيايد. معني اين حرف اين نيست كه مؤمنين موظف به حركت و مبارزه و در صورت امكان تشكيل حكومت نيستند و بايد دست از هرگونه تلاش براي اصلاح امور بردارند. معنايش اين است كه مؤمنين هميشه به اندازه وسعشان براي اصلاح مكلفند و بايد در هر شرايطي وضعيت خودشان را براي ميزان اصلاحي كه ميتوانند انجام دهند، بسنجند و متناسب با آن شعار و وعده دهند و حركت كنند. بدون شك تشكيل حكومت از جديترين و اصليترين رسالتهاي انبياء و ائمه معصومين (عليهم السلام) بوده است و اگر كسي بگويد كه اين نبوده است، اصلا با الفباي اسلام آشنايي ندارد.
اما در زمان امام صادق(ع) شما ميبينيد كه يك جريانات تند انقلابي از نوادگان امام حسن(ع) و از بنيهاشم بودند كه ميخواستند حركتهاي تند و نسنجيده انقلابي راه بيندازند و چون امام صادق(ع) با آنها همراهي نميكرد، به آن حضرت اعتراض ميكردند و حتي باعث اذيت و آزار ايشان ميشدند.
امام(ع) علاوه بر كمي يارِ فهيم و فداكار، با غول بي شاخ و دمي به نام بنيعباس و منصور دوانيقي مواجه بودند كه اگر ميخواستند بيگدار به آب بزنند و از سر احساسات قيام كنند، اساس شيعه و ديانت و همه چيز از بين ميرفت، لذا حركت اصلاحيشان را واقعبينانه تنظيم ميكنند. مسئله اين نبود كه امام صادق(ع) بگويند كه ما حركت ميكنيم و قيام ميكنيم هرچه باداباد. اينكه شما بايد مصلحتسنجي كنيد و متناسب با فهم واقعي از اوضاع حركت كنيد، اصل بسيار مهمي است كه پيوسته مبناي عمل اهل بيت (ع) بوده است. البته ما در دوران خودمان غول بيشاخ و دُمي مانند رژيم پهلوي كه وابسته به نظام سلطه غرب و آمريكاست را ساقط كرديم، اما با غول بي شاخ و دُم بزرگتري بهنام مدرنيته مواجه هستيم، يعني تمدني كه نظام تعليم و تربيت، مناسبات اجتماعي و اقتصادي، لباس، معماري و همهچيز ما را تحت تاثير و بلكه سلطه خود گرفته است.
شما وقتي با اين مسئله مواجه هستيد و زمانيكه ميخواهيد يك حكومت و نظام منتسب به اسلام تاسيس كنيد، بايد متناسب با اين وضعيت و قصه، وعده بدهيد و آرمانتان را در مقام عمل، متناسب با اين شرايط تبيين كنيد. آنچه كه من ميفهمم اين است كه آن تمدن مطلوب و مدينه موعود اسلامي قرار است بعد از ظهور با حضور امام معصوم(ع) اتفاق بيفتد. يعني با ظهور ايشان است كه هيمنه تمدن الحادي مدرن كاملا شكسته شده و مناسبات مدرن محو و نابود ميشود و آنگاه بستر تحقق همه احكامالله فراهم ميشود. در اين مورد آيات و روايات زيادي است كه فرصت پرداختن به آنها نيست.
