نگاهي به نسبت علم سكولار با فلسفه
خبرگزاري فارس: علم و عالم همانگونه كه در فرهنگ و تمدن ديني جاي گاه اجتماعي ويژهاي دارند، در تمدن و فرهنگ سكولار غرب نيز نقش اجتماعي مهمي را عهده دارند.
هــويت اجـــتماعي مفـــــاهيم
مفاهيم علاوه بر آنكه از روابط علمي با يكديگر بهرهمند هستند، به لحاظ واقعيت ذهني و علمي خود، از آثاري نيز برخوردار ميباشند.
روابط علمي مفاهيم با آگاهي و علم انسان تعيين نميشود و يا تغيير پيدا نميكند. عالمان ميكوشند تا مفاهيم و روابط آن ها را كشف نمايند. اين روابط پيش از آگاهي عالمان موجود بودند و پس از آن نيز به قوّت خود باقياند؛ مثلاً: «مجموعه زواياي مثلث دو قائمه است» يا «هيچ مربعي دايره نيست.» صدق و كذب اين قضايا به آگاهي و جهل انسانها وابسته نيست و انسانها تنها ميتوانند به آن ها آگاه شوند و يا از آن ها غافل بمانند. اما آثاري كه بهلحاظ وجود ذهني و يا علمي، از مفاهيم آن ها حاصل ميشود، با ادبار و اقبال مردم و با آگاهي و جهل آن ها دگرگون ميگردد. انسانها با تصور و يا تصديق برخي از مفاهيم و با روابط عاطفي و گرايش خاصي كه نسبت به هر دسته از مفاهيم پيدا ميكنند، اين آثار را ايجاد مينمايند و يا منشأِ وجود و تحققِ آن آثار ميگردند.
در هر فرهنگ، برخي از مفاهيم بنيادين وجود دارد، بهگونهايكه حيات و ممات فرهنگ به حضور و غيبت آن مفاهيم در ذهنيت، انديشه و باور وابسته است. اين مفاهيم تنها از آن حيث كه در ظرف ذهن و باور عدهاي از انسانها حاضر ميشوند، فرهنگ و تمدني ويژه را شكل ميدهند.
در مواجههي دو فرهنگ، هرگاه فرهنگي بتواند مفاهيم اصولي و حياتي خود را در قلمرو زيستي- فرهنگي ديگر وارد كند و به موازات آن، مفاهيم كليدي فرهنگ سابق را منزوي سازد و به خصوص، لغاتي را كه براي آن مفاهيم پرداخته شدهاند، تسخير نمايد و مفاهيم مربوط به خود را در ظرف آن لغات و كلمات قرار دهد، بدون شك پيروز است و فرهنگي كه نتواند مفاهيم اصلي خود را حفظ نمايد محكوم به فنا و نابودي است.
به عنوان نمونه، فرهنگ جاهليت پيش از اسلام، بر محور برخي از مفاهيم سازمان مييافت. برخي از اين مفاهيم كه در تكوين يك نظام اجتماعي دخيل بودند عبارتند از: قبيله، عشيره، ولاء و اصنامي كه در شبه جزيرهي عربستان براي قبيلههاي كوچك و بزرگ وجود داشت، كعبه، ماههاي حرام، برده، ثروت و مال، فرزند پسر و مانند آنها.
تمام شخصيت افراد در گرو انتساب آن ها به قبيلهشان بود و رابطهاي خوني اين نسبت را بيشتر تأمين ميكرد. اقتدار قبيله به منزلهي اقتدار فرد منتسب به آن قبيله بود و افتخارات موهوم قبيلهاي (نظير كثرت مردگان) بر اعتبارات شخصيتي افراد ميافزود. خداوند در اشاره به اين مسأله ميفرمايد: «اَلْهيكُمُ التَّكَاثُرُ حَتّي زُرْتُم الْمَقَابِرَ» (تكاثر: 1و2).
اسلام با ظهور خود، مفاهيم نويني را در زندگي مردم وارد ساخت؛ مانند الله، توحيد، ايمان، علم، يقين، تقوي، غيب، وحي، رسالت، نفاق، عبوديت، بيت الله، ابراهيم حنيف، مقام ابراهيم، حجر اسمعيل، ثواب، عقاب، نذير، بشير، بلاغ، قيامت، ابديت، بهشت، دوزخ، نماز، جهاد، قرآن، سنّت، بدعت و مانند آنها.
با ورود اسلام به صحنه ي آگاهي، اعتقاد و رفتار مردم كه تمام شخصيت آن ها در مناسبات قومي و قبيلهاي شكل ميگرفت، يكباره در دو طرف پيكار خونيني قرار گرفتند كه با همه ي جنگوستيزهاي قبيلهاي تفاوت داشت. در دو طرف جنگ بدر، افراد قبيلهي واحد بر سر توحيد و كفر بر روي يكديگر شمشير كشيدند؛ در جنگ احزاب، شبه جزيرهي عربستان براساس مفاهيم جديد بسيج شدند و در فتح مكه اسلام بر كفر پيروز گشت. مفاهيم جديدي كه از مجراي وحي و نبوّت پيامبر- صلي الله عليه وآله- نازل شد و با عمل و رفتار مؤمنان در شبه جزيره بسط يافت، بنيانهاي تكوين امت واحد جهاني را فراهم آورد.
