كاش مي‌دانستند خدا آن بالاست!

خبرگزاري فارس: شياطين وحشيانه مي‌خنديدند. چشمانشان برق ابليس داشت، نگاهشان چركين بود. آنها او را فراري‌ دادند از دوست‌داشتن، از وجود داشتن، اما كاش مي‌دانستند. كاش مي‌دانستند كه خدا آن بالاست!
آقاي دلم! سلام در روز ازل، وقتي كه خدا با نوك انگشتان سحر آفرينش، آن بارقه قدسي و اهورايي را در گل انسان دميد، هستي در سكوت عدم فرو رفت. نگاه رحيم خداوند، گونه‌هاي سرد و مرتعش او را گرم كرد. حال بعد از سياه زمستاني، بوي بهار در دماغ آفرينش پيچيده بود. انسان لذتِ جستن داشت، اما افسانه شوم زندگي، برايش فرجامي شوم‌تر در نظر گرفته بود. انسان تنها بود و مي‌خواست عشق را در ديگري پيدا كند، او تنها بود ولي اين را مي‌دانست كه دوست‌داشتن در روشنايي ريشه مي‌بندد، زير نور سبز مي‌شود و بالا مي‌رود. انديشه‌هاي دردناك تنهايي، محتاج فرصت‌هايي بودند تا در آن هيچ‌كس نباشد. انسان نيز اين را فهميده بود و ابراهيم‌وار گرد كعبه آمال خويش طواف مي‌كرد. حال كار خدا بود و بس. تنها يكتايي كه او را از تنهايي درآورد. دستانش را رو به آسمان برد و طلبيد نيازش را از بي‌نياز بي‌همتا...
حال انسان ديگر تنها نبود، كسي را مي‌خواست تا عاشق او باشد. تا اينكه ... يافت. تازه داشت در مكتوبي از حرير سپيد، صداقت راستين حيات را پيدا مي‌كرد، اما يك مشت انسان‌نماهاي چهارپا كه عاق آسمان آنها را همراهي مي‌كرد، حس حسادتشان برانگيخته شد. چه احمقانه! حس كردند اين پيوند آسماني مانع اعمال شيطاني‌شان خواهد شد. هريك روحي تاجرانه داشتند كه آنها را در نظر طبيعت منفور مي‌كرد. آن چهارپايان انسان‌نما، او را از اوج بلندترين قله‌هاي بلند عشق‌ پايين آوردند. آنقدر پايين كه در كوير برزخ هم جايي برايش نبود. شياطين وحشيانه مي‌خنديدند. چشمانشان برق ابليس را داشت، نگاهشان چركين بود. پر كردند آن دنياي بهشت‌گونه را از رذائل و تباهي وجودشان. آنها فراري‌اش دادند. فراري‌اش دادند از دوست‌داشتن، از وجود داشتن، اما كاش مي‌دانستند. كاش مي‌دانستند كه خدا آن بالاست! ----------------------------------- نويسنده: مريم پوراحمدي ـ تهران ----------------------------------- *انتشار آثار شركت داده شده در مسابقه به منزله انتخاب آنان به عنوان برگزيده نيست. انتهاي پيام/
00:10 - 5 دی 1388

0 بازدید




1 پاسخ