پس تكليف زمينهسازي براي ظهور چه ميشود؟
معناي زمينهسازي براي ظهور اين نيست كه شما قبل از ظهور حتما بايد يك مدينه مطلوب و جامع و كامل اسلامي در يك نقطهاي از جهان بسازيد و يا اينكه ما بايد بخشي از پروژه تمدن مهدوي (عج) را محقق كنيم تا حضرت بعد از ظهور آن را ادامه دهند. به دليل تباهي عميق و گستردهاي كه در آخرالزمان و قبل از ظهور همه جا و همه چيز را فراگرفته و ميگيرد، تحقق چنين امري شدني نيست. ما البته مجاز بهدست روي دست گذاشتن و صرفا نظاره گر بودن نيستيم و به اندازه وسعمان، مكلف به حركت و اصلاح هستيم. يكي از معاني زمينهسازي براي ظهور حضرت بهنظر من اين است كه ما به اين فهم و درك برسيم و ديگران و دنيا را هم به اين فهم نزديك كنيم كه آنقدر زخم تمدن موجود بشري عميق و گسترده است كه جز با حضور يك منجي غيبي و مقتدر كه بساط تمدن و نظام سلطه الحادي را برچيند و طرح ساخت عالم و آدمي نو را بريزد، راه ديگري براي رستگاري و نجات تام و تمام وجود ندارد.
البته بيان جنابعالي نقد و بست بسيار دارد ولي در اينجا نوعي تناقض ديده ميشود. اگر موافق باشيد، اين مسئله را از منظري معرفتيتر بنگريم. شما گفتيد كه در تمدني كه با انبياء شكل ميگيرد، مفهومپردازي بشري در سياست و علم و... به حداقل ميرسد و در واقع انبياي الهي، علوم و معارف را مستقيما از وحي آموزش ميدهند. اكنون كه ما دستمان از وحي و بلكه از عالم غيب كوتاه است، اگر انقلاب نكنيم و دست به مفهومپردازيهاي بشري نزنيم، همين حداقل (نام از اسلام بُردن) را هم نميتوانيم مطرح كنيم و از سويي، همين عمل با تمدنسازي ديني مد نظر شما منافات دارد. به تعبير دكتر فرديد، خودِ انقلاب اسلامي يك امر مدرن و امر متجدد است. اين را چطور بايد حل كرد؟ آيا باز هم
به آن نگاه حداقلي و ملاحظات عملي ميرسيم؟
اين گفته كه مدرنيته سيطرهاي بسيار قوي پيدا كرده، به اين معني نيست كه ما بهكلي از سنت گسستهايم و هيچ مظهر، نشانه و آثاري از آن نيست. نه، عناصر بسياري از سنت همچنان در جامعه ما وجود دارد.
حوزههاي علميه ما ميراث سنتي بسيار قوي است؛ اگرچه حوزهها هم در ابعادي در حال مدرن شدن هستند. انقلاب اسلامي عمدتا سنتي و مبتني بر آرمانهاي ديني بوده است.
شما وقتي در صحبتهاي امام نگاه ميكنيد، تماما صحبت از اسلام و مقابله با بيديني و لامذهبي و امثال اين قضاياست. اصلا مرجعيت و ولايت فقيه كاملا يك نهاد سنتي است.
پس منظور من اين نيست كه همه چيز كاملا مدرن شده و تمام چيزهاي سنتي از بين رفته است. اما همه حرف در اين است كه ما با موانعي بسيار جدي مواجه هستيم و بايد با شناخت اين موانع و مقدار توانايي خودمان، حركتمان و اهدافمان را تنظيم كنيم. ما تنها در چنين صورتي ميتوانيم دستاوردهاي بيشتر و آفات كمتري داشته باشيم و تداوم نهضت و نظاممان را تضمين كنيم و در شرايط بدتري قرار نگيريم. اگر زمانهمان را نشناسيم و سنت و مدرنيته را درست نفهميم، آن زمان است كه اشتباهاتمان زياد و خطاها و گرفتاريهايمان بالا خواهد بود.
خود انقلاب يك امر مدرن است؟
نه، نفس حركت و انقلاب كردن و در صدد تشكيل يك نظام سياسي بر آمدن فينفسه مدرن نيست، به خصوص مثل انقلاب اسلامي كه گفتم خاستگاهي كاملا سنتي و ديني دارد؛ اما معناي اين حرف اين نيست كه ما متاثر از مدرنيته نبوده و نيستيم. مدرنيته علاوهبر تأثير عميق و گستردهاي كه ظرف يك صد سال اخير بر جامعه ايراني داشته است، بر انقلابيون و نظريهپردازان انقلاب نيز تاثير داشته است، چراكه همه ما جزيي از اين جامعه مدرن شده بودهايم.