جايگاه فرهنگي مفهوم علم
يكي از اصليترين و كليديترين مفاهيم در فرهنگ اسلامي مفهوم «علم» است. «علم» مفهومياست كه هويت هر فرهنگ در چگونگي برخورد با آن شكل ميگيرد. و به همين دليل از مفاهيم بنيادي همه فرهنگهاست. در جاهليت علم انسان از اهميت ويژهاي برخودار بود. در اسلام علم توحيد در مركز همهي ارزشها قرار گرفت و منشأ فلاح و رستگاري انسانها شمرده شد. در فرهنگ امروز غرب، علم تجربي و طبيعي رمز اقتدار، توسعه و پيشرفت، بلكه ويژگي منحصر به فرد تمدن بشريت محسوب ميشود.
رويكردهاي متفاوت فرهنگهاي گوناگون به علم آن را به صورت مشترك لفظي درآورده است و اين اشتراك لفظي زمنيهساز برخي مغالطهها و بلكه منشأ بسياري از ابهامها و آشفتگيهاي فرهنگي و اجتماعي شده است. اشتراك لفظي در اين بحث، به معناي ادبي آن نيست، بلكه به معنايي است كه در علوم عقلي و فلسفي به كار ميرود. در فلسفه وقتي دربارهي اشتراك لفظي و يا معنوي «وجود» بحث ميشود، گفت وگو دربارهي وضع و قراردادِ لفظ «وجود» نسبت به مفهوم و معناي آن نيست، بلكه نزاع بر سر مفهوم هستي و وجود است و به همين دليل اشتراك لفظي در مباحث ادبي و عقلي، مشترك لفظي به معناي عقلي آن است؛ يعني، مفهوم مشترك لفظي در علوم ادبي، غير از مفهوم آن در علوم عقلي است.
علم و عالم در فرهنگ اسلامي
علم و عالم در فرهنگ اسلامي نقشي حياتي و اساسي دارند. علم داراي مراتب، مدارج و ابزارهاي گوناگون است و بين مراتب آن، همانند مراتب هستي، پيوند و ربطي دقيق وجود دارد. قلهي آن، علم الهي ميباشد كه نظام تكوين، زيرنشين آن است. علم الهي نسبت به موجودات حضوري و شهودي است و علم شهودي همان دانايي است كه با توانايي قرين است. قدرت نيست، بلكه قدرت از متن آن اعمال ميشود. انساني كه به واسطهي خلافت، از علم لدنّي و الهي بهرهمند شود و به كتاب مكنون و لوح محفوظ آفرينش راه برد و كلمهاي از آن دانشِ بيكران را فراگيرد، به اقتداري دست مييابد كه ميتواند تخت بلقيس را پيش از آنكه پلكي زند (يعني در كوتاهترين زمان ممكن) از سبا به فلسطين آورد؛ زيرا به تعبير قرآن، كسي كه اين كار را انجام داد تنها علمي از كتاب نزد خود داشت؛ (نحل: 27) علم شهودي جز با تزكيه، تغيير و تحول در وجود و هستي انسان حاصل نميشود و انبيا كه معلمان اين علم به انسانها هستند، تزكيه را بر تعليم كتاب مقدّم ميدارند (جمعه: 2).
مرتبهي پايينتر از دانش شهودي، معرفت حصولي عقلي است و پايينترين مرتبهي علم، دانش حسي ميباشد. علمِ مفهومي- عقلي حاصل شهود مشوب و ضعيف حقايق كلي و سرمدي است. كسي كه از علم عقلي بهره ميبرد، گرچه واجد حقايق الهي نيست و از عيش تقرّب و همنشيني با فرشتگان و ملكوتيان محروم است، لكن به وصف آن ها مشغول ميباشد. او حكمت حقيقي را كه حاصل تزكيه و تعليم كتاب الهي است، واجد نميباشد، اما به دوست داري آن مشغول است و به همين دليل سقراط خود را «حكيم» نناميد، بلكه دوستدار حكمت و علم خواند. علم واقعي دانش الهي است و دوستداران علم با قلم مفاهيم به صورت گري نگار آغازين مشغول هستند و با وصف عيش، بر آتش فراق ميافزايند و با اين آتش، اشتياق وصل را شعلهور ميگردانند.
نازلترين مرتبه ي معرفت، دانش مفهومي- حسي است. اين دانش در پرتو مفاهيم كلي عقلي ميتواند به كشف سايهي نظام رباني كه در عالم كياني ظاهر شده است، بپردازد و اگر از آن مبادي عقلاني نيز محروم بماند، بدون اينكه راهي به يقين داشته باشد، وسيله و ابراز قدرت و عمل انسان در عالم طبيعت ميگردد.
مفهوم علم در فرهنگ ديني، همه ي مراتب فوق را شامل ميشود و شرافت علم به تناسب مراتب آن معيّن ميگردد. و اين در حالي است كه شرافتي برتر از علم وجود ندارد؛ «لاشرفَ كالعلمِ.»
قشربندي اجتماعي نيز در اين فرهنگ به تناسب موقعيت علميگروههاست. آدميان به علم و عقل فضيلت مييابند، نه به مال و نسب؛ «يتفاضلُ النّاسُ بالعلومِ و العقولِ لاَ بالاموالِ والاصولِ.»
علم در اين نگاه، قرين و همراه ايمان است و جدايي و انفكاك آن دو موجب زوال و نابودي هر دو ميشود و بهترين دانشها علمياست كه اصلاح طريق رشاد و هدايت مينمايد؛ ولي علمي كه به اصلاح معاد نپردازد شرّ است. در نظامي كه بر اين معناي علم استوار است مرتبهي عالم در اعلي مراتب است و حاكميت در آن، بر مدار علم سازمان مييابد. فساد اين نظام نيز به زوال علم و مهجوريت دانش و گمناميعالماني است كه به علم خود عاملند و ازاينرو در اين نظام، اولاً بر ملازمت عالم نسبت به علم خود تأكيد ميشود. ثانياً، از همگان خواسته ميشود هنگاميكه عالمي را ديدند خدمت او را به جاي آورند؛ زيرا احترام به عالم، تعظيم به پروردگار است.
دو مفهوم ديني و دنيوي از علم
علم و عالم همانگونه كه در فرهنگ و تمدن ديني جاي گاه اجتماعي ويژهاي دارند، در تمدن و فرهنگ سكولار غرب نيز نقش اجتماعي مهمي را عهده دارند.
سكولاريسم ضمنآنكه از هستيشناسي خاصي بهره ميبرد و نظام اجتماعي متناسب با خود را دارد، بر مبناي معرفتي ويژهاي استوار است. در حقيقت پيدايش جامعه سكولار ملازم و بلكه نتيجهي پيدايش مفهومي از علم است كه با آن هماهنگ ميباشد. علميكه در اين گفتار از آن با عنوان «علم سكولار» ياد ميشود.
اين معناي جديد از علم همان است كه در قرن نوزدهم، اگوست كنت، جامعه شناس فرانسوي، با نگاهي خوش بينانه پيدايش جوامع صنعتي را در سومين مرحلهي تاريخ بشري مرهون آن ميدانست. در قرن بيستم، سولژ نيتسين، جامعهشناس روسي، با نگاهي بدبينانه آن را مبناي جوامع غربي و اساس فرهنگ و تمدن دنياي غرب ميخواند. زمنيههاي پيدايش و گسترش اجتماعي اين مفهوم از علم، به تاريخ پس از عصر نوزايي باز ميگردد، اما تثبيت آن در ذهنيت جامعه غربي مربوط به قرن نوزدهم است و امروز اين معناي علم سازمانها و نظامهاي علمي كشورهاي غير غربي را نيز تسخير كرده است.
«علم» (science) در تاريخ غرب نيز پيشينهاي ديني دارد. «science» به دانش الهي نيز اطلاق ميشد و نظريه theory كه هستهي مركزي علم را تشكيل ميدهد، با theology و زئوس يا تئوسشناسي نسبت خويشاوندي دارد.
شكلگيري و تثبيت مفهوم حسي- تجربي و آزمونپذير علم در انديشه و باور جامعه غربي موجب شد تا لفظ «علم» كه پيش از اين به دانشهاي ديني و عقلي نيز اطلاق ميشد، از معاني سابق خود به سوي بخشي از دانش كه پايينترين سطح معرفت بود و اينك با گسستن از مبادي عقلي و ديني، خود به صورت علمي سكولار و دنيوي تغيير هويت داده است، انصراف پيدا كند و بهاين ترتيب، علم دنيوي و علم معاشي كه همهي پيوندهاي خود را با علم معاد و با گزارههاي متافيزيكي قطع شده ميپندارد، تنها مصداقي براي مفهوم علم گرديد و گزارههاي ديني و متافيزيكي در كنار توهّمات و تخيلاتي قرار گرفتند كه به نام «ايدئولوژي»، فاقد هويت علمي و خصلت آزمونپذيري ميباشند و علم، حلقهاي در عرضِ حلقههاي ديگري چون فلسفه، دين و ايدئولوژي شد. اگر علم منحصر به گزارههاي آزمونپذير باشد، قضاياي حقوقي و گزارههاي ارزشي- هرچند كه همهي پيوندهاي خود را با سنّتهاي ديني و مباني فلسفي قطع نكرده باشند- چگونه ميتوانند صورت علميداشته باشند؟ به همين دليل با سيطرهي اين معنا از علم، جدايي دانش از ارزش و علم از ايدئولوژي اعلام ميگردد.