اگر حوزههاي علميه را به لحاظ تاريخي بررسي كنيم، مشكلي ديده ميشود. اشاره داشتيد كه سنت مبناي انقلاب اسلامي است. از سويي تمدن اسلامي قرونِ ده و دوازده و صفويه و قبل از آن را تمدن اسلامي نميدانيد. سئوال من اين است كه چطور اين سنت ادامه مييابد و در بازه زماني خاصي انقلاب ميشود؟
اين سئوال مهمي است. همانطور كه گفتيد، من تمدن ما قبل مدرن و آن چه در ايران و مناطق اسلامي و مثلا در زمان بنيالعباس بوده را تمدن تراز اسلامي نميدانم، چون تمدن تراز اسلامي شرط اولش حضور امام معصوم (ع) در راس آن است.
اگرچه در دوران غيبت، ولي فقيه و فقها جانشينان امام معصومند ولي بايد بدانيم كه عدم ظهور معصوم، مصيبت و ضايعه بزرگي براي بشريت است و نبود امام معصوم اگرچه به اين معني نيست كه همه امكانات تحقق يك مدينه و تمدن اسلامي را از ما سلب ميكند، اما به معني وجود يك نقص، كمبود و كاستي خيلي مهم است. به تعبير قرآن: "قُل ان اصبح ماءُكم غورا فمن يأتيكم بماء معين" اگر آب چاه و چشمه باغ و مزرعهتان پايين بيفتد، چه كسي برايتان آب گوارا ميآورد؟
در تفسير و تأويل اين آيه، ائمه (ع) فرمودهاند كه "اگر امام معصوم غايب شود، چه كسي معارف ناب الهي را براي شما ميآورد؟". پس اين يك مسئله است كه بايد به آن توجه كرد. اما با اين وجود اگر به جنبه مادي تمدن توجه بيشتري كنيم، البته تمدنهاي ماقبل مدرن عمدتا (و نه كاملا) سنتي بودهاند و به لحاظ فرهنگي و معنوي هم هرگز به اندازه تمدن كنوني تخريب نشده بودند.
با اين اوصاف، چه اتفاق معرفتي رخ ميدهد كه انقلاب رخ ميدهد و حكومت اسلامي در اين بازه زماني شكل ميگيرد و بهعنوان مثال چرا صد سال قبل از آن رخ نميدهد؟
همانگونه كه گفتم معناي حرفهاي من اين نيست كه ما هيچ ميراثي از سنت در اختيار نداريم. حداقل در بعد نظري كه سنت در اختيار و دسترس ماست؛ اما اينكه چرا مثلا در گذشته اين اتفاق رخ نميدهد و يك نظام سياسي شيعي و ديني تأسيس نميشود، دلايل متعددي ميتواند داشته باشد.
اولا تا دوران صفويه تقريبا چنين چيزي ممكن نبوده است؛ چون غلبه عمدتا با حاكميتهاي مخالف تشيع بوده است، اما از صفويه به اين سو كه شيعه بر ايران غالب ميشود، همه چيز در اختيار روحانيت بوده است: نظام تعليم و تربيت، نظام قضا، اجراي حدود، مساجد. بازار سنتي كاملا با روحانيت پيوند داشت. تنها دو چيز تحت سيطره حكومت بود يكي امنيت و ديگري خراج. حاكمان و شاهان هم به جايگاه روحانيت احترام ميگذاشتند و بعضا مشروعيت خود را حداقل در زبان از علماء ميدانستند. در چنين شرايطي، انگيزه براي بهدست گرفتن حكومت طبعا ضعيف ميشود. البته شايد دلايل ديگري هم بوده است. اما ميرسيم به دوران مدرن يعني از زمان مشروطه به اين طرف. در اين زمان است كه بهتدريج همه امور به سمت غربي شدن پيش ميرود و با قدرت و نفوذ روحانيت و دين مبارزه ميشود.