غرب با از دست دادن مفاهيم ديني و عقلي علم، گفت وگو دربارهي مبدأ و معاد را از دايرهي علم بيرون ساخت و علم را به شناخت امور دنيوي مقّيد گردانيد. جريان اثباتگرايانهي علم با مهمل خواندن گزارههاي فلسفي مدعي بود كه بدون هيچ اصل موضوع فلسفي وارد صحنهي علم ميشود در حالي كه اين جريان در نخستين قدم، به اصول فلسفي بسياري اعتماد نمود. اقدام به شناخت طبيعت با صرف نظر كردن از غيب و اصول عقلاني غيرتجربي، بهمنزلهي انتخاب پاسخ در برابر پرسشهايي از اين قبيل است: آيا طبيعت باطن و ملكوتي دارد كه به ظاهر آن نزديك باشد و در ظاهر آن تأثيري بيش از تأثير ظاهر در ظاهر داشته باشد؟ و آيا باطني وجود دارد كه شناخت ظاهر بدون توجه به آن ممكن نباشد؟ آيا مبدأي هست كه در معاش آدميتأثير داشته باشد و آيا معادي در كار هست كه معاش انسان در آن مؤثر باشد و رابطهي معاش با آن، رابطهي ظاهر و باطن باشد؟ علم سكولار با سكوت از كنار پرسشهاي فلسفي نگذشت، بلكه در سكوت، پاسخهاي خود را با تعصب و عنادي مخفي و پنهان انتخاب كرد. اين علم كه به دليل گريز از مباحث عقلي و متافيزيكي از تبيين مبادي فلسفي خود نيز عاجز است، بدون آنكه وصول به حقيقت را در دستور كار خود قرار دهد، اقتدار بر طبيعت را هدف گرفت و با اين هدف، مجموعهاي از مفاهيم و دانشهايي را بهوجودآورد كه اگرچه در زندگي روزمرّه مؤثر است، در وصول به يقين بي نتيجه ميباشد و البته اين علم نيازي به يقين نيز ندارد.
غرب با استفاده از علم و عالماني كه نقش ابزاري مهم در تكوين تمدن آن داشتند، در جستجوي اقتدار در زمين برآمد و در قرن نوزدهم، به قصد تسخير زمين و بهرهوري از امكانات موجود، به سوي ديگر كشورها گام برداشت و بدين ترتيب بود كه اولين برخوردها و آشناييهاي جدّي و تعيينكنندهي ما با آنها شكل گرفت.
علم و عالم در فرهنگ و تمدن سكولار
رابطهاي كه علم در ذات و هويت خود با قدرت و سياست پيدا ميكند در نظام اجتماعي به صورت رابطهي دانشمند و سياستمدار ظاهر ميشود.
ماكس وبر كه رفتار عقلاني معطوف به هدف را مشخصهي فرهنگ و تمدن غرب ميداند، در حقيقت، به نقش بنيادي علم سكولار در اين نظام اجتماعي توجه ميكند؛ زيرا عقلانيت در عبارت او، عقلانيت فلسفي و متافيزيكي نيست، بلكه عقل حساب گر جزئي است كه در افق ديدگاه نوكانتي او، بهگونهاي آزمونپذير با نام علم به تحليل حوادث ميپردازد. هدف نيز در عبارت او آرمانهاي ارزشي، اخلاقي و حقايق ازلي و ابدي را شامل نميشود، بلكه هدفهاي سوداگرايانهي قابل دسترسي و دنيوي است. نظام اجتماعي كه با اين نحو از كنش سازمان مييابد، همان نظام كاغذبازي (بوروكراسي) است و علم دنيوي و سكولار ابزار كارآمد مديريت اين نظام ميباشد. حاملان علم ابزاري از آن حيث كه عالماند، در نظام كاغذبازي نميتوانند نقشي فراتر از نقش علمي ايفا نمايند. آنان در كنار ديگر عاملان اجتماعي، نقش فنآوران را ايفا خواهند كرد. عالم به دليل علمي كه دارد، هرگز نبايد در كرسي تدريس كار سياسي انجام دهد و سخن از بايدها و نبايدهاي اجتماعي بگويد. در قاموس علم دنيوي و سكولار، هيچ دانشي و از جمله علم سياست، حق پاي گذاردن در قلمرو ارزشهاي سياسي را ندارد.
علم سياست ديگر دانش تدبير مُدُن نيست. روزگار تدبير و مديريت دانش به سر آمده و اين در حالي است كه دانش بيش از همهي روزگاران گذشته در دست مديران اسير است؛ چندان كه مديريت، بدون دانش ممكن نيست.
هنگاميكه علم در حلقهاي جدا از دين و فلسفه قرار ميگيرد و توان داوري دربارهي ارزش را از دست ميدهد تفاوتي بين آرمانهاي گوناگون انساني و اجتماعي و الهههايي متعدد- كه در طول تاريخ انسانيت را به هزار پاره تقسيم كردهاند و بالاخره امتيازي بين شيطانهاي گوناگون و خطرناكتر از همه اين كه امتيازي بين خداوند رحيم با شيطان رجيم قائل نشدهاند- باقي نميماند و اين همان نتيجه وحشتناكي است كه ماكس وبر تهوّر اظهار آن را داشت و با صراحت، اعلام كرد كه هر كس از شيطان خود پيروي كند. وبر خوب ميداند آن چه در فرهنگ و تمدن غرب علم ناميده ميشود زبونتر از آن است كه اين پرسش هميشگي تاريخ را كه حياتيترين پرسشها نيز ميباشد، پاسخ دهد: «ءَاَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيرٌ اَمِ اللّهُ الوَاحِدُ القَهَّارُ» (يوسف: 39)؛ آيا خداوندگاران متعدد بهترند يا الله، خداوند واحد قهّار؟
با حضور و رسميت يافتن علم سكولار، خشيت عالمانه از خداوند كه مفاد روشن و صريح قرآن كريم است «اِنَّمَا يَخْشَي اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» (فاطر 35)، افسانهاي خواهد شد در رديف اساطيري كه كودكان و نوجوانان نه در متن نظام آموزشي خود، بلكه در اوقات فراغت، در كتاب مقدس خواهند خواند.
نظام اجتماعي هنگاميكه از علم عقلي و ديني محروم بماند و نظام آموزشي هنگاميكه مجراي تعليم و تعلّمِ علم دنيوي گردد، حاكميت سياسي در دستان يكي از آن الهههاي انبوه قرار ميگيرد -آنچنان كه در آلمان پس از وبر با حاكميت فاشيسم تحقق پذيرفت- و يا نوعي از كثرتگرايي و پلوراليسمي كه نتيجه عجز از پيروزي و يا اعتراف به جهل و ناداني است، بر مسند مينشيند. البته اين نوع از كثرتگرايي كه از سر ناداني و درماندگي است، چيزي جز جنگ سرد شياطيني كه از غلبه بر يك ديگر نااميدند، نميباشد. نظميكه در اين جنگ سرد به چشم ميخورد، چون حاصل وحدتي حقيقي نيست، نظمي عارضي و تصنعي است كه با قدرت گرفتن يكي از حريفان نابود ميشود. «تَحْسَبُهُم جَميعاً وَ قُلُوبُهم شَتّي ذلِكَ بِاَنَّهم قَومٌ لاَيَعْقِلُونَ» (حشر: 4)؛ چون به آنها بنگري گمان ميكني كه آن ها جمع هستند، لكن قلبهايشان متشتّت و پراكنده است؛ زيرا فاقد تعقّلاند. اگر جهت مشتركي در اين نظم تصنّعي باشد، جهتي وجودي نيست، بلكه سلبي است و آن جهت همان فقدان تعقل و مقابله با هر حركتي است كه سخن از باطل بگويد و قصد حق نمايد. اگر حقيقت ديني با دستان اين مجموعهي متشتّت به قتل نرسد، به جايي كه در فراسوي فهم بشر باشد و بلكه به نقطهاي كه به يك اندازه از دسترس صاحبان تمثّلات شيطاني و مخاطبان وحي الهي دور باشد، به تبعيد ميرود.
البته جامعهي ما گريزي از آشنايي با علم دنيوي و سكولار غرب نداشت و ندارد، اما برخورد درست آن بود كه مبادي و مباني متافيزيكي آن شناخته شود تا فرهنگي كه براي خود فلسفه، عرفان و مباني هستي شناختي ديني دارد، قدرت گزينش و مجال گفتوگو و مجادله داشته باشد، لكن اين مسير طي شد. ناقلان آن علم، خود را مروّج دانش و پيشتاز معرفت ميدانستند، بدونآنكه حتّي شناختي صحيح از تعريف چيزي داشته باشند كه به ترويج آن ميپرداختند. بيشتر آنچه را هم كه تبليغ ميكردند مصداق همان مفهومي از علم ميدانستند كه در فرهنگ ديني جامعه، مقدس و مبارك شمرده ميشد.
ورود غير نقّادانه علم سكولار
حضور غير نقّادانهي علم غربي بهوسيلهي اولين گروههايي كه به منظور انتقال آن اعزام ميشدند و يا در اولين مراكزي كه به اين منظور تأسيس شدند، موجب رسوب مباني فرهنگي و معرفتي غرب در ذهن و رفتار متعلّمان ميشد. از اين طريق، جامعه تنشهاي رفتاري و تحولات اعتقادي نوآموزان را احساس ميكرد و بدين ترتيب اولين ترديدها نسبت به مراكز تعليمي اين علوم در جامعه بهوجود آمد، لكن ترديدكنندگان بر اين گمان بودند كه مشكلات فرهنگي و يا اخلاقي نوآموزان دارالفنون و ديگر مدارس مشابه، مربوط به خصوصيات اخلاقي مديران، معلمان و يا نحوهي گزينش دانش آموزانِ آنهاست و به همين دليل، به قصد تبديل، مراكز تعليمي مشابهي را با مراقبتهاي اخلاقي ويژه و گزينش افرادي كه تربيت ديني و يا حساسيتهاي اسلامي داشتند، تأسيس كردند. البته اين شيوه از برخورد تا مدتها تنشهاي اخلاقي آن را به تأخير انداخت.
آشنايي با فلسفه غرب با بيش از نيم سده تأخير آغاز شد. كتاب «سير حكمت در اروپا» در حد يك تاريخ فلسفهي مختصر، براي اولين بار در سال 1320 به فرهنگ مكتوب جامعهي ما وارد شد و تا بيش از چهار دهه در حد اولين و آخرين تاريخ فلسفه باقي ماند. اين آشنايي يك آشنايي تحقيقي نيز نبود، بلكه تقليدي كه در انتقال علم تجربي رخ ميداد، در سطح علوم انساني و فلسفه به وقوع پيوست.