رضاشاه به پشتوانه غرب و انگليس و روشنفكران، اساسا درصدد لاييك كردن ايران مشابه آنچه كه در تركيه رخ داد بر ميآيد و اگر چه در اين كار موفق نميشود، اما بالاخره در بسياري از عرصهها از دين و روحانيت خلع يد ميكند و در زمان محمدرضا مدرنيته با گسترش مدارس و دانشگاهها و راديو و تلويزيون و سينما و مطبوعات و...گسترش يافته و تعميق ميشود.
يكي از علماي معاصر ميگفت، وقتي انقلاب پيروز شد من جلوي دانشگاه تهران با يكي از تودهايها برخورد داشتم. او گفت كه شما شانس آورديد كه بالاخره پيروز شديد. شاه اراده كرده بود كه در منطقه مينودشت گرگان مركزي براي استقرار بهاييها تشكيل دهد و اسراييل دومي را در آنجا تأسيس كند.
سئوال اين است كه اگر انقلاب نميشد و شاه سيطره خود را تحكيم ميكرد و تداوم ميبخشيد، چه بلايي بر سر دين و جامعه ميآمد؟ در چنين شرايطي اگر همان علماي عهد صفويه بودند چه ميكردند؟ آيا سكوت ميكردند كه همينطور پيشرفت كنند و همهچيز را از بين ببرند و هيچ مقاومتي در مقابل آنها صورت نميدادند؟ به نظر من اين همان چيزي بود كه امام را وادار به قيام ميكند و بقيه روحانيت را هم تا حد زيادي همراه خود ميكند. اين فرق دوران ما با دوران گذشته است نه اينكه خود انقلاب يك امر مدرني بود و تحت تأثير مدرنيته بوده است. اينگونه نبوده و يك احساس خطر بسيار جدي و اساسي بود كه نسبت به دين ميشد.
با توجه به اين تجربه 30 ساله و سيري تاريخي كه بحث شد، برگرديم به وضعيت كنونيمان. برخي معتقدند كه انقلاب اسلامي تحقق يك مدرنيته اسلامي يا دموكراسي اسلامي بوده و بعضي هم انقلاب اسلامي را احياي يك گفتمان سنتي مجددانه ميدانند؛ به اين معني كه سنت را از دل مدرنيته احيا كرده است و درواقع اقتضائاتش را هم گرفته و يك نگاه جديد به عالم و آدم است كه با ظهور حضرت حجت (عج) پيوند ميخورد.
به نظر شما وضعيت ما اكنون چگونه است؟ آيا دائما به امر مدرن سوق داده ميشويم يا اينكه درواقع تلاش ميكنيم نسبت به تفكر و مظاهر مدرنيته مقاومت كنيم و راه ديگري را بهسوي نوعي از سنت ديني در پيش گرفتهايم؟
اگر ملاك و مبنا را آنچنانكه حضرت امام ترسيم و تصوير ميكردند انقلاب اسلامي قرار بدهيم، پديده و نهضتي با خاستگاه "كاملا" سنتي شكل گرفته است. البته به نظر من اين پديده در ابتدا تحليل كامل، عميق و جامعي از روزگار و شرايط بروزش و از دشمنش نداشته است. يعني فيالجمله اين بود كه ما واقعا ميخواستيم و ميخواهيم كه از دين دفاع كنيم، قرآن و عترت را حاكم كنيم، دنبال اهل بيت هستيم، دنبال اسلامي كردن جامعه هستيم، اينها همه سنت است. اما اينكه اين روزگار چه روزگاري است و در چه روزگاري اين سنت در حال نهضت و قيام كردن است و اينكه آيا اين جريان سنتي حق، نقطه مقابل خودش را كه نظام مادي و الحادي و استكباري غرب است، بهدرستي شناخته است،