شاهد اين مدعا آن است كه به موازات ورود ترجمههاي فلسفي غرب كه با غلبهي آثار ماركسيستي نيز همراه بود، مراكز فرهنگي جامعه براي دفاع از هويّت اعتقادي خود به نقّادي و پاسخگويي برخاستند؛ از آن جمله، دروس نقّادانهي علاّمه ي طباطبائي در پايان دهه ي بيست است كه با حواشي شاگرد ايشان، شهيد مطهري- رحمه الله- در آغاز دههي سي منتشر گرديد. عليرغم اين، همهي كساني كه ناقل فلسفهي غرب و يا مدعي تبعيت از آن هستند هرگز وارد گفتگوي علمي با اين اثر و آثار مشابه با آن نميشدند. آن ها در انتقال اگر محققانه برخورد ميكردند، نميتوانستند از نقّاديهايي كه نسبت به آثار آنها ميشود، بي تفاوت بگذرند.
دو بخش نامتجانس علميدر دانشگاه
با حاكميت منورّالفكران و تشكيل استبداد رضاخاني، زاويهاي كه با تأسيس دارالفنون ايجاد شده بود به صورت نهاد رسمي علمي در سطح مراكز عالي دانشگاهي سازمان يافت و به اين ترتيب، نظام دانشگاهي شكل گرفت. دانشگاه در بدو تأسيس خود داراي دو بخش نامتجانس بود: بخشي از آن به انتقال علوم پايه و تجربي غرب مشغول بود. اين بخش اگرچه در مواد درسي خود تنشهاي فرهنگي سريع و آشكاري به دنبال نميآورد، لكن بهطور غيرمستقيم و ناخودآگاه، مباني نظري و متافيزيكي خود را در ذهنيّت نوآموزان رسوب ميداد. بخش ديگر در دانشكدهي معقول و منقول و ادبيات مستقر بود. اين بخش عهدهدار انتقال مباني فلسفي غربي به موازات علوم تجربي آنها نبود و آموزشهايي هم كه به طور محدود در اين بخش داده ميشد، ضعيف و غير قابل توجه بود. استادان قوي اين بخش، برخي از بازماندههاي نهاد علمي پيشين جامعه بودند كه در متن تعاليم فلسفي، كلامي و عرفاني حوزههاي علمي آموزش ديده بودند و در شرايط افول اجتماعي تفكر ديني و هجوم وحشيانهي رضاخان به حوزههاي علمي، با تحمل دشواريها و بدناميها، از آخرين امكانات براي انتقال سنّت فلسفي اسلامي استفاده ميكردند. استبداد استعماري نيز از تأسيس اين بخش بهعنوان ابزاري به منظور رقابت با نظام سنّتي تعليم و تعلّم و در نهايت، كنترل تام نسبت به نظام آموزشي كشور استفاده مينمود.
نظام آموزشي جديد كه تنها سازمان رسمي و علمي در كشور بود، با شيوهي آموزش واحدي به قصد كسب مدرك و مسايل بعدي كه در محدودهي ساختار سياسي و اقتصادي آن معنا مييافت، شكل ميگرفت و اين نظام، زندان علم و عالماني بود كه محيط اصلي تعليم و تعلّم خود (يعني نظام آموزشي حوزوي) را در شرايط فرهنگي پس از مشروطه و به خصوص با قدرت گرفتن استبدادِ منوّرالفكري از دست داده بودند. آن ها تا پايان عمر خود كه پايان عمر علم آنان نيز بود، در اين زندان به سر بردند و اگر اثري هم از علم آن ها باقي ماند، مربوط به بخشي از آموزش آنهاست كه در خارج از نظام دانشگاهي انجام ميشد. دانشگاه نتوانست با وجود اين همه استاد، حتي يك شاگرد كه بهراستي جايگزين كرسي تدريس آن ها باشد و در رديف آن ها قرار گيرد و خلأ وجود آن ها را پر كند، تربيت نمايد و بر اين قياس، ديري نميگذشت كه تدريس عرفان، حكمت و فلسفه ي اسلامي را نيز مستشرقان غربي و يا شاگردان آنها بر عهده ميگرفتند و اين به معناي استحاله و بازسازي مجدد و مسخ كامل و تام فرهنگ ديني جامعه و نابودي ياد و خاطرهي آن از ظرف ذهن و خيال همگان است. در نسل بعد، افرادي توانستند نام «حكمت» و «فلسفه اسلامي» را در اين محيط زنده نگه دارند و مانع فاجعهاي فرهنگي شوند كه به سرعت در حال وقوع بود.
اينان افرادي بودند كه خارج از نظام دانشگاهي، در دورهي عسرت و فشاري كه بر حوزههاي علمي وارد ميشد، با تحمل همه سختيها، به تعلّم و تحصيل آن علوم همت گماردند و پس از آن، سختيِ حضور در محيط دانشگاهي را بارديگر پذيرا شدند تعدادي اندكشماري كه نام هر يك از آن ها حاكي از استمرار سلسلهي تعليم و تعلّم ديني جامعه است؛ همانند: شهيد مطهري و استاد سيد جلال الدين آشتياني.
.
به اين ترتيب، بخشي از نظام دانشگاهي كه به علوم فرهنگي و انساني ميپردازد و در حقيقت، شناسنامهي بخش ديگر را نيز بايد صادر كند همگام با آن بخش (يعني همراه با علوم تجربي كه بدون تصرف و مستقيم از غرب ميآمد) شكل نگرفت. اين بخش با همهي تأخيري كه تكوين آن در قياس با بخش تجربي علم داشت، بدون آنكه بتواند علوم فرهنگي و فلسفي غرب را بهطور كامل وارد دانشگاه كند، در مقابله با علوم فلسفي و فرهنگي جامعه ديني ايران قرار گرفت و مانع از رشد و گسترش اين علوم شد.
حضور ناقص متافيزيك در سازمانهاي رسميعلمي
نكتهي شايان توجه اين است كه علوم فرهنگي جامعه ي شيعي ايران نيز با حضور اسيرانهي خود در محيط دانشگاهي بر مشكلات علمي آن ميافزود؛ يعني، حضور ناقص اين علوم مانع از آن بود كه علوم انساني و فرهنگي غرب بتواند به سرعت در نظام دانشگاهي كشور جايگير شود و پشتوانهي فلسفي ساير علوم را نيز آن گونه كه خود ميطلبد، فراهم آورد و همين مسأله موجب خشم و اندوه كساني شد كه قصد تصرف كامل محيط دانشگاهي را به نفع علوم دنيوي غرب داشتند. اين خشم چندان واضح و آشكار بود كه گاه به صورت برخوردهاي جسمي درميآمد؛ همچون برخورد فيزيكي برخي از نظريه پردازان چپ با شهيد مطهري در دانشكده الهيات.
اگر علوم تجربي كه به دليل آشفتگيهاي اجتماعيِ صدر مشروطه در پناه يك حركت سياسي- استعماري و به مقتضاي آن به جامعه وارد ميشدند و در شرايط متعادل اجتماعي، با اعلان هويت فرهنگي و فلسفي خود در جامعه بروز ميكردند، نهاد علمي جامعهي ديني نيز در موضع اقتدار و موقعيت رسميخود، به استقبال هيأت تازهوارد ميرفت و در اين حال، هر يك از رشتههاي علمي در گفتوگو با بخشي از پيشينههاي علمي جامعه كه با آن سنخيّت داشت، پيوند ميخورد و علم بومي كه هويت ديني و فرهنگي خود را داشت، با گزينش عناصر مناسب، رشد و تحول شايسته و سالم مييافت و در اين صورت، پزشكي جامعه با سنّت هزار سالهي خود بيخبر از ورود مهمان جديد، راه زوال و نيستي را نميپيمود و گياه درماني پيش از آنكه متوجه شود چه حادثهاي اتفاق ميافتد، به سرعت جاي خود را به شيمي درماني نميسپرد، چندان كه اثري از آن باقي نماند و سنّت معماري و شهرسازي اسلامي با مهندسي و معماري جديد مدفون نميشد و رياضيات و هيئت قديم همراه با جنازهي آخرين عالمان خود تشييع نميگرديد و هنر و ادبيات ديني مادهاي خام براي صورت تقليدي ادبيات و هنر دنيوي غرب نميشد.
اگر علم ديني بهجايآنكه در پيش پاي مهمان ناخوانده قرباني شود و در موضع شايستهي خود از احترامي برخوردار ميشد، كه به منزله ي احترام به پروردگار است- در مواجهه با علم غربي به مهمان داري ميپرداخت و البته در اين حال، سرپرستي هيأت مهمان را نه اقتصاد و سياست شرق، بلكه علوم فلسفي و انساني غرب بر عهده ميگرفتند و در اين سو نيز رياست استقبال كنندگان بر عهده علوم فرهنگي و انساني بود و نتيجهي اين استقبال كه با گفتوگو و گزينش به انجام ميرسيد، دوره جديدي از شكوفايي و رشد علمي بود. اما اين راه طي نشد و علم در اين ميان، خسارتها ديد كه رفتار سياسي و اقتصادي زبونانهي خوانين و اشرافيت قاجار و عملكرد و وضعيت رواني منوّرالفكراني را كه از دامن اين اشرافيت پس از مواجهه با غرب پديد آمدند و همچنين خسارتهايي به دليل درندهخويي و توحّش سياست و اقتصاد استبداد استعماري غرب پرداخت كرد؛ يعني، وضعيت رواني و عملكرد منوّرالفكران و مطامعِ سياسي و اقتصادي غرب از مهمترين موانع حركت سالم علمي جامعه ما بودند.