جاي تامل دارد. معصوم(ع) ميفرمايد: "واعلمو انكم لن تعرفوا الحق حتي تعرفوا الباطل" و يا " لن تعرفوا الرشد حتي تعرفوا الذي تركه"، آيا اين جريان رُشد كه انگيزهها و آرمانهاي سنتي دارد جريان ضلالت را كه مقابل خودش است، به درستي و در تماميت خودش شناخته است؟ به نظر من نه. در اينجا ما دچار كاستيها و نواقصي بوديم و هستيم. به اين دليل در تحقق و چگونه پيگيري كردن مقاصدمان و اينكه چگونه عمل كنيم كه به سوي وضعيت بهتر حركت كنيم، دچار اشكالات اساسي هستيم. اصلا اين خطر به نظر من وجود دارد كه يك باره از دل اين ماجرا يك جريان مدرن يا شبهمدرن يا ملغمه بسيار عجيب و غريبي بيرون آيد؛ همانگونه كه در تحولات سالهاي اخير ميبينيم كه بعضي از عناصر و چهرههاي وابسته به جريان انقلاب، به لحاظ تئوريك و نظري و اخيرتر هم در عمل كاملا به دامن غرب در غلتيدهاند. به نظر حقير، آشتي بين سنت ديني و مدرنيته در مقام نظر امكان ندارد و اجتماع ضدين است. البته در مقام اجرا و عمل به دليل اضطرارها ميدان آميختگي سنت و مدرنيته بسيار وسيع است و گريزي از آن نيست.
آيا بين اين سنتگرايي كه شما از آن دفاع ميكنيد و آن سنتگرايي كه امثال دكتر سيد حسين نصر از آن سخن ميگويند، تفاوتي وجود دارد؟
ما در نقد و نفي مدرنيته و علوم مدرن و تكنولوژي جديد با ايشان و امثال ايشان نقاط اشتراك بسياري داريم. ايشان در وجه نفي و نقد مدرنيته آثار بسيار خوبي دارد. اما در وجه ايجابي عليالقاعده اختلافاتي داريم. مثلا اينكه از آن سنتي كه در مقابل مدرنيته از آن دفاع ميكنيم، چه تعريفي داريم اختلاف داريم. مراد من از سنت، دقيقا همان ثقلين يعني كتاب و عترت است. اما آقاي دكتر نصر به فلسفه اسلامي و عرفان مصطلح از نوع ابن عربي تعلق ويژهاي دارند، اما به نظر من فلسفه و عرفان راهي جدا از معارف قرآن و عترت را دنبال ميكنند.
در وجه ايجابي و در "چه بايد كرد"؟ شما چه رسالتي را براي فقه شيعه قائليد؟ مثلا حضرت امام ميگفتند كه من خودم قائل به اين هستم كه فقه ما بايد معيشت در دنياي مدرن و استفاده از ابزار تكنولوژيك و صنعتي را محدود كند. چون امكان حذف كامل نيست و بايد آن را به وسيله همان برداشت خودش و شناخت كاملي كه پيدا ميكند محدود كنيم. مثلا حضرت امام ميفرمايند كه ما با سينما مخالف نيستيم با فحشاء مخالفيم و شهيد آويني هم همين كار را با روايت فتح تداوم ميبخشد.