علم دنيوي در معيّت اقتصاد و سياست غرب، بلكه به اقتضاي عملكرد سياسي و اقتصادي استعمار وارد جامعه ما شد و با پوشش گرفتن از قداستي كه مفهوم علم در جامعه ما داشت، كوشيد تا نهاد علمي پيشين جامعه را تصرف نمايد؛ زيرا اين نهاد محكمترين جايگاه اجتماعي ديانت و پايگاهي بود كه دين از طريق آن واقعيت اجتماعي خود را بر نيروهاي رقيب تحميل ميكرد و استعمار غرب با اتكا به اقتدار سياسي، اقتصادي و نظامي خود، به اين هدف دست يازيد؛ به اين معنا كه توانست نهاد علمي مورد نظر خود را در قالب سازمانهاي رسمي و دولتي جامعه بهوجودآورد و نهاد علمي- ديني را فاقد رسميت اعلان نمايد. اين مسأله هرچند آسيبهاي جدّي را به حوزههاي علمي جامعه وارد ساخت، لكن آنها را به دليل جايگاهي كه در فرهنگ جامعه داشتند از پاي در نياورد و حوزههاي علمي توانستند در شرايط مزبور، اصليترين بخش علم ديني را بر مدار مرجعيت شيعه كه در مركز سازمان و نهاد علمي آن قرار داشت، تداوم بخشند.
نتايج معكوس حركتهاي كور
انقلاب اسلامي ايران سدهاي مسايل سياسي را كه مانع از رشد و گسترش علم ديني شده بود، در هم شكست. نيروهاي مسلمان كه در نظام دانشگاهي حضور داشتند و كاركرد استعماري و همچنين بيگانگي آن را با فرهنگ ديني جامعه به صورتهاي گوناگون احساس ميكردند از اولين گروههايي بودند كه براي درهم شكستن سدهاي ياد شده به امواج خروشان انقلاب پيوستند.
انقلاب اگرچه بندها و موانع سياسي تكوين يك نهاد مستقل علمي را از دست و پاي سازمانهاي علميگشود، لكن اندام ناآزموده و توان رنجور اين سازمانها به گونهاي نبود كه حتي به ترسيم وضعيت مطلوب بپردازد و حركتي منظم و جهتدار را به سوي آن آغاز نمايد. اين مسأله موجب شد تا در برخي موارد، حركتهاي كوري انجام شود كه نتيجه ي معكوس به بار ميآورد.
در دورههاي دبيرستاني، كتابهاي تعليمات ديني كه در كنار ديگر كتب علميتدريس ميشد، به نام بينش ديني و پس از آن به نام بينش اسلامي تغيير نام يافت تا بدينوسيله، جدايي دانش از ارزش را ناخودآگاه، در ذهن و باور بسيط متعلّمان تلقين نمايد. در بينش اسلاميكه بايد جدّيترين مدافع علم ديني باشد، سكولارترين و غيردينيترين تعريف از علم به دانش آموزان تعليم داده ميشد، در اين تعريف، كار پيامبران به اندازه كار رمّالان، ساحران، جن گيران و بالاخره، كذّابان غير علمي معرفي شد.
پس از انقلاب فرهنگي، تلاش شد تا به مقدار دو واحد، فلسفه ي علم براي همهي رشتهها در دانشگاه تدريس شود. فلسفه ي علم كه پس از غيبت متافيزيك و هستي شناسي جايگزين آن شده است، به صورت درسي عمومي در نظام علمي غرب تدريس ميشود. اين درس با آموزش تعاليم كانتي و نوكانتي، نقش متافيزيك كاذب را براي علم سكولار غرب ايفا ميكند. اين درس همان حلقه مفقوده اي بود كه نَسَب دنيوي و غيرديني علم دانشگاهي از كاستي آن احساس شرم ميكرد. اما آنچه مانع از عملي شدن اين طرح گرديد، كمبود نيرو، بلكه نبودن استاد براي تدريس اين درس بود. البته بعيد نيست با تأسيس رشته ي فلسفه ي علم در برخي از دانشگاهها و تدريس اين رشته براي دانشجوياني كه فاقد بنيه و توان لازم براي دفاع از متافيزيك و فلسفه هستند، اين كمبود نيز دير يا زود جبران شود.
الحاق واحدهاي معارف اسلامي به دروس عموميكه در آغاز شش واحد و پس از آن به چهار واحد تقليل يافت، جدّيترين كاري بود كه براي تزريق ديانت به نظام علميدانشگاهي انجام شد. نظام دانشگاهي توان تأمين نيرو براي اين دروس را نيز نداشت و نظام علميحوزوي توانست با استفاده از اين فرصت، حضور خود را در محيط دانشگاهي تقويت كند و اين حضور كه با حمايت و اقتدار فرهنگي جامعه انجام شد، به دليل اينكه با جستجو و تحولي بنيادين نسبت به مبادي علم دنيوي همراه نبود، به صورت حضوري مكانيكي باقي ماند. دانشجو در اين درس با مفاهيمي برخورد ميكند كه پيوند و انسجامي اعضايي با مفاهيم ديگري كه مفاهيم علمي خوانده ميشوند، ندارند.
نويسنده: حميد پارسانيا
منبع: هفته نامه پنجره
انتهاي پيام/
14:07 - 15 مرداد 1388