يك مقالهاي آقاي حكيمي دارند با عنوان ضرورت توسعه فقه كه در آنجا معتقدند كه پنجاه و سه باب بايد به فقه افزوده شود و بيشتر ناظر به اين مطلب است كه ما كه الان ضرورتا با مثلا بانك، سينما، دانشگاه و مسايل مختلف موسيقيهاي جديد و مظاهر مختلف مدرنيته برخورد داريم، بايد چه كار كنيم؟ فقه ما اينجا چه رسالتي دارد؟
من قائل به تكامل و توسعه فقه نيستم، يعني معتقدم آن چه كه در فقه سنتي ما آمده و ميراث فقهاي ما در دوران غيبت بوده تا حد زيادي كامل است. اين فقه متناسب با جامعه سنتي ماقبل مدرن بوده و اگر مدرنيته اتفاق نميافتاد و اين تحولات رخ نميداد و در آن جامعه سنتي بوديم، اين فقه در حد بسيار خوبي از عهده اداره آن برميآمد. اين توسعه و تحولي كه در دوران مدرن ايجاد شده، يك تحول مشروع، عقلايي و مطلوب نبوده بلكه يك تحول غلط و انحرافي بوده است. بسياري اين تحولات را تحولات تكاملي و پيشرفت ميدانند و چون اين تحليل را دارند سخن از توسعه و تكامل فقه همپاي با اين تحولات ميگويند. به اين معنا من اصلا قائل به توسعه و تكامل فقه نيستم. چنين توسعه و تكاملي در نهايت به هدم، تحريف و به تغيير احكامالله ميانجامد. آن فقه سنتي ما بايد در جاي خودش باشد و در همان چارچوب كاملا سنتي خودش در محافل حوزوي و علمي ادامه يابد. اما اين بدان معنا نيست كه براي تحولات زمانه و نيازهاي درست يا غلط كنوني دست روي دست بگذاريم و ايدهپردازي نكنيم. نكته اساسي اين است كه اين ايدهپردازي در بسياري از موارد در چارچوب احكام ثانوي و حكومتي انجام ميشود و نه با تغيير و دستكاري احكام اوليه.
ما نياز به نظريهپردازاني داريم كه از يك سو به اصالت و كمال دين سنتي و فقه سنتي باور و ايمان دارند و از سوي ديگر، زمانشناس بوده و عمق انحطاط زمانه را درك كرده و براي رهايي از بنبست و حركت به سوي وضعيت نسبتا بهتر و نيز براي شناخت بد و بدتر و انتخاب بد (كه اقتضاي عقل است و در روزگار غلبه مدرنيته بسياري از انتخابهاي ما بين بد و بدتر است و نه بين خوب و بد) نظريه پردازي كنند و راه پيش پاي جامعه و مومنين بگذارند تا انشاءا.. با ظهور حضرت وليعصر(عج) همگي به استقبال آن دولت كريمه كه در دعاي افتتاح تمنايش را ميكنيم، برويم.
.
البته نظر آقاي حكيمي هم ناظر به اين بخش دوم است، به اين معني كه ما يك نگاه تكاملي تاريخي داشته باشيم و اين تكامل را بپذيريم و حالا بياييم با اين پذيرش تطبيقي انجام دهيم.
بهنظر حقير با اين نگاه كار بسيار دشوار و معضلآفرين است. چنين نگاهي همه را اعم از خواص و عوام، سنتي و مدرن و نيز نظام و انقلاب و فقه و دين را تحت فشارهايي سخت قرار خواهد داد كه برآيند سودمندي نخواهد داشت.
برخي سعي ميكنند با تكيه بر فلسفه اسلامي بالاخص فلسفه سياسي - اجتماعي فارابي و ديگر فيلسوفان اسلامي، فلسفههاي سياسي - اجتماعي آنها را با اقتضائات امروز سازگار كنند. اين گمانه وجود دارد كه اين كار را به اين دليل انجام ميدهند كه آن انديشهها به دليل نضج گرفتن در عصر غيبت نسبت به شرايط حضور خود معصوم، قرابت بيشتري با شرايط امروز ما دارد. در اين مورد نظر شما چيست؟
راه درست همان است كه در قرآن و عترت بيان شده است. اگر نظريات فارابي و امثال او متخذ از قرآن و عترت باشد اشكالي نيست، اما اگر متخذ از ارسطو و افلاطون و مدينه فاضله يونانيزده باشد، راه بهجايي نميبرد. چطور نظريات فيلسوفي يوناني كه در برخي نظريات اجتماعياش قائل به سوسياليسم جنسي ميشود، ميتواند راهگشاي ما باشد؟
مآخذ: نشريه پنجره 88/10/26
انتهاي پيام/
15:43 - 26 دی 1388